شناسهٔ خبر: 78810126 - سرویس استانی
نسخه قابل چاپ منبع: ایرنا | لینک خبر

قلم‌فرسایی به یاد یک دیدار

بیرجند - ایرنا - بعضی ماموریت‌های خبری با پایان یک مراسم تمام نمی‌شوند سال‌ها بعد نیز در حافظه خبرنگار زنده می‌مانند، دیدار با رهبر انقلاب برای جمعی از خبرنگاران خراسان جنوبی تنها یک رویداد خبری نبود بلکه تجربه‌ای شخصی و ماندگار شد که هر یک آن را از زاویه نگاه خود روایت کرده‌اند.

صاحب‌خبر -

به گزارش ایرنا، بعضی خبرها را نمی‌توان تنها با تیتر و لید روایت کرد بعضی سوژه‌ها فراتر از یک رخداد خبری بخشی از حافظه جمعی یک ملت می‌شوند، رخدادهایی که با گذشت زمان نه‌تنها از خاطره‌ها محو نمی‌شوند که هر بار با مرورشان احساسات و تصاویر گذشته دوباره جان می‌گیرند.

این روزها در آستانه آیین باشکوه تشییع رهبر شهید بسیاری از همین خاطره‌ها بار دیگر در ذهن مردمی که سال‌ها افتخار دیدار او را داشته‌اند زنده شده است.

در میان این روایت‌ها خاطرات خبرنگاران رنگ و بوی دیگری دارد، آنان که بارها با دوربین، قلم و دفترچه یادداشت راهی ماموریت‌های خبری شدند گاه خود نیز بی‌آنکه انتظار داشته باشند بخشی از روایت شده‌اند، روایت‌هایی که از یک ماموریت حرفه‌ای آغاز شد اما به تجربه‌ای ماندگار در زندگی شخصی‌شان انجامید.

برای خبرنگاران خراسان جنوبی نیز دیدار با رهبر شهید تنها حضور در یک برنامه رسمی نبود، برخی این توفیق را در نوجوانی و در قامت دانش‌آموز تجربه کردند، برخی سال‌ها بعد در جایگاه خبرنگار و عکاس و برخی نیز در حالی که تنها دغدغه‌شان ارسال به‌موقع خبر و ثبت لحظه‌ها بود. اما همه آنان، از احساسی مشترک سخن می‌گویند، احساسی که به باورشان در قاب دوربین، متن گزارش و تصاویر تلویزیونی نمی‌گنجید.

امروز که مردم ایران خود را برای بدرقه پیکر رهبر شهید آماده می‌کنند مرور این خاطرات تنها بازخوانی چند دیدار نیست بازگشت به لحظه‌هایی است که در ذهن راویانش با تمام جزئیات باقی مانده است، از دلهره و اشتیاق پیش از دیدار تا آرامشی که پس از آن در وجودشان نشست و سال‌ها بعد نیز همچنان با یادآوری آن اشک را مهمان چشم‌هایشان می‌کند.

هر کدام از این روایت‌ها تصویری متفاوت از یک تجربه مشترک را پیش روی مخاطب می‌گذارد تجربه‌ای که در آن یک خبرنگار برای پوشش خبر راهی می‌شود اما با خاطره‌ای بازمی‌گردد که دیگر در قالب خبر نمی‌گنجد، خاطره‌ای که نه تاریخ مصرف دارد و نه با گذشت سال‌ها از رنگ و عمق آن کاسته می‌شود.

خاطره آن دیدار به قلم خبرنگاران

آنچه در ادامه می‌آید روایت چند تن از خبرنگاران و عکاسان خراسان جنوبی از دیدار با رهبر شهید است روایت‌هایی صمیمی از لحظه‌هایی که امروز در آستانه وداع مردم با او بیش از هر زمان دیگری معنا پیدا کرده و برگ دیگری از تاریخ شفاهی اهالی رسانه را ورق می‌زند.

