به گزارش گروه امام و رهبری خبرگزاری تسنیم، علی کاکادزفولی در یادداشتی با عنوان «عقلانیت تمدنساز» به «تبیین هندسه حکمرانی در اندیشه و عمل آیتالله شهید سیدعلی خامنهای» پرداخته و نوشته است: فهم کنشهای شخصیتهای سیاسی تاریخساز، همواره با یک آسیب روششناختی بزرگ روبهروست و آن جزءنگری است. در مواجهه با رهبر شهید انقلاب آیتالله سیدعلی خامنهای نیز غالب تحلیلها چه در مقام نقد و چه در مقام ستایش، بر مصادیق و رویدادهای پراکنده متوقف شدهاند. برخی، ابعاد رهبری ایشان را در لایههای فقهی میجویند، برخی در مواضع سیاسی روز، برخی در رویکردهای امنیتی و برخی تنها در خطبهها و خطابهها. اما مسئله اساسی این است که هیچکدام از این اجزا بهتنهایی حقیقت رهبر و شیوه رهبری ایشان را عیان نمیکند. برای عبور از لایه تحلیلهای یکبارمصرف و گزارشهای موردی و رسیدن به شناخت، نیازمند ابزاری فراتر از تحلیلهای معمول هستیم؛ نیازمند نظریهای که بتواند کثرت رفتارها را به وحدت مبانی بازگرداند.
بدون داشتن یک دستگاه نظری آنچه از رهبری ایشان درک میکنیم، مجموعهای از تصمیمات ظاهراً منفصل است؛ گاه ایستادگی، گاه انعطاف، گاه پیشروی و گاه صبر راهبردی. اما اگر این کلان ایده را بپذیریم که «عمل» ایشان امتداد «اندیشه» و اندیشه ایشان در بستر عمل صیقلخورده و متعین شده است، آنگاه هر سکوت یا خروشی، در نسبتی دقیق با یک کل معنادار خواهد بود.
این یادداشت با عبور از نگاههای جزئینگر و واقعهمحور رایج، در پی ترسیم یک دستگاه نظری برای شناخت پیوستگی میان اندیشه و عمل سیاسی آیتالله خامنهای است. فرضیه اصلی نوشتار آن است که کنشهای رهبری ایشان اجزای یک منظومه واحد هستند که در پنج لایهی بنیادین فلسفه تاریخ، نظریه هویت، نظریه اجتماعی، نظریه قدرت و امر سیاسی صورتبندی میشوند. تلاش بر آن است تا با تبیین نسبت زنده میان این لایهها، نشان دهیم که چگونه آرمانهای ثابت در تلاقی با واقعیتهای متغیر، به الگوی حکمرانی تمدنساز ایشان بدل گشته و چرا برای فهم این الگو، باید از سطح تحلیلهای رسانهزده عبور کرد و به منطق باطنی این هندسه فکری دست یافت.
منطق بلندمدت تصمیمات راهبردی؛ عبور از رویداد به فرایند در افق تاریخ
نخستین لایهای که به اندیشه و عمل شهید آیتالله خامنهای جهت میدهد، فلسفه تاریخ است. در این نگاه، به جای آن که جهان را به عنوان مجموعهای از حوادث اتفاقی بدانیم، آن را به عنوان عرصهی حرکت بهسوی غایاتی مشخص فهم میکنیم. از این منظر، انقلاب اسلامی ایران هم به عنوان یکی از این رخدادهای مهم، یک نقطه عطف تاریخی برای قرار گرفتن کشور روی مسیر اصلی خود بود نه اینکه انقلابی سیاسی باشد که در همان محدوده زمانی وقوع خود باقی بماند.
بدون فهم این نگاه تاریخنگر، بسیاری از کنشهای ایشان غیرقابلفهم باقی میماند. اگر کسی معتقد به نبرد دائمی حق و باطل در بستر زمان نباشد، مفاهیمی چون «استکبار» را صرفاً واژگانی تبلیغاتی میپندارد. اما در منظومه فکری ایشان، این مفاهیم نشانههای راهنما هستند. در این افق، سیاست نه بازی قدرت در میانمدت که تدبیر حرکت جامعه در زنجیرهای از حوادث پیوسته است. به همین دلیل است که ایشان همواره بر زنجیره تمدنسازی تاکید داشتهاند؛ از انقلاب به نظام، از نظام به دولت، از دولت به جامعه و از جامعه به تمدن.
