شناسهٔ خبر: 78788998 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: خبرآنلاین | لینک خبر

خاطره آیت‌الله خامنه‌ای از دیدار اتفاقی با هاشمی و خبر تعقیب امنیتی در سال ۴۴

یک‌دفعه یکی از دوستان گفت برویم خانه آقای باهنر. آن‌زمان خانه آقای باهنر در کوچه شترداران – میدان شاه سابق که امروز اسمش میدان قیام است – بود و به آن‌محلی که ما قرار داشتیم، نزدیک بود. 

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از تابناک، نزدیک ‌بودن ایام منتهی به تشییع پیکر رهبر شهید انقلاب، آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای فرصتی مغتنم برای مرور خاطرات و گفتارهایی است که از ایشان به جا مانده است. به این‌ ترتیب تا زمان برگزاری مراسم وداع و تشییع سیدالشهدای شهیدان انقلاب اسلامی ایران، به مرور این‌خاطرات که توسط شخص رهبر شهید روایت شده‌اند، می‌پردازیم.

سومین ‌خاطره این‌پرونده مربوط به روزهای سخت و امنیتی پیش از پیروزی انقلاب اسلامی است که چهره‌هایی چون رهبر شهید، به‌شدت تحت تعقیب و نظارت ساواک و دستگاه‌های امنیتی بودند. در این‌خاطره شهید محمدجواد باهنر و آیت‌الله اکبر هاشمی رفسنجانی هم حضور دارند.

در ادامه مشروح این‌خاطره را می‌خوانیم:

***

سال ۱۳۴۴ من از مشهد آمده بودم تهران. پرونده‌ای در مشهد داشتم که به‌خاطرش من را تعقیب می‌کردند. به‌خاطر آن مجبور بودم برنگردم مشهد و تهران بمانم. 

در همین‌حینی که در تهران آزادانه می‌گشتم و فکر می‌کردم مساله‌ای برایم وجود ندارد، به‌وسیله آقای هاشمی رفسنجانی اطلاع پیدا کردم به‌مناسبت پرونده دیگری، من و آقای هاشمی و ۹ نفرد یگر از برادرانمان از روحانیون قم، تحت تعقیب هستیم.

این‌خاطره را فراموش نمی‌کنم؛ خاطره جالبی است؛ یک‌روز عصر من توی خیابان انقلاب کنونی می‌رفتم. آقای هاشمی رسید و گفت «توی اتوبوس بودم، تو را دیدم و فورا اولین‌ایستگاه پیاده شدم.» گفت «آمدم به تو بگویم داری آزادانه راه می‌روی ولی تحت تعقیب هستی!»

قرار ملاقاتی با آقای هاشمی و دوستان گذاشتیم. قرارمان کجا بود؟ چون در تهران جا نداشتیم؛ اتاق انتظار دکتر واعظی در انتهای کوچه روحی. دکتر واعظی از دوستان آقای منتظری بود. مرد مومن و علاقه‌مند به مبارزین بود و می‌دانستیم اگر به اتاق انتظار او برویم و بفهمد، ما را بیرون نخواهد کرد. اما خب اتاق انتظار یک‌طبیب چه‌قدر جای ناامنی است! ولی مجبور شده بودیم آن‌جا برویم.

رفتیم توی اتاق انتظار آقای دکتر واعظی به‌عنوان مریض‌هایی که آمدند و منتظر نوبت هستند. نشستیم که حرف‌هایمان را بزنیم. بعد دیدیم یک‌زن آن‌جا نشسته، یک‌مرد این‌جا نشسته و نمی‌شود صحبت کرد. متحیر ماندیم چه کنیم.

یک‌دفعه یکی از دوستان گفت برویم خانه آقای باهنر. آن‌زمان خانه آقای باهنر در کوچه شترداران – میدان شاه سابق که امروز اسمش میدان قیام است – بود و به آن‌محلی که ما قرار داشتیم، نزدیک بود. 

گفتیم برویم خانه آقای باهنر و همه خوشحال به طرف منزل ایشان رفتیم. ایشان دوتا اتاق در طبقه بالای یک منزل اجاره کرده بود.

خوشبختانه خانه ایشان هم خانه نبود و ما توانستیم خود ایشان را هم از خانه بیرون کنیم و بنشینیم حرف‌های‌مان را بزنیم. خاطره چهره نجیب این‌دوست قدیمی و عزیز ما که می‌دید ما در حضور او داریم حرفی می‌زنیم و می‌خواهیم او نباشد و مطلقا نگران و ناراحت نمی‌شد از یادم نمی‌رود. چون می‌فهمید مساله مهمی است. خیلی صریح به ایشان گفتیم «ما یک ‌صحبتی داریم، می‌خواهیم شما نباشید»؛ آن‌هم با خوش‌رویی.

به نظرم چای و میوه هم برای ما فراهم کرد و خودش از خانه گذاشت رفت بیرون که ما حرف‌هایمان را آن‌جا بزنیم. 

۲۵۹