نخستین دیدار، هیبتی که از قاب تصویر فراتر بود

یکی از عکاسان اهل خراسان جنوبی نخستین دیدار خود با رهبر معظم انقلاب را تجربه‌ای توصیف می‌کند که هنوز پس از گذشت سال‌ها، جزئیات آن را با همان هیجان روز نخست به خاطر دارد دیداری که به گفته او با استرس آغاز شد، با شگفتی ادامه یافت و به آرامشی عمیق انجامید.

مجتبی صدیقی‌پور که سال ۱۳۹۰ در ۱۷ یا ۱۸ سالگی به همراه کاروانی از بسیجیان خراسان جنوبی در این دیدار حضور یافته بود می‌گوید: از سراسر کشور و از اقشار مختلف بسیج، از جوانان تا افراد میانسال و از گروه‌های مختلف در این برنامه شرکت کرده بودند.

وی افزود: پس از اسکان در یک سالن ورزشی، صبح روز دیدار ما را به محلی شبیه پادگان بردند و مانند مراسم صبحگاه، در صف‌های منظم مستقر کردند، پیش از ورود رهبر انقلاب نیز چند مرحله هماهنگی و تمرین انجام شد.

خاطره آن دیدار به قلم خبرنگاران

وی ادامه می‌دهد: همه منتظر بودیم، از طریق مانیتورها متوجه شدیم که ایشان وارد مجموعه شده‌اند اما هنوز از نزدیک ندیده بودیم. هیجان عجیبی بین بچه‌ها بود حتی برخی که در ردیف‌های عقب‌تر قرار داشتند، نگران بودند که نتوانند ایشان را ببینند.

او با لبخند، یکی از گفت‌وگوهای آن روز را به یاد می‌آورد و می‌گوید: یکی از بچه‌های بسیجی که قبلا ایشان را دیده بود به شوخی می‌گفت نگران نباشید، آقا قدبلند دارد حتی از محافظانشان هم قدبلندترند، همه می‌توانید ایشان را ببینید.

این عکاس که در ردیف‌های جلو ایستاده بود، لحظه ورود رهبر انقلاب را این‌گونه روایت می‌کند: وقتی از مقابل صفوف عبور کردند برای نخستین بار از فاصله بسیار نزدیک ایشان را دیدم با وقار، آرام و با همان عصایی که در دست داشتند از مقابل ما عبور کردند شکوه و هیبت حضورشان چیزی نبود که بتوان آن را در قاب عکس یا تصاویر تلویزیونی درک کرد.

وی می‌افزاید: تا قبل از آن فقط تصاویر و فیلم‌ها را دیده بودم اما وقتی از نزدیک رهبری را دیدم احساس کردم آنچه در عکس‌ها و تلویزیون دیده می‌شود با واقعیت فاصله زیادی دارد چهره، هیبت، قد رعنا و ابهتی که از نزدیک دیده می‌شد به هیچ عنوان در تصویر قابل انتقال نبود.

او ادامه می‌دهد: احساسی که آن لحظه به من دست داد فقط مختص من نبود. بسیاری از بچه‌ها همین حرف را می‌زدند که آن چیزی که از نزدیک می‌بینند با آنچه در رسانه‌ها دیده‌اند متفاوت است. انگار آرامش، نورانیت و معنویت خاصی در چهره و حضور ایشان وجود داشت که در قاب تصویر منتقل نمی‌شد.

این عکاس خراسان جنوبی با اشاره به شرایط آب‌وهوایی آن روز می‌گوید: صبح روز دیدار هوا برفی و سرد بود و برف سبکی باریده بود اما برای من با ورود رهبر انقلاب، حال و هوای فضا تغییر کرد؛ انگار هوا گرم و روشن‌تر شده بود. شاید این یک حس شخصی بود، اما آن لحظه چنین احساسی داشتم.

وی درباره آغاز سخنرانی رهبر انقلاب نیز می‌گوید: پس از بازدید از صفوف، روی جایگاه حاضر شدند و در همان ابتدای سخنانشان گفتند همه بنشینند برخلاف رسم برنامه‌های نظامی، تاکید کردند که بچه‌ها خسته شده‌اند و بنشینند با وجود اینکه چند ساعت از صبح ایستاده بودیم همین جمله، خستگی را از تن همه بیرون کرد.

