شناسهٔ خبر: 78867568 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

از رفتار دستوری تا رفتار نيهيليستی

علي پيرعطايي

صاحب‌خبر -

در يادداشت گذشته با استفاده از يك مثال تاريخي بيان شد كه از منظر شاه، زور بزرگ او بايد مي‌توانست به هر چيزي در قلمرو خود غلبه كند طوري كه با صدور يك دستور، نظم جديد را رقم بزند. اما واقعيت اين بود كه حتي نمي‌توانست سراهاي كاروانسراي شاهي را قيمت‌گذاري كند. با كيفيت پايدار نمي‎توانست اين كار را بكند، نه چون زور كافي پشت دستور نبود بلكه چون بازي قيمت‌گذاري، در عالم واقع، يك بازيگر مهم داشت كه به حساب نيامده بود: موجودي واقعي (با منشأ انساني) به نام بازار كه در برابر نيروي خلاف منطق خود نيرو وارد مي‌كند. شاه دستور داده بود سراهايي با ارزش عيني متفاوت را با قيمت واحد و ثابت عرضه كنند. اين كار از بن، خلاف منطق بازار بود و بلكه وجود و عامليتش را نمي‌ديد. نتيجه طبيعتا مقاومت بازار و شكست قيمت‌گذاري دستوري بود. (30/07/1404)  داستان كاروانسرا مي‌گفت برخورد دستوري، به علت به حساب نياوردن واقعيت، مستعد شكست است. برخورد دستوري با موجوديت‌هاي اجتماعي يعني اتخاذ تصميم، صدور دستور و اعمال زور براي رسيدن به هدف معين بدون شناسايي وجود و عامليت اين بازيگران يا بدون شناخت ماهيت‌شان. از منظر يك هستي‌شناسي اجتماعي واقع‌گرا، بي‌شمار از اين موجوديت‌ها در عالم هست كه در قلمرو تأثير خود و به اندازه نيروي خود اراده افراد و نيروي ساير موجودات را محدود مي‌كنند. جامعه‌شناسان مي‌توانند در شناسايي و شناخت آنها به ما كمك كنند. از بازار، فرهنگ، سياست، نهاد نظامي و قانون ايران تا قانون بين‌الملل، موجوديت‌هاي فراملي، دولت‌ها، ملت‌ها و دولت-ملت‌ها؛ و البته خود ايران (چه به مثابه يك واقعيت تمدني موجود چه به مثابه يك دولت-ملت موجود) كه طبيعتا مانعي در برابر هرگونه نظم تحميلي است. نظمي كه مي‌خواهد وجود، عامليت و منطقش را ناديده بگيرد. 
در پايان بحث قبل و براي جلوگيري از هرگونه سوء‌تفاهم، بايد تأكيد شود كه اعتراض به برخورد دستوري با موجوديت‌هاي اجتماعي - به‌روشني- به معناي اعتراض به اعمال قدرت در تمشيت امور سياسي و مانند آن نيست، بلكه به معناي تقبيح خارج كردن دستور از جاي خود و اعمال زور بدون احتساب واقعيت، يعني در فقدان عقلانيت ابزاري است.
1. اكنون اگر نيهيليسم را انكار وجود شيء واقعي بدانيم، همچنين بايد بدانيم كه رفتار دستوري ضرورتا رفتار نيهيليستي نيست. آدم‌ها به هزار و يك علت ممكن است، بدون تلاش براي «انكار» واقعيت، آن را در مقام اقدام به حساب نياورند. يك وقت كسي از وجود شيء واقعي در مسير هدفش غافل يا به آن جاهل است، كه يك موضوع شناختي است. لذا گاهي از وجود شيء اطلاع داريم ولي غفلت مي‌كنيم و مثلا پايمان به پايه مبل يا سرمان به ديوار مي‌خورد. گاهي نيز مطلقا به وجود شيء جاهليم، زيرا آن را هرگز نه ديده‌ايم و نه درباره‌اش شنيده‌ايم. جهل ما همچنين ممكن است به ماهيت شيء برگردد كه ديدنش را دشوار مي‌كند. اين در مورد موجوديت‌هايي مانند اقتصاد و قانون صادق است كه ديدنشان يا (بهتر بگويم) شفاف‌تر ديدنشان نيازمند تجربه، تخصص و تحليل است. يعني براي جامعه‌شناس، اقتصاددان يا حقوق‌دان آسان‌تر است. مثلا مي‌توان تصور كرد كه شاه‌عباس دوم وجود و بازيگري بازار را در بازي قيمت‌گذاري انكار نمي‌كرد بلكه صرفا از آن غافل يا به آن جاهل بود. رفتار دستوري همچنين مي‌تواند توضيح روانشناختي داشته باشد. گاهي كسي يك عينيتي را مي‌بيند ولي به علت بي‌مبالاتي، بي‌احتياطي، عقده، تكبر، غرور، لجاجت، ترس‌هايي كه خود را پنهان مي‌كنند و ريشه بسياري رذيلت‌ها هستند، استيصال، خشم و مانند اينها آن را در مقام اقدام ناديده مي‌گيرد. 
در اين صورت، واقعيت ممكن است در عمل ناديده گرفته شود بدون اينكه شخص فعالانه ادعايي درباره وجود يا عدم شيء داشته باشد. مثلا تجاهل مي‌كند. اما ناديده گرفتن واقعيت همچنين مي‌تواند همراه با نوعي رتوريك نيهيليستي باشد. در اين صورت و از اين حيث ممكن است رفتار دستوري را رفتار نيهيليستي بناميم. البته منكر ممكن است رتوريك انكار واقعيت را همچون يك ابزار جدلي به كار ببرد ولي همزمان واقعيت را در برنامه خود به حساب بياورد. اين بحثش جدا است. در بحث حاضر منكر -به علل مذكور و با وجود علم يا ظن يا ترديد درباره واقعي بودن شيء- آن را در مقام اقدام ناديده مي‌گيرد. از رتوريك نيز براي موجه كردن و پيش بردن برنامه دستوري خود استفاده مي‌كند.
2. در اين ارتباط و در خصوص موجوديتي به نام قانون، مي‌توان جداگانه از رتوريك زور و رتوريك اعتراض سخن گفت. در اولي معمولا رتوريك در خدمت قلدري است و در دومي در خدمت چيزي مثل اعتراض، خشم يا استيصال. وقتي كسي در مقام قدرت مي‌گويد چيزي به نام قانون وجود ندارد، اصولا يك كاسه‌اي زير نيم‌كاسه‌اش است. از رتوريك براي آسان كردن اعمال زور استفاده مي‌كند. مي‌خواهد اين حرف را بهانه اعمال زور كند. مثل سياستمدار نومحافظه‌كار امريكايي هنگامي كه همين جمله را درباره قانون بين‌الملل مي‌گويد. مردم معترض اما وقتي مورد ظلم قرار مي‌گيرند و مي‌گويند چيزي به نام قانون وجود ندارد، معمولا با گفتن اين سخن، هم به ناتواني قانون در جبران (يا جلوگيري از) ظلمي كه به خودشان رفته است اعتراض مي‌كنند هم به ضعف حاكميت قانون به عنوان يك ارزش سياسي و اخلاقي. در اين صورت هدف رتوريك انكار قانون، در حقيقت انكار قانون به عنوان امر واقعي نيست بلكه صرفا شكلي از اعتراض به اختلال شديد موجود در آن است. اين يك نوع رفتار اصلاح‌جويانه است. ولي راست است كه رتوريك اعتراض نيز ممكن است از جاي خود خارج و تبديل به رتوريك انكار واقعي وجود قانون براي پيش‌بردن برنامه‌هاي دستوري شود. 
