شناسهٔ خبر: 78867546 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

ساختار مابعدالطبيعي تشيع در روايت هانري كربن

پديدارشناسي به مثابه كشف‌المحجوب

سعيد صالحيان

صاحب‌خبر -

1- رويكرد پديدارشناختي كربن و مواجهه با تشيع دوازده ‌امامي

تبيين افق معرفت‌شناختي هنري كربن در مجلد نخست از مجموعه «اسلام ايراني»En Islam iranien پيش و بيش از هر چيز، مستلزم واكاوي روش‌شناسي او در ساحت دين‌پژوهي است. كربن در مقام پژوهشگري كه شاكله فكري‌اش در فضاي پديدارشناسي غربي و به‌ويژه هرمنوتيك هيدگري شكل گرفته ‌بود، با يك انسداد متدولوژيك در شرق‌شناسي كلاسيك مواجه شد؛ رويكردي كه پديده‌هاي ديني را به داده‌هاي تاريخي، سياسي يا تحليل‌هاي جامعه‌شناختي فروكاهش مي‌داد. گذرگاه كربن براي عبور از اين تقليل‌گرايي، اتخاذ رويكرد پديدارشناختي بود؛ روشي كه وي آن را با اصطلاح عرفاني «كشف‌المحجوب» متناظر/ هم‌ارز مي‌دانست.در اين راهبرد معرفت‌شناختي، ماموريت پديدارشناس نه قضاوت تاريخي يا تجربي درباره صحت و سقم وقايع، بلكه تعليقEpoche احكام عقل پوزيتيويست است تا پديدار بتواند آن‌گونه كه در افق شعور و تجربه زيسته مومنان يك سنت مذهبي تجلي مي‌كند، خود را نمايان سازد. پديدارشناسي در اين افق، به عنوان تلاشي براي گذار از حجاب‌هاي ظاهر به سمت عيان‌شدگي امر مستور در پس ظواهر يا همان فرآيند كشف‌المحجوب تعريف مي‌شود. كربن با كاربست اين ابزار در جغرافياي فرهنگي ايران، به تحليل ساختاري مبادرت ورزيد كه آن را «تشيع باطني» مي‌ناميد. از منظر پديدارشناسي او، تشيع دوازده ‌امامي به يك انشعاب سياسي يا منازعه‌اي بر سر خلافت پس از رحلت پيامبر محدود نمي‌شود؛ بلكه اين مكتب، واجد ساختاري هستي‌شناختي/ معرفت‌شناختي است كه خود را در مقام استمرار باطني وحي معرفي مي‌كند. در اين قرائت، روح ايراني با پيش‌زمينه تفكر اشراقي‌اش، به عنوان بستري فرهنگي و ظرفيتي ساختاري عمل كرد كه توانست اين هسته باطني را بازخواني و صورت‌بندي كند.بر اين اساس، جلد نخست «اسلام ايراني» در پي توصيف روابط دروني تشيع دوازده‌ امامي در قالب يك ساختار منسجم به نام «فلسفه نبوي» است.

2- مفهوم «فلسفه نبوي» و بازتعريف زمان: تقابل زمان آفاقي و زمان انفسي

يكي از اركان ساختاري مجلد نخست «اسلام ايراني»، تبيين «فلسفه نبوي» و چالش معرفت‌شناختي آن با تاريخ‌گراييHistoricism مدرن غربي است. كربن در تحليل خود نشان مي‌دهد مابعدالطبيعه غربي پس از ابن‌رشد و با تثبيت عقل‌گرايي سكولار، به سمت اصالت دادن مطلق به تاريخ بيروني و زمان خطي حركت كرد. در اين رويكرد، انسان محبوس در زنجيره علّي و معلولي حوادث زمان تقويمي دانسته مي‌شود. اما پديدارشناسي كربن از تفكر شيعي، ساختاري را عيان مي‌كند كه در آن، حقيقت نه در پوسته حوادث تاريخي، بلكه در بازتعريف بنيادين خود مفهوم «زمان» نهفته است. او براي تبيين اين تمايز، ميان دو سنخ زمان تفكيك قائل مي‌شود: آفاقي و انفسي. زمان آفاقي، زمان تقويمي، كمّي، خطي و بيروني است؛ زماني كه حوادث در آن به ‌صورت افقي پشت سر هم قرار مي‌گيرند و هر لحظه، لحظه قبلي را نابود مي‌كند و به گذشته مي‌فرستد. در اين زمان، وقايع تاريخي در گذشته دفن مي‌شوند و دسترسي به آنها غيرممكن است. به ‌باور كربن، گرفتار شدن در اين زمان، به دگماتيسم تاريخي يا نيهيليسم منجر مي‌شود. در مقابل، تفكر شيعي دوازده‌ امامي بر مدار زمان انفسي يا زمان باطني شكل مي‌گيرد. زمان انفسي، نه كمّي، بلكه كيفي است؛ اين زمان، ظرف وقايع درون جان و روح انسان است، جايي كه در آن تقدم و تاخر تقويمي اعتبار خود را از دست مي‌دهند. در زمان انفسي، گذشته و آينده در يك «اكنون مستمر و سرمدي» مجتمع مي‌شوند. اين تمايز در فلسفه نبوي تشيع، واجد كاركردي دگرگون‌كننده است. از منظر توصيفي كربن، وقايع كليدي تاريخ تشيع (مانند غدير، عاشورا و حتي مفهوم غيبت و ظهور) حوادثي نيستند كه در يك تاريخ سپري‌ شده و مرده رخ داده باشند يا در آينده‌اي مادي رخ دهند.سالك شيعي به واسطه اين تفكر، از زمان آفاقي هجرت كرده و اين وقايع را در زمان انفسي و درون‌ذاتي خود بازخواني مي‌كند. به بيان ديگر، حادثه تاريخي به يك «واقعه درون‌جاني» تبديل مي‌شود. براي نمونه، پيكار تاريخي امامان يا انتظار براي ظهور، پيش از آنكه حادثه‌اي در تقويم رسمي جهان باشد، نبردي جاري در ساحت غيبي/انفسي است. تفكر شيعي با اتكا به اين زمان انفسي، تاريخ را از حالت جبر بيروني خارج كرده، آن را به صيرورت دروني متصل مي‌سازد كه هر لحظه امكان تحقق دارد.