او تاثیر این دیدار را بر روحیه خود ماندگار می‌داند و می‌گوید: آن روز احساس آرامش عجیبی داشتم بسیاری از بچه‌ها تحت تاثیر فضای معنوی جلسه اشک می‌ریختند، برای من آن هیجان و استرسی که قبل از ورود ایشان داشتم بعد از دیدار به آرامشی عمیق تبدیل شد.

وی که بعدها بار دیگر نیز در دیدار رهبر انقلاب حضور یافته است می‌گوید: دیدار دوم هم خاطره‌انگیز بود اما اولین دیدار حال و هوای دیگری داشت آن لرزش، استرس و شوقی که در نخستین مواجهه تجربه کردم، هیچ‌وقت از ذهنم پاک نمی‌شود.

عطری که هنوز در خاطرم مانده

اما خاطرات نخستین دیدار با رهبر انقلاب، تنها به روایت یک نفر محدود نمی‌شود، هر یک از حاضران از زاویه‌ای متفاوت آن روز را به خاطر سپرده‌اند روزی که برای بسیاری از آنان به یکی از ماندگارترین قاب‌های زندگی تبدیل شد.

در ادامه محبوبه سادات فاطمی خبرنگار صداوسیمای خراسان جنوبی نیز از تجربه حضور خود در این دیدار و احساسی که از آن در ذهنش باقی مانده، روایت می‌کند: من هم در بیستم شهریور ۱۴۰۲ از جمله کسانی بودم که به لطف خدا توفیق دیدار رهبر شهید عزیزمان نصیبم شد، دیداری که هنوز هم وقتی به آن فکر می‌کنم باورش برایم سخت است.

به عنوان خبرنگار فرمانداری شهرستان درمیان همراه با مردم شریف شیعه و سنی این دیار، راهی سفری شدم که برای همیشه در خاطرم ماندگار شد.

خاطره آن دیدار به قلم خبرنگاران

در طول مسیر با همسفرانم گفت‌وگوهای زیادی انجام دادم، اشک شوق در چشمان بسیاری از آن‌ها موج می‌زد خیلی‌ها درست مثل من، می‌گفتند این سفر از قبل برنامه‌ریزی نشده بود و معتقد بودند که خود رهبر دعوتشان کرده است دعوتی که از دل برمی‌خاست و تا عمق جان می‌نشست.

رفت‌وبرگشت این سفر نزدیک به ۷۲ ساعت طول کشید اما حتی یک لحظه هم خواب به چشمانم نیامد پیش از دیدار از شوق دیدن یار و پس از دیدار از ناباوری اینکه چنین نعمتی نصیبم شده است.

فضای حسینیه جماران حال و هوای دیگری داشت حال و هوایی که با هیچ واژه‌ای نمی‌توان آن را توصیف کرد، لحظه ورود رهبر قلبم آن‌قدر تند می‌تپید که انگار می‌خواست از سینه بیرون بیاید، با ورود رهبر شهید عزیزمان عطر دل‌انگیز و عجیبی در فضای حسینیه پیچید عطری که هنوز هم هر وقت به آن لحظه فکر می‌کنم گویی دوباره آن را احساس می‌کنم.

ازدحام جمعیت آن‌قدر زیاد بود که جای نشستن بسیار کم بود و به سختی نشسته بودم اما هیچ‌کدام از این سختی‌ها در برابر شیرینی آن دیدار ارزشی نداشت.

شاید زیباترین و ماندگارترین خاطره تمام زندگی‌ام همان لحظات نورانی دیدار با رهبر باشد. از نزدیک چهره‌شان نورانی‌تر، مهربان‌تر و ساده‌تر از آن چیزی بود که در قاب تلویزیون دیده بودم آرامشی که از وجودشان جاری بود در دل هر انسانی می‌نشست.

