به گزارش خبرنگار حوزه و روحانیت خبرگزاری تسنیم، نجمه صالحی، پژوهشگر حوزهی علمیه و مدرس حوزه و دانشگاه، با شرکت در پویش همنویسی «راویان عهد» که به مناسبت تشییع قائد شهید در حال برگزاری است، چند اثر را به دبیرخانه این فراخوان همنویسی، ارسال کرده است.
قاب اول؛ ماندگارترین نماز
گاهی ماندگارترین بخش یک مراسم، چند کلمهای است که در مقام گواهیدادن و شاید به عنوان سپاسگزاری، با آگاهی و قدردانی، بر زبان جاری میشود.
نماز میت، یک نوع گواهی دادن شفاهی و شهادت دادن برای متوفی است. در این نماز، امام جماعت هم دعا میخواند و هم در چند جمله، آنچه را درباره متوفی حق میداند، در پیشگاه خداوند گواهی میدهد. برای همین است که هر واژه وزن دارد و هر تعبیر، مسئولیتی بر دوش گوینده میگذارد.
در نماز امروز سه شنبه 16 تیر ماه 1405 در مسجد مقدس جمکران قم، آیتالله جوادی آملی، این عارفِ حکیم، برای رهبر شهید ایران، به تکرار الفاظ مألوف و معمولی اکتفا نکرد. ایشان، گواهی خود را با زبانی ادا کرد که از جنس دعا بود، با زبانی که میخواست نسبت مجاهدت، شهادت یک انسان والامقام را در پیشگاه پروردگار بیان کند. آن فراز که خواند: «نَزَلَ بِعِزِّ جَلَالِکَ وَ قُدسِکَ وَ جَبَروتِکَ وَ عَظَمَتِکَ وَ مَلَکوتِکَ... مُجاهِداً وَ شَهیداً وَ قَتیلاً...»
این عبارات، نماز میت امروز را در حد چند لفظ تکراری نمایش نداد. حقیقتی را که امامِ نماز به آن باور داشت، در زبان دعا تجلی پیدا کرد. با طنین این عبارت، اشک از چشمان مردم سرازیر گردید. هق هق صدای آنها به وضوح شنیده میشد. زمزمهی این گواهی، مانند دعایی مشترک، بر زبان همه جاری بود.
شاید راز ماندگاری این نماز شریف این باشد، با وجود اینکه از دل سنت دعا برآمد، اما انتخاب الفاظ مناسب و به حق، دل حاضران را تکان داد و همین امر، موجب ثبت این گواهی در حافظه تاریخ خواهد شد.
قاب دوم؛ میان دستهای مردم
«خانهمان همین کوچه است... اگر خسته شدید، در را باز گذاشتم.» بیاختیار برگشتم. بانویی میانسال کنار دیوار ایستاده بود و همین جمله را برای رهگذران تکرار میکرد. درِ خانهاش باز مانده بود و بعضی از خستههای راه، به خانهاش میرفتند. انگار صاحبخانه، سالها منتظر همین رهگذران مانده بود. گاهی خانههایی هستند که وسعتشان از یک شهر هم بیشتر است و خانهی او از همین جنس بود.
چند قدم جلوتر، بطری آبی از دستی به دست دیگر میچرخید. پیرمردی جرعهای نوشید و بدون مکث آن را سپرد به نفر بعد و او هم به نفر بعد. در آن گرما و آفتاب تیز نیمهی تیرماه، در تکهای از زمینِ خدا، #قم، مرز مالکیتها از بین رفته بود، مالکیت آب، سایه و حتی خستگی. هرکس سهمی از بار دیگری را بر دوش گرفته بود. تماشای دستهایی که بیکلام به هم میرسیدند و لقمهای نان و لیوانی آب جابهجا میکردند دیدنی بود.
هرچه جلوتر میرفتم، حس آشنایی بیشتر میشد. انگار این صحنه را جایی دیگر زندگی کرده بودم؛ اربعین. نه به خاطر جمعیت، پرچمها یا موکبها؛ به خاطر همان بیتکلفی خدمت، همان فرهنگی که آدمها را پیش از آنکه همدیگر را بشناسند، کنار هم قرار میدهد.
زنانی کنار خیابان لقمههایی را میان مردم پخش میکردند. یکی از آنها گفت: «از سرشب تا صبح آماده کردیم، زیاده، سهم شما هم هست.» جوانی بطریهای آب را روی دوش گذاشته بود و بیوقفه حرکت میکرد. پیرمردی لیوانهای شربت را پر میکرد، بیآنکه بنشیند.
هیچکس نمیپرسید از کجا آمدهای، چقدر قرار است بمانی یا ...فقط کافی بود در این مسیر باشی، بهانه خوبی میشد برای خدمت. در این راه، نسبتها را مقصد تعیین نمیکرد، همدلی، میساخت.
چند قدم جلوتر، در میان سیل جمعیت، مادری کنار خیابان نشست تا بند کفش پسر کوچکش را ببندد. احساس کردم موج جمعیت بیاختیار مکث کرده است تا بند کفش پسرک بسته شود. پیرزنی دست دختر جوانی را گرفت و بیآنکه سخنی بگوید، راه را همراه او ادامه داد. نظم و خروش جمعیت، بیش از آنکه حاصل دستور و راهنمایی مسئوولی باشد، از همدلی مردم سرچشمه میگرفت.
در میان جمعیت، چهرهای آشنا دیدم، یکی از دانشجویانم در چند سال پیش. دست دختر کوچکش را گرفته بود و آرام برایش از پرچمها میگفت. او مرا ندید. من هم صدایش نکردم. فقط نگاه کردم و گذشتم. بعضی دیدارها نیاز به توقف ندارند، همین که میبینی و میفهمی که هممسیر هستی، کافی است.
