محمد اکبریروشن، خلبان هلیکوپتر تا ثانیه آخر در حال کمک به حمل و جابهجایی وسایل پایگاه بود. صدای زوزه جنگنده را شنید و پا پس نکشید. انفجار در محوطه لهیب کشید. شعلههای دود و آتش اُخرایی سراسر پایگاه هوانیروز را پر کرد. ترکشهای پی در پی موشک تا صدها متر آنطرفتر، جای سالمی نگذاشته بود. چَرق چَرق سوختن شعله کشید. باد بوی دود کنده نیمهسوخته درختان را پخش کرد. خبر شهادت خلبان محمد اکبریروشن را باد همراه عطر پیراهنش برای روستای پدریاش، روشنآباد بابل یا قوم بنیاسد برد.
ریشههای دینی و عشق به اهل بیت (ع)
روشنآباد سالهاست ریشه دوانده در حادثه دوازدهم محرم. هر سال زنان آبادی به یاد زنان بنیاسد که شهدای کربلا را دفن کردند، بیل و کلنگ و تابوت و کفن برمیدارند و آیین عاشورایی را اجرا میکنند. محمد سالها در همین آیینها مداحی خواند. ذکر «یا حسین» را زیر لب زمزمه کرد. اهل و اهلی این مراسم بود. آخرین بار که به بابل و روستای روشنآباد دیارش برگشته بود زن و پسربچهاش آرشا را به خدا و خانواده سپرد.
محمد لابهلای ستارهباران باغ، همراه عطر درختان لیمو، عطر بهارنارنج، عطر آب و سبزه و شالیزار قد کشید.
در یکی از سحرگاههای فروردین سال ۱۳۶۸ ماه شعبان به آغوش خانواده راه باز کرد. روستای آیینی، حسینی، عاشورایی روشنآباد، محل تولدش بود. مشق دبستان را در مدرسه شهید اکبرزاده به پایان رساند. همان روزها قرائت قرآن را بدون غلط کنار ملای آبادی یا شیخ مسجد فراگرفت. در دهه محرم پای منبر روضهخوانی و مقتل دو زانوی ادب میزد وقتی مداح دودمه میخواند:
«امشبی را شه دین در حرمش مهمان است، مکن ای صبح طلوع، عصر فردا بدنش زیر سم اسبان است.»
دم میگرفت وقتی وارد حلقه سینهزنی میشد. قطره عرق از کنار شقیقهاش خط میانداخت در صورت براق و مهتابیاش. در آخر مراسم مجمع غذای نذری را بالای سرش میبرد.
تحصیلات و ورود به دنیای پرواز
هوش و استعداد بچههای خطه شمال زبانزد بود. محمد، دبیرستان را در رشته ریاضی فیزیک در کنار شالیزارهای سبز سپری کرد. تمام راه روستا تا بابل را میرفت و درس میخواند. وقتی باران میزد، شالیزارها پر آب میشدند. بذرها افشانده و کرتهای سبز شفاف از محصول موج میزدند. تلاش در راه درس خواندن را به دوش میکشید.
عشق به شهدایی مثل خلبان شیرودی، کشوری و شهید چمران پای او را به ماجرای امتحان در دانشگاه افسری کشاند. در آزمون افسری شرکت کرد. روزی که از کنار تابلوی آبی بزرگ هوانیروز گذشت، روز قبول شدنش بود. مشق دویدن، تیراندازی و سینهخیز رفتن را بهخوبی سپری کرد. زبان انگلیسی را مانند بلبل حرف میزد و در چنته داشت. گاهی انگلیسی را با لهجه گرم بابلی برای همکلاسیهایش حرف میزد. ساعتهای پرواز موفق با هلیکوپتر، او را به نیروی زبده پایگاه هوایی و شکاری رساند. خلبان شدن صبر، سکوت و حوصله میطلبد که محمد همه را یکجا داشت.
تعهد به وطن و اعزام به جبهه
خلبان محمدی اکبریروشن فراخوانده شد به جنگ. به دفاع، به مردانگی و به شهادت. روز ۹ اسفند بعد از حمله موشکی آمریکا و اسرائیل به ایران، به بیت، به میناب و به لامرد، محمد درنگ نکرد. از زیر قرآن دستان مادر گذر کرد و رو به مادرش گفت: «پای رفتنم سست نیست. ۱۹ سال حقوق از بیتالمال گرفتم برای امروز کشورم.»
مادرش کاسه پر از آب و برگهای سبز را پاشاند همراه مسافر؛ مسافری برای دفاع از مرز و بوم ایران.