سوال اینجاست که در این لایه، تصمیمات رهبری ایشان بر چه اساسی گرفته شده است؟ بر اساس مناسبات رایج قدرت؟ بر اساس سود و زیان لحظهای؟ بر اساس منافع ملی؟ یا بر اساس رسالت دینی؟ و آیا اصلا این ابعاد را میتوان از یکدیگر جدا دانست؟ سوال دیگر آن است که هرکدام از این ابعاد در چه چارچوب زمانی درنظر گرفته شده و معتبرند؟ لحظه؟ ماه؟ سال؟ قرن؟ یا مجموعهای از قرون که در کنار هم تاریخی به درازای یک تمدن را شکل میدهند؟ به نظر میرسد که یک عامل مهم در فهم شیوه تصمیمگیری ایشان امتداد تاریخی یا به عبارت دقیقتر، صرفه تاریخی است و افق نگاه ایشان به بلندای تمدن معطوف بوده است؛ با این ملاحظه، بدیهی است که گاهی برای پیشروی تمدنی، باید از یک موضع تاکتیکی عقب نشست و گاهی برای حفظ کلیت حرکت، باید در برابر سختترین فشارها ایستادگی کرد. این لایه، امر رهبری را از غرق شدن در روزمرگی نجات میدهد و به آن روح تاریخی میبخشد و اگر از این زاویه به رهبری شهید آیتالله خامنهای نگاه کنیم، میتوانیم منطق همسازی و همخوانی تصمیمات ایشان را در مقاطع مختلف بهتر درک کنیم.
جان ایرانی، روح وحیانی؛ بازگشت به خویشتن تاریخی
اگر فلسفه تاریخ، مسیر را مشخص میکند، «نظریه هویت» پاسخ به این پرسش است که ما کیستیم و چه کسی قرار است این مسیر را بپیماید؟ در اندیشه سیاسی رهبر شهید انقلاب، واقعیت ایران یک شخصیت تاریخی است؛ موجودیتی که هویت خود را از پیوند خللناپذیر ملیت، اسلامیت، غیرت انقلابی و میراث شیعی گرفته است و از قضا در این محدوده جغرافیایی قرار گرفته است.
نظریه هویت ایشان، دوگانه کاذب ایران یا اسلام را درهم میشکند. در این منظومه، ایرانی بودن یعنی زیستن در اتمسفر فرهنگیای که اسلام، بخش مقوّم و بنیادین آن است. از همین روست که ایشان از یک سو بر تقویت زبان فارسی و مفاخر ملی تاکید دارند و از سوی دیگر بر بیداری امت اسلامی؛ چرا که معتقدند قوت ایران، قوت جهان اسلام است و اصالت جهان اسلام، پشتیبان تداوم تاریخی ایران. پس در این نگاه ایران و اسلام به یگانگی میرسند؛ ایران جزیی از اسلام است و اسلام هم جزیی از ایران.
این لایه از اندیشه، زیربنای عقلانیت حاکمیتی ایشان است. ایشان جامعه ایرانی را نه با نگاههای انتزاعی یا وارداتی، بلکه با درک عمیق از ظرفیتها، خلقیات، ایمانها و حتی زخمهای تاریخی این مردم رهبری میکنند. فهم دقیق نسبت میان دینداری جامعه و تجددطلبی و آمیختن این دو در کالبد استقلال، اصلیترین هنری است که در این لایه از نظریه تجلی یافته است. فاعل این تاریخ، ملتی است که نه میخواهد در گذشته متوقف بماند و نه میخواهد در هاضمه فرهنگی جهان جدید حل شود.
«جامعهپردازی» در برابر «اداره»؛ اصالت اراده جمعی
لایه سوم، «نظریه اجتماعی» ایشان است که مفصلگاه میان افقهای دوردست تاریخی و نبض جاری زیست اجتماعی است؛ یعنی آن حلقهای که شکوه نظریه را به قامت عمل میپوشاند.
