به گزارش خبرگزاری ایمنا از قم، سحرگاه امروز، قم بیدار شد با چشمانی خیس. شهری که نفسهایش همیشه بوی آسمان میداد، امروز لباسِ غبارآلودِ اندوه به تن کرده است. انگار خودِ زمان، ایستاده تا گوشهای از این وداعِ تلخ را تماشا کند. در کوچهپسکوچههای این شهرِ آشنا، سنگینیِ غمی نشسته که واژهها از گفتنش عاجزند. همه چیز ساکت است؛ حتی پرندگان، انگار بالهایشان را جمع کردهاند تا بغضِ پرواز را در سینه حبس کنند.
امروز، مسجدِ جمکران، آن خانه نور و راز، میعادگاهِ دلدادگانی است که با دستهایی خالی و دلهایی لبالب از عشق، آمدهاند تا «آخرین سلام» را تقدیمِ آنکه «همیشه اولین» بود، کنند. شهیدی که مثلِ مولایش حسین(ع)، در غریبیِ روزگار، جان را در کنارِ خانوادهاش بر سفره وطن نهاد. امروز، اینجا، نه فقط یک پیکر که تمامِ یک «عصر» را بدرقه میکنیم.
در صحنِ بزرگِ مسجد، اقیانوسِ بیکرانه انسانها و پرچم های سرخ خونخواهی موج میزند، گویی همه میخواهند با شانههایشان، تکیهگاهی بسازند برای این وداعِ بیبازگشت. کسی برای «دیدن» نیامده؛ همه آمدهاند تا در این «بارِ سنگینِ آخرین» شریک باشند.
باید برخاست؛ نوحهای که در جمکران، حماسهای دیگر آفرید
میانِ این همه سکوتِ پرغرور، ناگاه نوایِ «باید برخاست» میپیچد؛ صدایِ محسن محمدیپناه که انگار از اعماقِ تاریخ میآید. زمزمهها بالا میگیرد، چشمانی که تا دیشب اشکهایشان را پنهان میکردند، حالا سیلوار جاری میشوند. بغضها در گلوها گره میخورد؛ کسی فریاد میزند، کسی بیصدا اشک میریزد و دقایقی همه جمکران، یک «قلب» میشود؛ قلبی که فقط میتپد برای «او».
برخی لرزان و بیتاب، تلاش میکنند هقهقِ گریه را پشتِ دندانهایِ فشردهشان پنهان کنند؛ انگار میترسند مبادا صدایِ شکستنِ قلبهایشان، حرمتِ این وداع را خدشهدار کند. هرکس با خود زمزمهای دارد؛ یکی دست بر سینه میکوبد و دیگری، چشمانش را به آسمان دوخته است.
جمکران، گریست تا ابد...
و آنگاه پیکرِ مطهرش را میآورند. با صلواتِ پرصلابتِ جمعیت، با اشکهایی که حرمتِ خاک را میشوید، با دستهایی که قرآن و شاخههای گل را حمل میکنند. مسجدِ جمکران، که شبهایِ دعایش را با حضورِ او نورباران دیده بود، امروز میزبانِ پیکرِ اوست؛ گویی خودِ مسجد، با تمامِ گنبد و صحنهایش، عزادار شده است. پرچمهایِ سیاه و سرخ، در هوایِ سنگینِ قم، پرچمدارِ این اندوهِ بیزماناند.
نگاهها اما همه در یک نقطه گره میخورد؛ به آن تابوتِ نورانی که بغضِ یک قرن را بر دوش میکشد، به تابوتی که «میثاق» مردم را در خود دارد.
وقتی بغضها، تاریخ را لرزاند
وقتی آیتالله جوادی آملی، با آن قامتِ خمیده از بارِ روزگار، پشتِ محراب میایستد، نه فقط یک نماز که یک «عمرِ رفاقت» را اقامه میکند. لحظهای که کلمات، یارایِ ایستادن ندارند؛ وقتی علامه با دستانی لرزان و صدایی که بغض، تاروپودش را پنبه کرده، میرسد به آن فرازِ آسمانیِ «اللهم اللهم اللهم إنه نزل عندک شهیداً...»... اینجا، دیگر سدِّ دلها فرو میریزد.
این «اللهم»هایِ جمعی، فریادِ شکستهایست که از اعماقِ جانِ ملتی برمیخیزد که عزیزترینِ خود را در میانِ اشک و آفتاب، بدرقه میکند. هقهقها بلند میشود، اشکها، صحنِ مسجد را دریا میکند؛ و در میانِ این غوغایِ اندوه، یک چیز میدرخشد: «عشق»؛ عشقی که حتی از دلِ این وداعِ سخت، پنجرهای باز میکند به نور...
بغض علامه میشکند
وقتی علامه میخواهد شهادت بر پاکیِ عزیزِ سفرکرده بدهد، کلمات در حنجرهاش میلرزند. گویی تمامِ مسجد با او میلرزد. این جمله گواهیِ یک عمر «زیستن» است که در لرزشِ صدایِ علامه، به وضوح حس میشود.
او که خود شاهدِ خلوتهایِ شبانه رهبر شهید در همین محراب بوده، حالا با صدایی که گویی از اعماقِ جان برمیآید، بر پرونده این سالها مهرِ «خیر» میزند.