بنابراين رتوريك نيهيليستي مي‌تواند همچون جزئي از برنامه يك دولت زورگو براي بي‌معنا كردن قانون بين‌الملل، جزئي از برنامه يك دولت زورگو براي دور زدن قانون خود، جزئي از برنامه يك دولت خارجي براي براندازي قانون در كشور معين يا جزئي از برنامه يك اپوزيسيون خشن و مستأصل، با كمك دولت خارجي، براي براندازي قانون در كشور خود به كار برود؛ براندازي عينيتي كه جعلي و غيرواقعي معرفي مي‌شود. [تلاش براي براندازي همچنين مي‌تواند با ادعاي فقدان كامل مشروعيت قانون صورت بگيرد، كه بحثي جداگانه است. در فرصت حاضر موضوع اصلي بحث، وجود قانون است نه حاكميت يا مشروعيت آن.] انكار واقعي بودن شيء، وقتي شيء يك موجوديت اجتماعي و مقوم به باور و كنش آدم‌ها است، هزينه رفتار دستوري را براي زورگو كم مي‌كند. خاصه اگر شيء ماهيت هنجاري داشته باشد - مثل اخلاق و قانون- يا در هر حال وجودش ارزشمند تلقي شود - مثل دولت، كشور و سرزمين. تخريب كردن هزينه دارد و گاهي هزينه تخريب يك شيء عظيم حتي بيش از دوباره ساختن آن است. شما اگر و هر اندازه بتواني مردم را قانع كني كه در يك جامعه و زمان معين چيزي به نام قانون در واقع وجود ندارد، كار آسان‌‌تري خواهي داشت زيرا در مجموع با مقاومت كمتري مواجه مي‌شوي و هزينه كمتري براي دور زدن قانون يا براندازي آن مي‌دهي. اين يك روش كهنه استعماري است كه ذهن استعمارزده آن را تكرار و بازتوليد مي‌كند. همين روش را رسانه استعماري در ارتباط با نظام سياسي كشور نيز دنبال مي‌كند وقتي تعمدا و به‌طور سيستماتيك از ذكر كلمه سوم عنوان نظام موجود امتناع مي‌كند. كه يعني چيزي به نام جمهوري اسلامي «ايران» وجود ندارد. با استفاده از رتوريك، يك واقعيت تجربي را انكار مي‌كند.
3. البته ممكن است كسي حقيقتا و مستدلا منكر واقعي بودن يك عينيتي باشد. يعني انكار او نتيجه يك باور حقيقي و مستدل باشد نه رتوريك. اين همان نيهيليسم در معناي مصطلح است كه در ايران معمولا (پيش از هر كس) با نيچه و فلسفه اخلاق او شناخته مي‌شود. اين نيهيليسم اصطلاحي را در فلسفه قانون هم داريم (براي مطالعه يك نمونه كلاسيك در سنت تحليلي نگاه كنيد به نقد اچ ال‌اي هارت به برخي نسخه‌هاي راديكال رئاليسم حقوقي امريكا) . به اين موضوع در پايان يادداشت اشاره مي‌كنم. اما از نيهيليسم فلسفي كه بگذريم، به رتوريك نيهيليستي هم پاسخ مستدل بايد داد. در اين صورت هدف بحث، خنثا كردن يك جدال باطل با ارجاع به حقيقت است. مردم دانا مي‌كوشند درست و نادرست را تفكيك كنند و آن را به كسي كه ادبيات گفت‌وگو را ابزار اعمال زور مي‌كند، توضيح بدهند. سپس مي‌گويند مي‌خواهي بجنگي، بجنگ. با اين كار سلاح سفسطه را از او مي‌گيرند. اين روش خردمندان و راه روشن شاه مردان است كه در صلح و جنگ تعطيل‌بردار نيست. [تو نه آن شهي كه ز سلطنت بود اعتزال تو يا علي...]