و امروز با گذشت بیش از ۱۳۰ شب از شهادتشان هنوز هم دلم باور نمی‌کند که دیگر در میان ما نیستند هنوز گاهی با خودم می‌گویم مگر می‌شود آن نگاه پدرانه، آن لبخند آرام و آن حضور دلگرم‌کننده تنها به یک خاطره تبدیل شده باشد؟

شهادت ایشان داغی بود که بر دل میلیون‌ها انسان نشست، داغی که گذر زمان هم از سنگینی آن کم نکرده است. بعضی آدم‌ها با رفتنشان فقط از میان ما نمی‌روند بلکه بخشی از آرامش و دلگرمی یک ملت را نیز با خود می‌برند.

اما یاد و نام رهبر شهید عزیزمان همیشه در قلب ما زنده خواهد ماند و خاطره آن دیدار، تا آخرین روز عمر، روشن‌ترین قاب زندگی من خواهد بود.

روایت سه دیدار

اما گاهی یک دیدار پایان یک آرزو نیست آغاز مسیری است که در بزنگاه‌های مختلف زندگی بار دیگر تکرار می‌شود و هر بار خاطره‌ای تازه بر دفتر خاطرات انسان می‌افزاید.

زینب رمضانی سردبیر خبرگزاری شبستان خراسان جنوبی از جمله خبرنگارانی است که سه بار توفیق حضور در دیدار رهبر انقلاب را داشته است مسیری که از روزهای نوجوانی و فعالیت در انجمن اسلامی دانش‌آموزان آغاز شد و سال‌ها بعد در قامت یک خبرنگار با دو دیدار دیگر ادامه یافت. روایت او، داستان پیوند آرزوهای نوجوانی با مسئولیت حرفه‌ای در عرصه رسانه است.

گاهی بعضی مسیرها از یک انتخاب ساده آغاز شده اما تا همیشه در جان آدم ماندگار می‌شوند، برای من این مسیر از روزهای نخست ورود به دبیرستان آغاز شد روزی که عضویت در انجمن اسلامی دانش‌آموزان دریچه‌ای تازه به دنیای مسئولیت، رفاقت و فعالیت‌های فرهنگی گشود.

دوشنبه‌های هر هفته برای من رنگ دیگری داشت از روزها قبل لحظه‌شماری می‌کردم تا دوباره راهی اتحادیه شوم جایی که صمیمیت دخترانه، خنده‌های بی‌ریا، گفت‌وگوهای دوستانه و تفسیر نورانی قرآن روحمان را جلا می‌داد و فعالیت‌های فرهنگی، معنای تازه‌ای به زندگی نوجوانی‌مان می‌بخشید. هرچند درس و امتحان، گاهی فرصت حضورم را کمتر می‌کرد اما رشته دلم با انجمن هیچ‌گاه گسسته نشد.

سال آخر دبیرستان اطلاعیه برگزاری کلاس‌های خبرنگاری پانا را دیدم گویی پنجره‌ای رو به آینده‌ای که دوستش داشتم گشوده شده بود، بی‌هیچ تردیدی ثبت‌نام کردم. در میان جمعی ۲۰ ‌نفره با عشق آموختم، تلاش کردم و در پایان نامم در میان سه نفر برتر کلاس قرار گرفت.

همان تابستان، روزهایم میان فعالیت‌های فرهنگی و همکاری در تهیه ویژه‌نامه دفاع مقدس سپری می‌شد روزهایی که سرنوشت، هدیه‌ای بزرگ برایم کنار گذاشته بود.

روزی که به اتحادیه رفتم شور و شوقی عجیب در چهره بچه‌ها موج می‌زد برق نگاهشان خبر از اتفاقی متفاوت می‌داد، کنجکاوانه علت را پرسیدم. مسئول اتحادیه با لبخندی گفت: تعدادی از دانش‌آموزان استان برای دیدار با رهبر معظم انقلاب انتخاب شده‌اند.

