شناسهٔ خبر: 78779341 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: مهر | لینک خبر

هر اشک یک قصه - ۲

چند قدم برای دلی که راهش به وداع نرسید

وسعت یک وداع را همیشه نمی‌توان از جمعیتش سنجید؛ گاهی در پیام‌هایی باید جست‌وجو کرد که از آن‌سوی مرزها می‌رسند؛ از دل‌هایی که نرسیدند، اما جا هم نماندند.

صاحب‌خبر -

خبرگزاری مهر - مجله مهر: وسعت یک مراسم را همیشه نمی‌شود از تعداد حاضرانش فهمید؛ گاهی باید چشم را از خیابان‌های شلوغ برداشت و به پیام‌هایی نگاه کرد که از دوردست‌ها رسیده‌اند، از جاهایی که رسیدن به آن جمعیت، فقط در حد یک آرزو باقی مانده است.

در میان پیام‌هایی که از کشورهای مختلف به دست دوستان ایرانی می‌رسد حالا پیام دلگیر یکی از علاقه‌مندان از کشمیر بیشتر از بقیه در ذهن‌مان می‌ماند؛ انگار خواسته‌اش با قلب و روح در جریان است، او نوشته: «کاش من هم توفیق حضور در مراسم تشییع امام خامنه‌ای را داشتم. اگر امکان دارد، لطفاً از طرف من هم چند قدم در مراسم تشییع بردار.»

در همان چند خط کوتاه، تصویری شکل می‌گرفت از فاصله‌ای که با عکس و گزارش پرشدنی نبود. کلمات، بار دلتنگیِ راهی را بر دوش می‌کشیدند که او دیگر امکان ایستادن در آن را نداشت. حرفی از عکس یا از این قبیل اتفاقات نبود و کسی در پی دیدن لحظه‌ها هم نیست. تمام خواسته‌اش در چند قدم خلاصه می‌شد؛ اینکه سهم کوچکی از آن مسیر، به نیابت از او طی شود. چند قدم در راهی که دلش هنوز آنجا مانده بود و روزگار یا فرصت جغرافیایی همراهی را از او دریغ کرده بود.

چند قدم برای دلی که راهش به وداع نرسید

این چند قدم، در ظاهر تفاوتی با هزاران قدم دیگری که هر روز برداشته می‌شود نداشت، اما برای صاحب آن پیام، معنایش از یک مسیر همیشگی او فراتر می‌رفت. قرار نبود کسی فقط راهی را طی کند؛ قرار بود جای خالی حضوری پر شود که دست روزگار، امکانش را گرفته بود. انگار دلش نمی‌خواست از آن مسیر جا بماند، حتی اگر سهمش تنها چند قدم باشد که دیگری به نیابت از او بردارد. مقصد، آن‌قدرها اهمیت نداشت؛ آنچه ارزش پیدا می‌کرد، شریک شدن در راهی بود که دل، سال‌ها پیش خودش را به آن سپرده بود.

این پیام در تصورات من این‌گونه است که مرز نمی‌شناسد از کشمیر تا پاکستان، از لبنان تا عراق و هند، خبر این مراسم مرزها را آسان‌تر از آدم‌ها پشت سر می‌گذاشت و به دل‌هایی می‌رسید که سال‌ها بود فاصله را پذیرفته بودند، اما جدایی را نه. کیلومترها میانشان فاصله بود، اما هیچ‌کدام خود را بیرون از این روایت نمی‌دیدند. هر شخص به شیوه‌ای می‌خواست سهمی از این حضور داشته باشد؛ حتی اگر آن سهم، تنها چند قدمی بود که دیگری به نیابت از او برمی‌داشت. در چنین پیوندی، تصویرها اهمیت خود را از دست می‌دادند؛ آنچه دل‌ها را آرام می‌کرد، این اطمینان بود که هنوز می‌توان در امتداد یک مسیر ایستاد، حتی اگر از هزاران کیلومتر دورتر.

چند قدم برای دلی که راهش به وداع نرسید

در چنین قابّی و چنین فضایی، چند قدم دیگر صرفاً جابه‌جایی از نقطه‌ای به نقطه دیگر نیست. این قدم‌ها، برای بسیاری، معنای همراهی با روایتی را پیدا می‌کنند که سال‌هاست مرزها را پشت سر گذاشته است. وقتی امکان حضور از میان می‌رود، آدم‌ها راه‌های دیگری برای شریک شدن در یک تجربه جمعی پیدا می‌کنند؛ گاهی با روایت، گاهی با دعا و گاهی با سپردن چند قدم به کسی که امکان رفتن دارد. شاید به همین دلیل است که آن چند قدم، بیش از آنکه یک حرکت باشد، نشانه‌ای از تعلق داشتن است.