کمکم صلواتها یکییکی اوج گرفت و نگاهها به یک سمت دوخته شد. گوشی را بالا آوردم، اما تصویر شکست؛ اشک پیش از لنز نشسته بود. گوشی را پایین آوردم. دیگر تلاش نکردم ثبت کنم. بعضی تصویرها را باید با دل ثبت کرد، نه با دوربین. پیکر در قاب تصویر نمایان شد. در آن لحظه، احساس کردم هرکس چیزی از او با خود آورده است. خاطرهای، تصویری یا حتی جملهای. گاهی هقهق گریه، اشکها و زمزمهها در میان جمعیت میپیچید:«مِثلی لا یبایعُ مِثلَ یزید.» شاید این جمله از دل تاریخ آمده تا بهعنوان مسیری باشد برای امروز. جملهای که در زمزمهی مردم، از گذشته عبور کرده و به اکنون رسیده بود.
رهبر شهیدم، سالها در برابر ظلم ایستاد و سرانجام، همانجا که امنترین نقطه زندگی باید باشد، در خانهاش و در کنار خانوادهاش، به شهادت رسید. حضور این جمعیت در خیابانهای قم و در بین دو حریم امن(جمکران و حرم بانوی کرامت) برای بدرقهی امام شهید، چیزی از پایان راه و وداع نشان نمیداد، بیشتر شبیه ادامهی یک راه بود و تجدید یک عهد.
امروز بیشتر از هر چیز، مردم را دیدم! مردمی که با قدمهایشان روایت میساختند و با خدمت، معنای وفاداری را زنده نگه میداشتند. امروز، مردم با وجود طی کردن مسافتی طولانی و سختی راه و گرمای اول تابستان، آمده بودند برای برداشتن عَلَم امام، برای تنها نماندن مسیر حق؛ برای ایستادن در مقابل غبار فتنهها، برای خونخواهی. امروز فهمیدم بزرگترین مراسمها، میان دستان همین مردم عزتمند و وفادار برپا میشود.
قاب سوم؛ تجدید عهد جدید
نگاهم به پایین بود، حلقهای فشرده دور خودرو راه میرفت با قدمها هماهنگ. اول خیال کردم مأموران انتظامی هستند. وقتی نزدیکتر شدم و نگاهم را به ماشین حامل پیکر دوختم، تازه متوجه قضیه شدم.
نگاههایشان مدام میان جمعیت و خودرو در رفتوآمد بود. دستهایشان را محکم به هم گره زده بودند. مردانی با عمامههای سفید و مشکی، با لباس رزمی، دیواری انسانی میان جمعیت و خودروی حامل پیکرها تشکیل داده بودند.
صحنه عجیب بود، طلبههایی که سالها عادت کردهایم پشت تریبون، کنار منبر یا در حجره ببینیم، این بار میان موج جمعیت، شانه به شانه هم راه باز میکردند. نه کسی سخنرانی میکرد، نه کلامی رد و بدل میشد. همه حواسشان به یک چیز بود، اینکه مسیر این وداع، آرام و بیحاشیه بگذرد.
شاید همین، یکی از روایتهای کمتر دیدهشده تشییع قائد شهید و خانوادهاش باشد. در روزی که چند میلیون زائر برای بدرقه پیکر رهبر شهید، در مسیر حرم تا حرم قم، حاضر شده بودند، گروهی از طلاب ترجیح دادند سهمشان از مراسم، در سنگینی مسئولیتی باشد که بر دوش گرفته بودند.
بی تردید حوزهای که ریشه در انقلاب دارد، در لحظههای سرنوشتساز تنها نظارهگر نیست. هرجا انقلاب به حضور نیاز داشته باشد، از کلاس درس تا میدان خدمت، از کارهای جهادی و موکبداری تا تشکیل زنجیره انسانی، در هر حال، سهم خود را ادا میکند.
گاهی یک تصویر، از دهها شعار رساتر است، حلقهای از طلاب که بیصدا و با اخلاص، احترام به شهید و آمادگی برای انتقام را نه با سرو صدا و هیاهو، بلکه در عمل تفسیر کردند و تجدید عهدی جدید رقم زدند.
رهبر رشید
همه چشمها به یک جا چرخیده بود و اشکها جاری. دستها بالا میرفت. یکی سلام آخر میداد، دیگری اشکش را پاک میکرد تا قاب نگاهش تصویر را واضحتر ببیند، خانمی زیر لب روضهی علی اصغر میخواند. پرچمهای سرخ در باد میچرخیدند و دوربینها، شکوه روز تشییع پیکر مطهر رهبر شهید در قم، را قاب میگرفتند.
اما انگار هنوز یک چیز فراموش شده، کاری برای فردا و فرداها، آغاز یک مسئولیت جدید. اگر سوگ، ما را به وفاداری پای عهد فردا نرساند، تنها خاطرهای باشکوه ساختهایم، نه آیندهای استوار. سوگواری، وقتی کامل میشود که به بصیرت برسد، وقتی که چشمها، پس از وداع با رهبر شهید، از رهبر رشیدی که امروز سکان این کشتی را در دست دارد، غافل نمانند.
از اینجا به بعد، باید راهی را ادامه دهیم که رهبر شهید مسیرش را به ظلم دشمنان، نیمه تمام کرد و رهبر رشید آن را ادامه خواهد داد. انشاءالله
انتهای پیام/