شناسهٔ خبر: 78794457 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: مهر | لینک خبر

هر اشک یک قصه - ۹

آخرین وداع؛ آغاز دلتنگی

در میان این مردم، هیچ‌کس را شبیه به دیگری نمی‌بینم اما اندوه، همه را به هم شبیه کرده است، یکی در تهران یکی در مشهد و یکی را در کربلا که منتظر آقای شهیدشان هستند.

صاحب‌خبر -

خبرگزاری مهر - مجله مهر؛ مریم علی‌بابایی: چند روزی است که در کربلاست، عکس می‌فرستد و پیام‌های پی‌در پی می‌دهد که دعاگوتم، نگاه کن چقدر جایت خالیست، نماز صبح حرم آقا اباعبدالله بودم صدای اذان رو می‌شنوی؟ مه‌پاش‌ها رو می‌بینم به یادت می‌افتم، گنجشک حرم رو ببین تا اومد نشست روی فرش سبز رنگ حرم آقا انگار یاد دلتنگی تو افتادم، فیلم‌ها و عکس‌هایش چند روزی است که برآشفته‌ام کرده، می‌پرسم کی برمی‌گردی؟ جواب می‌دهد نمی‌توانم برگردم طاقت وداع با «آقا سید علی» برایم سخت است، چند ساعت قبل از باز شدن درهای مصلی مدام پیام می‌دهد، در باز شد؟ رفتی داخل؟ چه شد؟ خدا به مردم صبر بده خوب شد تهران نبودم واگرنه از این غم دق می‌کردم اصلا نمی‌خوام فکر کنم رهبر دیگر نیست، میخوام فکر کنم در همان جایی زندگی می‌کنم که عزیزترینم در آنجا روزی نفس حق‌اش بوده.

صبح زود یا صبح خیلی زود به وقت طلوع خورشید سیزدهم تیر هزار و چهارصد و پنج است، با صدای پیامش بیدار می‌شوم از قبل یادآوری کرده که نوتیفیکیشن گوشی‌ات را باز بگذار که پیام دادم بشنوی و متوجه شوی تا زود جوابم را بدهی! پیامش این‌گونه است که «سلام من رو به آقای شهید برسان» جواب نمی‌دهم. پیام‌های پشت سرش را هی می‌نویسد! الان دقیقا کجای مصلی هستی؟ نزدیک شده‌ای؟ دستت می‌رسد؟ دستت رو به احترام روی‌ سینه‌ات بگذار و چند قطره اشکت رو برای من بگذار! در جوابش می‌گویم آرام باش میانه مصلی هستم چندتا عکس برایش می‌فرستم و دیگر جواب نمی‌دهد، می‌گویم کاش برای اینکه آرام‌ میشدی اینجا بودی می‌گوید به آقای سید علی بگو که در کربلا منتظرش هستیم.

دیگر سعی می‌کنم گوشی را کنار بگذارم، به فکرم می‌رسد یکبار هم شده گوشی و گزارش‌نویسی را کنار بگذارم و از دریچه دیگری به اتفاقات نگاه کنم اما باز ولوله نوشتن از سرم نمی‌افتد، آدم وقتی برای وداع می‌آید، از قبل می‌داند قرار نیست چیزی شبیه دیدار باشد. چون این‌جا یک نوع پایان است؛ پایانی که نه چشم به دیدن عادت دارد و نه دل به پذیرفتن. می‌بینم که آدم‌ها تک تک به سمت جایگاه پیکر رهبر شهیدشان می‌روند انگار بیشتر از آن‌که قدم بردارند، بار سال‌ها باور و دلبستگی خاطرات را با خود همراه دارند. بی‌شک می‌بینم که سکوت درونشان از هر صدایی بلندتر است؛ سکوتی که گاهی با بغض می‌شکند و گاهی فقط سنگین‌تر می‌شود.

آخرین وداع؛ آغاز دلتنگی

اصلا بگذارید برایتان بیشتر از وداع بگویم و این مطلع را باز کنم، وداع، شبیه خداحافظی‌های معمول نیست چون آدمی دستش خالی است؛ یعنی نه حرفی می‌تواند او را تسلی دهد، نه اشکی که او را سبک‌تر کند. فقط می‌ایستد، نگاه می‌کند و سعی می‌کند آخرین تصویر را به خاطر بسپارد؛ انگار می‌ترسد چیزی از این لحظه از دست برود. برای خیلی‌ها، این وداع یعنی مرور یک عمر با یک چشم بر هم زدن از همان روزهایی که با نام او امید گرفته‌اند تا امروز که باید با پیکرش وداع می‌کنند.