4. بنابراين اگر مي‌گوييم برخورد دستوري با قانون به علت به حساب نياوردن واقعيت مستعد شكست است، بايد بتوانيم به رتوريك نيهيليستي پاسخ و توضيح بدهيم كه اصلا از كجا مي‌دانيم قانون ايران موجود واقعي است؟ 
موجود واقعي واجد نيرو و اثر است. انسان از بدو تولد (و پيش از آن) وجود اشياء را با اثري كه از راه لمس كردن، بوييدن و مانند آن به مغز منتقل مي‌شود ادراك مي‌كند. از بدن مادر تا صورت پدر تا جهان بيرون از خانه. سپس با رشد و نمو قدرت تحليل، داده‌هايي را كه از راه حواس به دست مي‌آورد تحليل و عينيت‌هاي پيچيده‌تري را ادراك و با ادراك نيرو و اثر عينيت‌ها، واقعي بودن آنها را تصديق مي‌كند. وقتي مي‌گوييم واقعي بودن شيء را مي‌توان از راه تجربه كردن عينيت و اثر آن دريافت، اين حكم هم شامل ادراك وجود موجودات فاقد منشأ انساني و هم شامل ادراك وجود موجوديت‌هاي اجتماعي مانند جامعه مدني، دولت و قانون است كه (جزئا) مقوم به فعاليت ذهن انسان اما - مانند ساير موجوداتِ تجربه‌پذير- واجد عينيت و اثرند. 
بر اين اساس به نظر مي‌رسد يك راه به سوي ادراك واقعي بودن قانون اين است كه فرض كنيم وجود ندارد و ببينيم آيا بود و نبودش تفاوتي ايجاد مي‌كند؟ يعني بودنش واجد اثر است؟ مثلا در مورد قانون ايران، كافي است فرض كنيم در ايران «به‌كلي» قانون وجود ندارد و منصفانه داوري كنيم كه آيا وضعيت فعلي با وضعيتي كه در آن همان اجراي ناقص قواعد را نداريم، يكي است؟ اگر پاسخ منفي است، انكار وجود قانون مي‌تواند به معناي انكار تفاوت ميان معدوم بودن قانون و مختل بودن آن باشد. لذا ممكن است به‌درستي و به‌سادگي بگوييم كه قانون ايران (خاصه به دليل اجراي تبعيض‌آميز - ازجمله در رابطه با عدالت شكلي (آيين دادرسي)، آزادي‌هاي مدني- سياسي و حقوق اقتصادي- و تفسير موسع قوانين كيفري) دچار اختلال است [توجه شود مساله اين نيست كه در هر مورد وضع ديگران چه‌قدر خراب است بلكه مساله اين است كه ما از وضع مطلوب خود چه‌قدر دوريم]؛ تشت رسوايي قانون بين‌الملل هم اين روزها طوري افتاده كه در اينجا نيازي به دراز كردن بحث نيست؛ اما آيا مي‌توان قانون ملي يا بين‌المللي را معدوم دانست؟ پاسخ منفي است زيرا حتي با وجود اختلال، بود و نبود عينيت موجود تفاوتي عظيم ايجاد مي‌كند. اين البته درست است كه اختلال مي‌تواند چنان فراگير و بنيادي باشد كه آنچه را از صورت قانون هست به‌كلي فاقد معناي آن كند: قانوني كه قانون نيست (در يادداشت شماره 2 به چند نمونه اشاره كردم) . همانطور كه اختلال در سياست ممكن است چنان بنيادي باشد، مثلا نظام حاكم چنان وابسته باشد، كه آنچه را از صورت حاكميت (sovereignty) هست فاقد معناي آن كند: حاكميتي كه حاكميت نيست و حاكمي كه حاكم نيست. اما حقيقت (معمولا مغفول) اين است كه ما اغلب با يك وضعيت وجود يا عدم قانون مواجه نيستيم بلكه با درجات و اوزان مختلفي از وجود قانون مواجهيم ليكن - همانطور كه گفته شد- به دلايل مختلف ازجمله با هدف اعتراض به قانون مختل موجود و «جهر بالسوء» مظلومانه، مي‌گوييم چيزي به نام قانون وجود ندارد. 
