شناسهٔ خبر: 78784638 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: مهر | لینک خبر

هر اشک یک قصه -۵

مسیر وداعی که با دلتنگی اندازه گرفته می‌شود

خانه مداحان، خانه‌ای که تا پیش از این روزها محل استراحت در یک بعدازظهر تابستانی بوده است اکنون به محل اسکان عاشقانی بدل شده است که برای وداع با پدر شهید امت دور یک‌دیگر جمع شده اند.

صاحب‌خبر -

خبرگزاری مهر - مجله مهر: خانه مداحان، منزلی که تا همین چند روز پیش در یک بعدازظهر گرم تابستانی، سایه درختانش پناهی برای استراحت بود، این روزها رنگ دیگری به خود گرفته است. چمدان‌های کوچکی که گوشه حیاط ردیف شده‌اند و آدم‌هایی که از شهرهای دور و نزدیک آمده‌اند، این‌خانه باصفا و قدیمی را به اقامتگاه موقت عاشقانی بدل کرده که همه‌شان تنها یک مقصد دارند؛ وداع با پدر شهید امت. به خیابان نگاه می‌کنم که چگونه ماشین‌ها یکی پس از دیگری پشت سرهم روبه‌روی خانه فخرالسادات که به خانه مداحان مشهور است، توقف کرده و هر کدام چندین مسافر را پیاده می‌کنند؛ مسافرانی که ساعت‌ها در راه بوده‌اند تا به مقصد برسند. سرم را بالا می‌گیرم و محوطه خانه را خوب نظاره می‌کنم. جمعیت داخل محوطه هر لحظه بیشتر می‌شود. صدای بوق ماشینی حواسم را پرت می‌کند. کنار می‌روم. در خودرو باز می‌شود و دو زن سالمند با لهجه گرم جنوبی از آن پیاده می‌شوند. یکی از آن‌ها به سختی روی پاهایش می‌ایستد. دستش را به بدنه ماشین می‌گیرد و با واژه‌هایی که رنگ و بوی عربی دارند، همراهش را صدا می‌زند تا کمکش کند. نگاهم روی آن‌ها می‌ماند. چند قدم جلوتر می‌روم و پلاک ماشین را نگاه می‌کنم؛ از خوزستان می‌آید.

راه کمی نیامده‌اند. چند صد کیلومتر را پشت سر گذاشته‌اند و از وسایلشان پیداست که سفرشان هم آسان نبوده است. آرام‌آرام وارد پیاده‌رو می‌شوند. خستگی در چهره هر دو موج می‌زند، اما هیچ‌کدام از آمدنشان پشیمان به نظر نمی‌رسند. به محض این‌که به محوطه خانه می‌رسند در حالی که هنوز چند قدم بیشتر برنداشته‌اند؛ زن جوانی که از لهجه‌اش معلوم است از حوالی اصفهان آمده، از جا بلند می‌شود و صندلی‌ای‌ را به پیرزن تعارف می‌کند. پیرزن با زحمت خودش را به صندلی می‌رساند. وقتی می‌نشیند، نفس عمیقی می‌کشد؛ انگار که می‌خواهد تمام خستگی راه را با همان یک نفس بیرون بدهد. زن جوان اصفهانی لیوان آبی برای پیرزن می‌آورد و همان‌طور که آن را به دستش می‌دهد، با کنجکاوی می‌پرسد: «از کجا اومدید مادر؟ خیلی خسته به نظر می‌رسید.» پیرزن جرعه‌ای از آب می‌نوشد، چادرش را جلو می‌کشد و می‌گوید: «از خوزستان میام، راهم دوره.» زن جوان لبخند محوی می‌زند و کنار پای او روی زمین می‌نشیند: «خب مادر، این همه راه نمی‌اومدید. برای برگشت هم خیلی اذیت می‌شید.»

پیرزن لیوان آب را تا آخرین جرعه سر می‌کشد و به آرامی می‌گوید: «الحمدلله...» بعد نگاهش را به عکس رهبرشهید می‌دوزد و چند ثانیه سکوت می‌کند. گویی چیزی را از سال‌ها پیش به خاطر می‌آورد: «نیام؟مگه میشه نیومد؟ اون روزها که جنگ تو دل آبادان شعله می‌کشید، آقا اومد پیش ما.» صدایش می‌لرزد، اما کلماتش محکم‌ ادا می‌شود: «هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد به مناطق جنگی بیاد. همه می‌ترسیدن. اما ایشون بین مردم جنگ زده حضور پیدا می‌کرد و میون رزمنده‌ها می‌نشست، احوال همه رو می‌پرسید. ما اون روزها رو دیدیم که از همون اول آقا مرد عمل بودن نه حرف.»