روایت اشکهای جمکران
این وداعِ بیکرانه لحظه به لحظه عمیقتر و سنگینتر میشود. نماز تمام میشود، اما اشکها تمامی ندارند. مردم هنوز ایستادهاند؛ انگار نمیخواهند باور کنند که این آخرین دیدار است. دستهایی که تا دقایقی پیش، قرآن را به سمت آسمان گرفته بودند، حالا روی سینهها میکوبند؛ ضربانی که از اعماق یک «دلِ سوخته» برمیخیزد.
پیرمردی که عصا به دست گرفته، خود را به زحمت به جلو میکشد؛ دوست دارد دستِ لرزانش را بر تابوت بگذارد اما نمیتواند، هقهقی عمیق سر میدهد که از عمقِ پنجاه سال ارادت میآید. مادری با چادری که خیسِ اشک است، فرزندِ خردسالش را بالا میگیرد تا او هم این لحظه را ببیند؛ لحظهای که قرار است در خاطرِ نسلها بماند. جوانانی که بیتابانه، شانههای هم را میفشارند؛ گویی میخواهند از این طوفانِ اندوه، یک «پناه» برای هم بسازند.
نوایِ «یا حسین» که گاه و بیگاه از گوشهوکنارِ جمعیت بلند میشود، در همآمیزی با اشک و آه، فضایی خلق کرده که نه شب است و نه روز؛ انگار زمان، در این لحظه، رنگِ «ابدی» به خود گرفته است. مسجد جمکران، این بار «حریمِ یک عشقِ جمعی» شده است؛ عشقی که با «ماندگاری» معنا میگیرد.
وداع با آنکه خود، تمام خاطرهها بود
در این میان، چهرههایی که سالها شبهایِ قدر را با او نجوا کردهاند، حالا شکستهتر از همهاند. یکی با گوشه چشمانِ تر، خاطرات را ورق میزند، دیگری بیتابانه به گنبدِ مسجد خیره شده، انگار میخواهد با خدا حرف بزند و بپرسد: «چرا؟» اما هیچ پاسخی نیست، جز همان «اللهم انّا لا نعلم منه الا خیرا» که در گوشِ جانها طنینانداز شده است.
چه سخت است این وداع با کسی که «همیشه» بود، اما حالا باید تمرین کنیم چگونه «بودنش» را در دلِ ما ادامه دهد. مردم با دستهایی که اشک را پاک میکنند، با چشمانی که افق را میجوید، آرامآرام راهیِ خروج از مسجد میشوند، اما قدمهایشان سنگینتر از همیشه است. گویی هر قدم، باری از غم را با خود میکشند و هر نگاهِ برگشته، وداعی دوباره با آن تابوتِ نورانی است.
اما در میانِ این غمِ سهمگین، یک وعدهی بزرگ در دلها زمزمه میشود: «ما بر سرِ عهدِ خود با تو میمانیم». مردم در دلِ این وداع، پیمانی تازه با «راه» میبندند؛ راهی که او رفت، اما پایانش نه در خاک، که در «افلاک» رقم خواهد خورد. اشکها، امروز تنها بارانِ اندوه نیستند، که «سرمایه یک بیداری بزرگ» نیز هستند.
و مسجد جمکران، در سکوتِ پس از وداع، با گنبدی که بر فرازِ آسمانِ قم میدرخشد، شاهدِ این حماسه بینظیر است. گویی خودِ مسجد، با تمامِ قدمت و قداستش، امروز تولدی دوباره یافته؛ تولدی که در آن، «عشق» و «ایمان»، در اشکهای میلیونها دل، جاودانه شده است.
خداحافظ ای آن که رفتنت، «آغاز» بود،
خداحافظ ای که نامت، بر تارکِ این سرزمین، تا ابد میدرخشد،
و ما، با دلهایی که از اندوه لبریزند، اما از امید تهی نیستند،
میمانیم بر آن عهد نخستین.
از جمکران تا حرم...
خورشید تازه بر فراز قم قد کشیده است. نور کمجان صبح، روی گنبد فیروزهای جمکران مینشیند و سایههای بلند زائران، آرامآرام در مسیر ۷ کیلومتری پیامبر اعظم کشیده میشود. جمعیتی که دقایقی پیش در صحن مسجد شانهبهشانه ایستاده بود، حالا به کاروانی واحد تبدیل شده است؛ کاروانی که مقصدش تنها چند کیلومتر آنسوتر نیست، بلکه امتداد همان عهدی است که با دعا آغاز شد و اکنون در قامت بدرقه ادامه پیدا میکند.
در مسیر، کسی عجلهای ندارد. گامها آهسته است، اما هیچکس از حرکت بازنمیماند. گویی هر قدم، فرصتی است برای مرور خاطرهای، زمزمه صلواتی یا دعایی که زیر لب تکرار میشود. پرچمها بر فراز جمعیت موج برمیدارند و صدای نوحه، گاه از بلندگوها و گاه از میان حلقههای کوچک عزاداران، خود را به گوش دیگران میرساند.
