شناسهٔ خبر: 78802824 - سرویس بین‌الملل
نسخه قابل چاپ منبع: مهر | لینک خبر

مهر بررسی کرد؛

امپراتوری جنگ؛ مروری بر ۲۵۰ سال مداخله نظامی آمریکا

مرور ۲۵۰ سال تاریخ آمریکا نشان می‌دهد که جنگ و مداخله نظامی، بیش از آنکه یک ابزار مقطعی در سیاست خارجی این کشور باشد، به یکی از مؤلفه‌های ثابت راهبرد کلان واشنگتن تبدیل شده است.

صاحب‌خبر -

خبرگزاری مهر، گروه بین‌الملل: آمریکا همزمان با دویست‌وپنجاهمین سال تأسیس خود، همچنان خود را بزرگ‌ترین قدرت نظامی جهان می داند؛ کشوری که بیش از ۸۰۰ پایگاه نظامی در نقاط مختلف جهان در اختیار دارد، بزرگ‌ترین بودجه نظامی دنیا را به خود اختصاص داده و حضور نظامی آن از شرق آسیا تا غرب آسیا، اروپا، آفریقا و آمریکای لاتین گسترده است. با این حال، آنچه بیش از هر چیز در بررسی تاریخ آمریکا جلب توجه می‌کند، نه صرفا قدرت نظامی، بلکه استمرار استفاده از جنگ به عنوان یکی از مهم‌ترین ابزارهای سیاست خارجی این کشور است.

گزارش هایی که همزمان با دویست‌وپنجاهمین سالگرد استقلال آمریکا در رسانه های مختلف جهان منتشر شده، تصویری متفاوت از تاریخ این کشور ارائه می‌دهند. بر اساس این گزارش ها، آمریکا از سال ۱۷۷۶ تاکنون نزدیک به ۴۰۰ مداخله نظامی در نقاط مختلف جهان انجام داده است. نویسندگان گزارش ها همچنین برآورد کرده‌اند که تنها جنگ‌های پس از حادثه ۱۱ سپتامبر بیش از ۶.۴ تریلیون دلار برای اقتصاد آمریکا هزینه در برداشته و صدها هزار کشته و میلیون‌ها آواره بر جای گذاشته است.

این آمارها نشان می‌دهد که برخلاف تصویری که سیاستمداران آمریکایی از کشور خود به عنوان مدافع صلح، آزادی و دموکراسی ارائه می‌کنند، بخش مهمی از تاریخ این کشور با لشکرکشی، تغییر حکومت‌ها، اشغال سرزمین‌ها و مداخلات مستقیم و غیرمستقیم نظامی گره خورده است. مرور این کارنامه، این پرسش را مطرح می‌کند که آیا جنگ برای آمریکا صرفا ابزاری برای مقابله با تهدیدها بوده یا به بخشی از ساختار قدرت و راهبرد حفظ هژمونی این کشور تبدیل شده است؟

از توسعه سرزمینی تا شکل‌گیری یک امپراتوری نظامی

ریشه بسیاری از مداخلات نظامی آمریکا را باید در نخستین دهه‌های شکل‌گیری این کشور جست‌وجو کرد. در قرن نوزدهم، سیاستمداران آمریکایی با تکیه بر نظریه «سرنوشت مقدر» (Manifest Destiny)، توسعه قلمرو ایالات متحده را مأموریتی تاریخی و حتی الهی معرفی می‌کردند؛ تفکری که زمینه‌ساز تصرف سرزمین‌های بومیان و گسترش مرزهای آمریکا شد.

یکی از مهم‌ترین نتایج این رویکرد، جنگ آمریکا و مکزیک در سال‌های ۱۸۴۶ تا ۱۸۴۸ بود. این جنگ به اشغال بخش وسیعی از خاک مکزیک، از جمله کالیفرنیا، نیومکزیکو و مناطق دیگری انجامید که امروز بخش مهمی از جغرافیای ایالات متحده را تشکیل می‌دهند. بیش از ۷۸ هزار نظامی آمریکایی در این جنگ حضور داشتند و ۱۷۳۳ نفر از آنان کشته شدند، اما دستاورد اصلی واشنگتن، توسعه بی‌سابقه قلمرو جغرافیایی خود بود.

چند دهه بعد، آمریکا با شکست اسپانیا در سال ۱۸۹۸، کنترل پورتوریکو، گوام و فیلیپین را در اختیار گرفت و نفوذ خود را بر کوبا تثبیت کرد. سپس با سرکوب جنبش استقلال‌طلبی فیلیپین، سلطه خود را بر این کشور تحکیم کرد؛ جنگی که بیش از ۲۰ هزار مبارز فیلیپینی در آن کشته شدند.