۳- رمز و مجاز: گذار هرمنوتيكي از ظاهر به باطن

معرفت‌شناسي مورد تبيين كربن در ساختار تفكر شيعي، بر پايه تفكيك دقيق زبان «رمز»Symbol از مفاهيمي چون «مجاز» و «تمثيل ادبي» Allegory استوار است. در دين‌پژوهي مدرن و شرق‌شناسي سنتي، غلبه با نگاهي است كه بيانات باطني را به تمثيل‌هاي ادبي و استعاره‌هاي قراردادي تقليل مي‌دهد. اما پديدارشناسي كربن بر اين نكته پافشاري مي‌كند كه در حكمت شيعي، رمز كاركردي كاملا هستي‌شناختي دارد. در تحليل او، مجاز/تمثيل، لباس پوشاندن به يك مفهوم عقلي از ‌پيش‌ دانسته‌ است؛ مانند استفاده از تصوير ترازو براي مفهوم عدالت كه با شكافتن پوسته تصوير، به همان مفهوم ذهني اوليه مي‌رسيم و تصوير ارزش معرفتي مستقلي ندارد. اما «رمز» مرتبه‌اي فراتر دارد؛ رمز، تجلي و فرود حقيقتي برتر در افق امر محسوس است كه عقل استدلالي به تنهايي قادر به درك كنه آن نيست. رمز هرگز تمام و كمال مصرف يا در سطح مفاهيم ذهني حل نمي‌شود، بلكه پنجره‌اي است كه رو به حقيقتي فراتر از خود بازمي‌ماند. بر اين اساس، تشيع در روايت كربن، بر مدار زبان رمز تشريح مي‌شود و ابزار مواجهه با اين زبان، فرآيند «تأويل» است. تأويل در ريشه‌شناسي لغوي به معناي «بازگرداندن پديده‌ها به اصل و سرآغاز خويش» (ردّ الشيء إلي أصله) است. از منظر توصيفي كتاب، تأويل يك تكنيك ادبي يا هرمنوتيك متني صرف نيست، بلكه يك دگرگوني وجودي در ناظر است. سالك به كمك تأويل، از پوسته صلب و مادي متن يا واقعه تاريخي عبور مي‌كند تا به هسته معنوي آن دست يابد.تأويل از اين حيث، ابزاري است كه به سالك اجازه مي‌دهد امر تاريخي را رمزگشايي كرده و آن را به يك واقعه زنده در زمان انفسي خود بدل سازد.

