شناسهٔ خبر: 78764824 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: ایسکانیوز | لینک خبر

خونی که در رگ ماست؛ آهی که در گلو ماند

احمد جان نثاری

صاحب‌خبر -

گروه فرهنگ و هنر ایسکانیوز؛ در ماتم وداع با آقای شهید: در زندگی، لحظه‌هایی فرا می‌رسند که واژه‌ها از توصیفشان عاجزند؛ لحظه‌هایی به غایت سنگین که هر نفسی که می‌کشی، دیگر ممد حیات نیست و بیشتر چشم‌انتظاری که شاید زندگی به پایان برسد.

باور برخی فقدان‌ها بسیار اندوهناک است. هرچه دلبستگی به کسی بیشتر باشد، پذیرش فقدان او دشوارتر می‌شود. فقدان، تنها نبودن یک نفر نیست؛ فقدان، سکوتی است که ناگهان در میان هیاهوی زندگی می‌نشیند و آدمی را وادار می‌کند به خاطره‌ها، به صداها و به لحظه‌هایی بنگرد که روزگاری ساده و عادی بودند، اما امروز به گنجی گران‌بها بدل شده‌اند.

اندوهی که ماه‌ها سینه‌به‌سینه گشته، حالا قرار است یک‌جا در خیابان‌ها جاری شود.

این ساعت‌ها، لحظه‌به‌لحظه در انتظار وداع با آقای شهیدمان هستیم تا با چشم خود، غروبی متفاوت، جانکاه و بی‌مانند را در آسمان نظام مقدس جمهوری اسلامی نظاره کنیم و با بغضی سنگین به ادبیات کهن ایران پناه ببریم و بخوانیم:
ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می‌رود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

و در دل، فریاد تنهایی سر دهیم و با چشم‌های خیس بگوییم: دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می‌رود.

اما قرار دل‌های عاشقان برای وداع، مصلاست؛ همان‌جایی که آقا با آن صوت و لحن دلنشین، هر عید فطر برایمان نماز می‌خواند و اشکی می‌ریخت که حلقه وصل دل‌های ما با ملکوت می‌شد.

سال‌ها، مراسم به مراسم، یکی از شعارهای محوری دیدار با رهبر فرزانه و حکیم انقلاب، آیت‌الله‌العظمی شهید خامنه‌ای قدس‌الله نفسه‌الزکیه، این بود: «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست.»

اما آنچه روزی فریادی از سر عشق بود، امروز آهی است که در گلو مانده است.

صبح 9 اسفند 1404، کتاب زندگی جور دیگری ورق خورد؛ آقا فدای همه ملت شد؛ حتی آن‌هایی که هرگز این شعار را بر زبان نیاوردند، و خون مبارکش، معجزه‌آسا، ملت ایران را دوباره مبعوث کرد.

آهی به بلندای عرش الهی، به وسعت وجود انسان، و این مصرع را زمزمه می‌کنیم: «چون من مباد هیچ کسی شرمسار خویش.»

و در این سکوتِ بغض‌آلود و سنگین، حافظ زمزمه می‌کند:
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او به‌جا آورد...

برچسب‌ها: