به گزارش خبرنگار ایرنا، در روزهایی که سوگ و اندوه، فضای روانی جامعه را پر کرده است، قزوینیها آستینهای خود را بالا زدهاند تا نه فقط به عنوان یک مسیر عبوری بلکه به عنوان یک میزبان تمامعیار، پذیرای مسافران مراسم تشییع رهبر شهید باشند.
وقتی از جادههای ورودی به استان قزوین وارد میشوید، اولین چیزی که نگاه شما را به خود جلب میکند، سازههایی است که با شور و شوق مردمی برپا شدهاند، موکب؛ کلمهای که ما را به یاد خاطرات جمعی اربعین حسینی میاندازد اما اینجا، در فصل متفاوتی از تاریخ، همان مدل خدمترسانی بیآلایش بازسازی شده است.
در شهرستان آوج، جایی که هوا خنک است و مردمانش به میهماننوازی گرم شهرت دارند، موکبها برپاشده اند تا خستگی را از تن زائرانی بگیرند که ساعتها در جاده بودهاند، در تاکستان، آبیک و بویینزهرا نیز با فضای حزن آلود و سوگ، خدمت رسانی به زائران صورت میگیرد.
در آبیک، که دروازه خروجی شرقی استان است، موکبها حکم بدرقهکنندگان را دارند؛ ایستگاههایی که تا آخرین لحظه سعی میکنند خاطره خوب قزوین را در ذهن زائران حک کنند.
این موکبها صرفا جایگاهی برای توزیع آب و غذا نیستند بلکه ایستگاههای تیمار روح هستند، زائرانی که خسته از راه و غمگین از سوگ، به این اماکن وارد میشوند، با عطر اسپند مادرانی که بیوقفه خدمت میکنند، گویی بخشی از بار سنگین اندوهشان کاسته میشود.

نکته کلیدی در این ماجرا، مردمی بودن آن است، هیچ بخشنامهای نمیتوانست چنین موجی از داوطلبان را به خیابانها بکشاند، اینبار، جنس مشارکت، داوطلبانه و خودجوش است، از گروههای جهادی جوان که تا نیمهشب مشغول آمادهسازی بستههای پذیرایی هستند تا بانوان خانهداری که بخشی از وسایل زندگیشان را برای کمک به موکبها آوردهاند.
در یکی از مساجد محلههای قدیمی قزوین، میبینیم که چگونه زن و مرد، پیر و جوان، کنار هم نشستهاند و کسانی که تجربه تدارکات دارند، چیدمان موکب را مدیریت میکنند و این یعنی بسیج همگانی، اینجا طبقه و سن و جایگاه اجتماعی معنا ندارد؛ همه یک عنوان مشترک دارند؛ میزبان.
این فضای اجتماعی به قزوین چهرهای جدید بخشیده است، شهری که همواره به هنر، خط، تمدن و تاریخاش شناخته شده، حالا در حال ثبت برگ زرین دیگری در کارنامه فرهنگی خود است؛ فرهنگ میزبانی، این مردم ثابت کردهاند که در لحظات سخت، چگونه میتوان با دست خالی اما دلی بزرگ، حماسهای کوچک اما ماندگار خلق کرد.
این آیین، یک بدرقه ساده نیست، هنرمندان قزوینی، خوشنویسان، نقاشان و طراحان گرافیک به میدان آمدهاند، اگر از کنار این موکبها عبور کنید، میبینید که طراحی روی دیوارها، بنرهای خوشنویسیشده با اشعار ادبیات فاخر فارسی و چیدمانهای هنری در فضای موکبها، نشان میدهد که دست توانای هنرمند قزوینی در کار است و هنرمند قزوینی به خوبی میداند که کلمات، بیش از هر زمان دیگری قدرت دارند، آنها با استفاده از اِلمانهای بومی و ترکیب آن با مفاهیم سوگ و حماسه، توانستهاند فضایی بصری ایجاد کنند که زائر، به محض ورود به استان، حس کند که وارد فضایی فرهنگی شده است.