يك راه ديگر به سوي ادراك واقعي بودن شيء اين است كه منكر عملا اثرش را تجربه كند. مثل كودكي كه ميان روياي آتش و واقعيت آن تفاوتي نمي‌گذارد تا آتش را لمس مي‌كند. فيلسوفان باستان - شامل ابن سينا و برخي ديگر از فيلسوفان ايراني- يك پاسخ ساده براي كساني داشتند كه دنياي مادي را واقعي نمي‌دانستند: تجربه كن! مي‌تواني از بالاي برج به پايين بپري تا معلوم شود زمين و جاذبه چيز واقعي است يا وهمي. بنابراين آنها نيز معيار سنجش واقعي بودن شيء را اين مي‌دانستند كه عينيات واقعي واجد نيرو و اثرند. خاصه اگر شيء زيست دارد، منكر مي‌تواند با آن چالش كند تا ببيند آيا متقابلا نيرويي وارد مي‌كند و اثري از بودن بروز مي‌دهد؟ در يادداشت گذشته بر همين اساس گفتم كه انكار وجود قانون در ايران خطا است زيرا «كافي است از فردا بدون تقلب بر اساس اين فرض كه قانون وجود ندارد رفتار كنيم تا واقعيت معلوم شود». 
البته روشن است كه آدم عاقل و حسابي آزموده را نمي‌آزمايد بلكه براي تصديق واقعي بودن شيء، تاريخ آن و تجربه‌هاي گذشته را منصفانه بررسي مي‌كند. جاهل اما برعكس، در كار تجربه كردن مجرب است بدون اينكه نگران پيامدهاي اين ماجراجويي براي خود و ديگران باشد. رييس‌جمهور امريكا، در ميان ترهات بي‌پايان خود، يك جمله‌اي گفته بود كه اتفاقا جاي تأمل دارد زيرا گوياي روش او است: «sometimes they need to fight it out». او در دورهمي‌هاي شبانه شنيده بود كه در غرب آسيا دولت-ملت واقعي وجود ندارد. اهريمن‌بچه‌اي هم در گوش او خوانده بود كه در واقع امر، چيزي به نام دولت-ملت ايران وجود ندارد. ترديد داشت كه ايران بيش از يك بيابان بزرگ و يك حاكم مطلق در رأس و ابزارهاي انساني فاقد عامليت است كه در اختيار او قرار دارند؛ دست به ماجراجويي زد تا با هزينه گزاف بفهمد كه چيزي واقعي به نام دولت-ملت ايران و قانون ايران وجود دارد. چراغي را كه ايزد برفروزد، ‌گر ابله پف كند زلفش بسوزد. از نهم تا هفدهم اسفند 1404 كه برشي مهم از تاريخ اين كشور است، پرده كنار رفت و معلوم شد «چيزي هست». جهان ايستاد و تماشا كرد كه در غياب شخص رهبري، ساختاري هست كه براي هدفي كار مي‌كند تا منافع يك ملت را در زير بمباران تأمين كند. ايران بيش از يك سرزمين و جمعي متفرق از افراد است. رهبري به عنوان يك ساختار قانوني بيش از شخص رهبري است. ركن قانوني رهبري كار مي‌كند، قانون به ياري سياست مي‌آيد و با تمشيت اوضاع ناشي از خلأ سياسي، به ياد همه مي‌آورد كه قانون هست و ايران متكي به قانون است؛ صرف‌نظر از اينكه به اندازه مطلوب ملت ايران، محدود به قانون هست يا نيست. 
