به گزارش خبرگزاری حوزه از اصفهان، بعضی عزاداریها با تمام شدن مراسم تمام میشوند اما بعضی دیگر روزها در دل آدم میمانند. از روزی که میلیونها نفر در شهرهای مختلف برای تشییع پیکر رهبر شهید به خیابان آمدند، هنوز حال و هوای آن روزها از ذهن مردم نرفته است. عصر روز جمعه، میدان امام حسین(ع) اصفهان هم شبیه همان روزها بود؛ انگار عزاداری فقط از شهری به شهر دیگر رسیده بود.
از چند خیابان مانده به میدان، جمعیت آرامآرام بیشتر میشد. خانوادهها، جوانها، پیرمردها و مادرانی که دست کودکانشان را گرفته بودند، همه یک مسیر را میرفتند. بیشتر لباس مشکی به تن داشتند. بعضی پرچم ایران در دست داشتند، بعضی پرچم سرخ «یالثارات الحسین» و «یالثارات خامنهای». صدای نوحه از بلندگوها میآمد و هرچه به میدان نزدیکتر میشدی، جمعیت فشردهتر میشد.
جایگاه مراسم، قبل از آنکه سخنران پشت تریبون برود، نگاهها را به خودش جلب کرده بود. یک صندلی چوبی، عمامهای مشکی روی یک چفیه و گلیمهای آبیرنگی که فضای جایگاه را شبیه محل دیدارهای رهبر شهید کرده بود. خیلیها از کنار آن آرام رد میشدند، چند لحظه نگاه میکردند و بعد بیصدا راهشان را ادامه میدادند. بعضی هم فقط ایستاده بودند و عکس میگرفتند.
بالای جایگاه، بیرق بزرگ «نصر من الله و فتح قریب» دیده میشد. اطراف آن را پرچمهای سیاه پوشانده بود و در میان جمعیت، پرچمهای سهرنگ ایران مدام بالا و پایین میرفت. هنوز مراسم شروع نشده بود اما میدان آرام نبود؛ هر گوشه، کسی با دیگری از روزهای تشییع حرف میزد، از ساعتهایی که در خیابان مانده بود، از جمعیتی که پایان نداشت و از داغی که هنوز برایش عادی نشده است.

شعارها زودتر از سخنران رسیدند
هنوز سخنرانی شروع نشده بود که صدای شعارها از میان جمعیت بلند شد. یک نفر آغاز میکرد و چند ثانیه بعد، هزاران نفر همان جمله را تکرار میکردند. «ای پسر فاطمه، منتقم شماییم» در میدان میپیچید و بعد، صدای «حیدر... حیدر...» از گوشه دیگر بلند میشد. اما شعاری که بیشتر از همه تکرار شد، همان بود که هر بار با صدای بلندتری شنیده میشد؛ «ابوالفضل علمدار، خامنهای نگهدار.»
بین شعارها، سکوتهای کوتاهی شکل میگرفت؛ سکوتی که خیلی زود با صدای گریه چند نفر شکسته میشد. بعضیها دستهایشان را بالا گرفته بودند و شعار میدادند، بعضی دیگر فقط نگاهشان به همان صندلی خالی مانده بود. انگار آن صندلی، بیشتر از هر تصویر دیگری، نبودن صاحبش را یادآوری میکرد.
چند روز از تشییع گذشته بود اما حرف بیشتر مردم هنوز همان روزها بود. یکی از انگشتری میگفت که سالها پیش از رهبر شهید هدیه گرفته بود و هنوز آن را از دستش درنیاورده است. دیگری از چفیهای میگفت که در یکی از دیدارها نصیبش شده بود و حالا آن را روی شانه انداخته بود. خاطرهها، میان جمعیت دستبهدست میشد؛ بیآنکه کسی بخواهد آنها را بلند تعریف کند.
روضه که به انگشتر حضرت اباعبدالله(ع) رسید، حال و هوای میدان تغییر کرد. دیگر صدای شعارها کمتر شده بود. صدای گریه از گوشههای مختلف شنیده میشد و خیلیها سرشان را پایین انداخته بودند. مادرها اشک میریختند، جوانها صورتشان را با چفیه پوشانده بودند و پیرمردی که تا چند دقیقه قبل شعار میداد، آرام روی لبه جدول نشست و فقط گوش داد.
در آن لحظه، صندلی چوبی، عمامه مشکی، چفیه و گلیمهای آبی، برای خیلیها یادآور جلساتی بود که سالها از قاب تلویزیون دیده بودند. حالا همان تصویر روبهرویشان بود، اما این بار صندلی خالی مانده بود و همین، برای بسیاری از حاضران از هر جملهای تأثیرگذارتر بود.
با آغاز سخنرانی، میدان کمکم آرام گرفت. جمعیتی که تا چند دقیقه قبل شعار میداد، حالا بیشتر شنونده بود. خیلیها همانجا روی زمین نشستند و عدهای هم ایستاده، چشم به جایگاه دوختند.
سخنران از روزهای تشییع گفت؛ از تهران، قم، نجف، کربلا و مشهد. از ساعتهایی که مردم در کنار پیکر رهبر شهید ماندند و از جمعیتی که در این چند روز حماسهای کمنظیر رقم زدند. بسیاری از حاضران، خودشان بخشی از همان تشییع بودند و شاید به همین دلیل، این بخش از سخنانش بیشتر از بقیه با سکوت و اشک همراه شد.
هوا کمکم رو به تاریکی میرفت اما هنوز کسی عجلهای برای رفتن نداشت. بعضی خانوادهها کودکانشان را در آغوش گرفته بودند، عدهای پرچمها را روی شانه انداخته بودند و خیلیها همچنان چشم از جایگاه برنمیداشتند؛ همان جایگاهی که از ابتدای مراسم، بیش از هر بخش دیگری نگاهها را به خود کشیده بود.
تا پاسی از نیمهشب مراسم برپا بود و وقتی مراسم رو به پایان رفت، جمعیت آرامآرام از میدان خارج شد. پرچمها پایین آمد، بلندگوها خاموش شدند و خیابانها دوباره به حالت عادی برگشتند؛ اما برای خیلیها، این اجتماع ادامه همان روزهایی بود که از تشییع میلیونی آغاز شده بود و هنوز در خاطره مردم تمام نشده است.