شناسهٔ خبر: 78865699 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: شهرآرانیوز | لینک خبر

در حسرت دیدار تو ماندم

آقا، دلم می‌خواست کنارِ شما می‌بودم؛ نه برایِ تشریفات، نه برایِ دیده شدن، فقط برایِ آنکه ذره‌ای از آن بارِ سنگینِ نگاهتان را در آن وداعِ سخت ببینم.

صاحب‌خبر -

آقا، سلام...

آقا، دلم آتش گرفته… نه برایِ کار، نه برایِ سختیِ خبر، بلکه برایِ آن «جایِ خالیِ» من در خیابان امام رضا (ع). من آنجا نبودم. من میانِ آن‌همه تلاطم و اشکِ مردم، وقتی که شانه‌ها از شدتِ فراق می‌لرزید، حضور نداشتم؛ و این، بغضی است که گلویم را می‌فشارد و رها نمی‌کند.

تصور کنید؛ من، در مشهد، در جوارِ همان آقایی که پناهِ آواره‌هاست، بودم. من پشتِ همان دیوارهایِ مجازیِ سرد ماندم، تا فقط «عکس» باشم، تا فقط «تیتر» باشم. چه دردِ جانکاهی است که آدم، راویِ دردی باشد که خودش از لمسِ آن محروم است. من لحظه به لحظه، با هر تصویری که آپلود می‌کردم، با هر کلمه‌ای که می‌نوشتم، انگار داشتمِ تکه‌ای از روحم را برایِ آن خیابان‌هایِ پر از آه پست می‌کردم.

آقا، دلم می‌خواست کنارِ شما می‌بودم؛ نه برایِ تشریفات، نه برایِ دیده شدن، فقط برایِ آنکه ذره‌ای از آن بارِ سنگینِ نگاهتان را در آن وداعِ سخت ببینم. می‌خواستم در آن شلوغی، وقتی که آسمانِ مشهد هم هوایِ گریه داشت، گم بشوم؛ میانِ گریه‌هایِ مردم، میانِ نجواهایِ عاشقانه، گم بشوم و دیگر پیدا نشوم.

حالا اینجا، در میانِ انبوهِ لایک‌ها و کامنت‌هایِ سردِ فضای مجازی، وقتی به عکس‌هایِ آن روز نگاه می‌کنم، جایِ خالیِ خودم را می‌بینم که مثلِ یک حفره، در دلم دهان باز کرده است. انگار من، جامانده‌ترین آدمِ رویِ زمینم.

گاهی فکر می‌کنم، آیا این کلماتِ من، این روایتِ دورادور، توانسته است ذره‌ای از سوزِ آن وداع را به قلبِ کسی برساند؟ یا من فقط یک «تماشاچیِ شکست‌خورده‌ام» که حتی توفیقِ یک «حضورِ ساده» را هم نداشتم؟

وقتی شکوه برایم معنا شد
در ادامه حتما بخوانید وقتی شکوه برایم معنا شد

آقا، شما را به همان غربتی که در حرمِ علی‌بن‌موسی‌الرضا (ع) حس کردید، دعایم کنید. دعا کنید این «سنگینیِ حسرت»، مرا از پای در نیاورد. بگویید که دیده شده‌ام؛ بگویید که با همین اشک‌هایِ پشتِ مانیتور، در آن تشییعِ باشکوه، سهمی داشته‌ام.

دلم می‌سوزد، نه از دور بودن، که از جاماندن. شما را به خدا، نگاهی هم به حالِ این خبرنگارِ دل‌شکسته بیندازید؛ که تمامِ دنیا برایش شده است یک قابِ عکسِ کوچک از حرم، و یک بغض که هیچ‌جوری فرو نمی‌رود.

با قلبی که هزار تکه شده، خبرنگارِ جامانده‌ای که هوایِ خیابان‌های مشهد، دیوانه‌اش کرده است.