انگار زمان برای لحظه‌ای ایستاد، سال‌ها بود که آرزوی چنین روزی را در دل می‌پروراندم بارها برای رهبر انقلاب نامه نوشته بودم و در خلوت خود، دیدار ایشان را از خدا خواسته بودم. این بار احساس کردم رویا تنها چند قدم با واقعیت فاصله دارد.

خبر این دیدار را برای رسانه آماده کردم و در پایان با تمام شوق و امید از مسئول اتحادیه خواستم اگر امکان دارد من نیز همراه این کاروان باشم لبخندی زد و گفت: سه سهمیه هنوز خالی مانده است.

دیگر اشک، اجازه سخن گفتن نمی‌داد گویی زمین و زمان رنگ دیگری گرفته بود. پیش از آنکه راهی سفر شوم خودم را بر زیلوهای آبی‌رنگ حسینیه می‌دیدم جایی که تنها آرزویم این بود چند ثانیه بیشتر به چهره رهبرم نگاه کنم و اشک‌هایم مانع این تماشا نشوند.

خاطره آن دیدار به قلم خبرنگاران

چند روز بعد این رویا به حقیقت پیوست از لحظه‌ای که اتوبوس در تهران توقف کرد من و دوستانم بی‌اختیار می‌دویدیم تا زودتر به حسینیه برسیم و در صف‌های نخست بنشینیم. آن روز، لطف خداوند شامل حالمان شد و نزدیک‌ترین فاصله ممکن را با رهبر عزیز انقلاب تجربه کردیم لحظاتی که هنوز با گذشت سال‌ها، در روشن‌ترین قاب حافظه‌ام می‌درخشند.

اما سال‌ها بعد دومین توفیق دیدار نصیبم شد این بار همراه جمعی از مسئولان استان، باز هم خبر این دیدار را من تهیه کردم و از برگزارکنندگان خواستم سهمیه‌ای نیز برای اصحاب رسانه در نظر بگیرند این درخواست پذیرفته شد و بار دیگر توفیق حضور در محضر رهبر انقلاب را یافتم.

سومین دیدار نیز در کنار مردم شریف خراسان جنوبی و سیستان و بلوچستان رقم خورد سفری که اگرچه راهی طولانی و خستگی‌ناپذیر داشت اما مقصد آن تمام سختی‌ها را از یاد می‌برد.

در تمام آن دیدارها آنچه بیش از هر چیز در ذهنم نقش بسته، صلابت و اقتدار رهبر انقلاب هنگام سخن گفتن بود، آرامشی برخاسته از ایمان، نگاهی نافذ و کلامی که از دل برمی‌آمد و بر دل می‌نشست.

هر بار که ایشان پشت تریبون قرار می‌گرفتند بی‌اختیار در دلم «آیت‌الکرسی» و «وَإِنْ یَکَاد» را زمزمه می‌کردم تنها با یک آرزو اینکه خداوند، رهبرم را از هر چشم بد، هر گزند و هر آسیبی در امان بدارد.

آن روزها گمان می‌کردم این دعاها تا همیشه بدرقه راهشان خواهد بود اما امان از صبح ۱۰ اسفند... صبحی که خبر شهادت معظم‌له از رسانه ملی اعلام شد، انگار زمان برایمان ایستاد. ناباورانه صفحه تلویزیون را نگاه می کردیم و امید داشتیم که همه چیز شایعه‌ای بیش نباشد اما حقیقت، تلخ‌تر از آن بود که بتوان انکارش کرد.

از آن روز چیزی در اعماق دل‌هایمان شکست داغی که نه با گذر زمان کمرنگ شد و نه با واژه‌ها قابل توصیف است. خاطره آن زیلوهای آبی‌رنگ، لحظه‌های انتظار، صلابت آن قامت استوار و گرمای آن نگاه پدرانه بیش از همیشه در ذهنم جان گرفت. دل‌های ما دیگر هیچ‌گاه مثل قبل نشد اما یاد و راه او همچنان چراغ مسیرمان ماند و خواهد ماند.

