شناسهٔ خبر: 78805246 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: خبرنامه دانشجویان ایران | لینک خبر

علی عوض‌خواه؛

قرار نبود بدرقه‌ات کنیم

اما روزگار چه روایت تلخی برای ما نوشت. آن روز، تو بر پیکر فرمانده‌ات نماز خواندی؛ با چشمانی اشک‌بار و دلی سوخته. امروز، ما ایستاده‌ایم تا بر پیکر تو نماز بخوانیم. مایی که طاقت اشکت را نداشتیم، حالا مات و مبهوت منتظر اقامه نماز بر پیکرت هستیم. از سخت جانی‌مان نیست، از استیصال‌مان است.

صاحب‌خبر -

به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ علی عوض‌خواه///  هنوز مجال سوگواری برایت پیدا نکرده‌ام. هنوز نتوانسته‌ام در خلوتی بنشینم، نبودنت را به رسمیت بشناسم و برای رفتنت اشک بریزم. ذهنم از پذیرش این حقیقت که رفته‌ای سر باز می‌زند. همان بهتی که روز شهادت حاج قاسم بر جانم سایه انداخت، دوباره برایم تکرار می‌شود. همان انکارِ بی‌پایان، همان امیدِ خام که شاید همه این‌ها خوابی آشفته باشد و ناگهان از خواب بیدار شویم و ببینیم تو همچنان میان ما هستی.

من انکار می‌کنم و واقعیت تلخ دنیا هر لحظه با تمام سنگینی‌اش اصرار می‌کند که تو دیگر در این دنیای فانی نیستی.

حالا در صف ایستاده‌ایم تا بر پیکرت نماز بخوانیم. میان انتظار، ذهنم به هفت سال پیش می‌رود، به روزی که تو در برابر پیکر حاج قاسم ایستاده بودی. تو در مصلای دانشگاه بودی و من در خیابان کارگر، دور از تو اما گرفتار حال تو.

آن نماز، آن بغض، آن اشک‌هایی که از چشمانت جاری شد، دل مرا، دل همه ما را آتش زد. نمی‌دانم دیگران چه حالی داشتند، اما من همان لحظه فقط یک دعا داشتم، از خدا می‌خواستم همان‌جا جانم را بگیرد تا دیگر اشک‌های تو را نبینم. آخر طاقت دیدن غمت را نداشتم. یعنی هیچ ‌کداممان نداشتیم.

اما روزگار چه روایت تلخی برای ما نوشت. آن روز، تو بر پیکر فرمانده‌ات نماز خواندی؛ با چشمانی اشک‌بار و دلی سوخته. امروز، ما ایستاده‌ایم تا بر پیکر تو نماز بخوانیم. مایی که طاقت اشکت را نداشتیم، حالا مات و مبهوت منتظر اقامه نماز بر پیکرت هستیم. از سخت جانی‌مان نیست، از استیصال‌مان است.

سال‌ها از خدا خواسته بودم اگر قرار است روزی میان من و تو جدایی بیفتد، این من باشم که زودتر مرگم فرا برسد. نه از بی‌صبری برای مرگ، که از ناتوانی در تحمل چنین روزی. از خدا خواسته بودم هرگز مرا، ما را به امتحانِ نبودنت گرفتار نکند. 

بین خودمان بماند، آخرین باری که به حسینیه آمدم، همان دوازدهم بهمن، وقتی سخنانت به پایان رسید، با حالی عجیب از آنجا بیرون آمدم. نمی‌دانم چرا، اما تمام آنچه از حرف‌هایت در ذهنم ماند، یک معنا بیشتر نداشت؛ انگار آمده بودی تا برای رفتن آماده‌مان کنی.

هرچه بیشتر به جملاتت فکر می‌کردم، یقینم بیشتر می‌شد که آن دیدار، تنها یک دیدار معمولی نبود. گویی خواسته بودی پیش از کوچ، نقشه راه را به دستمان بسپاری.

می‌گویند مؤمنان نمی‌میرند، از خانه‌ای به خانه‌ای دیگر می‌روند. این را باور دارم. اما ایمان، از سنگینی فراق تو کم نمی‌کند. حالا دلتنگی و حسرت نبودنت، سهم من، سهم ما شده است.

و من هنوز، میان انکار و یقین، سرگردانم. راستش را بخواهی، مثل بچه‌ها هنوز هر از گاهی خیال می‌کنم قرار است چشم فرزندانت به جمالت روشن شود، با همان لبخند آرام، همان نگاه مطمئن و همان صدایی که دل‌ ما را قرص می‌کرد.