شناسهٔ خبر: 78886970 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: دیپلماسی‌ایرانی | لینک خبر

داده‌ها چه می‌گویند

گسست ایدئولوژیک امریکا و اسرائیل، توهم یا واقعیت؟!

سیروس حاجی‌زاده در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی استدلال می‌کند که تقاطع محدودیت‌های مادی انباشت سرمایه در آمریکا (بحران بدهی و بازتولید ناپذیری رفاه) و دگرگونی ایدئولوژیک درون‌زا در اسرائیل (تسلط صهیونیسم مذهبی)، بنیان‌های اپیستومولوژیک ائتلاف سنتی را در هم شکسته است. گذار کنونی در روابط آمریکا و اسرائیل، فراتر از یک دگرگونی در «سیاست خارجی» است؛ این پدیده، تجلی بارز یک «بحران ارگانیک» در ساختار هژمونی غرب است. داده‌های میدانی و نظرسنجی‌های اخیر نشان می‌دهند که «استثنای اسرائیل» دیگر یک ثابت هنجاری در نظم بین‌المللی نیست، بلکه به یک «بار مادی و نمادین نامطلوب» در رقابت‌های قدرتی درون‌ایالاتی تبدیل شده است.

صاحب‌خبر -

نویسنده: دکتر سیروس حاجی‌زاده، مدرس دانشگاه

دیپلماسی ایرانی: پایان یک توافقِ تاریخی و فروپاشیِ رژیم ادراکی در ادبیات روابط بین‌الملل، به‌ویژه در مکتب ساختارگرایی انگلیسی، ثبات ائتلاف‌های استراتژیک در پرتو اشتراک در یک «رژیم ادراکی» (Epistemic Regime) است؛ یعنی هم‌پوشانی برساخت‌های ذهنی نخبگان در تبیین تهدیدات و منافع. دهه‌هاست که اتحاد آمریکا و اسرائیل بر پایه یک استثنائیت دوگانه استوار بود: اسرائیل به‌عنوان پادگان لیبرالیسم در برابر تحولات خاورمیانه‌ای، و آمریکا به‌عنوان ضامن مطلق امنیت هنجاری این پادگان. با این حال، مواضع اخیر جی. دی. ونس، معاون رئیس‌جمهوری آمریکا، و یادآوری صریح او به اینکه «منافع آمریکا و اسرائیل همیشه همسو نیست و نقد اسرائیل یهودستیزی نیست»، نماینده‌ی یک گسست پارادایمیک است. این اقدام، در واقع یک فرایند «غیرمنطقی‌سازی از روایت‌های مسلّطِ نئومحافظه‌کاری است. ونس با استفاده از اهرم دکترین «آمریکا اول»، دیسکورس تلاقی مطلق منافع را شکسته و نشان می‌دهد که ما با یک بحران در سطح «سیاست بزرگ» (Grand Strategy) روبه‌رو هستیم، نه یک تنشِ گذرای دیپلماتیک. 

نخست: بحران کارآمدی شبکه‌های نفوذ و افولِ سرمایه نمادین 

در چارچوب نظریه‌های جان میرشایمر و استفن والت، قدرتِ لابی‌های طرفدار اسرائیل منحصر به تزریق سرمایه مالی نیست، بلکه در توانایی شکل‌دهی به «عقلانیت جاری» در عرصه سیاست خارجی نهفته است. این شبکه‌ها دهه‌ها فضایی هنجاری ایجاد کرده بودند که در آن، هرگونه نقد از اسرائیل به‌عنوان یک انحراف از هنجارهای پذیرفته‌شده طرد می‌شد. 

۱. مکانیسم شکست بازتولید قدرت: 

پیروزی چهره‌هایی چون دنیل پیس و لاشان فورد در انتخابات مقدماتی دموکرات‌ها (علی‌رغم هزینه‌های نجومی حدود ۱۰ میلیون دلاریِ آیپک و وابستگانش برای شکست آن‌ها) و همچنین پیروزی زهران ممدانی در انتخابات شهرداری نیویورک، به تعبیر پیر بوردیو، جامعه‌شناس سیاسی، نشان‌دهنده‌ی «کاهش شدید سرمایه نمادین» آیپک است. 

نظرسنجی مؤسسه (Echelon Insights) (آوریل ۲۰۲۶) که تصویر منفی آیپک (۲۵ درصد) را در برابر تصویر مثبت (۱۸ درصد) نشان می‌دهد، گویای آن است که این نهاد قادر نیست با ابزارهای سنتی، هزینه‌های سیاسی مخالفت با دستور کار اسرائیل را به‌شدت گذشته افزایش دهد. ساختار بازدارندگی لابی در حال فروپاشی است. 

۲. گسست نسلی و مرگ ائتلاف بین‌نسلی: 

داده‌های نظرسنجی مرکز تحقیقات پیو (مارس و آوریل ۲۰۲۶) مبنی بر نامطلوب بودن اسرائیل در نگاه ۵۷ درصد جمهوری‌خواهان و ۸۰ درصد دموکرات‌ها و مستقل‌ها در نسل زیر ۵۰ سال، یک متغیر ساختاری حیاتی است. نهادهای دولتی توسط نسل‌های جدیدکارگزاران بازتولید می‌شوند. وقتی هسته‌ی اصلی نسل آینده‌ی طبقه حاکمه‌ی آمریکا، اسرائیل را نه به عنوان یک دارایی استراتژیک، بلکه به عنوان یک «بار هنجاری» تلقی می‌کند، ما با یک تغییر پارادایمیک غیرقابل‌بازگشت در ساختار ادراکی نخبگان روبه‌رو هستیم. 

دوم: هژمونی توافقی در حال انقباض؛ اقتصاد سیاسی پوپولیسم «آمریکا اول» 

برای درک عمیق دکترین «آمریکا اول»، باید از رویکردهای توصیفی فاصله گرفت و به سراغ نظریه‌ی هژمونی توافقی رابرت کاکس و مفهوم «نظم لیبرالِ نهفته» رفت. 

۱. فروپاشی توافق اجتماعیِ دوران جنگ سرد: 

نظم بین‌المللی پس از جنگ جهانی دوم بر پایه‌ی این توافق بود که آمریکا در ازای تأمین امنیت عمومی و حمایت از متحدان (از جمله اسرائیل به‌عنوان تکیه‌گاه هنجاری)، از آن‌ها تقاضای آزادسازی کامل اقتصادی نمی‌کرد و خود نیز یک توازن داخلی بین سرمایه‌داری و رفاه برقرار کرد. اما داده‌های نظرسنجی‌ها – مانند Harvard-Harris  (۵۹ درصد رأی‌دهندگان خواهان دخالت کمتر در خارج) و NPR/Ipsos  (۴۸ درصد خواستار دوری از امور سایر کشورها) – نشان می‌دهد که این «هژمونی توافقی» فروپاشیده است. پایگاه اجتماعی ترامپ، پیوند میان مداخله‌گری خارجی و رفاه داخلی را گسسته است. 

۲. تضاد انباشت سرمایه و تعهدات هژمونیک: 

از منظر اقتصاد سیاسی، هیچ هژمونی‌ای نمی‌تواند بدون توزیع رانت اقتصادی در داخل، دوام بیاورد. عبور پرداخت‌های خالص بهره‌ی فدرال از مرز یک تریلیون دلار در سال ۲۰۲۶ و رسیدن بدهی خانوارها به ۱۸٫۸ تریلیون دلار، نشان‌دهنده‌ی استیصال ساختاری در توزیع منابع است. در این شرایط، جنگ‌های اسرائیل دیگر یک «کالای عمومی امنیتی» برای آمریکا محسوب نمی‌شوند، بلکه یک «کالای خصوصی» برای منافع اسرائیل تلقی می‌شوند. 

نظرسنجی «داده‌ها برای پیشرفت» (مارس ۲۰۲۶) که ۵۶ درصد (آمریکایی‌ها) را معتقد به سود بردن اسرائیل از جنگ ایران می‌داند، بیانیه‌ای طبقاتی از سوی رأی‌دهندگان آمریکایی است: آن‌ها اعلام می‌کنند که دیگر حاضر به پرداخت «مالیات هژمونی» برای پروژه‌های توسعه‌طلبانه‌ی متحدان خود نیستند. 

ونس با یادآوری اینکه «دو سوم نیروی محافظ از اسرائیل آمریکایی بود»، دقیقاً از همین زبان اقتصاد سیاسی محرومان داخلی استفاده می‌کند تا مشروعیتِ هزینه‌کرد خارجی را زیر سؤال ببرد. 

سوم: پویایی‌های ساختاری درونی اسرائیل؛ تسخیر دولت توسط بازیگران ایدئولوژیک 

در سوی مقابل این انقباض هژمونیک در آمریکا، اسرائیل در حال تجربه‌ی یک «انقلاب پدرسالارانه – مذهبی» است که ساختار درونی آن را از یک دولت عمل‌گرا به یک بازیگر ایدئولوژیک نامتعادل تبدیل کرده است. 

۱. قانون‌سازیِ تناقضِ هنجاری با نظم لیبرال: 

تصویب قطعنامه‌های کنست (۲۰۱۴ در رد دولت فلسطینی با رأی ۶۸ به ۹؛ و ۲۰۱۸ در قانون‌سازی ملت یهود) از منظر ساختارگرایی، یک «تغییر در هویت حاکمیتی دولت» است. اسرائیل رسماً از یک پروژه‌ی صهیونیسم عمل‌گرا (که تلاش می‌کرد تا حدودی با هنجارهای لیبرال غرب سازگار بماند) به سمت صهیونیسم با رویکرد (آرمان‌شهر مذهبی برای تصرف کل سرزمین موعود) حرکت کرده است. این تغییر، مشروعیت اخلاقی اسرائیل را در نزد لیبرال‌های غربی منفجر کرده است. 