دفاع از پایگاه هوانیروز اصفهان
محمد رسیده نرسیده به اصفهان به آسمان آبی شهر زل زد. نقطهچینهای سفید و کشدار شلیک موشک به طرف اسرائیل مشقت تابیدن خورشید را میشکافت. گنبد آهنین و دلهای صهیونیستها حسابی لرزیده بود. دنیا نمیدانست این سرزمین به کسی رکاب نمیدهد. چند بار دستور تخلیه پایگاه هوانیروز صادر شد.
نیروها مرتب در رفت و آمد و رصد کردن بودند. محمد غیرت ایرانیاش گل کرد. بیگانهای دریوزگی کشیده بود. مرتب در حال رفت و آمد بین تونل و پایگاه بود. تمام شش روز جنگ پهپادها ساعت به ساعت روی سر پایگاه در حال چرخیدن بودند و همرزمان محمد یکی از آنها را شکار کردند و انداختند.
اصفهان در تب و تاب حمله میسوخت. مرتب آسمانش همراه شلیک موشک به سمت اسرائیل و پایگاه نظامیان آمریکا گشوده بود. شور شایعه میریخت روی سر مردم. امروز کار ایران تمام است اما ناو آبراهام لینکلن از خلیج پا به فرار گذاشت. موشک جواب موشک حقیقت ماجرا بود.
لحظه شهادت و بازگشت خبر به دیار پدری
سحرگاه روز حمله، محمد دعای سحر را خواند. لباس اتوکشیده خلبانیاش را پوشید، چکمههای براق و واکسخوردهاش را به پا کرد و زیر لب بسمالله گفت. غم شهادت رهبر و هموطنان بغض گلویش بود اما استقامت و پایداری را طلب میکرد. مرتب از این سر پایگاه به آن سر پایگاه میدوید. صدای زوزه کشیدن جنگندهها همه نگاهها را به آسمان کشاند. انفجار لهیب کشید و همراه شد با فروریخته شدن اسکلت ساختمان. ستون دود، خاک و خاکستر کلاف کشید به آسمان. شهر خبردار شد خبری در راه است. باد در آسمان شورید. چیزی از ذهن محمد باقی نماند برای جنگل، برای خاطره پرواز و پرندگان از بس معلق مانده بود بین انفجارها و نبرد و شهادت. صدای زمزمه دودمهخوانی «مکن ای صبح طلوع» بین لبهای محمد جاری ماند. محمد، خلبان هلیکوپتر به شهادت لبیک گفت. آسمان اصفهان آن روز غوغا کرد.
اللهاکبر اذان روز پانزدهم ماه رمضان به لا اله الا الله نرسید که خبر شهادت محمد از پیچ روستا گذشت و به مادرش رسید. دسته دسته مردم آبادی افطار آن روز را به یاد خلبان شهید باز کردند. زنان آبادی همراه مادرش زمزمه کردند: مار بَمیره، مار بَمیره.
ریشههای دینی و عشق به اهل بیت (ع)
روشنآباد سالهاست ریشه دوانده در حادثه دوازدهم محرم. هر سال زنان آبادی به یاد زنان بنیاسد که شهدای کربلا را دفن کردند، بیل و کلنگ و تابوت و کفن برمیدارند و آیین عاشورایی را اجرا میکنند. محمد سالها در همین آیینها مداحی خواند. ذکر «یا حسین» را زیر لب زمزمه کرد. اهل و اهلی این مراسم بود. آخرین بار که به بابل و روستای روشنآباد دیارش برگشته بود زن و پسربچهاش آرشا را به خدا و خانواده سپرد.
محمد لابهلای ستارهباران باغ، همراه عطر درختان لیمو، عطر بهارنارنج، عطر آب و سبزه و شالیزار قد کشید.
در یکی از سحرگاههای فروردین سال ۱۳۶۸ ماه شعبان به آغوش خانواده راه باز کرد. روستای آیینی، حسینی، عاشورایی روشنآباد، محل تولدش بود. مشق دبستان را در مدرسه شهید اکبرزاده به پایان رساند. همان روزها قرائت قرآن را بدون غلط کنار ملای آبادی یا شیخ مسجد فراگرفت. در دهه محرم پای منبر روضهخوانی و مقتل دو زانوی ادب میزد وقتی مداح دودمه میخواند:
«امشبی را شه دین در حرمش مهمان است، مکن ای صبح طلوع، عصر فردا بدنش زیر سم اسبان است.»
دم میگرفت وقتی وارد حلقه سینهزنی میشد. قطره عرق از کنار شقیقهاش خط میانداخت در صورت براق و مهتابیاش. در آخر مراسم مجمع غذای نذری را بالای سرش میبرد.