روایت دیدارها، هر بار از دریچه‌ای متفاوت روایت می‌شود یکی از نخستین تجربه حضور در صفوف دیدار می‌گوید دیگری از تکرار این توفیق در سال‌های مختلف و برخی نیز از لحظه‌ای که میان مسئولیت حرفه‌ای و احساس شخصی هر دو را همزمان تجربه کرده‌اند.

نخستین دیدار، اشکی که بی‌اختیار جاری شد

سمیه محمدی خبرنگار خبرگزاری شبستان خراسان جنوبی هم یکی دیگر از راویان است خبرنگاری که در سال ۱۴۰۲ در حالی که برای پوشش خبری دیدار مردم خراسان جنوبی و سیستان و بلوچستان اعزام شده بود نخستین دیدار خود با رهبر انقلاب را تجربه کرد دیداری که به گفته او، از یک ماموریت خبری آغاز اما به خاطره‌ای ماندگار در زندگی‌اش تبدیل شد.

ساعت ۹ شب بود که تلفنم زنگ خورد، از استانداری تماس گرفته بودند گفتند: فردا دیدار مردم خراسان جنوبی و سیستان و بلوچستان با رهبر معظم انقلاب برگزار می‌شود می‌توانید برای پوشش خبری همراه شوید؟

همان لحظه باید پاسخ می‌دادم «بله» یا «خیر»، پسرم فقط یک سال داشت. شاید هر مادری در آن لحظه میان دلِ مادرانه و شوق چنین دیداری مردد می‌شد اما من بی‌درنگ گفتم: «بله، می‌آیم.»

صبح زود با سپردن فرزندم به خانواده همراه جمعی از خبرنگاران راهی تهران شدیم از همان ابتدای مسیر رسالت خبرنگاری اجازه نمی‌داد حتی یک لحظه را از دست بدهم، هر جا فرصتی پیش می‌آمد خبر می‌نوشتم و با بانوان جهادگری که همسفرمان بودند گفت‌وگو می‌کردم. روایت‌هایشان از خدمت، اخلاص و عشق به ولایت یکی پس از دیگری روی خروجی خبرگزاری شبستان می‌رفت.

هرچه به بیت رهبری نزدیک‌تر می‌شدیم شور و اشتیاق در اتوبوس بیشتر می‌شد، انگار همه لحظه‌شماری می‌کردند. بعضی‌ها اشک شوق می‌ریختند، بعضی ذکر می‌گفتند و بعضی دیگر بی‌صبرانه منتظر بودند تا برای چند لحظه هم که شده رهبرشان را از نزدیک ببینند.

این نخستین دیدار من بود، در میان جمعیت، بانویی با خودکار روی دست مشتاقان جملات زیبایی می‌نوشت، وقتی نوبت به من رسید روی دستم نوشت: «جانم فدای رهبر.» هنوز هم حس آن لحظه را فراموش نکرده‌ام انگار همان چند کلمه، حال دلم را روایت می‌کرد.

خاطره آن دیدار به قلم خبرنگاران

با شتاب از ورودی‌ها عبور کردیم تا به محل اجتماع برسیم، وقتی وارد بیت رهبری شدم عظمت جمعیت مرا میخکوب کرد. زن‌ها، مردها، پیر و جوان، همه با شوق آمده بودند. خانواده‌های زیادی را دیدم که از سیستان و بلوچستان همراه کودکان خردسالشان خود را به این دیدار رسانده بودند همان‌جا با خودم گفتم: کاش پسر یک‌ساله‌ام را هم آورده بودم تا او هم در این فضای معنوی نفس بکشد.

لحظه‌ای که رهبر معظم انقلاب وارد شدند همه چیز برایم رنگ دیگری گرفت، جمعیت یک‌صدا صلوات می‌فرستاد و چشم‌ها به سمت جایگاه دوخته شده بود، وقتی نگاه من به چهره نورانی ایشان افتاد دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. بی‌اختیار اشک از چشمانم جاری شد، نه از سر اندوه از جنس دلتنگی، شوق و احساسی که تا آن روز تجربه نکرده بودم.

