آنهایی که امروز آفتاب را در خیابان های تهران بیدار کردند؛ مردم عادی این شهر بودند که بیش از چهارماه صبح را به شب و شب را به صبح پیوند زده اند؛ همانها که خودجوش در سحرگاه دهم اسفند بر سر کوبان و مویه کنان سر به خیابان گذاشتند؛ همان ها که خستگی را در همین هفته ها خسته کردند و پرچم زمین نگذاشتند.
حالا همین هایی که در چهار سوی ایران به عشق آقای خیابان کشوردوست مبعوث شده بودند، اینجا جمعند؛ همه با همه غریبی برای هم آشنایند؛ از حال دل هم خبردارند؛ شعر و شعارشان یکی است و از حرارت شور حسینی و زینبی شان اندکی کاسته نشده. همچنان مثل همان روزهای نخست سرمای اسفند فریاد می زنند و همچنان اشک هایشان جاری است از فراق.
برای جنگی که «شهادت خانوادگی» نقطه تمایز آن با جنگ های دیگر بود و با «بعثت خانوادگی» همراه شد، حالا «تشییع خانوادگی» یک تمرین مضاعف است؛ مرد و زن به همراه فرزندانشان از پیر و جوان گرفته تا نوزاد، کودک خردسال، نوجوان و جوان همگی باهم این راه می پویند.
یکی پرچم ایران در دست گرفته، دیگری پرچم سرخ «یا لثارات الحسین»، دیگری سربند «یا مهدی» بسته و کودک دیگر تصویر رهبر شهید و رهبر جدید.
از این جمع های خانوادگی در طول مسیر تشییع در تهران کم نیستند؛ خانواده ها دست در دست مسیر منتهی به خودروی حامل پیکر مطهر شهدا را گز می کنند و با جمعیت هم نوا می شوند: مرگ بر اسرائیل... مرگ بر آمریکا... ای پسر فاطمه انتقام انتقام....
دخترک پنج ساله ای که روی دوش پدرش آرام نشسته و قطرات مه پاش ها بر سر و صورتش می نشیند، مشت گره کرده اش را مثل پدرش به آسمان می برد و بلند می گوید: مرگ بر اسرائیل. از او می پرسم چرا مرگ بر اسرائیل؛ با شیرین زبانی می گوید : چون دشمن خداست.
از این دست کودکان بسیار می توان یافت؛ با صلابت واژه ها را ادا می کنند؛ آنها بیش از چهار ماه است که با این نجواهای شبانه زیسته اند؛ این را پسرک هشت ساله دیگری می گوید که سربند «یالثارات الحسین» بسته است: ما از خون رهبر شهیدمان نمی گذریم. ما ترامپ و نتانیاهوی ملعون را راحت نمی گذاریم.
وقتی از او می پرسم چطور می خواهی انتقام بگیری، محکم می گوید: با درس خواندن. ما باید از امروز قوی تر شویم تا ترامپ و آمریکا نتوانند رهبر ما را شهید کنند.

محمدحسن پسرک ۹ ساله ای است که خودش می گوید بیشتر شب ها در تجمعات به همراه مادرش حضور داشته؛ در موکب ها چای بین عزاداران پخش کرده و حتی در گروه های سرود خیلی از شعرها را خوانده و تمرین کرده و به قول خودش «همه را از حفظ است» .
وقتی به او پیشنهاد می دهم یکی از این شعرها را بخوان، صدایش را آهنگین می کند و می خواند:
«..باید فهمید
تا وقتی این ملت ایمان دارد
کی تسلیم و تحمیل امکان دارد
ایران رهبر، رهبر، ایران دارد.....»
کودکان در میان جمعیت میدان داران خوبی هستند؛ تا صدای نوحه و شعری حماسی بلند می شود، جمعیت هم با او همراهی می کند و صدای کودکانه را می توان از بین هیاهوی جمعیت تمیز داد: «ایران یعنی، دیار علی..... نیام شمشیر ذوالفقار علی.....»
کودکان شیرخواره هم در داخل جمعیت به چشم می خورند؛ بسیاری در آن هنگامه صبح در کالسکه ها خوابیده اند و آنهایی هم که بیدارند یا در آغوش پدر و مادر جمعیت را نظاره می کنند یا سر بر دوش و روی دست، چشم هایشان از خستگی سنگین شده است.
از یکی از مادران می پرسم : سخت نیست که در این گرما نوزاد به این کوچکی را به خیابان آورده ای؟ لبخند می زند و می گوید: خودم هم همین سن و سال بودم که با خانواده به مراسم تشییع امام خمینی(ره) رفتیم آن هم وسط بیابان های بهشت زهرا... اینجا که شهر است. مشکلی پیش نمی آید.

