سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)_ حنان سالمی: روی ستون فلزی ایستگاه اتوبوس با شابلون چاپی نوشتهاند «با آمریکا پدرکشتگی داریم». عکس نیمرخ رهبر بالای جمله است؛ با چشمهایی که خیره شده، به یک نقطه که دور است اما نزدیک! با همان نگاه عمیق و مقتدرش. غمش صاف میآید و مینشیند وسط جانم. قلبم خون میشود؛ انگار اسم کتابِ روی نیکمت کنارم، از جلدش بیرون آمده و نشسته وسط سینهام: «حوض خون».
حوضِ خون؟ به جلد سُرخش دست میکشم. چه اسم دلخراشی برای کتابی با این حجم از صفحات فراوان. شاید نویسندهاش میخواهد دست ما را بگیرد و بکشاند تا پای قتلگاه! به ساعتم نگاهی میاندازم. شهر رختخوابش را تکانده و به خیابانها آمده. از در و دیوار و پنجره و همه جایش، پارچههای عزا آویزان است. چیزی تا تشییع رهبر نمانده و همه از خودشان بیرون زدهاند در جستوجوی خاکی که روی تابوت دردهایشان بریزند تا شاید آرام بگیرند.
اتوبوس میآید. با آدمهایی از هزار قبیله که تهران، دور هم جمعشان کرده برای ادای دِینی مشترک. تشییع پدر، پسر میخواهد. دختر میخواهد. آشنا میخواهد در این دورانِ سراسر غریبگی که هنوز صدای موشکهای دفاع مقدس از گوش پدر و مادرهایمان نیفتاده، دوباره حوضهایمان را با موشکهای جنگ رمضان، پر از خون میکنند.

مینشینم روی صندلی و کتاب را ورق میزنم. هنوز اتوبوس از ایستگاه دور نشده که میفهمم این «حوض خون»، استعاره نیست. اسمِ حوضی واقعی است؛ حوضی در رختشویخانهای در اندیمشک که آبش سالها رنگ خون داشت. روایتی از در هم آمیخته شدن مقاومت و زنانگی در شصت و چهار ماجرای مستند و واقعی از شصت و چهار زن که زجرهایشان در روزهای جنگ، تبدیل به کلمه شده: «از بچهات بیخبر باشی و انگشت قطع شدهی آدمی رو توی دستت بگیری چه حالی میشی؟!» «تا حالا شده اونقدر لکههای خون رو توی دستت بسابی تا خون از دست خودت جاری بشه؟!» «باید درِ رختشویی میزدن زیر هجده سال ممنوع!» «این ضبط رو قطع کن تا بهت بگم پادرد الآنم از چیه. حتی روزهایی که عادت ماهانه بودم، میرفتم توی آب سرد و رخت میشستم! شبها از شدت بدندرد خواب نداشتم. عفونتهای بعدش من رو از پا درآورد.»
زنی که کنارم نشسته سرک میکشد. کتاب را نشانش میدهم. اشک گوشه چشمش را با دستمال توی دستش میگیرد و سر تکان میدهد: «خوندمش. وقتی حضرت آقا گفت خودش اون رختشویخونه رو دیده و کتاب رو خونده، کنجکاو شدم. گرفتمش و یه نفس خوندمش.»
سرم را میچرخانم سمت پنجره بلند اتوبوس. انگار شهر و همه آدمهایش افتادهاند دنبال ما! خیابانها و مغازهها و ماشینها و حتی موتورها در امتداد اتوبانی که وسطش افتادهایم، کِش میآیند و ماجرای حوض خون تازه برایم سر باز میکند و من را به سالهایی میبَرَد که آب، رنگ دیگری داشت:«تکههای گوشت سوخته را دیدم. شوکه شدم. نشستم. هنوز هواپیماها داشتند بمب میریختند. ماتم برده بود. دیدم ملافهای پهن کردند، تکهها را از روی زمین جمع کردند و گذاشتند رویش. یکدفعه حس کردم همان تکههای توی رختشویی هستند و ملافه را هم میخواهند ببرند رختشویی. بغضم ترکید و با داد و فریاد گفتم: «بچهم رو کجا میبرید؟» دیگر چیزی نفهمیدم.»