آن روز، من برای پوشش یک خبر رفته بودم اما با خاطره‌ای برگشتم که سال‌ها بعد، هنوز با یادآوری‌اش همان اشک بی‌اختیار دوباره مهمان چشمانم می‌شود.

چند روز پس از آن دیدار، هنوز حال و هوای آن لحظه‌ها از ذهنم بیرون نرفته بود، احساس می‌کردم دلم می‌خواهد یادگاری از آن روز داشته باشم یادگاری که هر بار به آن نگاه می‌کنم، خاطره نخستین دیدار برایم زنده شود.

با همین احساس نامه‌ای نوشتم و با احترام از رهبر معظم انقلاب درخواست کردم اگر صلاح دانستند چفیه‌ای را به عنوان هدیه برایم ارسال کنند، نامه را فرستادم و دیگر فقط منتظر ماندم بی‌آنکه بدانم پاسخی خواهم گرفت یا نه.

چند هفته بعد خبر دادند بسته‌ای به نامم رسیده است وقتی آن را باز کردم چفیه‌ای بود که به عنوان هدیه برایم فرستاده شده بود، آن لحظه برایم تنها دریافت یک هدیه نبود حس می‌کردم یادگار ارزشمندی از یکی از ماندگارترین روزهای زندگی‌ام به دستم رسیده است. هنوز هم آن چفیه را با دقت و احترام نگه داشته‌ام و هر بار که آن را می‌بینم، خاطره آن دیدار و اشک‌های بی‌اختیارم دوباره در ذهنم زنده می‌شود.

کاش زودتر دیده بودمت

اکنون که چمدانم را برای ماموریتی خبری به مقصد مشهد می‌بندم تا آیین تشییع را روایت کنم پیش از آنکه راه بیفتم ذهنم بی‌اختیار به حدود ۱۰ سال قبل پر می‌کشد به صبحی که گمان می‌کردم تنها یک سفر معمولی است اما به خاطره‌ای تبدیل شد که هنوز با گذشت یک دهه، هر بار نام رهبر انقلاب را می‌شنوم، پیش از هر تصویر و هر سخنی، همان چند دقیقه در ذهنم جان می‌گیرد.

امروز که قرار است روایتی دیگر بنویسم، مدام با خودم تکرار می‌کنم: کاش زودتر دیده بودمت...

سال ۱۳۹۶ بود ۶ سال از خبرنگار شدنم می‌گذشت که نامم در فهرست اعزام به دیدار رهبر انقلاب قرار گرفت. برای من آن روز بیش از آنکه تحقق آرزویی دیرینه باشد فرصتی بود که نصیبم شده بود اما واکنش اطرافیان معنای دیگری به آن سفر می‌بخشید، هر کس خبر را می‌شنید با حسرت و لبخندی صمیمانه می‌گفت: «سلام ما را هم به آقا برسان.»

اتوبوس از خراسان جنوبی راه افتاد ساعت‌ها مسیر را پشت سر گذاشتیم، میان گفت‌وگوهای دوستانه، شوخی‌های همیشگی و حرف‌هایی که خستگی راه را کمتر می‌کرد تا سرانجام سپیده‌دم به تهران رسیدیم.

پیش از آنکه صاحبخانه را ببینم آرامش خانه توجهم را جلب کرد، لبخند کارکنان بیت، متانت رفتارشان و احترامی که در کوچک‌ترین برخوردها موج می‌زد، نخستین تصویری بود که در ذهنم نقش بست. همان‌جا با خودم گفتم خانه‌ای که این‌گونه آرام است بی‌شک از صاحبش رنگ گرفته است.

انتظار طولانی بود، خستگی راه روی پلک‌هایم سنگینی می‌کرد اما دلم نمی‌خواست حتی برای لحظه‌ای چشم‌هایم را ببندم احساس می‌کردم اگر همان چند ثانیه را از دست بدهم مهم‌ترین لحظه آن روز را از دست داده‌ام.

