شناسهٔ خبر: 78894665 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: تسنیم | لینک خبر

دیدار آخر؛ روایتی از روز وداع امت با آقای شهید ایران

تمام وجودم می‌خواهد یکبار دیگر آن شب عاشورای به یادماندنی تکرار شود....

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، سمانه خاکبازان، نویسنده کتاب تقریظ‌شده "بیست سال و سه روز" در یادداشتی اختصاصی برای تسنیم نوشت:

دیدار آخر

باورم نمی‌شود. دوباره یک دیدار دیگر. به ساعت نگاه می‌‌کنم. بارهای قبل وقت دیدار که نزدیک می‌شد بی‌قراری پر شور و شعفی همراه لحظه‌هایم می‌شد. مدام نگاهم به ساعت بود و خوابم هشیار. از ساعت چهار صبح دیگر خواب به چشمانم راه پیدا نمی‌کرد. پی حاضر شدن بودم، هرچند که می‌دانستم خیلی زود است. ساعت شش صبح کارت به دست در خیابان کشور دوست بودم. کارت را نشان می‌دادم و از در عبور می‌کردم. نگاهم نه به باغچه‌ها بود و نه آدم‌ها. تنها می‌خواستم زودتر به حسینیه برسم. روی زیلوهای آبی رنگ بنشینم. چشم بدوزم به پرده پشت جایگاه تا کنار برود و من آقایم را ببینم.

شوق دیدار فاصله حیاط تا حسینیه را بیشتر می‌کرد. صف مدعوین، ایست بازرسی و بعد صحن حسینیه. ساعت به نه‌و‌نیم که می‌رسید همه یک صدا می گفتند: ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم. صداها زیر سقف حسینیه می‌پیچید و نگاه‌ها خیره به پرده آبی رنگ می‌ماند تا پرده کنار برود.

دوباره به ساعت نگاه می کنم. نمی‌دانم زمان کند شده است یا التهاب این دل بیشتر. انگار زمین و زمان می‌خواهند من را به یک باور برسانند. باوری که قلبم صد و اندی روز است که با تمام توان در حال پس زدنش است. بی‌اختیار دور خانه می‌گردم. از این اتاق به اتاق دیگر می‌روم. ِپی چه چیز خودم هم نمی‌دانم. تنها می‌روم و خیره می‌شوم به گوشه‌ای و باز برمی‌گردم. سرگردانم. پریشان.

می‌خواهم خودم را آرام کنم. نسخه همیشگی را انتخاب می‌کنم. کتابی برمی‌دارم. شروع به خواندن می‌کنم. اما انگار کلمات جذبه خود را از دست داده‌اند. مرا به عمقی نمی کشانند. در خود غرقم نمی‌کنند. شده‌اند دیوارهای قلعه‌ای که مرا به خود راه نمی‌دهند. کتاب را می‌بندم و  تلویزیون را روشن می کنم. می‌خوانند: سر از دست دادیم سرور از دست دادیم. تو علی بودی پس پدر از از دست دادیم. با خودم می‌گویم این اشتباه است. اشتباه است. من فردا باید به دیدار بروم. به دیدار. این حرف‌ها دیگر چیست؟

کارت دعوتی در کار نیست. دیدار عمومی است. مقصد هم خیابان کشور دوست نیست. مصلی تهران است. می‌گویند دیدار آخر است. زیر لب می‌گویم دیدار آخر. ذهنم «آخر» را برمی‌دارد و می‌گوید: دیدار.

می‌خواهی  در این دیدار چه کنی؟ ذهنم مرا می‌برد به آرزوهای دوست داشتنی‌ام.  زمانی که در صف دیدار خصوصی با آقایم ایستاده باشم و نوبت به حرف زدنم برسد.  

با خود می‌‎گویم بیا اینبار دل را به دریا بزن و با آقا حرف بزن. می‌دانم ایشان  با دقت به تمام حرف‌ها را گوش می‌دهند. به کلمات حساسند و نکته بین. سعی می‌کنم ذهنم را جمع‌وجور ‌کنم . یکی یکی کلمات را با دقت انتخاب می‌کنم. حواسم هست تا حاشیه‌ای در کار نباشد. مختصر باشد و معنا را دقیق برساند.