مسیر اینجا، راهی است که خاطره و ارادت را به هم پیوند میزند. هرچه کاروان پیشتر میرود، خیابانهای قم نیز رنگ دیگری به خود میگیرند. مغازهداران کنار درهای نیمهباز ایستادهاند، پنجرهها رو به خیابان گشوده شده و نگاهها، بیآنکه کلامی رد و بدل شود، حرکت آرام جمعیت را دنبال میکند. شهر، امروز بیش از آنکه نظارهگر باشد، خود بخشی از این بدرقه است.
هر از گاهی موج صلوات از نقطهای برمیخیزد و در میان جمعیت امتداد پیدا میکند؛ موجی که چند لحظه بعد، جای خود را به سکوتی معنادار میدهد. سکوتی که در آن، صدای گامها شنیده میشود؛ گامهایی که بیهیاهو، اما استوار، راه را ادامه میدهند.
قم امروز روایتگر فراق شد
رهبر شهید بارها از قم به عنوان خاستگاه نهضت اسلامی، قلب تپنده حوزههای علمیه و کانون نشر معارف اهلبیت(ع) یاد کرده بودند، در نگاه ایشان قم شهری بود که هویت دینی، علمی و انقلابی آن، فراتر از مرزهای ایران امتداد پیدا میکرد و نقش آن در شکلگیری و تداوم جریان انقلاب اسلامی، نقشی ماندگار و اثرگذار بود.
شاید همین پیوند عمیق است که امروز به حالوهوای قم رنگی دیگر بخشیده است، شهری که سالها از جایگاهش در سخنان رهبر شهید شنیده بود، اکنون خود روایتگر فراق اوست.
در کوچهها و خیابانهای قم، امروز همهچیز رنگ دیگری دارد؛ پرچمهای عزا بر سردر خانهها و مغازهها نشستهاند و چهره شهر، بیش از همیشه، با سوگ درآمیخته است، زائرانی که از شهرهای دور و نزدیک آمدهاند، در کنار مردم قم ایستادهاند؛ بیآنکه یکدیگر را بشناسند، اما با اندوهی مشترک که آنها را همقدم کرده است.
هر گوشه شهر، نشانی از این بدرقه بزرگ دارد؛ از صحنهای حرم که لبریز از زمزمه دعاست تا خیابانهایی که آرامآرام از جمعیت سیاهپوش پر میشود، گویا قم امروز نه تنها میزبان یک مراسم، بلکه حافظ بخشی از حافظه انقلاب اسلامی است؛ شهری که بار دیگر در یکی از مهمترین بزنگاههای تاریخ معاصر، نقشی فراتر از یک جغرافیا پیدا کرده و به صحنه روایت وفاداری مردمی تبدیل شده است.
لبیک یا سید مجتبی ؛ امت همیشه در صحنه بار دیگر عهد خود را امضا کرد
در میانِ این سیلِ بیکرانه اشک و نذر، ناگهان صدایی از ژرفای جمعیت برمیخیزد؛ صدایی که اولش تکتک است، اما در چشمبههمزدنی، تبدیل به طوفانی میشود که تمامِ مسیر را میلرزاند:
«لبیک یا سید مجتبی... لبیک یا سید مجتبی...»
این صدا، از سرِ یک «شناختِ عمیق» سر برآورده است و این فریاد «پاسخی است به ندایی که سالها پیش در دلها جا گرفته بود». وقتی صدایِ میلیونها نفر، یکصدا، نامِ «سید مجتبی» را بر لب میآورند، انگار تمامِ آن بغضهایِ گرهخورده در گلو، شکسته میشوند و تبدیل به «حماسهای تازه» میگردند.
لبیک... آری، لبیک. اینجا کسی در تردید نیست. چشمها، همان چشمهایی که دقایقی پیش با اندوهِ وداع میگریستند، حالا با «نوری از یقین» میدرخشند. این فریاد، یعنی «ما فهمیدیم»، یعنی «ما دیدیم»، یعنی «راه، همان راه است و پرچم، بر دوشِ کسی که امانتدارِ این راه است، همچنان برافراشته خواهد ماند».
در میانِ این غوغا، پیرمردی با قامت خمیده با دشواری میانِ جمعیت راه میگشاید، ناگاه میایستد، دستِ لرزانش را به آسمان بلند میکند و با صدایی که از تهِ جان برمیخیزد، میگوید: «خدایا شکرت که امروز، دلِ من را آرام کردی...» بغض، راهِ کلامش را میبندد، اما اشکهایی که بر گونههای چروکیدهاش جاری میشود، بیش از هر کلامی، گواهِ عمقِ این «بیعتِ دوباره» است.
جوانان، با مشتهای گرهکرده و نگاههایی که از اشک میدرخشید، با شور و حالی وصفناپذیر، این شعار را سر میدهند. گویی میخواهند با این فریاد، هم «عهدِ وفا» را تازه کنند و هم «داغِ دل» را سبکتر. در چشمانشان، نه فقط اندوهِ فقدان، که «شوقِ یک آینده روشن» موج میزند. آنها میدانند که رهبر شهید رفته، اما «سایهاش» بر این سرزمین، نه تنها کمنور نشده، که با این بیعتِ جمعی، «تابندهتر از همیشه» شده است.
مادرانی که فرزندانِ خردسال را در آغوش گرفتهاند، دستانِ کوچکِ آنها را به نشانهٔ «لبیک» بالا میبرند. گویی میخواهند از همین امروز، نسلِ تازه را با این «پیمانِ ماندگار» آشنا کنند. صدایِ کودکانهای که در میانِ غرشِ جمعیت، نامِ «سید مجتبی» را زمزمه میکند، تمامِ هستیِ یک مادر را میلرزاند و اشکهای تازهای را جاری میسازد.