آقاي رييس بايد مي‌دانست كه نقشه ايران را خط‌كش استعمارگران ترسيم نكرده است. اينجا يك دولت-ملت واقعي و برخوردار هست كه اگر در محاسبات خود ناديده‌اش بگيرند، خسارت مي‌زنند و به هدف خود نمي‌رسند. در تحركات نظامي، در سياست، در فرهنگ، در علم، در فناوري، در مناسبات منطقه‌اي و جهاني، در ترسيم راهروهاي اقتصادي... هوكيش‌هاي امريكا كه تصميم گرفته‌اند اين سخنان را نشنوند. فرهيختگان امريكا و اروپا اما بايد بينديشند كه تا كجا مي‌خواهند تجربه تاريخي خود را ناديده بگيرند و نگراني خود از گسترش بيهودگي، ابتذال سياسي و اتحاد رويكردهاي دستوري، نيهيليستي و پوپوليستي را پنهان كنند؟ صرف‌نظر از ظلمي كه به ايران مي‌رود و مقاومت جانانه‌اي كه در برابر زورگويي و ابتذال مي‌كند، اروپا خود مدت‌ها است در معرض بازگشت راست افراطي قرار دارد. معروف است كه زنگ خطر بزرگ نخست در بريتانيا و جريان برگزيت به صدا درآمد. اكنون چاره در درمان است يا موج‌سواري روي خوني كه از اين زخم جاري است؟ بدون برنامه مشخص، از يك ستون به ستون ديگر و به اميد رستگاري به شكلي نامعلوم در آينده‌اي موهوم. چاره در شناسايي است يا انكار؟ چاره اساسي و درازمدت حتما در شجاعت است: شجاعت شناسايي كردن منطق وجودي و زيستي موجوديتي تاريخي به نام ايران؛ و شناسايي كردن خطر واقعي كه همان اتحاد تاريك است. اتحادي كه امروز با تكيه به ابزارهاي نو بازگشته و مشغول چريدن در مرتع محبوب خويش است: نسل‌كشي، تروريسم، انقياد، تهديد، ترويج رتوريك جبر و ترويج بي‌معنايي. 
5. از لحظه صدور دستور متكي به زور تا ادراك واقعيت، معمولا اتفاقاتي مي‌افتد كه ارتباط مستقيم با خط بحث حاضر ندارد اما ضروري است درباره‌اش بينديشيم. گفته شد كه برخورد دستوري مي‌تواند همراه با انكار فعالانه وجود شيء با استفاده از رتوريك باشد. اين وضعيت در طبيعت خود ناپايدار است. شاه زورگو براي رسيدن به هدف بايد برخي عينيت‌هاي واقعي را جعلي فرض كند و برخي عينيت‌هاي جعلي را واقعي جلوه دهد. او براي اين كار و حفظ اين وضعيت بايد از يك منبعي قدرت بگيرد؛ منبعي كه اصولا در اختيار رقبا نيست زيرا نمي‌توانند هزينه‌هاي (گاهي عظيم) پوشاندن عينيت‌هاي واقعي، واقعي نماياندن عينيت‌هاي جعلي و قطعي نماياندن عينيت‌هاي مردد را بپردازند. يا آنقدر حزم و دورانديشي دارند كه در هر حال نمي‌خواهند اين كار را بكنند. او يك پروژه دارد كه خرج خودش را درنمي‌آورد، پس مجبور است از سرمايه بخورد. اين كار براي شاه نيهيليست آسان و بلكه مفرح است، زيرا مي‌تواند علاوه بر دارايي‌هاي استثنايي مملكتش كه در اختيار روساي پيشين هم بود ولي تجاوز نظامي را انتخاب نكردند، از يك دارايي‌هايي خرج كند كه تصور مي‌كند در واقع وجود ندارند. بي‌نظير است! از يك چيزي خرج كني و نفعش را هم ببري، اما از آن كم نشود و به آن آسيبي نرسد. زيرا اصلا وجود ندارد! ولي اين را فقط تو مي‌داني و زرنگ‌هاي روزگار. چه معامله‌اي بهتر از اين؟ به جنگ اخلاق مي‌رود. به جنگ قانون مي‌رود. ويرانگرتر از همه اينكه در نخستين قدم به مفاهيم دست‌درازي مي‌كند. از آنها سوءاستفاده مي‌كند، يعني در موضع درست خود قرارشان نمي‌دهد. در موضع دلخواه خود قرارشان مي‌دهد. يك رفتار دلبخواهي (arbitrary) . جنگ، صلح، مذاكره، آتش‌بس، روز، شب... زيرا اين الفاظ نماينده هيچ واقعيت اصيلي نيستند. پس مفاهيم را غصب، قلب و خرج مي‌كند. مفاهيم را از جاي درست خود خارج مي‌كند. كمكي به تفسير صادقانه، كمكي به شفاف كردن و كمكي به غني كردن آنها نمي‌كند. عينيت‌هاي جعلي را جاي واقعيت (هرچند تفسيرپذير) اين مفاهيم مي‌نشاند. از مفاهيم استفاده نمي‌كند بلكه آنها را مصرف مي‌كند. در مصرف هم اسراف مي‌كند. 