تفاوت بنیادین اندیشه سیاسی شهید آیتالله خامنهای با مدلهای رایج حکمرانی در جهان معاصر، در نوع هستیشناسی جامعه نهفته است. در غالب الگوهای مدرن، از دولتهای دیوانسالار (بروکراتیک) و فنسالار (تکنوکرات) گرفته تا ساختارهای تمامیتخواه (توتالیتر) و حتی مدلهای لیبرالدموکراسی، جامعه عموماً در مقام ابژه و موضوع اداره تعریف میشود. در این نگاهها، مردم یا تودهای هستند که باید توسط نخبگان مهندسی شوند، یا شهروندانی که باید از طریق فرآیندهای مکانیکی و قانونی مدیریت گردند و یا مصرفکنندگان خدمات دولتی که رضایتمندیشان ابزار ثبات سیاسی است.
اما در منظومه فکری ایشان، جامعه از مقام «ابژهی تحت اداره» به مقام «فاعل تاریخساز» برکشیده میشود. ایشان میان اداره جامعه و ساخت جامعه مرزی ظریف اما حیاتی قائلند؛ اداره بر نظم، قانون، خدمات و پایداری ساختار متمرکز است، اما جامعهپردازی بر محور ارتقای آگاهی، شکوفایی اراده و رشد درونزای ایمان حرکت میکند. در این الگو، قدرت به جای آن که از بالا به پایین بر مردم «اعمال» شود، از بطن حضور و آگاهی مردم «ساخته» میگردد. از اینرو، مردم هم در حکم پیوست حکمرانی قرار نمیگیرند، بلکه بدنه و اصالت آن هستند.
همین نگاه است که رهبری را از یک منصب اداری-سیاسی، به یک شأن تربیتی و معنوی بدل میکند که وظیفهاش باز کردن مسیر برای تجلی ارادهی بیدارشدهی مردم در جهت اهداف متعالی است، نه آنچنان که ذهنیتهای استبدادی و استبدادزده فهم میکنند، تحمیل اراده به زور.
در نظریه اجتماعی ایشان، اگر نظام بدون حضور مردم باشد، ساختاری است بیروح که در اولین توفانها فرو میریزد. از اینرو، وظیفه رهبر در اینجا، ارتقای فهم اجتماعی است. او باید بتواند از پس بحرانها، بلوغ بیافریند.
این نگاه باعث میشود که در دوران رهبری ایشان، هر رخداد و تنش اجتماعی به جای آنکه صرفاً به مثابه تهدیدی امنیتی قلمداد شود، به یک تجربه تربیتی برای جامعه تبدیل گردد. ایشان معتقدند جامعه باید رشد کند، تجربه کند و حتی گاهی بهای اشتباهات یا آزمونهای خود را بپردازد تا به مرحلهای برسد که آرمانها را حمل کند و مسئله اصلی در این تجربه، اعتلای اراده جمعی است. نقش رهبری در این ساحت، منصب تربیتی برای مراقبت از پویایی جامعه است.
قدرت به مثابه امانت؛ بازتعریف مسئولیت در تراز توحید
بسیاری از قضاوتها درباره عملکرد سیاسی رهبر شهید انقلاب اعم از موافقان و مخالفان، برداشتی تقلیلگرایانه از مفهوم «قدرت» دارند. اما در «نظریه قدرت» آیتالله خامنهای، قدرت نه ابزار غلبه است و نه پدیدهای پلید که باید از آن گریخت؛ قدرت، امانتی است که مشروعیت خود را از سه پیوند همزمان میگیرد؛ نسبت با خدا (تکلیف)، نسبت با مردم (حق و کرامت) و نسبت با دشمن (امنیت و ایستادگی).
در این منظومه، اقتدار بدون معنویت به دیکتاتوری میانجامد و معنویت بدون اقتدار به انزوا و اضمحلال. هنر این نظریه، درهمتنیدن این دو است. قدرتی که از بطن انقلاب برمیآید، باید بتواند در برابر غولهای مادی جهان بایستد (مظهر اقتدار)، اما در عین حال نباید نسبت به رنج محرومان و لغزش کارگزاران خود بیتفاوت باشد (مظهر معنویت و عدالت).
