شناسهٔ خبر: 78776902 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: تابناک | لینک خبر

زینبیه… دیشب کربلا بود…

مریم آب نیکی

صاحب‌خبر -

 
 
از همان لحظه‌ای که وارد کوچه کشوردوست شدیم، انگار غم زودتر از همه رسیده بود.
 
کنار همان دیوار بتنی معروف؛ دیواری که این روزها پر شده از دل‌نوشته‌های مردم برای آقا… پیر و جوان، زن و مرد، دسته‌دسته به سمت زینبیه می‌رفتند. هر کس با دلی شکسته، هر کس با بغضی که دیگر راهی جز اشک نداشت.
 
به هر چهره‌ای نگاه می‌کردم، چشم‌ها خیس بود. بعضی آرام اشک می‌ریختند، بعضی زیر لب ذکر می‌گفتند و بعضی فقط سکوت کرده بودند. انگار هیچ‌کس دیگر حرفی برای گفتن نداشت؛ غم، زبان مشترک همه شده بود.
 
 بارها توفیق دیدار آقا را داشتم. هر بار که برای دیدارش می‌رفتیم، شوق را می‌شد از چشم‌های مردم خواند. همه منتظر بودند تا در باز شود و آقا با همان صلابت همیشگی، با همان لبخند پدرانه و همان دستی که همیشه برای سلام بالا می‌آورد، وارد شود. همان یک نگاهش، خستگی را از دل آدم می‌برد و آرامش را به جانمان هدیه می‌کرد.
 
اما این بار…
 
همه‌چیز فرق داشت.
 
این بار قرار نبود آقا بیاید…
 
قرار بود برای آخرین بار با پیکرش وداع کنیم.
 
باورش سخت بود، مگر می‌شود وارد بیت آقا شوی و دیگر آن قامت استوار را نبینی؟ مگر می‌شود چشم به در بدوزی و بدانی این بار، دیگر لبخندی در کار نیست؟
 
وقتی وارد زینبیه شدم، احساس کردم حتی در و دیوارش هم عزادارند. انگار همه‌جا بوی غربت می‌داد. دلتنگی در نگاه همه موج می‌زد؛ دلتنگی برای پدری که سال‌ها سایه‌اش روی سر این امت بود.
 
چند ماه از آن نهم اسفند لعنتی گذشته، اما مگر داغ پدر کهنه می‌شود؟ هنوز هم وقتی نامش می‌آید، دل همان‌طور می‌لرزد؛ انگار همین دیروز خبر را شنیده‌ایم
 
انتظار برای ورود آقا…
انتظار برای ورود پیکر آقا…
شاید سخت‌ترین انتظاری بود که تا امروز تجربه کرده بودم...
مهدی رسولی روضه می‌خواند، خودش هم داغدار بود. بغضش را می‌شد از میان صدایش فهمید.
 
ولی راستش… دیگر کسی منتظر روضه نبود، هر دل، خودش روضه‌ای داشت.
 
هر چشم، خودش باران بود، هر کس در گوشه‌ای، با خاطرات خودش از آقا اشک می‌ریخت.
 
همه فقط چشم به در دوخته بودند…مردم صدا میزندند: «ای پسر فاطمه… منتظر تو هستیم…»
 
تا اینکه در باز شد…
 
صدای «یا حسین» تمام زینبیه را برداشت.
و بعد…
پیکر مطهر آقا را آوردند…
نمی‌دانم چه شد…
انگار زمان ایستاد
دیگر هیچ‌کس نتوانست خودش را نگه دارد
گریه بود…
ضجه بود…
 
اشک بود…
آن لحظه، دیگر زینبیه نبود…
به خدا کربلا بود
در میان آن همه اشک و ناله، صدای حسین طاهری در زینبیه پیچید…
 
«به امانِ‌الله… یا شهیدَالله…»
 
نمی‌دانم چرا، اما این چند کلمه بیشتر از هر روضه‌ای دل آدم را می‌لرزاند، هر بار که می‌خواند: «به امانِ‌الله…» انگار دل‌ها از سینه کنده می‌شد و هر بار که می‌گفت: «یا شهیدَالله…» اشک، بی‌اختیار بر گونه‌ها جاری می‌شد.
 
با همین نوحه…
با همین زمزمه…
با همین اشک‌ها…
 
پیکر مطهر آقا را بدرقه کردیم
 
لحظه‌ای که هیچ‌وقت از خاطرم نخواهد رفت...
 
همان‌جا بود که دوباره معنی یتیم شدن را فهمیدم.
 
به اطرافم نگاه کردم؛ هر کسی را که می‌دیدم، انگار همین حس را داشت. هیچ‌کس احساس غریبی نمی‌کرد؛ چون همه یک داغ مشترک داشتند. داغ پدری که سال‌ها مأمن دل‌های این مردم بود.
 
مهدی رسولی هنوز روضه می‌خواند، اما دیگر کمتر کسی صدایش را می‌شنید. هرکس در خلوت خودش، روضه گرفته بود. یکی بلند بلند، یکی آرام گریه می‌کرد، یکی زیر لب صلوات می‌فرستاد، یکی فقط به تابوت خیره مانده بود؛ انگار هنوز باورش نمی‌شد.
 
چه سخت بود…
 
آخرین بار آقایی را ببینی که همیشه استوار و محکم ایستاده بود و حالا آرام، در میان پرچم مقدس ایران و بیرق سیدالشهدا علیه‌السلام آرمیده بود.
 
دیشب فهمیدم بعضی داغ‌ها هیچ‌وقت کهنه نمی‌شوند.
 
هنوز هم هر وقت بی‌اختیار می‌گویم «آقا»…
 
ناخودآگاه چشمم دنبال همان لبخند همیشگی می‌گردد…
 
همان نگاه پدرانه…
 
همان دستی که همیشه برای سلام بالا می‌آمد…
 
اما این بار…
 
سهم ما فقط اشک بود…
 
فقط دلتنگی…
 
و فقط حسِ سنگینِ یتیمی...
 
خدایا…
 
به حق سیدالشهدا علیه‌السلام، خون این بنده صالح و مخلصت را پایمال مگردان، به ما توفیق بده راهش را درست بشناسیم، درست ادامه بدهیم و شرمنده آقا، شهدا و اشک‌های این مردم نشویم.
 
آمین یا رب العالمین