پس از مواجه شدن با برخي پيامدهاي برخورد دستوري، شاه در انكار مي‌ماند. وسوسه‌هاي دورهمي را تكرار مي‌كند. چيزي نيست: يك بيابان بزرگ و تعدادي شتر است. چيزي نيست: يك قذافي، يك صدام و چند آبگرمكن است. حكومت را از بين بردم و نيست. ايران وجود ندارد: «از روي نقشه حذف شده است». نيروي دريايي او كاملا نابود شده است. نيروي موشكي او كاملا نابود شده است... او با عينيت‌هاي جعلي خود پيش مي‌رود و براي حفظ اين وضعيت ناپايدار كه البته از بزرگ‌ترين منبع نظامي و پولي جهان تغذيه مي‌شود، تا جايي دروغ روي دروغ مي‌گويد كه به هدفش برسد. چون در واقع راست و دروغي هم وجود ندارد. هرچه هست منم، زور بي‌اندازه من و يك پيروزي محتوم. اگر نشد، در مفهوم پيروزي هم دست مي‌برد. رياست براي او يك پروژه شخصي است. سخنگويش هم از او مي‌آموزد و در پاسخ يك خبرنگار كه به سخنان همتاي ايراني سخنگو اشاره كرده است، مي‌گويد «من همتاي ايراني ندارم»! نام اين را هم بگذاريم قهر نيهيليستي. 
اما ناپايداري وضعيت دستوري و نيهيليستي يعني اينكه مي‌توان انتظار داشت يك جايي عينيت‌هاي جعلي فرو بريزد، واقعيت آشكار شود و سراپا نوميدت كند. كافر يا مسلمان، هركه خواهي باش. بر آستانه تسليم سر بنه حافظ/ كه‌گر ستيزه كني روزگار بستيزد. دستگاه زور و دروغ اگر تا فرا رسيدن ساعت واقعيت نتواند كار خود را بكند، فرو مي‌پاشد. شاه دير يا زود بايد پيامدهاي رفتار دستوري را بپذيرد. چنان‌كه ديگران نيز پذيرفته‌اند. اگر رقيب از صبر و دورانديشي، يك هستي‌شناسي اجتماعي كامل، يك معرفت‌شناسي قابل اتكا، يك جهان‌بيني جادار و پذيرا، شهود (علمي، اخلاقي و سياسي) قوي، نظم امر، ظرفيت نهادي فزاينده تا حد متناسب با هدف معقول خود و يك عقلانيت ابزاري عالي براي اقناع مردم متكثر، ايجاد اجماع و استفاده از همه كنشگران بالقوه خود در داخل و خارج برخوردار باشد، چشم‌انداز احقاق كامل حق نيز در پيش است. اين همه، البته كاري كارستان است و كار بزرگان است و در ما نحن فيه بايد آن را «معجزه بشري» ناميد. اما تاريخ بدون مجامله گواه است كه ملت ايران از اين معجزه‌ها‌ بسيار كرده است. 
[ادامه بحث] از رتوريك كه بگذريم، در يك بحث تحليلي ممكن است به‌تنهايي كافي نباشد كه بگوييم شيء واجد عينيت و اثر است پس موجود واقعي است. براي اثبات وجود شيء ممكن است لازم باشد به بحث ماهيت آن وارد شويم؛ مثلا توضيح بدهيم كه چرا قانون و دستور متكي به زور ماهيتا دو چيز متفاوت است. ادامه بحث به همين موضوع اختصاص دارد.