اینجا، هر شخص، هر چهره، هر بغض، هر چشم اشکبار، قصه خودش را دارد. یکی آرام زیر لب دعایی زمزمه می‌کند، دیگری تسبیح‌اش را در دستانش می‌چرخاند و ذکر می‌گوید، آن یکی قرآن کوچکی دارد و دعا می‌خواند، یکی سینه می‌زند، یکی بر سر و پایش می‌کوبد و هی تکرار می‌کند چطور نبودنت را باور کنم، یکی بی‌اختیار اشک می‌ریزد و بغض چند ماهه را خالی می‌کند می‌بینم که همه حس یتیم‌شدن، حس خالی‌شدن یک تکیه‌گاه را دارند، بارها شنیدم و دیدم همه از درد یتیمی می‌گویند و گفته‌اند، در اینجا شاید از هم نپرسیم و تنها با بغض همدیگر را به آغوش بکشیم یا کسی از دیگری چیزی نپرسد؛ ولی همه می‌دانند چرا آمده‌اند و می‌دانند که این حضور، شاید تنها کاری است که از دستشان برمی‌آید.

آخرین وداع؛ آغاز دلتنگی

داغ وداع، تنها برای یک لحظه نیست چون زخمی است که آرام و بی‌صدا در دل می‌نشیند. وقتی آدم با نگاهی به تابوت از مسیر عبور می‌کند، تازه می‌فهمد وداع تمام نشده؛ این سنگینی با او می‌آید، بیرون از سالن، در خیابان، در خانه، حتی در روزهای بعد.

دورتر از همه‌چیز بیرون می‌ایستم جمعیت همچنان آرام آرام پیش می‌رود؛ جمعیتی که انگار پایانی ندارد و نخواهد داشت هر کسی چیزی در دست دارد؛ شاخه‌ای گل، قاب عکسی که بعدها قرار است در طاقچه بنشیند، پرچمی که حتی از رمق افتاده و روی شانه نشسته یا قرآنی که از ابتدا تا انتهای مسیر همراهش بوده است. می‌بینم که کسی عجله ندارد؛ انگار همه می‌خواهند زمان، برای چند ثانیه، کندتر حرکت کند.

در میان این مردم، هیچ‌کس را شبیه به دیگری نمی‌بینم اما اندوه، همه را به هم شبیه کرده است. پیرمردی که از شهر دیگری به تهران آمده و عصایش را به زحمت روی زمین می‌گذارد و پای مصنوعی‌اش را درمی‌آورد شاید یک نوع احترام است، یا آن کودک ۴۴ روزه که در آغوش مادرش به خواب رفته تا دسته کالسکه‌ در دست پدری که حرکت می‌کند هر کدام از جایی آمده‌اند، با قصه‌ای متفاوت؛ اما مقصد همه یکی است؛ ایستادن برای آخرین بار، مقابل ابرمردی که سال‌ها او را تکیه‌گاه خود می‌دانستند.

شاید اگر می‌توانستم از عظمت چنین اتفاقی کتاب می‌نوشتم اما اینجا، واژه‌ها کارایی‌شان را از دست می‌دهند. کمتر کسی می‌تواند احساسش را توضیح دهد. اگر هم چیزی بگوید، جمله‌هایش نیمه‌تمام می‌ماند و ادامه‌اش را اشک روایت می‌کند. درست است که می‌گویند گاهی یک نگاه، بیشتر از ساعت‌ها حرف زدن معنا دارد. گاهی فقط فشردن دست غریبه‌ای که کنار تو ایستاده، کافی است تا بفهمی اندوه هم، زبان مشترکی دارد.

آخرین وداع؛ آغاز دلتنگی

شاید هم همین اتفاقات ریز و کوچک است که وداع را به یکی از انسانی‌ترین لحظه‌های زندگی تبدیل می‌کند؛ لحظه‌ای که آدم‌ها، فارغ از تفاوت‌ها، کنار هم می‌ایستند تا بگویند بعضی فقدان‌ها، فقط فقدان یک انسان نیست؛ پایان یک فصل بزرگ و عمیق از خاطره‌های آن ابرمرد برای یک ملت است. فصلی که با بسته شدنش، هیچ‌چیز به شکل قبل بازنمی‌گردد.

و بعد، جمعیت را که می‌بینم می‌خواهم از تک تک هموطنانم خواهش کنم جمعیت زیاد منتظرند کاش آرام آرام حرکت کنید تا دیگران هم بتوانند وداع‌ خود را از سر بگیرند، می‌دانم اما هیچ‌کس احساس نمی‌کند این مراسم وداع تمام می‌شود. انگار هر کدامشان، تکه‌ای از این وداع را با خود می‌خواهند با خود ببرند برای روز مبادایشان؛ تکه‌ای که در شلوغی خیابان، در سکوت خانه، میان خبرهای روزمره و حتی سال‌ها بعد، دوباره برای خودش یادآوری کند. بله به صراحت بگویم این وداع، آغاز دلتنگی‌ای خواهد شد که تا سال‌ها در قلب و روح یک ملت رخنه می‌کند و باقی می‌ماند.