روبرویم نشسته است؛ با غمی که در کلماتش موج میزند و حسرتی که در عمق نگاهش خانه کرده. عباس خامهیار، نویسنده، پژوهشگر و دیپلمات باسابقه ایرانی که سالها ردای رایزنی فرهنگی ایران در لبنان را بر تن داشته، بیش از آنکه یک مقام رسمی باشد، یک راوی است. راوی کتابهایی چون «زخم و زیتون» و حالا، اثری ۹۰۰ صفحهای به نام «ایران، اخوان و خیزشهای عربی» که داستانی غریب و غمانگیز پشت چاپ آن نهفته است. داستانی که یک سر آن به سه دقیقه گفتگوی فراموشنشدنی با رهبر معظم انقلاب میرسد و سر دیگرش به حسرتی ابدی.
مذهبیترین و در عین حال ملیترین شخصیت ایرانی
وقتی از او درباره برجستهترین ویژگی شخصیتی «رهبر شهید» میپرسم، مکثی میکند. انگار انتخاب یک صفت از میان انبوه خصایل، بیانصافی است. صدایش را صاف میکند و میگوید: «قبل از هر چیز، باید بگویم همه ویژگیهایی که میتوان برشمرد، از شجاعت و استکبارستیزی تا نگاه زیبایشان به ایران، همگی در وجود ایشان سرآمد و بامفهوم بود. حقیقتا همه این خصلتها را داشتند.»
خامهیار در ادامه، به نکتهای اشاره میکند که شاید کلید فهم جهانبینی رهبر انقلاب باشد: «من همیشه گفتهام، حتی در زمان حیاتشان، که به باور من مذهبیترین و در عین حال ملیترین شخصیت ایرانی، خود آقا بودند. یک شخصیت ملی-مذهبی به تمام معنا. ببینید تکیهشان بر زبان فارسی چقدر بود، بر ایران، بر تاریخ و فرهنگ این سرزمین. همزمان، تعهدشان به باورهای دینی، به تقوا، به مذهب چقدر عمیق بود. آیا میتوان در دنیای معاصر، شخصیتی ملیتر و مذهبیتر از ایشان، با آن باورهای عمیق، نگاه بلند و فاخر و اینچنین بهروز بودن سراغ گرفت؟ واقعا نه.»
صدایش از اندوه، کمی میلرزد. «حیف است که ما این شخصیتها را بعد از شهادتشان اینگونه بشناسیم. من واقعا اندوهگینم، خیلی خیلی… اما غبطه میخورم. شهادت حقشان بود. اگر غیر از این میشد، من اندوهگینتر بودم. این شهادت، حق ایشان است.»
او برای اثبات این «حق»، به خاطرات دوران مسئولیتش در بنیاد شهید بازمیگردد. به تصویری که هرگز از ذهنش پاک نخواهد شد: «من برخورد ایشان را با خانوادههای شهدا، با فرزندان و همسرانشان از نزدیک میدیدم. خودشان میگفتند قبل از دیدار با خانواده شهدا، وضو میگیرند. فرزندان شهدا را در آغوش میکشیدند، میبوییدند، میبوسیدند و آرزو میکردند که در کنار پدرانشان باشند. پس این شهادت حقشان بود. ولی… ای کاش کمی دیرتر این اتفاق میافتاد.»
سه دقیقه سرنوشتساز و یک حافظه شگفتانگیز
و بعد، به خاطرهای میرسد که سنگ بنای این گفتگوست. خاطرهای که همزمان الهامبخش و اکنون، منشأ حسرتی بزرگ است. «خاطرهای که شاید در زمان حیاتشان برایم سخت بود بازگو کنم، اما حالا میگویم. اردیبهشت دو سال پیش بود، همزمان با نمایشگاه کتاب تهران. به اتفاق جمعی از متفکران بزرگ جهان عرب، آقای عراقچی و شهید دکتر کمال خرازی، خدمت ایشان رسیدیم.»