در واقع، این تلاقی هنر و ایمان است؛ زمانی که هنرمند، قلمش را برای ادای دین به احساسات عمومی به کار میگیرد، این آثار، پس از عبور زائران، همچنان بر در و دیوار استان باقی خواهند ماند و یادآور روزهایی خواهند بود که قزوین، در قامت یک میزبان متمدن، ایستاده بود.
استان قزوین به واسطه موقعیت جغرافیاییاش، همواره پل ارتباطی مرکز با استانهای غربی و شمالی بوده است اما این مرتبه، این پل، ماهیتی معنوی پیدا کرده، زائرانی که از آذربایجان، کردستان، اردبیل، گیلان، همدان، زنجان و سایر استانها از قزوین میگذرند، در هر موکب، گوشهای از هویت فرهنگی قزوین را با خود میبرند.

این تجربه، یک دیپلماسی عمومی در سطح استانی است، وقتی زائر خسته، محبت بیدریغ مردم قزوین را میبیند، ناخودآگاه نگاهش به این استان تغییر میکند، او قزوین را نه فقط به عنوان یک شهر عبوری، بلکه به عنوان شهر معرفت و مهماننوازی به یاد خواهد سپرد و این پیوند، پیوندی است که از دلِ سوگ برمیآید اما حاصلی از جنس «ماندگاری» دارد.
وقتی مراسم به پایان برسد و زائران به شهرهای خود بازگردند، قزوین چه چیزی را با خود نگاه میدارد؟، مهمترین میراث این روزها، تقویت سرمایه اجتماعی است، همدلی مردم در برپایی این موکبها، باوری تازه در وجود آنها ایجاد کرده است؛ باور به اینکه ما میتوانیم.
جامعهای که یاد میگیرد برای اهدافِ عالی اخلاقی و اجتماعی، بیچشمداشت کنار هم بایستد، جامعهای است که در آینده نیز میتواند در مسیر پیشرفت، پیشرو باشد، علاوه بر آن، این آیین نشان داد که مردم قزوین، علیرغم تمامی مشکلات، همچنان به سنتهای اخلاقی خود پایبندند، آنان نشان دادند که در هنگامه سوگ، تماشاگر نیستند، بلکه بازیگر صحنهاند و این خصیصه، ارزشمندترین دارایی فرهنگی یک شهر است.
کلام آخر:
آنچه در این روزها در قزوین جاریست، چیزی فراتر از یک تدارک ساده برای یک مراسم است. این، نوشتنِ فصلِ جدیدی از تاریخِ اجتماعیِ استان است. وقتی به تماشایِ چهره مردمی که با اشتیاق در حالِ خدمترسانی به زائران هستند مینشینیم، میبینیم که چطور «عشق» مرزها را در مینوردد و هنر، سوگ را به شکوه ابدی تبدیل میکند.
قزوین، با برافراشتنِ موکبهای خود، نه تنها ایستگاهی برای زائران تهران، بلکه میعادگاهی برای همدلی ملی شده است، این بدرقه، یک وداع معمولی نیست؛ یک پیوند ابدی است، پیوندی که ثابت میکند حتی در دل تاریکترین سوگها و در زمان حمله دشمن به کشور میتواند با دستهای همدل، نوری به وسعت یک استان روشن کرد و راه را برای همسفران دلشکسته، هموار ساخت.
قزوین، ایستگاه ایستادگی، میهماننوازی و هنر است؛ استانی که در روزهای سخت، ثابت کرد چگونه میتوان حماسه را نه در میدانهای جنگ که در کوچههای شهر و در قامت یک استکان چای داغ تعارفشده به مسافری غریب، روایت کرد و این، زیباترین گزارش روزنامهنگارانهای است که میتوان از این روزهای تلخ نوشت.