و در این میان، چقدر این فریادِ «لبیک» شبیه است به همان ندایِ «هل من ناصر ینصرنی» که در کربلا طنینانداز شد. اما اینجا، پاسخ، میلیونها «لبیک» است؛ پاسخی که با اشک، با صلوات، با دستهایی که به آسمان بلند شدهاند، به گوشِ آسمان میرسد و قرار است تا «قیامت» در خاطرِ این سرزمین بماند.
کاروان، حالا با شور و حالی تازه، حرکت خود را ادامه میدهد. فریادهای «لبیک یا سید مجتبی» همچون ضربانِ یک قلبِ بزرگ، تمامِ مسیر را پر کرده است. گامها، دیگر آن سنگینیِ اول را ندارند؛ انگار این «بیعتِ دوباره»، روحی تازه به کالبدِ این کاروانِ عظیم دمیده است. در این لحظه، عجب تابلوی باشکوهی رقم خورده است: از یک سو، پیکرِ مطهرِ رهبری که با خونِ خود، درختِ انقلاب را آبیاری کرد، و از سوی دیگر، میلیونها دلی که با «لبیک» گفتنِ خود، «نسلِ آینده» را به تماشای این «حماسه بینظیر» مینشانند. اینجا، مرگ، شکست خورده است؛ چون «حیات» در «بیعت» ادامه پیدا کرده. اینجا، وداع، پایان نیست؛ چون «راه» با «پیمانِ تازه»، ادامهدار شده است.
امت واحد در سوگ ولی
کاروان به قلب تپنده جمعیت رسیده است؛ جایی که دیگر مرزی میانِ دستهای بلند شده به آسمان و شانههای خسته از حملِ تابوت باقی نمانده است، در این میانه، مغناطیسی عجیب همه را به یکدیگر گره زده است؛ مردمی که از کوچه پسکوچههای قم، از بیابانهای اطراف، از خانههای ساده و از قلبهای بیقرار آمدهاند تا با هر گامی که برمیدارند، ذرهای از سنگینیِ بارِ این وداعِ باشکوه را بر دوش بگیرند.
اینجا در امتداد خیابانهای شهر کریمه، اتفاقی فراتر از یک تشییعِ ساده در جریان است؛ انگار زمان ایستاده است تا شاهدِ «تکثیرِ یک روح» باشد؛ نگاهها را که دنبال کنی، میبینی که چطور شورِ پیرمردانِ میداندیده، در چشمانِ پرسشگرِ نوجوانانی که برای اولینبار طعمِ حماسه را میچشند، متبلور میشود.
مردم گویا نه پیکری بر دست که «نقشهی راه» را تشییع میکنند. هر «یاحسین» که از حنجرهها برمیآید، زخمیست بر پیکرِ تردید و هر قطره اشکی که بر گونهها مینشیند، بذریست که در زمینِ این خاکِ مقدس کاشته میشود تا فردایی دیگر، سروی از آن بروید.
شکوهِ این صحنه در همین است، دشمن گمان میکرد با رفتنِ مردانِ خدا، چراغها خاموش میشود، اما نمیدانست که در مکتبِ ما، «شهادت» خودِِ «تولد» است؛ تولدی که اینبار در کالبدِ میلیونها انسانِ بیدار نه در یک نفر که در یک «امت» جریان پیدا کرده است. کاروان میگذرد اما صدای گامهایش در تاریخ، دیگر خاموششدنی نیست چراکه این «قافله»، مقصدش نه قبرستان که قلههایِ برافراشته «آیندهایست که آغاز شده است»

روایت دلهایی که برای وداع آمده بودند
در میانِ این اقیانوسِ بیکرانه انسانها، هر چهره، روایتی دارد؛ هر دل، حکایتی. در گوشهوکنارِ این کاروانِ عظیم، صداهایی از میانِ جمعیت بلند میشود که از تهِ یک «دلِ سوخته» برمیخیزد. اینجا، هرکس با خود قصهای آورده؛ قصهای از ارادت، از خاطره، از دلبستگیای که با رفتن، نه تنها کمنور نشد، که شعلهورتر گشت.
پیرمردی با دستهایی لرزان در حالی که بغضی عمیق، گلویش را میفشارد. نفسهایش را به سختی بیرون میدهد و با چشمانی که از اشک میدرخشد، زمزمه میکند: «سالها بود هر وقت نامِ رهبر شهید را میشنیدم، یادِ آرامش و استقامت میافتادم. امروز آمدم که بگویم بعضی آدمها با رفتنشان هم از یادِ مردم نمیروند. شاید نتوانم احساسم را با کلمات بیان کنم، اما همین که در این جمعیت ایستادهام، برایم یعنی هنوز میانِ ما حضور دارد. آدمهایی هستند که نبودنشان را تازه وقتی میفهمی که دیگر نمیتوانی دوباره ببینیشان. امروز برای من، روزِ دلتنگی است؛ دلتنگی برای مردی که خاطره حضورش در ذهنِ خیلیها مانده است...»