۴- دايره نبوت/ دايره ولايت: ساختار مابعدالطبيعي تشيع

كربن بنيان مابعدالطبيعي تفكر شيعي را بر مدار پيوند دو دوره بزرگ از تاريخ معنوي بشر ترسيم مي‌كند: دايره نبوت و دايره ولايت. در پديدارشناسي او، اين دو دايره نه دو مرحله منقطع تاريخي، بلكه دو ساحت مكمل از تجلي امر قدسي بر انسان هستند. با ظهور پيامبر اسلام و ابلاغ شريعت ختميه، نبوت تشريعي براي هميشه به پايان مي‌رسد و دايره نبوت بسته مي‌شود. اما پرسش محوري در پديدارشناسي كربن اين است كه پس از انقطاع وحي تشريعي، رابطه انسان با ملكوت چگونه استمرار مي‌يابد؟پاسخ تفكر شيعي به اين پرسش از طريق ولايت تبيين مي‌شود. از منظر توصيفي كتاب، با بسته شدن دايره نبوت، دايره ولايت گشوده مي‌شود.ولايت در اين معنا، باطن و حقيقت مستور در پس ظاهر نبوت است. اگر پيامبر وظيفه «تنزيل» (فرود آوردن كلام در ساحت ظاهر) را بر عهده داشت، امام حامل وظيفه «تأويل» (بازگرداندن ظاهر به باطن) است.كربن توضيح مي‌دهد كه امام در هستي‌شناسي شيعي، صرفا يك رهبر سياسي محروم ‌شده از قدرت يا يك پيشواي فقهي معمولي نيست، بلكه «مظهر وجودي» و قطب معنوي است، حقيقت نوراني مستمري كه ساحت زمين را به آسمان متصل نگه مي‌دارد.

در اين قرائت فلسفي، رابطه شريعت و حقيقت، رابطه‌اي اندام‌وار است. شريعت بدون باطن/ولايت، به يك سيستم حقوقي صلب و فاقد حيات معنوي تبديل مي‌شود؛ كلام الهي در پوسته ظاهري خود منجمد شده و انسان در چنبره زمان آفاقي و مادي اسير مي‌ماند.ولايت و امامت با زنده نگه داشتن دايره تأويل، مانع از اين انجماد معرفتي مي‌شوند و امام از اين حيث، مفسر غيبي و باطني دايمي است كه به دين پويايي مابعدالطبيعي مي‌بخشد.

۵- پديدارشناسي غيبت: امام دوازدهم در ساحت «عالم مثال»

تحليل كربن از مفهوم «غيبت» در تفكر تشيع دوازده ‌امامي، از كليشه‌هاي تاريخي كه غيبت را يك رويداد ناگهاني يا پنهان شدن در مكاني جغرافيايي مي‌دانند، عبور مي‌كند. او معتقد است براي درك ساحت وجودي امام غايب، بايد از «زمان آفاقي» به «زمان انفسي» و از جهان ماده به «عالم مثال»Mundus Imaginalis هجرت كرد. كربن با كاربست مفهوم «خيال فعال» كه آن را از حكيمان اشراقي و به‌ويژه سهروردي وام مي‌گيرد، پيوند ميان مومن و امام غايب را تبيين مي‌كند. از ديدگاه پديدارشناختي كربن، عالم مثال نه «امر خيالي» به معناي مدرن (ساخته ذهن يا موهوم)، بلكه جهاني است با هستي‌شناسي مستقل كه واسطه ميان جهان معقول مجرد و جهان محسوس مادي است. امام دوازدهم، در ساحت جغرافياي مادي و آفاقي غايب است، اما در «اقليم هشتم» حضور دارد؛ جايي كه مكان و زمان مرسوم مادي در آن رنگ مي‌بازند و صور معنوي كالبد مي‌يابند؛ تروح اجساد و تجسم ارواح. در اين ساختار، غيبت امام به معناي عدم حضور نيست، بلكه به معناي انتقال امام به ساحت وجودي عالم مثال است. او در اين مرتبه، همچنان قطب و محور عالم است، اما دسترسي به او نيازمند «قواي ادراكي» ويژه‌اي است. اينجاست كه كربن بر اهميت «خيال» (به معناي قوه مدركه معنوي) تاكيد مي‌ورزد. در نظام فكري او، قوه خيال نه يك قوه توهم‌زا، بلكه قوه ادراكي شريفي است كه مي‌تواند حقايق غيبي را در صورت‌هاي مثالي مشاهده كند. بنابراين پديدارشناسي غيبت براي سالك شيعي، تبديل به يك تمرين وجودي مي‌شود: «ظهور» امام، يك حادثه سياسي در آينده تقويمي نيست كه به‌طور خودكار رخ دهد، بلكه رويدادي انفسي است كه در آن، سالك با ارتقاي آگاهي و تطهير قوه خيال خود، پرده‌ها را كنار زده و با حقيقت امام مستقر در عالم مثال ملاقات مي‌كند. غيبت از اين منظر، يك واقعه بيروني نيست، بلكه گسستي است در ساحت رويت انساني؛ امام از ديدرس چشمان حسي غايب است، اما همواره در ساحت «عالم مثال» حاضر است. بدين‌سان، كربن غيبت را از يك بحران تاريخي به دعوتي مستمر براي گذار هستي‌شناختي به سوي عالم مثال تبديل مي‌كند.

