«مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم/ جرس فرياد ميدارد كه بربنديد محملها» حافظ
۱) دوباره مسيرم به بيمارستان افتاد. از صبح شنبه ۱۳ تيرماه تاكنون، «زخم معده» مرا ساكن بيمارستان خاتم كرده است. بخش آندوسكوپي و چهره مهربان و نگران دوست طبيب و انديشمندم دكتر سياوش منصوري در سفر خاطرهها باز ياد روز نخستين آگاهي از ابتلا به بيماري سرطان پانكراس را زنده كرد. ۴ سال از آن روز گذشته است، ولي پزشكان بايد بدانند كه سرطان بازگشته است يا نه. قرار است هفته آينده يادداشتهايم پيرامون «همنشيني با سرطان» منتشر شود و من هم در اين انديشهام كه اين سكونت اجباري بيمارستاني يك پيشآگاهي براي آن كتاب است يا تن سپردن به قواعد و رويههاي پزشكي؟
۲) تخت بيمارستان فارغ از نوع و نشان بيماري يك ويژگي يگانه دارد: تعليق و فرصتي الزامي براي نگريستن به درون و پيوند زدن آن با جهان بيرون. در ايامي خطير براي ايران و در ميانه انبوهي از اندوه و بيم و نگراني از آينده، تن و جان من هم با آزموني ديگر روبهرو شده است.
زخم معده برخلاف سرطان كه هجومي ناگهاني و ويرانگر از سلولهاي خودي طغيانگر است، روايت دردي از جنس فرسايش است. روايت سوزشي كه آرام آرام ديوارههاي پناهگاه درون را فرا ميگيرد. پزشكان ميگويند ريشه اين زخم در اضطرابها، تنشها و فشارهاي انباشته شده است. باري سنگين كه تن ديگر توان كشيدن آن را ندارد؛ چيزي از جنس خون دل كه گويا در من به جاي دل سر از معده درآورده است!
۳) در اين روزهاي بستري بودن، وقتي بيرون از دايره لطف تسليبخش خويشان و دوستان و همكاران و دانشجويان و همراهانم به خلوت درون پناه ميبرم و به اخبار اين روزهاي كشور خيره ميشوم، نميتوانم ميان «دل خونين و معده مجروح» خود با «چشم نگران و روان رنجور» جامعه شباهتي نيابم.
گويا جامعه امروز ايران نيز در حال بلعيدن و هضم كردن اضطرابهاي بيپايان، شوكهاي پياپي، دوقطبيهاي سياسي، ناامنيهاي اقتصادي و دردهاي ناگفته اجتماعي است. نتيجه آنكه جامعهاي شدهايم كه بيشتر به جاي گفتوگو و برونريزي دردهايش آن را فرو ميخورد و اين «سيراب شدن از اضطراب» سرانجام خود را به شكل فرسايش روان، خشونتهاي نهفته اجتماعي و زخمهاي عميق سياسي بر پيكره اجتماع نشان ميدهد.
۴) پزشكانم ميگفتند براي مهار و بهبود زخم بايد محيط را آرام كرد و مدارا را بالا برد و از آنچه فرساينده و تنشآفرين است، دور شد. اما پرسش اين است كه در پهنه زيست اجتماعي چگونه ميتوان از عوامل مختلف هراسآفرين گريخت. به تعبير پزشكي چگونه ميشود در ميانه توفان به تن فرمان آرامش داد. براي من هنوز پاسخ در همان مفاهيمي نهفته است كه پيشتر در «همنشيني با سرطان» به آنها رسيده بودم: «انديشيدن به آيندهاي بهتر، مدارا، تسلي، اميد و گفتوگو.»
اينبار هم زخم معده به من يادآوري ميكند كه درون تنم عضوي هست كه نياز به مراقبت، ديده شدن و مدارا دارد. در گستره جامعه امروز ايران نيز بيش از هر چيز ضرورت تامل در آينده بهتر، مدارا و فهم دردهاي يكديگر به وضوح به چشم ميآيد. اگر رنجها، مصالح و منافع ملي را بر پيشداوريها، آرزوانديشيها و جهتگيريهاي شخصي و گروهي اولويت ندهيم و مجاري گفتوگو و ابزارهاي آن را مسدود كنيم، اسيد انباشته شده بياعتمادي و خشونت و افراطيگري، ديوار ارتباطات اجتماعي و هاضمه سالم همبستگي را فرسوده و زخمي خواهد كرد.
۵) اولريش بك، جامعهشناس برجسته آلماني از «جامعه در مخاطره» يا «جامعه ريسك» سخن به ميان ميآورد كه در آن شهروندان نيز گرفتار گونههاي مختلفي از ريسك ميشوند. به تعبير او مساله اصلي جامعه متاخر، توزيع ريسكها و مخاطرههاست. يعني جامعهاي كه در آن اعضايش در معرض بحرانهاي زيستمحيطي، بيماريهاي نو، جنگ، بيكاري، فناوريهاي خطرناك و بحرانهاي اقتصادي قرار ميگيرند. ريسكهاي جديد اغلب ساخته خود انسانند و معمولا پيچيده، نامرئي و غيرقابل پيشبيني هستند. مساله اين است كه شهروند آگاه و نقاد چگونه ميتواند در ميان ابهامها و سرگشتگيها راه بيابد و توان خويش را براي عبور از بحرانها ارتقا دهد. من از همنشيني با سرطان و همزيستي با دنياي آن آموختهام كه «جان در خطر و جامعه در مخاطره» همسرشت و همسرنوشتند. بايد فراتر از دردهاي جانگداز و تهديدهاي جانكاه به ظرفيتهاي ناشناختهاي انديشيد كه جانفزا و آيندهسازند و اين فراتر از دنياي خودشيفته ذهني و جهان خودمدار جزمانديشانه است.
۶) پناه بردن به تخت بيمارستان اينبار هم فرصتي شد براي بازگشت من به تامل در باب مسووليت اخلاقي و اجتماعي و اصلاحي و يافتن زباني ديگر در مسير روايت رنجهاي مشترك تن و وطن.
همه كساني كه عمري را در ارادتورزي و آموختن از آنها گذراندهام مرا با لطف خويش باز هم نواختند: از استاد شفيعيكدكني تا شخصيتهاي برجسته سياسي و علمي و فرهنگي و دانشجويان جستوجوگر. محبت بيدريغ آنان من را واداشت كه دوباره به ستون «بهروزنامه ايام» برگردم و در هر حال بنويسم و بگويم كه حتي در بستر بيماري و از پس ديوارهاي بيمارستان ميتوان به بهبود انديشيد؛ هم بهبود تن رنجور خود و هم التيام روان خسته و زخمخورده وطن. جاي گوشهگيري و فرار از مسووليت اعتقادي و اخلاقي و مدني و سياسي نيست. به گفته صائب تبريزي:
«گوشهگيري دردسر بسيار دارد در كمين
در محيط پر شر و شور از كنار انديشه كن»
من گوشه محراب بيمارستان را بهانهاي ميسازم براي روبهرو شدن با واقعيت، فهم حقيقت، گفتوگوي اجتماعي و اميد به آينده، چراكه باور دارم «رنج به اشتراكگذاشته شده» ديگر يك فاجعه انفرادي نيست، بلكه آغازي است براي درمان زخمها و برساخت همدلي و همبستگي و اميد اجتماعي.