و ناگهان، صدایش میشکند. اشکها، مسیرِ گونههای چروکیدهاش را پیدا میکنند و او، بیآنکه کلامی دیگر بر زبان آورد، تنها دستی به سینه میگذارد و به تابوتِ نورانی خیره میشود؛ گویی میخواهد با همین نگاهِ آخر، تمامِ عمرِ ارادت را خلاصه کند.
در گوشهای دیگر، دانشجویی ۲۲ ساله با چشمانی که از شوق و اندوه درهمآمیخته، ایستاده است. نگاهش به جمعیت است، به این موجِ عظیمِ انسانی که از افق تا افق امتداد دارد. با صدایی که لرزهای از تأثیرپذیری در آن نهفته است، میگوید: «من شاید فرصتِ دیدار از نزدیک را نداشتم، اما احساس کردم باید امروز اینجا باشم. بعضی لحظهها را فقط باید با حضور ثبت کرد. وقتی دیدم مردم از شهرهای مختلف خودشان را رساندهاند، فهمیدم این مراسم فقط یک برنامه رسمی نیست؛ هر کسی با یک خاطره، یک احساس یا یک باور آمده است. فکر میکنم سالها بعد، مهمترین چیزی که از امروز در ذهنم میماند، همین همدلی مردم باشد...»
دستش را به نشانه احترام بر سینه میگذارد و به مسیرِ کاروان خیره میشود. در چشمانش، نه فقط اندوهِ فقدان، که «شوقِ یک آینده روشن» موج میزند؛ آیندهای که با همین «همدلی» ساخته خواهد شد.
مادری میانسال، با چادری که خیسِ اشک است، دو فرزندِ خردسالش را در آغوش گرفته و در میانِ جمعیت ایستاده است. خستگیِ راه در چهرهاش پیداست، اما نوری از «ایمان» در نگاهش میدرخشد. با لبانی که میلرزد، روایت میکند: «از دیشب با خانواده راه افتادیم. بچهها خسته بودند، اما هیچکدام حاضر نشدند از آمدن منصرف شوند. احساس کردیم باید در این مراسم شریک باشیم. برای ما این حضور فقط شرکت در یک مراسم نیست؛ ادای احترام است. دوست داشتم فرزندانم هم ببینند که بعضی روزها، تاریخ را باید از نزدیک لمس کرد؛ روزهایی که شاید دیگر تکرار نشوند...»
در همین لحظه، یکی از بچهها با صدای کودکانهای که در میانِ غرشِ جمعیت گم میشود، میپرسد: «مادر، اون عموی خوب کجاست؟» و مادر، با بغضی که دیگر تابِ نهانداشتن ندارد، فرزندش را محکمتر به سینه میفشارد و زمزمه میکند: «توی دلِ ماست، عزیزم... توی دلِ ما...»
در کنارِ مسیر، جوانی با لباسِ خدماترسانی، عرق از پیشانی پاک میکند و با شوقی وصفناپذیر، به جمعیتِ عزادار نگاه میکند. بطریهای آب را میانِ دستهای تشنه تقسیم میکند و با لبخندی که از عمقِ جان برمیخیزد، میگوید: «از چند ساعت قبل مشغول خدمت هستیم. خستگی هست، اما وقتی این جمعیت را میبینیم، انگار خستگی معنایش را از دست میدهد. هر کاری از دستمان برمیآید انجام میدهیم؛ از راهنمایی مردم گرفته تا توزیع آب و رسیدگی به زائران. احساس میکنم امروز سهم ما از این مراسم، همین خدمت کردن است و همین برایمان ارزش دارد...»
و در نگاهش، نه خستگی، که «شوقِ سربازی» موج میزند؛ سربازی در راهِ کسی که خود، تمامِ عمر، «خادمِ مردم» بود و امروز، مردم با خدمت به زائرانِ او، دینِ خود را ادا میکنند.
و در میانِ جمعیت، زائری که از یکی از استان خوزستان، راهیِ طولانی را پیموده تا به این وداعِ بینظیر برسد، با چشمانی که از شوق و اندوه میدرخشد، روایت میکند: «راه طولانی بود، اما دلمان راضی نمیشد در خانه بمانیم. از وقتی خبر را شنیدیم، تصمیم گرفتیم خودمان را به قم برسانیم. شاید فقط چند ساعت در این مراسم باشیم، اما همین چند ساعت برایمان مهم است. آمدهایم تا بگوییم بعضی بدرقهها را نمیشود از دور تماشا کرد؛ باید در میان مردم بود، اشک ریخت و با حضور، احترام خود را نشان داد...» او با دستانی که هنوز از سفر میلرزد، زیرِ لب زمزمه میکند: «سلام بر تو، ای که با رفتنت، ماندنیترین شدی...»
صحنههایی که امروز در خیابانها و بیابانهای منتهی به جمکران رقم خورد، فصل تازهای در تاریخِ تشییعهای ایران است. پیر و جوان، زن و مرد، با گامهایی استوار و چهرههایی غبارآلود، مسیرهای صعبالعبور و خاکیِ دشتهای اطراف را در پیش گرفتهاند. پاهای پیاده، آن هم زیر آفتاب و در دلِ خاکیِ بیابان، حقیقتی را فریاد میزند که هیچ دوربین و قلمی قادر به ثبت کامل آن نیست «این راهِ بسته نیست، این راهی است که عشق آن را گشوده است.»