تحصیلات و ورود به دنیای پرواز
هوش و استعداد بچههای خطه شمال زبانزد بود. محمد، دبیرستان را در رشته ریاضی فیزیک در کنار شالیزارهای سبز سپری کرد. تمام راه روستا تا بابل را میرفت و درس میخواند. وقتی باران میزد، شالیزارها پر آب میشدند. بذرها افشانده و کرتهای سبز شفاف از محصول موج میزدند. تلاش در راه درس خواندن را به دوش میکشید.
عشق به شهدایی مثل خلبان شیرودی، کشوری و شهید چمران پای او را به ماجرای امتحان در دانشگاه افسری کشاند. در آزمون افسری شرکت کرد. روزی که از کنار تابلوی آبی بزرگ هوانیروز گذشت، روز قبول شدنش بود. مشق دویدن، تیراندازی و سینهخیز رفتن را بهخوبی سپری کرد. زبان انگلیسی را مانند بلبل حرف میزد و در چنته داشت. گاهی انگلیسی را با لهجه گرم بابلی برای همکلاسیهایش حرف میزد. ساعتهای پرواز موفق با هلیکوپتر، او را به نیروی زبده پایگاه هوایی و شکاری رساند. خلبان شدن صبر، سکوت و حوصله میطلبد که محمد همه را یکجا داشت.
تعهد به وطن و اعزام به جبهه
خلبان محمدی اکبریروشن فراخوانده شد به جنگ. به دفاع، به مردانگی و به شهادت. روز ۹ اسفند بعد از حمله موشکی آمریکا و اسرائیل به ایران، به بیت، به میناب و به لامرد، محمد درنگ نکرد. از زیر قرآن دستان مادر گذر کرد و رو به مادرش گفت: «پای رفتنم سست نیست. ۱۹ سال حقوق از بیتالمال گرفتم برای امروز کشورم.»
مادرش کاسه پر از آب و برگهای سبز را پاشاند همراه مسافر؛ مسافری برای دفاع از مرز و بوم ایران.
دفاع از پایگاه هوانیروز اصفهان
محمد رسیده نرسیده به اصفهان به آسمان آبی شهر زل زد. نقطهچینهای سفید و کشدار شلیک موشک به طرف اسرائیل مشقت تابیدن خورشید را میشکافت. گنبد آهنین و دلهای صهیونیستها حسابی لرزیده بود. دنیا نمیدانست این سرزمین به کسی رکاب نمیدهد. چند بار دستور تخلیه پایگاه هوانیروز صادر شد.
نیروها مرتب در رفت و آمد و رصد کردن بودند. محمد غیرت ایرانیاش گل کرد. بیگانهای دریوزگی کشیده بود. مرتب در حال رفت و آمد بین تونل و پایگاه بود. تمام شش روز جنگ پهپادها ساعت به ساعت روی سر پایگاه در حال چرخیدن بودند و همرزمان محمد یکی از آنها را شکار کردند و انداختند.
اصفهان در تب و تاب حمله میسوخت. مرتب آسمانش همراه شلیک موشک به سمت اسرائیل و پایگاه نظامیان آمریکا گشوده بود. شور شایعه میریخت روی سر مردم. امروز کار ایران تمام است اما ناو آبراهام لینکلن از خلیج پا به فرار گذاشت. موشک جواب موشک حقیقت ماجرا بود.
لحظه شهادت و بازگشت خبر به دیار پدری
سحرگاه روز حمله، محمد دعای سحر را خواند. لباس اتوکشیده خلبانیاش را پوشید، چکمههای براق و واکسخوردهاش را به پا کرد و زیر لب بسمالله گفت. غم شهادت رهبر و هموطنان بغض گلویش بود اما استقامت و پایداری را طلب میکرد. مرتب از این سر پایگاه به آن سر پایگاه میدوید. صدای زوزه کشیدن جنگندهها همه نگاهها را به آسمان کشاند. انفجار لهیب کشید و همراه شد با فروریخته شدن اسکلت ساختمان. ستون دود، خاک و خاکستر کلاف کشید به آسمان. شهر خبردار شد خبری در راه است. باد در آسمان شورید. چیزی از ذهن محمد باقی نماند برای جنگل، برای خاطره پرواز و پرندگان از بس معلق مانده بود بین انفجارها و نبرد و شهادت. صدای زمزمه دودمهخوانی «مکن ای صبح طلوع» بین لبهای محمد جاری ماند. محمد، خلبان هلیکوپتر به شهادت لبیک گفت. آسمان اصفهان آن روز غوغا کرد.
اللهاکبر اذان روز پانزدهم ماه رمضان به لا اله الا الله نرسید که خبر شهادت محمد از پیچ روستا گذشت و به مادرش رسید. دسته دسته مردم آبادی افطار آن روز را به یاد خلبان شهید باز کردند. زنان آبادی همراه مادرش زمزمه کردند: مار بَمیره، مار بَمیره.