شناسهٔ خبر: 78800241 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: تسنیم | لینک خبر

مشتاقی و مهجوری؛ از دهلی نو تا تهران

مهدی باقرخان، شاعر هندوستانی، در یادداشتی از احوال جاماندگان مراسم بدرقه رهبر شهید نوشت.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، این روزها تهران میزبان عاشقانی است که از اقصی نقاط جهان خود را برای وداع با آقای شهید ایران رسانده‌اند. مسافرانی که برای آخرین دیدار رنج سفر از راه دور را بر خود خریده‌اند تا وداع کنند با مردی که شکوه را نه تنها برای ایران، که برای امت اسلام برگرداند و مایه شرف مسلمین بود.

در این میان، هستند خیل مشتاقانی که به دلایل مختلف جاماندگان این سفر بودند. مهدی باقرخان، شاعر هندوستانی، از این جمله است که توفیق دیدار آخر بر دلش مانده. او در یادداشتی به شرح این مشتاقی و مهجوری پرداخته است. یادداشت او که برای انتشار در اختیار خبرگزاری تسنیم قرار گرفته به این شرح است:

بعضی فراق‌ها آن‌قدر عظیم‌اند که چشم، تاب روایتشان را ندارد و دل، سال‌ها باید خاموش بسوزد تا شاید واژه‌ای در اندازه‌ی آن مصیبت پیدا شود.

این روزها، هر بار که نام ایران را می‌شنوم، تهران در ذهنم تنها یک شهر نیست؛ قبله‌ اشک است.

شهری که قرار است میلیون‌ها دل، آخرین سلام خود را بر شانه‌هایش بگذارند و مردی را بدرقه کنند که سالیان دراز، قامت استوارش، پناه خستگی یک امت بود؛ مردی که نامش با عزت اسلام، مقاومت مظلومان، استقلال ملت‌ها و امید مستضعفان درآمیخته بود؛ مردی که بسیاری او را «رهبر» می‌خواندند، اما برای دل‌های بی‌شمار، بیش از آن، پدری بود که در سخت‌ترین روزگار، نگاهش مأمن آرامش بود.

و من...

در این سوی جهان ایستاده‌ام؛ در دهلی‌نو...

هزاران کیلومتر دورتر از خیابان‌هایی که فردا بوی وداع خواهند گرفت. کسی چه می‌داند دوری، همیشه با کیلومتر سنجیده نمی‌شود.

گاهی تنها یک پرواز، میان انسان و آرزویش فاصله است؛ اما همان یک پرواز، به اندازه‌ تمام عمر، دور است.

بارها با خود گفته‌ام: اگر تقدیر، اندکی دیگر با من مهربان بود، امروز من نیز در آن دریای بی‌کران آدم‌ها گم می‌شدم؛ نه برای آنکه کسی مرا ببیند، که برای آنکه هیچ‌کس مرا نبیند.

دوست داشتم قطره‌ای باشم که در اقیانوس اشک عاشقان، نامی نداشته باشد.

دوست داشتم دستی باشم که بی‌آنکه شناخته شود، تنها برای آخرین بار، سلامی نثار آن پیکر مطهر کند.

اما خداوند، گاهی بندگانش را با «نرسیدن» تربیت می‌کند. و این، سخت‌ترین درس بندگی است.

سال‌ها پیش، خداوند نعمتی به من عطا کرد که امروز، هم شیرین‌ترین خاطره‌ی زندگی من است و هم تلخ‌ترین حسرت آن.

آوریل سال 2012 بود و شبی از جنس شعر. شبی که هنوز هرگاه چشم می‌بندم، صدایش را می‌شنوم، نورش را می‌بینم و عطرش را احساس می‌کنم.

در آن شب، برای نخستین و آخرین بار، از نزدیک در محضر حضرت آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای(قدس‌سره) ایستادم.

شعری را که با تمام جانم سروده بودم، تقدیم کردم. ایشان با همان نگاه نافذ و مهربانی که تنها از دل‌های بزرگ برمی‌آید، به آن التفات کردند. آن چند لحظه، برای من، به اندازه‌ی یک عمر ارزش داشت.

امروز که 14 آن شب گذشته است، هرچه در حافظه‌ام کمرنگ شده، آن نگاه، نه. هنوز همان نگاه، با همان آرامش، در گوشه‌ای از جانم زنده است.