بعد، همه‌چیز در چند ثانیه خلاصه شد، پرده فیروزه‌ای آرام کنار رفت انگار زمان از حرکت ایستاد.

خاطره آن دیدار به قلم خبرنگاران

سال‌ها تصویر رهبر انقلاب را از قاب تلویزیون دیده بودم اما آن قاب هیچ‌گاه نتوانسته بود آنچه را آن صبح با چشم دیدم روایت کند. مردی با قامتی استوار، چهره‌ای آرام، لبخندی که بیش از آنکه بر لب باشد در نگاهش جریان داشت و وقاری که پیش از هر سخنی، خود را به دل آدم تحمیل می‌کرد.

برای چند لحظه دیگر صدای صلوات و شعارها را نمی‌شنیدم، انگار همه صداها در ازدحام آن احساس گم شده بودند، فقط نگاه می‌کردم و اشک بی‌اختیار روی صورتم جاری بود نه از سر اندوه و نه از هیجان یک مراسم، بلکه از احساسی که تا آن روز تجربه نکرده بودم و هنوز هم برای توصیفش واژه‌ای دقیق پیدا نکرده‌ام.

آن روز فهمیدم بعضی آدم‌ها را نمی‌شود با تصویر شناخت، فاصله میان قاب تلویزیون تا دیدار از نزدیک، فقط چند متر نبود فاصله‌ای بود میان دیدن و درک کردن.

در همان چند دقیقه، بارها از خودم پرسیدم چرا این دیدار این‌همه دیر نصیبم شد؟ چرا تا آن روز، معنای اشتیاق مردمی را که با التماس می‌گفتند «سلام ما را هم به آقا برسان» درک نکرده بودم؟

وقتی مراسم به پایان رسید من همان آدمی نبودم که ساعاتی قبل از خراسان جنوبی راه افتاده بود چیزی در درونم تغییر کرده بود تغییری که نه در یک عکس ثبت می‌شد و نه در هیچ گزارش خبری می‌گنجید.

از آن روز به بعد هر بار تصویر رهبر انقلاب را می‌دیدم ذهنم دیگر به قاب تلویزیون نمی‌رفت همان نگاه نخست، همان لبخند آرام و همان هیبت پدرانه، نخستین تصویری بود که در ذهنم جان می‌گرفت.

حالا نزدیک به ۱۰ سال از آن صبح گذشته است صبحی که هنوز با همه جزئیاتش در خاطرم زنده مانده، از سکوت پیش از کنار رفتن پرده آبی تا نخستین نگاهی که تمام تصوراتم را تغییر داد.

در تمام این سال‌ها هر وقت سخن از آن دیدار به میان آمد تلاش کردم آن حس را برای دیگران روایت کنم از آرامشی که در آن چند دقیقه تجربه کردم، از لبخندی که هنوز در خاطرم مانده و از حالی که هیچ دوربین و هیچ واژه‌ای نتوانست آن را آن‌گونه که بود ثبت کند.

بعضی‌ها با لبخند گوش دادند و گفتند مگر یک دیدار چند دقیقه‌ای می‌تواند این‌همه آدم را دگرگون کند؟ بعضی دیگر، بی‌آنکه چیزی بگویند، فقط آه کشیدند و گفتند: «خوش به حالت... کاش یک‌بار قسمت ما هم می‌شد.»

امروز که دوباره چمدان خبرنگاری‌ام را برای سفری دیگر می‌بندم، بیش از هر زمان دیگری می‌دانم بعضی دیدارها هرگز به پایان نمی‌رسند سال‌ها می‌گذرد اما یک نگاه، یک لبخند و چند دقیقه حضور، همچنان در حافظه آدم زنده می‌ماند.

و من پیش از آنکه روایت این سفر را آغاز کنم هنوز همان جمله را در دلم زمزمه می‌کنم؛ جمله‌ای که حالا معنایش را بیشتر از همیشه می‌فهمم: کاش زودتر دیده بودمت...