پرچم خونخواهی بر دستان مردم قم
در میانِ این دریایِ بیکرانه انسانها، وقتی دوربینهای هوایی، قابِ بزرگتری از این حماسه را به تصویر میکشند، یک المان، چشمها را میرباید؛ المانی که قلبِ بلوار پیامبر اعظم را به تپش وا داشته است. پرچمی عظیم و چشمگیر که بر فرازِ جمعیت برافراشته شده؛ پارچهای که نه فقط یک شعار، که یک «حکم» را در خود جای داده است « تعیینِ جایزهای سنگین به دلار برای سرِ قاتلانِ این رهبرِ شهید.»
این پرچم، در قاب دوربینهای هوایی، همچون «سندی از عزمِ راسخ» بر صفحه آسمانِ قم نقش میبندد. گویی یک ملت، با تمامِ وجودش، فریاد میزند که «خونِ شهید، بیپاسخ نمیماند» و «عدالت، هرچقدر هم دور، بازداشتنی نیست.»
گامهای استوار در امتداد نور
کاروان حالا از عمود ۸۰ گذشته است، انگار حال و هوای مسیر تغییر کرده و سنگفرشها هم نفسشان بند آمده است. این جاده پیش از این برای رسیدن به معشوق در جمکران گام میخورد، اما حالا «پیکرِ رهبر شهید» است که به سانِ خورشیدی طلوع کرده است.
از عمود ۸۵ تا ۷۴، هر قدم که برداشته میشود، صدایِ «لبیک» در میانِ هیاهوی باد و زمزمه دعاها گره میخورد. تابوت سبکتر از آن است که بر دوشها سنگینی کند؛ این شانههای مردم است که گویا به ستونهایِ آسمان تکیه دادهاند.
در عمود ۷۴ دیگر کسی زائرِ راه نیست، همه زائرِ شهیدند. فاصله بین این عمودها، کوتاه است، اما در این لحظه، انگار مسافتی است به درازایِ تاریخِ ایستادگی؛ جایی که صدایِ قدمها، فریادِ ناتمامِ شهیدی است که حالا در جانِ تکتکِ این جمعیت، دوباره زنده شده است. این مسیر نه راهی به سمتِ شهر که راهی به سویِ پیوندِ دوباره امت با آرمانهایِ جاودانه است.

حماسه ملت ایران در تشییع امام شهید
جمعیت همچنان در حرکت است، خیابانها از ساعتها پیش مملو از مردمی شده است که آمدهاند تا در بدرقه رهبر شهید انقلاب، سهمی از این روایت تاریخی داشته باشند. هرچه کاروان پیش میرود، سیل جمعیت نیز گستردهتر میشود؛ گویا خیابانها پایانی برای این حضور نمیشناسند.
در میان انبوه عزاداران، پرچمها بر فراز دستان مردم به اهتزاز درآمده و نوای صلوات، مرثیه و دعا، لحظهای از فضا جدا نمیشود. پیر و جوان، زن و مرد، خانوادههایی که از شهرهای دور و نزدیک خود را به این مراسم رساندهاند، دوشادوش یکدیگر ایستادهاند؛ حضوری که بیش از آنکه با کلمات توصیف شود، در تصویر خیابانهایی معنا پیدا میکند که لبریز از مردم است.
در مسیر تشییع، گامها آرام اما استوار برداشته میشود. نگاهها به کاروان دوخته شده و اشکها با زمزمه دعا درهم آمیخته است. گاهی نوحهای از میان جمعیت برمیخیزد و موجی از همنوایی، خیابان را فرا میگیرد؛ موجی که از ابتدای مسیر تا دوردستها امتداد پیدا کرده است.
حماسه امروز، همچنان در حال نوشته شدن است؛ کاروان حامل پیکر مطهر رهبر شهید و خانواده ایشان به عمود ۴۰ در بلوار پیامبر اعظم (س) رسیده است با قدمهایی که بیوقفه ادامه دارد، با مردمی که هنوز به مسیر میپیوندند و با صحنههایی که هر لحظه، برگ دیگری از دفتر همبستگی و وفاداری ملت ایران را ورق میزند.
تشییع با چهرهای فراملی
زیر آسمانِ قم رنگها و زبانها یکی شدند؛ امروز در مسیرِ تشییعِ رهبر شهید، چهرههای سیاه، سفید و گندمگون، زیرِ سایه پرچمهای ملیتهای مختلف، در یک صفِ متحد ایستادند. از گینه تا نیجریه، از پاکستان تا افغانستان؛ هرکس با پرچمِ دیارِ خود آمده بود تا شهادت دهد که داغِ این شهید، تنها یک سوگِ ملی نیست، بلکه یک «غمِ جهانی» است که پیوندِ قلبیِ مردمانِ آزادهی جهان را محکمتر کرده است.
در میان جمعیت، چهرههای غیرایرانی بهوضوح دیده میشدند؛ از زائران آفریقایی گرفته تا حاضران افغان و پاکستانی که با پوششهای محلی خود، به این اجتماع رنگ و هویتی فراتر از مرزهای جغرافیایی داده بودند.