او صحنه را با جزئیات توصیف میکند. رهبر انقلاب با تکتک حاضران سلام و علیک میکنند و وقتی به خامهیار میرسند، جملهای میگویند که برای هر نویسندهای، بزرگترین افتخار است: «آقای خامهیار، من کتابهای شما را میخوانم و استفاده میکنم.» عباس خامهیار با یادآوری آن لحظه، میگوید: «این برای من افتخار بسیار بزرگی بود. ایشان بندهنوازی کردند، اما میدانستم که غلو نمیکنند و اهل تعارف نیستند. واقعیت را میگفتند و من احساس کردم حداقل کتابهایم را دیدهاند.»
اما شگفتی اصلی، در لحظه خداحافظی رقم خورد. «هنگام خداحافظی، تا دم در اتاق آمدند و با همه جداگانه وداع کردند. اما قبل از خداحافظی با من، به مدتچند دقیقه، ایستاده درباره کتابی که من سی سال پیش نوشته بودم و موضوعات پیرامون آن صحبت کردند. من میدانستم ایشان از هوش و حافظه فوقالعادهای برخوردارند، ولی در این حد واقعا شگفتزده شدم. به قدری دقیق به محتوا و مسائل پیرامونی آن کتاب اشاره کردند که من خودم احتمالا دیگر آنقدر تسلط نداشتم. بسیار شگفتانگیز و ناباورانه بود.»
کتابی که با یک امید نوشته شد
آن چند دقیقه، تنها یک خاطره شیرین نبود؛ بلکه یک نیروی محرکه قدرتمند شد. خامهیار اعتراف میکند: «من روی کتاب جدیدم، «ایران، اخوان و خیزشهای عربی»، حدود ۹ سال پراکنده کار کرده بودم. اما آن جمله و آن گفتگوی کوتاه باعث شد که یک سال تمام، تماموقت روی کتابم کار کنم. تمام امیدم این بود که آن را منتشر کنم تا آقا ببینند و نظری یا ملاحظهای داشته باشند.»
این امید، به ثمر نشست. کتابی قطور و ۹۰۰ صفحهای، حاصل سالها تحقیق و یک سال کار فشرده، سرانجام هفته پیش توسط انتشارات امیرکبیر منتشر شد. اما سرنوشت، بازی دیگری در آستین داشت. «کتاب منتشر شد، اما… ما از نوشتار و دستخط ایشان محروم شدیم. تا زندهام، این غم و این محرومیت را با خود به همراه خواهم داشت. واقعاً حسرت بزرگی برای من است.»
او با تلخی ادامه میدهد: «اگر زودتر مینوشتم… جنگ غزه و جنایات رژیم آدمکش و کودککش باعث شد این کار به عقب بیفتد. اما به هر حال، آرزویی بود که محقق نشد. حالا امیدوارم بتوانم این کتاب را به واسطه فرزند برومندشان، آقا سید مجتبی، تقدیمشان کنم و شاید این محبت را اینگونه لمس کنم.
احساسی که انقلاب را بیمه میکند
در پایان گفتوگو، نگاه عباس خامهیار از حسرت شخصیاش فراتر میرود و به یک پدیده اجتماعی بزرگتر معطوف میشود. به سیل جمعیتی که در خیابانها عزاداری میکنند؛ نسلی که انقلاب، جنگ و دوران امام (ره) را درک نکردهاند: «در مصاحبهای گفتم، کسانی که اینچنین احساساتی از خودشان ابراز میکنند، اغلب بعد از انقلاب متولد شدهاند. آنها رژیم ستمشاهی، شکنجهها، زندانها و عقبماندگیها را ندیدهاند، اما اینگونه پای کار امام و انقلاب ایستادهاند. این یک توفیق بزرگ است. این احساسات، پاک و خالص است. تا زمانی که چنین احساساتی در میان مردم ما، به خصوص جوانان، وجود دارد، انقلاب، مکتب و راه و روش امام و شهدا بیمه است.
گفتوگو تمام میشود، اما داستان آن کتاب ۹۰۰ صفحهای و آن سه دقیقه شگفتانگیز، همچون یک روایت باز، در ذهن باقی میماند؛ روایتی از عشق یک رهبر به کتاب و حسرت یک نویسنده برای از دست دادن بهترین خوانندهاش.
انتهای پیام