اما...

حسرت، درست از همان‌جا آغاز شد.

پایان مراسم بود.

من نه توان رفتن داشتم، نه جرئت نزدیک شدن.

دلم هزار بار گفت:

برو...

چند قدم بیشتر نیست...

از ایشان چفیه‌ای بخواه...

انگشتری‌ای به یادگار بگیر...

اما قدم‌هایم، فرمان دل را اطاعت نکردند.

هیبت آن بزرگمرد، چیزی نبود که بتوان از کنارش به آسانی گذشت.

عظمت بعضی انسان‌ها، زبان را از سخن می‌اندازد.

من فقط نگاه می‌کردم...

بی‌وقفه...

بی‌آنکه حتی جرئت کنم پلک بزنم.

می‌ترسیدم اگر چشم از او بردارم، آن لحظه برای همیشه تمام شود.

و تمام شد...

من با دستانی خالی بازگشتم...

اما امروز می‌فهمم که خالی نبودند.

تمام دارایی من، همان نگاه بود.

و امروز...

در آستانه‌ی وداع ابدی‌اش...

با خود می‌اندیشم:

ای کاش...

فقط یک بار...

فقط یک بار دیگر...

جرئت کرده بودم چند قدم بردارم.

چه می‌دانستم روزی خواهد رسید که بزرگ‌ترین آرزویم، نه گرفتن انگشتری از دست او، بلکه تنها ایستادن در آخرین بدرقه‌ی او باشد.

امروز وظیفه، مرا در دهلی نگاه داشته است.

برنامه‌هایی که به نام او برگزار می‌شوند، امان رفتن را از من گرفته‌اند.

عجیب است...

تمام تلاشم این روزها برای زنده نگه داشتن یاد اوست؛ اما خود، از حضور در وداعش محروم مانده‌ام.

دل می‌گوید:

«برو»

وظیفه می‌گوید:

«بمان»

و خدا می‌داند که میان این دو فرمان، چگونه می‌توان نفس کشید.

اما مگر دل را می‌توان در مرزها زندانی کرد؟

گذرنامه‌ها برای جسم صادر می‌شوند، نه برای دل.

دل، احتیاج به ویزا ندارد.

دل، همین حالا در تهران است.

شاید کنار همان تابوتی که میلیون‌ها دست، بدرقه‌اش می‌کنند.

شاید میان اشک پیرمردی که سال‌ها با دعای او زندگی کرده است.

شاید در نگاه کودکی که هنوز معنای فقدان را نمی‌داند، اما با گریه‌ی پدرش گریه می‌کند.

و شاید...

در سکوتی که میان آن همه جمعیت، تنها خدا صدایش را می‌شنود.

خدایا...

اگر امروز، مرا از حضور در این وداع محروم کرده‌ای، از وفاداری به راه او محرومم مکن.

مگذار روزی فرا برسد که جسمم در کنار صالحان باشد، اما دلم از آرمان‌هایشان دور افتاده باشد.

مگذار اشک بر فراقشان بریزم، اما در عمل، از راهشان فاصله بگیرم.

و اگر قسمت من از این وداع، تنها همین حسرت است...

قبول.

فقط کاری کن این حسرت، تا پایان عمر، چراغ وفاداری من بماند؛ نه زخمی که به فراموشی سپرده شود.

زیرا بعضی انسان‌ها، پس از رفتن، تازه آغاز می‌شوند...

و بعضی وداع‌ها، پایان یک زندگی نیست؛ آغاز مسئولیت میلیون‌ها دل است.

سلام بر تو، ای مردی که حتی نبودنت نیز، به ما درس ایستادن می‌دهد.

و سلام بر آن نگاه...

که هنوز، پس از سال‌ها، هرگاه چشم می‌بندم، پیش از هر چیز، آن را می‌بینم...

و هر بار، حسرت می‌خورم که چرا آن شب، تنها نگاه کردم...

و چرا نرفتم...

 چرا نخواستم...

و چرا نفهمیدم که بعضی لحظه‌ها، در تمام عمر، فقط یک‌بار اتفاق می‌افتند...

"حدیث هجر تو یک داستان ساده که نیست 

کجا برای چه کس می‌شود بیان بی تو"

انتهای پیام/