6- پيكار معنوي تشيع: فرارفتن از دوگانه پوزيتيويسم سكولار و ظاهرگرايي مذهبي

يكي از پوياترين بخش‌هاي تحليل كربن در مجلد نخست، تبيين رويكردي است كه وي آن را «پيكار معنوي تشيع» مي‌نامد. از منظر پديدارشناسي او، تشيع از آغاز تكوين خود در بستر تاريخ، درگير يك نبرد مستمر بوده است؛ اما اين نبرد، برخلاف تصورات رايج، منازعه‌اي مسلحانه براي فتوحات ارضي يا كسب قدرت سياسي بر سر مسند خلافت نيست. اين پيكار، نبردي معرفت‌شناختي/هستي‌شناختي عليه دو انحراف بنيادين است كه كربن آنها را تحت عنوان «بت‌پرستي مفهومي» و «ماده‌گرايي تاريخي» صورت‌بندي مي‌كند. نكته كليدي در تحليل كربن اين است كه مفهوم «ماده‌گرايي» يا اسارت در افق آفاقي، الزاما به جريان‌هاي غيرديني يا سكولار محدود نمي‌شود. از نظر او، اين تفكر فروكاهنده شامل دو طيف به ‌ظاهر متخاصم اما در باطن همسو است: پوزيتيويست‌هاي سكولار از يك سو، قشريون مذهبي از سوي ديگر. كربن استدلال مي‌كند كه پوزيتيويسم مدرن با تقليل دادن هستي به ماده صلب و فقه قشري با انجماد دين در پوسته ظاهري احكام و حوادث صرفا تاريخي، مرتكب خطاي معرفت‌شناختي يكساني شده‌اند. هر دو گروه، منكر وجود ساحت باطن و منكر تكوين وقايع در زمان انفسي هستند. اين نبرد در واقع جبهه‌بندي ميان مخالفان و مدافعان «گنوس»Gnosis يا همان حكمت باطني و معرفت شهودي است. قشريون مذهبي و پوزيتيويست‌هاي غربي، هر دو در مقام دشمنان «گنوس»، حقيقت را تنها در سطح امر عيني، فيزيكي و آفاقي به رسميت مي‌شناسند. در مقابل، پيكار معنوي فلسفه شيعي، ايستادگي در مرز ميان اين دو انحراف و صيانت از روح گنوس اسلامي است. تشيع با پافشاري بر تلازم ظاهر و باطن از طريق نهاد ولايت اجازه نمي‌دهد كه امر قدسي به يك قانون خشك بيروني يا يك مفهوم انتزاعي ذهني تبديل شود. اين پيكار، نبردي است براي رهاسازي روح انسان از زنجيرهاي تاريخ‌زدگي.سالك شيعي در اين رويداد، با حفظ پيوند باطني خود با امام غايب در عالم مثال، آزادي معنوي خويش را در مواجهه با جزم‌گرايي‌هاي پوزيتيويستي و قشري صيانت مي‌كند.

۷- اسلام ايراني به عنوان افق انديشه معنوي

تحليل هنري كربن در مجلد نخست از مجموعه «اسلام ايراني»، با فرارفتن از دوگانه‌هاي مالوف شرق‌شناسي كلاسيك، افق نويني را در حوزه دين‌پژوهي و فلسفه دين ترسيم مي‌كند. نامگذاري اين كلان‌پروژه به عنوان «اسلام ايراني»، نه يك تمايزجويي ناسيوناليستي، بلكه اشاره به يك ساختار وجود/معرفت‌شناختي متمايز است. از منظر توصيفي كربن، جغرافياي فرهنگي ايران و پيش‌زمينه حكمت اشراقي آن، ظرفيت ساختاري بي‌بديلي را فراهم ‌آورد تا بذر ولايت و گنوس شيعي در آن به بار بنشيند و سيستمي منسجم از حكمت الهي شكل گيرد كه در آن عقل، خيال خلاق و شهود قدسي با يكديگر هم‌افزا مي‌شوند. دكترين تشيع به روايت كربن با بازتعريف زمان در قالب «زمان انفسي» و گشودن دريچه «عالم مثال»، تاريخ را از يك جبر بيروني و مادي به يك صيرورت درون‌جاني بدل مي‌سازد.مفهوم غيبت و انتظار نيز نه به عنوان يك انفعال تاريخي، بلكه در مقام يك عمل خلاقانه آگاهي تبيين مي‌شود كه سالك را به هجرت از ساحت آفاقي فرامي‌خواند.اين تفكر با زنده نگه ‌داشتن ابزار تأويل، افقي پيش روي انسان معاصر مي‌گشايد كه در آن امر قدسي هرگز منجمد يا غايب نمي‌شود، بلكه در ساحت گنوس، به عنوان حضوري رهايي‌بخش جريان مي‌يابد.