صحبت های این مادر جوان مرا به ۳۸ سال پیش می برد؛ خرداد ۶۸ آن روز که روح خدا به خدا پیوست؛ مردم بر سر و سینه زنان به بهشت زهرا می آمدند؛ هنوز که تصاویر آن از تلویزیون پخش می شود با خود می گویم چه قیامتی بوده؛ اشک و خاک و آه و جمعیت حیران از رفتن پیر جماران؛ آن موقع هشت ساله بودم؛ پدرم اصرار داشت که خانوادگی برویم و مادر صبح خیلی زود بچه ها را مهیای رفتن کرد؛ تا شب در بیابان های اطراف بهشت زهرا بودیم؛ لباس سیاه پدر با خاک آغشته شده بود و ما هم هرچند از جزئیات سر در نمی آوردیم اما می دانستیم مصیبت بزرگی است؛ مثل عاشورا که پدر سیاه می پوشد و بر سر می زند.
در هیاهوی این افکارم که صدای مداحی اشک را بر گونه هایم جاری می کند؛ وقتی فریاد می زند: «... لبیک یا مهدی....» گویی بغض جمع می ترکد؛ خیلی ها مثل من اشکشان روان می شود؛ مردم می گریند مثل عزیز از دست داده ها؛ در فکر انتقامند و پرچم سرخ را در آسمان تکان می دهند.
بهار دختر بچه ۸ ساله یکی از همین هایی است که پرچم سرخی را که هم قد خودش است در دست گرفته و اینطور می خواند: «ما همه خونخواه پدر، گوش به فرمان پسر...» به او نزدیک می شوم و می پرسم: منظورت از پدر کیه؟ با لبخند می گوید: شهید خامنه ای. باز می پرسم خب حالا پسر کیه؟ می گوید: خب معلومه امام خامنه ای جدید.
نمی گذارد سوال سوم را بپرسم؛ خودش با حاضر جوابی می گوید: من سرباز «امام سیدمجتبی خامنه ای» هستم؛ پدر و مادرم سرباز «امام خامنه ای شهید» بودن.
می گویم: خب حالا که می خواهی سرباز امامت باشی، می خواهی چه کار کنی؟ بجنگی؟ پاسخش پاسخی به بلندای تاریخ است: من هم مثل بقیه پیامبران و امامان برای ظهور امام زمان آماده می شم. این یعنی سربازی.

نوجوان ۱۱ ساله دیگری که گوشه جدول های خیابان آزادی در تقاطع استاد معین نشسته و با پدرش انتظار ورود خودروهای حامل شهدا را می کشد، وقتی می پرسم چرا اینجایی، پاسخ می دهد: ما در تاریخ جاودانه شدیم؛ این را پدرم گفته و آمدم در این جاودانگی سهمی داشته باشم و بگویم ما از مرگ نمی ترسیم؛ از آمریکا و ترامپ و اسرائیل هم نمی ترسیم. ما فقط به خدا امید داریم. او بود که در جنگ از ما محافظت کرد و انسان های خوبش مثل امام خامنه ای را با خود به آسمان ها برد.
از این دست کودکان در میان جمعیت میلیونی تشییع کنندگان تهرانی کم نیستند؛ هر کدام اقیانوسی از کلمات را آموخته اند؛ ایستادگی و استقامت، راه و رسم حسینی زیستن و جهان را حسینی ساختن را در همین شب های تهران تجربه کرده اند.
آنها امروز آمدند تا با مردی وداع کنند که استقامت را در خون ملت جاری کرد و از حالا خود را سرباز عصر جدید ایران می دانند؛ عصر «امام سیدمجتبی خامنه ای».