این تحولات نشان می‌دهد که آمریکا پیش از آغاز جنگ سرد نیز مسیر تبدیل شدن به یک قدرت امپراتوری را در پیش گرفته بود. در این دوره، هدف دیگر صرفاً تصرف سرزمین نبود، بلکه کنترل مسیرهای تجاری، بنادر راهبردی، خطوط کشتیرانی و بازارهای جدید به اولویت سیاست خارجی واشنگتن تبدیل شد؛ روندی که بعدها با ایجاد شبکه گسترده پایگاه‌های نظامی در سراسر جهان تکمیل شد. به این ترتیب، قدرت نظامی به تدریج به مهم‌ترین ابزار حفظ منافع اقتصادی و ژئوپلیتیکی آمریکا تبدیل شد.

جنگ سرد تا جنگ ادعایی علیه تروریسم؛ تغییر روایت‌ها، تداوم مداخله

پس از پایان جنگ جهانی دوم، آمریکا خود را رهبر بلوک غرب معرفی کرد و «مقابله با کمونیسم» به اصلی‌ترین توجیه مداخلات نظامی این کشور تبدیل شد. جنگ کره نخستین آزمون بزرگ این راهبرد بود. نزدیک به یک میلیون و ۷۸۹ هزار نظامی آمریکایی در این جنگ مشارکت داشتند و بیش از ۳۳ هزار نفر از آنان کشته شدند، اما نتیجه نهایی نه پیروزی قاطع، بلکه تقسیم شبه‌جزیره کره و برقراری آتش‌بس بود.

جنگ ویتنام نیز به یکی از پرهزینه‌ترین و شکست‌بارترین تجربه‌های نظامی آمریکا تبدیل شد. بیش از ۳ میلیون و ۴۰۰ هزار نظامی آمریکایی در این جنگ حضور یافتند و بیش از ۴۷ هزار نفر کشته شدند. با وجود برتری کامل نظامی و فناوری، واشنگتن نتوانست اهداف سیاسی خود را محقق کند و در نهایت مجبور به خروج از ویتنام شد. این جنگ از نگاه بسیاری از پژوهشگران، نمونه‌ای آشکار از فاصله میان برتری نظامی و موفقیت سیاسی است.

با پایان جنگ سرد، انتظار می‌رفت از حجم مداخلات نظامی آمریکا کاسته شود، اما روند مداخلات نه تنها متوقف نشد، بلکه با عناوینی چون «مداخلات بشردوستانه»، «حفظ نظم جهانی» و سپس «جنگ علیه تروریسم» ادامه یافت. حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، نقطه عطفی در این روند بود و به واشنگتن امکان داد تا دامنه عملیات نظامی خود را از افغانستان و عراق تا یمن، سوریه، پاکستان و دیگر مناطق گسترش دهد.

تنها جنگ‌های پس از ۱۱ سپتامبر بیش از ۶.۴ تریلیون دلار هزینه داشته‌اند؛ رقمی که شامل هزینه عملیات نظامی، درمان کهنه‌سربازان و بهره بدهی‌های ناشی از جنگ نیز می‌شود. این جنگ‌ها صدها هزار کشته و میلیون‌ها آواره برجای گذاشتند، اما در بسیاری از موارد نتوانستند اهداف اعلام‌شده آمریکا را محقق کنند.

نمونه بارز این وضعیت، افغانستان است؛ جنگی که دو دهه ادامه یافت و با وجود هزینه‌های سنگین، در نهایت با خروج نیروهای آمریکایی و بازگشت طالبان به قدرت پایان یافت. در عراق نیز حمله نظامی با ادعای وجود سلاح‌های کشتار جمعی آغاز شد، اما بعدها مشخص شد این ادعاها فاقد پشتوانه بوده است. طبق گزارش، جنگ عراق بیش از یک تریلیون دلار برای آمریکا هزینه داشت و ۴۴۹۱ نظامی آمریکایی در آن کشته شدند، در حالی که پیامدهای آن به گسترش بی‌ثباتی در غرب آسیا و ظهور گروه‌های افراطی انجامید.

جنگ؛ ابزار دائمی قدرت یا نشانه افول قدرت؟

تجاوز نظامی اخیر علیه ایران نیز در امتداد همین روند تاریخی قابل ارزیابی است. طبق اعلام رسانه های غربی، این جنگ شهدای زیادی بر جای گذاشته و هزینه مستقیم و غیرمستقیم آن تا میانه سال ۲۰۲۶ از ۱۳۲ میلیارد دلار فراتر رفته است. این درگیری نیز، همانند برخی جنگ‌های پیشین آمریکا، به تحقق اهداف اعلام‌شده واشنگتن منجر نشد و آثار آن در افزایش تنش‌های منطقه‌ای، اختلال در امنیت انرژی و فشار بر اقتصاد جهانی نمایان شد.

مرور این کارنامه نشان می‌دهد که اگرچه توجیهات رسمی سیاست خارجی آمریکا در طول دو قرن گذشته بارها تغییر کرده است؛ از «گسترش تمدن» و «سرنوشت مقدر» گرفته تا «مهار کمونیسم»، «مبارزه با تروریسم» و «حفظ نظم بین‌المللی»، اما اتکای مستمر به قدرت نظامی به عنوان ابزار اصلی پیشبرد اهداف ژئوپلیتیکی، ویژگی ثابت این سیاست بوده است.