جوانی از گینه، با صورتی خسته اما مصمم، در میان ازدحام قدم برمیداشت و در چند قدم آنسوتر، پرچم نیجریه در دست یکی از حاضران، در باد تکان میخورد. کمی آنطرفتر، گروهی از افغانها و نیز شماری از شیعیان پاکستان با لباسهای سنتی، در سکوت، اشک و شعار، خود را در متن این بدرقه بزرگ جای داده بودند.
یک زائر آفریقایی در میان جمعیت میگفت: «ما از سرزمین دور آمدهایم، اما اینجا احساس غربت نمیکنیم؛ غم امروز، غم مشترک خیلیهاست.»
یکی از حاضران پاکستانی نیز در توصیف حضور خود میگفت: «آمدهایم تا بگوییم این مراسم فقط متعلق به یک شهر و یک کشور نیست؛ اینجا دلهای زیادی از ملتهای مختلف کنار هم ایستادهاند.»
زائر اهل ساحل عاج شرکت کننده در تشییع پیکر امام شهید امت گفت: رهبر شهید زندگی خود را برای مردم فدا کرد. آن یکی که اهل گینه است می گوید بیشترین چیزی که از امام شهید آموخته درس آزادگی و تسلیم نشدن در برابر زورگویان جهان است.
در امتداد مسیر، این حضور متنوع، حالوهوای مراسم را از یک بدرقه تنها ملی فراتر میبرد. قم امروز فقط میزبان جمعیت انبوه ایرانی نبود؛ بلکه میزبان چهرههایی از جغرافیاهای دور بود که هر کدام با زبان، رنگ، پوشش و پرچم خود آمده بودند تا در این صحنه شریک شوند.
همقدم با مسافران آسمانی
ورود کاروان شهدا به نزدیکی شهر قم عطر شهادت را در هوای شهر پیچانده است و دلها را به یاد روزهای حماسه و ایثار میبرد. بلوار پیامبر اعظم (ص) این شاهرگ حیاتی شهر که حرم تا جمکران را به هم پیوند میدهد، امروز شاهد صحنهای ناب و معنوی است.
پرچمهای سیاه عزا بر سردر خانهها و مغازهها به اهتزاز درآمده و عطر گلاب و اسپند، فضا را پر کرده است، در میان این جمعیت، پیرمردی را میبینی که اشک بر گونههایش جاری است و به یاد رفیق شهیدش، حسرت میخورد. مادری را میبینی که فرزند خردسالش را در آغوش گرفته و او را به سمت کاروان شهدا اشاره میکند، گویا میخواهد عشق به شهادت را از همان کودکی در دل او بنشاند. جوانانی را میبینی که با شور و هیجان، شعار «یا لثارات الحسین» سر میدهند و تجدید بیعتی دوباره با آرمانهای شهدا میکنند.
کاروان وارد شهر میشود، گویا تمام قم یکپارچه شده است. از عمود ۲۸ بلوار پیامبر اعظم تا کوچهها و خیابانهای منتهی به حرم، همه جا عطر حضور شهدا حس میشود.
با عشق آمدیم، با خانواده آمدیم، با عهد ماندن آمدیم
هر گوشه از این کاروانِ عظیم، روایتِ تازهای دارد؛ روایتِ دلهایی که نه از رویِ عادت، که از سرِ «عشق» آمدهاند تا آخرین سلام را نثارِ کسی کنند که «همیشه» در قلبشان جاری بود.
خانوادهای که با عشق، راهِ طولانی را پیموده است؛ پدری با چشمانی خیس و فرزندانی که دستهای کوچکشان را در دستانِ پدر گرهزدهاند. با لبانی که میلرزد، اما کلامی محکم بر زبان جاری میکند:«با عشقِ آقا، در شلوغی آمدیم... راهش رو ادامه بدیم. منتقمِ خونِ شان باید باشیم. »
و در نگاهش، نه خستگیِ راه، که «شوقِ یک پیمانِ تازه» موج میزند. فرزندانش، بیآنکه عمقِ این لحظه را درک کنند، اما حضورشان در این کاروان، یعنی «نسلِ بعد» هم با این عهد، آشنا خواهند شد.
مردی که از دیروزِ بعدازظهر، در گوشهای از مسیر، به انتظار ایستاده است؛ چشمهایش را به افق دوخته و دلش را به دعا گرهزده. با صدایی که از تهِ جان برمیخیزد، میگوید: «به خاطرِ شهیدِ رهبر اومدم؛ از دیروزِ بعدازظهر منتظریم. منتظرِ آقامون هستیم که عرضِ ارادت کنیم. با خانواده اومدیم که بدرقهاش کنیم...»
و ناگهان، بغض، راهِ کلامش را میبندد. اشکهایی که ساعتها در پشتِ پلکهایش حبس بودند، حالا جاری میشوند. همسرش، دستی بر شانهاش میگذارد و هر دو، بیکلام، به مسیرِ کاروان خیره میشوند؛ گویی میخواهند با همین نگاه، تمامِ ارادتِ یک عمر را تقدیم کنند.
جوانی با چشمانی که از غیرت و افتخار میدرخشد، میانِ جمعیت ایستاده و با صدایی که محکمتر از همیشه است، روایت میکند: «شجاعت داشت؛ پایِ میهن ایستاد و در خانه خودش به شهادت رسید. این همه دروغ گفتند، اما در خانه خودش به شهادت رسید...»
مشتش را گره میکند و به آسمان نگاه میکند. در چشمانش، نه اندوهِ شکست، که «غرورِ یک ملتِ سربلند» موج میزند. او میداند که این شهادت، نه ضعف، که «اوجِ عزت» بود؛ عزتی که دشمنان را به دروغگویی واداشت، اما حقیقت، چون خورشید، از پشتِ ابرها سر برآورد.
و در میانِ جمعیت، پیرزنی با چادری که خیسِ اشک است، دستانِ لرزانش را به سمتِ تابوتِ نورانی دراز میکند؛ گویی میخواهد برای آخرین بار، «او» را لمس کند. با صدایی که بغض، تاروپودش را پنبه کرده، زمزمه میکند: «خیلی دوستت دارم... برای ایران و ایرانی زحمت کشیدی...»
و این جمله ساده، اما عمیق، خلاصه تمامِ روایتهایی است که امروز در این کاروانِ عظیم جاری است. عشقی بیادعا، اما بینهایت؛ ارادتی که در سادهترین کلمات، بزرگترین معنا را دارد.
او، با دستانی که میلرزد، پارچهای سفید را به نشانه «بیعت» تکان می دهد و زمزمه میکند: «روحت شاد، آقا... روحت شاد...»
و اینها، تنها چند روایت از هزاران روایتی است که امروز در قم موج میزند؛ یکی با «عشق» آمده تا راه را ادامه دهد... یکی با «انتقام» در دل، تا خونِ شهید را بیپاسخ نگذارد... یکی با «خانواده» آمده تا بدرقهای ماندگار رقم بزند... یکی با «غیرت» از شجاعتِ مردی میگوید که در خانهاش به شهادت رسید... و یکی با سادهترین کلمات، بزرگترین عشق را فریاد میزند...
اما حرفِ همه، یک چیز است:
«ما ماندیم... ما میمانیم... تا راهت ادامه پیدا کند... تا خونِ پاکت، نه تنها بر زمین نماند، که درختِ عزت را بارورتر کند...»
و این کاروان، همچنان پیش میرود؛ با اشک و لبیک، با عشق و غیرت،
با دلهایی که امروز، «بزرگترین وداع» را به «بزرگترین آغاز» تبدیل کردند...

حرمِ کریمه؛ مقصدِ نور
وقتی کاروانِ شهدا به میدانِ آستانه میرسد، گویی زمان در قلبِ قم از تپش باز میایستد. طنینِ نقارههای حرم، این بار نه برای طلوع خورشید که برای استقبال از «خورشیدهایِ بازگشته» به صدا در میآید. بعد از شکلگیری حماسه میلیونیِ مردم در بلوار پیامبر اعظم (ص) و مسیرِ جمکران، آسمانِ قم نیز به صحنه آخرین بدرقه زمینی بدل شد.
در لحظاتی که خورشید به میانه آسمان راه گرفت، بالگرد حاملِ پیکرِ مطهرِ رهبر شهید بر فرازِ حرم حضرت فاطمه معصومه (س) به چرخش درآمد تا آخرین طوافِ پیکر بر گرداگردِ گنبدِ طلایی، نمادی از پیوندِ ابدیِ او با این شهرِ مقدس باشد.
این طوافِ هوایی، گویا آخرین «سلامِ نظامی» آسمانِ قم به پیکری بود که سالها با این خاک انس داشت در حالی که جمعیتِ انبوه، با چشمانی خیره به آسمان و دستهایی که برای وداع بالا رفته بود، نظارهگرِ چرخشِ بالگرد بر فرازِ بارگاهِ کریمهی اهلبیت بودند، سکوتی معنادار جایگزینِ خروشِ شعارهای ساعتی پیش شد؛ سکوتی که گویای بغضی فروخورده و سنگینیِ یک فقدانِ بزرگ بود.
رفتنِ پیکر آقای شهید ایران از آسمانِ قم پایانِ فصلِ حضورِ فیزیکیِ او در این شهر بود، اما در نگاهِ خیلِ عظیمِ مردمی که ساعتها در مسیرِ جمکران تا حرم ایستاده بودند، این وداع، سرآغازی بر یک مسیرِ پرامتداد در حافظه تاریخی شهر قم خواهد بود.
در این لحظه، یادِ سرودههایِ مولانا میافتیم؛ آنجا که با چه زیبایی، حالِ این روزهایِ ما را روایت کرده است:
«ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی
ما تلخ شدیم و تو در کان شکر رفتی...»
آری... ما تلخ شدیم. تلخ از فراق، تلخ از این وداعِ سخت، تلخ از حسرتِ نگاههایِ آخر. اما او، در «کانِ شکر» رفت؛ در جایگاهی که نه اندوهی، نه غمی، نه فراقی. او رفت به سویِ معبود، به سویِ محبوب، به سویِ آنچه سالها در خلوتهایِ شبانهاش با خدا زمزمه میکرد.
و ما ماندیم و این «تلخیِ شیرین»؛ تلخیِ فراقی که با عطرِ «شهادت» آمیخته شده است. تلخی وداعی که در دلِ خود، «شیرینی یک راه تازه» را دارد؛ راهی که او رفت و ما را به ادامهاش فرا خواند.