قدرت مطلوب در اندیشه ایشان، قدرتی است که نفوذناپذیر باشد اما شنوا؛ سختافزار داشته باشد اما نرمافزار اقناع را رها نکند. از این منظر، حتی سیاستهای منطقهای و دفاعی ایشان نیز با هدف تولید بازدارندگی برای حفظ آن حرکت تاریخی و اجتماعی است، نه در مفهوم مداخله، کشورگشاییهای کلاسیک یا حفظ قدرت به بهای هر چیزی. از نگاه ایشان قدرت، خادم آرمان است، نه ارباب آن.
امر سیاسی؛ هندسه پیوند «ثبات» و «تغییر»
در لایه پنجم، به ساحت «تحقق» میرسیم؛ یعنی جایی که تمام آن چهار لایه در صحنه واقعیت متجلی میشوند؛ «امر سیاسی» در منظومه شهید آیتالله خامنهای، میدان حفظ جهت ثابت در میانه توفان روشهای متغیر است. اینجا جایی است که آرمان با مصلحت دستوپنجه نرم میکند.
برخلاف نگاههای انتزاعی که سیاست را میدان صرف شعار میدانند، یا نگاههای ماکیاولیستی که آن را عرصه خالص فرصتطلبی میبینند، امر سیاسی برای ایشان «تدبیر ممکنها» در راستای «مطلوبها» است. در این لایه است که ایشان باید به عنوان رهبر نظام سیاسی، میان نهادهای حکومتی موازنه ایجاد کنند؛ میان دیپلماسی و میدان نسبت برقرار کنند؛ میان سنت و نوسازی پل بزنند و وحدت نیروهای متکثر را در سایه غایت بزرگتر حفظ نمایند.
این همان گلوگاهی است که محاسبات ناظران ناآشنا را دچار خطا میکند؛ آنجا که در تشخیص تمایز میان جوهرهی تغییرناپذیر حرکت و سیالیت ناگزیر ابزار فرومیمانند و هر تغییر در افق تاکتیکی را به منزلهی گسست از بنیادها تفسیر میکنند. در حالی که امر سیاسی در نگاه ایشان، مانند ناوبری یک کشتی در دریای پرتلاطم است؛ ناخدا ممکن است بارها زاویه حرکت را برای دور زدن موجها تغییر دهد، اما هرگز مقصد را فراموش نمیکند. پیچیدگی رهبری ایشان دقیقاً در همین اتصال دشوار میان ایدهآلیسم تاریخی و رئالیسم زمینی نهفته است.
برای شناخت رهبر شهید به تقلیل، تقطیع و تعجیل دچار نشویم
نباید ایشان را به یک وجه تقلیل داد؛ نباید تصمیماتشان را از ریشههای تاریخی و اجتماعیشان تقطیع کرد. میتوان تحلیل کرد و میتوان قضاوت نمود و در عین حال باید آگاه بود که داوری نهایی از سوی ما در حقیقت ممکن نیست. زیرا داوری صحیح تا پیش از آنکه آثار بلندمدت یک کنش در متن تاریخ ظاهر شود، معنا ندارد.
هدف از این صورتبندی منظومهای، تلاش برای تبیین یک الگوی موفق رهبری ذیل اسلام سیاسی در جهان معاصر است. الگویی که در آن سیاست در عین حال که از اخلاق جدا نمیشود، اما دچار سادهلوحی نیز نمیگردد و لبههای تیز اقتدار خود را حفظ میکند.
این منظومه، به ما میآموزد که برای فهم رهبری ایشان، باید از سطح وقایع عبور کرد و به زیرساختهایی نگریست که در آن، تاریخ غایتمند است، هویت اصیل است، مردم ستون هستند و قدرت یک تکلیف الهی است برای عبور دادن جامعه از تنگناهای زمانه بهسوی افقهای تمدنی. حقیقت رهبری ایشان را بیش از آن که «چه کرد؟»ها توضیح دهند، «چرا چنان کرد؟»ها بازگو میکنند؛ چرا که این چراییها هستند که معماری این منظومه بزرگ را برای ما آشکار میکنند.
انتهای پیام/