۲. پدیده‌ی «بازیگران خرابکار دولتی‌شده: 

در تئوری مدیریت تعارض، «بازیگران خرابکار» گروه‌هایی هستند که وضعیت موجود را به نفع منافع باریک‌بینانه‌ی خود برهم می‌زنند. نفوذ بن‌گویر و اسموتریچ (با حمایت ۳۲ کرسی مذهبی در کنست) یک پدیده‌ی منحصر‌به‌فرد است: آن‌ها به بازیگران خرابکاری تبدیل شده‌اند که در عین حال کنترل ابزارهای دولت (پست‌های امنیتی و مالی) را در دست دارند. نرخ رشد ۴٫۲ درصدی حریدی‌ها و روند رسیدن سهم آن‌ها به بالای ۲۰ تا ۲۴ درصد تا سال‌های ۲۰۴۰ و ۲۰۵۰، یک متغیر دموگرافیک صرف نیست؛ بلکه یک «تغییر پارادایم انباشت قدرت» است. این نیروها به دلیل باورهای آخرالزمانی، نرخ تنزیلِ زمانی خود را در سیاست خارجی بر صفر تنظیم کرده‌اند؛ برای آن‌ها هزینه‌های کوتاه‌مدت جنگ (حتی انزوای بین‌المللی) بهای ناچیزی برای دستیابی به وعده‌های کتاب‌مقدسی است. شاخص صدای اسرائیل (مه ۲۰۲۶) که نشان می‌دهد ۶۴ درصد یهودیان مخالف توقف جنگ با ایران‌اند، نشانه آن است که رادیکالیسم به «عقلانیت مسلط» در داخل اسرائیل تبدیل شده است. 

چهارم: تقاطع بحران‌ها؛ تله‌ی درگیریِ ساختاری و آشوب سیستماتیک 

تقاطع این دو روند متضاد – کاهش ظرفیت و اراده‌ی هژمون برای تأمین امنیت (آمریکا اول) و افزایش تقاضای نامحدود متحد وابسته برای جنگ و اشغال – مفهوم «تله‌ی درگیری» در ادبیات روابط بین‌الملل را به شکلی معکوس آشکار می‌کند. در حالت عادی، هژمون بزرگ متحد کوچک را به جنگ می‌کشاند. اما در ساختار نوظهور، متحد کوچک (اسرائیل) برای جبران کاهش حمایت آینده، تلاش می‌کند هژمون (آمریکا) را از طریق ایجاد اداراک امر واقعی (accompli) در جنگ‌های گسترده (مانند درگیری با ایران) در تله‌ی درگیری بیندازد. اما ساختار داخلی آمریکا دیگر ظرفیت پذیرش این تله را ندارد. رقابت سیاسی در داخل آمریکا اکنون حول محور «هزینه – فایده‌ی استثنای اسرائیل» شکل گرفته است. مدافعان پیوند ویژه با یک پارادوکس غیرقابل حل روبه‌رو هستند: آن‌ها باید از رژیمی دفاع کنند که ایدئولوژی مسلط آن با ارزش‌های بنیادین دموکراسی لیبرال آمریکایی در تضاد است و همزمان، بودجه‌ی لازم برای این حمایت در خزانه‌داری آمریکا (به دلیل بحران بدهی) وجود ندارد. 

نتیجه‌گیری: غروب استثنا و زایش یک نظم ناهمگون 

آنچه در اسناد و داده‌های فوق تجلی یافته، سرآغاز یک دوران گذار پرالتهاب در نظم بین‌المللی است. «استثنای اسرائیل» دیگر یک ثابت هندسی در معادلات خاورمیانه نیست، بلکه به یک «متغیر مستقل بحران‌زا» تبدیل شده است. از منظر نظری، ما جدایی تدریجی «قدرت» از «اراده» در سیاست خارجی آمریکا را شاهد هستیم. آمریکا همچنان از حیثِ سخت‌افزاری به حمایت از اسرائیل قادر است، اما «اراده‌ی هژمونیک» برای انجام این کار – به دلیل محدودیت‌های ساختاریِ درون‌مرزی – در حال تبخیر است. 

از سوی دیگر، اسرائیل به دلیل تسخیر ساختاری توسط بازیگران مذهبی، قابلیت بازگشت به حالت عمل‌گرایی پیشین را از دست داده است. این شکاف ساختاری، به این معناست که سایه‌ی جنگ‌های آینده در خاورمیانه، نه بر سر منافع کلان استراتژیک (مانند دوران جنگ سرد)، بلکه بر سر «تضاد ایدئولوژیک درون بلوک غرب» و «مقاومت اجتماعی در برابر هزینه‌های امپراتوری» شکل خواهد گرفت. 

اظهارات جی. دی. ونس و افول آیپک، تنها لرزه‌های اولیه‌ی زمین‌لرزه‌ای هستند که کوه یخ استثنائیت اسرائیل در نظام بین‌الملل را در هم خواهد شکست.