از منظر بسیاری از تحلیلگران، تداوم این الگو بیانگر آن است که جنگ در سیاست خارجی آمریکا صرفاً واکنشی به بحران‌ها نیست، بلکه بخشی از سازوکار حفظ برتری جهانی این کشور محسوب می‌شود. با این حال، افزایش هزینه‌های مالی، فرسایش توان نظامی، رشد بدهی عمومی، کاهش اعتماد بین‌المللی و ناکامی در تحقق بسیاری از اهداف سیاسی، این پرسش را بیش از گذشته مطرح کرده است که آیا اتکای مستمر به قدرت سخت می‌تواند جایگزین دیپلماسی و همکاری بین‌المللی شود یا آنکه خود به یکی از عوامل تضعیف جایگاه جهانی ایالات متحده تبدیل شده است.

کارنامه ۲۵۰ سال گذشته آمریکا نشان می‌دهد که جنگ اگرچه در مقاطع مختلف به گسترش نفوذ این کشور کمک کرده، اما همزمان هزینه‌های انسانی، اقتصادی و سیاسی سنگینی نیز بر مردم کشورهای درگیر و حتی خود آمریکا تحمیل کرده است؛ واقعیتی که همچنان یکی از مهم‌ترین موضوعات مورد بحث در ارزیابی نقش واشنگتن در نظام بین‌الملل به شمار می‌رود.

قبل از نتیجه‌گیری، این نکته مهم است که برای حفظ دقت و اعتبار گزارش، بهتر است از بیان گزاره‌های کلی و قطعی مانند «تاریخ پر از تجاوز» یا «شکست‌های متوالی» به‌صورت مطلق پرهیز شود و نتیجه‌گیری بر پایه شواهد و داده‌های مطرح‌شده در گزارش استوار باشد. متن زیر با همین رویکرد، لحن تحلیلی و انتقادی مناسبی برای یک گزارش خبری دارد.

نتیجه

مرور ۲۵۰ سال تاریخ آمریکا نشان می‌دهد که جنگ و مداخله نظامی، بیش از آنکه یک ابزار مقطعی در سیاست خارجی این کشور باشد، به یکی از مؤلفه‌های ثابت راهبرد کلان واشنگتن برای حفظ و گسترش نفوذ جهانی تبدیل شده است. از جنگ با قبایل بومی و اشغال بخش‌های وسیعی از خاک مکزیک گرفته تا لشکرکشی به فیلیپین، ویتنام، عراق، افغانستان و درگیری‌های اخیر در غرب آسیا، تقریبا هر دوره از تاریخ آمریکا با یک یا چند جنگ بزرگ و مداخله نظامی همراه بوده است. کارنامه‌ای که بر اساس این گزارش، نزدیک به ۴۰۰ مداخله نظامی را در بر می‌گیرد، نشان می‌دهد توسل به قدرت سخت همواره جایگاه ویژه‌ای در سیاست خارجی این کشور داشته است.

با این حال، بررسی نتایج این جنگ‌ها نشان می‌دهد که برتری مطلق نظامی، لزوما به موفقیت راهبردی و سیاسی منجر نشده است. ویتنام به نماد شکست یک ابرقدرت در برابر مقاومت مردمی تبدیل شد؛ افغانستان پس از دو دهه اشغال نظامی، با خروج نیروهای آمریکایی و بازگشت طالبان پایان یافت؛ عراق نیز با وجود سرنگونی حکومت این کشور، به یکی از بی‌ثبات‌ترین کانون‌های امنیتی منطقه تبدیل شد و ادعاهای اولیه درباره سلاح‌های کشتار جمعی هرگز اثبات نشد. این تجربیات نشان داد که اشغال نظامی و استفاده از زور، اگرچه ممکن است دستاوردهای کوتاه‌مدت نظامی ایجاد کند، اما تضمین‌کننده تحقق اهداف سیاسی و راهبردی نیست.

از سوی دیگر، هزینه‌های هنگفت این سیاست نیز قابل توجه است. تریلیون‌ها دلار هزینه جنگ، افزایش بدهی عمومی آمریکا، کشته و زخمی شدن ده‌ها هزار نظامی آمریکایی و در مقابل، صدها هزار قربانی و میلیون‌ها آواره در کشورهای هدف، پرسش‌های جدی درباره پیامدهای انسانی و سیاسی این رویکرد ایجاد کرده است. در چنین شرایطی، تجربه تاریخی آمریکا نشان می‌دهد که تداوم مداخلات نظامی و اشغالگری نه تنها به استقرار صلح پایدار منجر نشده، بلکه در بسیاری از موارد چرخه‌ای از ناامنی، بی‌ثباتی و بحران‌های جدید را رقم زده است. شاید مهم‌ترین درس این کارنامه ۲۵۰ ساله آن باشد که قدرت نظامی، هر اندازه هم گسترده باشد، نمی‌تواند جایگزین مشروعیت سیاسی، احترام به حاکمیت ملت‌ها و راه‌حل‌های مبتنی بر دیپلماسی و حقوق بین‌الملل شود.