از اتوبوس پیاده میشوم و به عکس شهدا که روی دیوار میخ کردهاند نگاه میکنم. چهرههایی از مردهای وطنم که به یادگار روی دیوار است اما پشت اسمهایشان، چه خواهران و دختران و زنان و مادران بسیاری به ماتم نشستهاند. زنانی مثل زنان کتاب «حوض خون» که تکههای گوشت تن و کاسه سر عزیزانشان را از میان ملحفهها و لباسهایی که توی حوض چنگ میزدند بیرون میکشیدند و پاها و دستهایشان همیشه از شستن این رنجها، خون بود!
کتاب سطر به سطر، روایتی سیال و گاهی مواج است؛ از غم و اشک و صبر و زنانگی. چه کسی باورش میشود در آن سر خوزستان، در یک شهر کوچک، شصت و چهار زن، چنان شاهدانِ عینیِ یک فاجعه باشند که هر مخاطبی با خواندن کتابشان از غصه به خودش بپیچد؟ و از خودش بپرسد «آیا این حوضهای خون تمام شد؟»
کتاب را از هر فصلش که باز میکنم بند دلم میلرزد. روایتها کاملا انسانی و زنانهاند اما با زجرهایی عمیق و اتفاقا کاملا قابل لمس. کنار یک خانه فرو ریخته در خیابان انقلاب میایستم. تیرآهنهایش توی هم رفته و از پهلوهای دیوار شکم زدهاند. مرد همسایه میگوید: «خودم تیکههای له شده بدن ساکنای خونه رو با امدادگرا از زیر آوار کشیدم بیرون.» تعجب نمیکنم. بعد از حمله اسرائیل و آمریکا دیگر کدام دهه از نسل فرزندان ایران است که رد گوشت و پوست و استخوان متلاشی انسان را روی در و دیوار ویرانهها ندیده باشد؟ رسیدهام جلوی ایستگاه صلواتی دختران نوجوان. یک لیوان شربت آبلیمو تعارف میدهند. دختری که پذیرایی میکند چشمش به کتاب میافتد. میپرسم: «خوندیش؟» سینی را روی پیشخوان میگذارد و گوشیاش را باز میکند: «فقط تا صفحه بیست و شیش. اونجا دیگه نتونستم ادامه بدم. شبا فقط کابوسش رو میدیدم!»
صفحه بیست و شش را باز میکنم. همان اولش. اولین جمله کافی است تا حساب کار دستم بیاید چرا این دختر، کتاب را تا آخر نخوانده: «کف حیاط کنار حوض پر میشد از پوست، تکهگوشت و لختههای خشکشدهی خون. حالمان بد میشد، بغض میکردیم، اما فرصت گریه نداشتیم. بسمالله میگفتم، کیسهای پلاستیکی دستم میگرفتم، خم میشدم و تکههای گوشت را از روی زمین جمع میکردم و میانداختم توی کیسه. شبهای اول خواب نداشتم ...»
راه میروم. به بلندای خیابان انقلاب و انقلاب درونم تمام تنم را میلرزانَد. به زنهای توی کتاب فکر میکنم. به حوض خونی که سالها خون بود اما تا پای جانشان کنارش ایستادند و لباسهای تیر و ترکشخورده شستند. به زنهای دوروبرم فکر میکنم. به همینها که الآن یکنفس ایستادهاند؛ کنار حوض خونِ خیابان کشوردوست و دارند زنانه روضه میخوانند؛ آن هم برای آقایی که وقتی روضه زنان کتاب حوض خون را خواند، گفت: «انسان واقعا حیرت میکند؛ انسان شرمنده میشود در مقابل این همه خدمتی که این بانوان انجام دادند.»
حالا میفهمم حوض خون فقط در اندیمشک نمانده بود. از آن رختشویخانه راه افتاده بود، آمده بود تا همینجا؛ تا وسط همین خیابانها، تا کف همین دستهایی که هنوز زندگی را نگه داشتهاند. کتاب را توی کیفم میگذارم و برمیگردم به جلد سرخش. دیگر برایم اسم نیست؛ نشانی است. من، وسط خیابان کشوردوست، به یقین میرسم که بعضی حوضها هیچوقت خشک نمیشوند چون فقط از جایی به جای دیگر میروند.