اذان صبح را می‌شود. نماز را که می‌خوانم، بچه‌ها را بیدار می‌کنم. برای دیدار آماده‌ام. اما نمی‌دانم چرا وقتی دست روی لباس سیاهم می‌گذارم بغض گلویم را می‌فشارد. از در بیرون می‌زنیم. خیابان‌ها خلوتند. ساعت نزدیک چهارونیم صبح است. از میدان کتابی داربست زده‌اند و راه ماشین‌رو  بسته است. فاصله زیادی تا مصلی است. وقت خوبی است تا حرف‌ها را دوباره مرور کنم. به سیدخندان که می‌رسیم موج جمعیت را می‌بینم. می‌ترسم دیر به قرار برسم. گفته‌اند ساعت شش آقا می‌آیند. قدم‌ها را تندتر بر می‌دارم.شبیه هروله. یک آن یادم می‌آید دخترها هم با من همراهند. می‌ایستم تا دخترها هم برسند.  یک ساعتی زمان می‌کشد تا به درهای مصلی می‌رسیم. باز صف مدعوین، ایست بازرسی و بعد صحن مصلی. 

اینجا هم شبیه حسینیه است. یک پرده آبی با تک صندلی‌ای  بر روی زیلوی آبی رنگ. جمعیت زیادی قبل ما آمده‌اند و جمعیت زیادی در حال پایین آمدن از پله‌ها هستند. چشم‌ها دوباره به سمت همان پرده است. به امید تکانی، لغزشی، آمدنی.  تمام وجودم می‌خواهد یکبار دیگر آن شب عاشورای به یادماندنی تکرار شود.  اینبار هم آقایم  در دلواپسی دل‌ها و دلشوره عقل‌ها ‌بی‌خبر پا به روضه مولایش بگذارد. همه برخیزند به تکبیر. به حیدر حیدر گفتن.  حال خوش ذهنم را صداها به هم می‌ریزند.

ساعت شش  صبح شده است. جمعیت یک صدا فریاد می‌‌زنند: ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم. ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم. این بار زیر طاق آسمان صداها می‌پیچد. صداهای بغض آلود، خش برداشته و هق‌هق‌های جگر سوز. اما خبری نیست. پرده تکانی نمی خورد. آقایی نمی‌آید. دستی تکان نمی‌دهد.

منتظر بر خاک کف صحن مصلی می‌نشینیم. اشک‌ها و نداها می‌گویند خبر درست بوده. باید باور کنم. اما نمی‌خواهم. ذهنم را مشغول حرف‌هایم می‌کنم. تمام جانم را می‌کنم چشم و می‌دوزمش به پرده آبی. پی یک تکان.  اما خبری نیست. ساعت هفت‌و‌نیم می‌شود. سرود ملی پخش می‌شود. بلند می‌شوم. دست به سینه سرود را می‌خوانم. صدای قاری به خواندن قرآن بلند می‌شود و بعد صدای سلام آقایم .السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین
صدای گریه و هق‌هق بلند می‌شود. اشک، بی‌اختیار روی گونه‌هایم می‌لغزد. نگاهم به روی سن است که یکباره پرده بالای سن پایین می‌رود. آقایم به دیدار آمده اما با یک تابوت. با یک تابوت.

چشمانم یک آن برروی تابوت می‌مانند. با خودم می‌گویم تابوت. یعنی درست بود؟ باور کنم؟  خبری از آن آمدن نیست؟ صدای خرد شدن قلبم را می‌شنوم. صدای پاره پاره شدن روحم را. می‌شکنم. چشمانم زار می‌زنند.‌ تازه می‌فهمم چرا شاعر گفت:

سخت است یتیمی به خدا داغ بزرگ است  

هرچند که فرزند تو محکم شده باشد

درد بی‌امان بر سرم خراب می‌شود. شانه‌هایم از حجم درد سنگین می‌شوند. به زور خود را سرپا نگه می‌دارم. نمی‌دانستم این باور تا به این حد سخت است. اما دل را چه کنم؟ می‌خواهد حرف بزند. لااقل در این دیدار آخر. حرف‌ها می‌آیند. اما نه به کلام که به اشک. نه به دقت که پریشان حال. نه مختصر که بی‌شمار.

انتهای پیام/