رسم‌ ما این نیست

اشک آرام روی گونه‌اش می‌نشیند: «ما اون روزها رو یادمون نرفته. حالا هم این رسم ما نیست که برای آخرین بار نیایم. هرچقدر هم سخت باشه، سخت‌تر از روزای جنگ که نیست؛ ما دلمون برای ایشون خیلی تنگ شده، انقدری که اصلا طولانی بودن مسیر به چشمم نیومد.» زن جوان دیگر چیزی نمی‌گوید و دست پیرزن را در دست می‌گیرد. گاهی بعضی روایت‌ها آن‌قدر کامل‌اند که هیچ جمله‌ای توان اضافه شدن به آن‌ها را ندارد. پیرزن این بار آرام‌تر گویی که دارد با خودش حرف می‌زند، دوباره ادامه می‌دهد: «ما جنگ رو با چشم‌هامون دیدیم. صدای خمپاره و آژیر برامون غریبه نیست. اون روزها هرکی می‌تونست از شهر می‌رفت، اما یه عده هم برای مردم می‌اومدن تو دل مناطق جنگی؛ برای اینکه دل ما قرص باشه. آقا هم از همونا بود.»

خاطره‌ای که او تعریف می‌کند، فقط یک خاطره شخصی نیست بلکه بخشی از حافظه جمعی مردم این سرزمین است. سال‌های دفاع مقدس، زمانی که آتش جنگ شهرهای جنوب را دربر گرفته بود، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در جایگاه نماینده امام خمینی(ره) در شورای عالی دفاع، بارها راهی جبهه‌های جنوب شد. از اهواز و آبادان تا سوسنگرد و دزفول، در میان رزمنده‌ها و مردم حاضر شد؛ آن‌هم نه برای به انجام رساندن یک بازدید تشریفاتی، بلکه برای همدلی با مردمی که روز و شب را با نگرانی به صبح می‌رساندند و به همین دلیل است که امروز، بعد از گذشت تمام این سال‌ها، پیرزنی که به سختی قدم برمی‌دارد، ساعت‌ها در مسیر می‌ماند تا خودش را برای آخرین وداع به تهران برساند و به همین خاطر است که بعضی مسیرها را نمی‌شود با کیلومتر سنجید؛ بلکه با دلتنگی برای آخرین دیدار متر می‌شوند.

نگاهم را در محوطه می‌چرخانم. هر گوشه، روایت‌های مشابه‌ای جریان دارد. اینجا کسی از دیگری نمی‌پرسد اهل کدام شهر است یا چه قومیتی دارد. لهجه‌ها و زبان‌هایی که به گوش می‌خورد با هم فرق می‌کنند، اما مقصد همه‌شان یکی است. گویی همه سال‌هاست همدیگر را می‌شناسند و اکنون در داغی مشترک شریک یک‌دیگر شده‌اند که آن ها را به برخاستن علیه ظلم در جهان می‌کشاند. خورشید آرام‌آرام پایین می‌رود و سایه دلدادگان بر روی دیوار حیاط کشیده‌تر می‌شود. خیره به جمعیت با خودم فکر می‌کنم بعضی بدرقه‌ها، فقط پایان یک راه نیست بلکه ادامه همان عهدی است که سالیان پیش، در روزهای سخت بسته شده است. عهدی که نه با گذر زمان از یاد می‌رود و نه با گذشت زمان کمرنگ می‌شود و این بدرقه از همین نوع است و شاید به همین دلیل است که امروز، از خوزستان تا آذربایجان، از سیستان تا اصفهان، ایرانیان خودشان را به پایتخت رسانده‌اند تا برای بدرقه ابرمردی که در روزهای سخت و جانکاه این سرزمین، چون سروی استوار ایستاد دور یک دیگر جمع شوند و بگویند تا زمانی که جان در بدن دارند او را فراموش نخواهند کرد و صدایشان را در تاریخ طولای این سرزمین طنین انداز خواهند کرد.