به گزارش گروه رسانهای شرق،
سهشنبه ۹ تیرماه ۱۴۰۵، حوالی ظهر. رفته بودم دانشکده توانبخشی دانشگاه علوم پزشکی ایران، کاری پزشکی داشتم. در انتظار نشسته بودم در فضای غرغر درونی ناشی از وقتهای تلفشده که ناگهان چشمانم گرد شد! استاد میانسالی، لاغر و بلند و گرداگردش جمعی از دانشجویان دختر و پسر و چند نفر افراد معمولی (که اطرافیان فرد مورد بحث ما بودند). مقابل چشمم فردی را میدیدم که هر دو پای خود را از بالای زانو از دست داده بود و آن مجموعه، در دانشکده توانبخشی، برایش دو پای فلزی ساخته بودند. باورکردنی نبود. به دستور استاد آن مددجو از روی صندلی چرخدار بلند شد و روی دو پای فلزی ایستاد، سپس با کمک و راهنمایی او دو، سه قدمی راه رفت و دوباره نشست. گویی برای آن تحرک از تمام وجود مایه گذاشته بود. استاد دلداریاش داد: پسرم باید تمرین کنی، الان عضلاتت ضعیف شده، به مرور باید عضلاتت را تقویت کنی.
مددجو را نشاندند و پروتزهای ساختهشده را از پایش باز کردند تا آخرین ظریفکاریها را روی آنها انجام دهند. هرکدام از پروتزها یک حفره استوانهای به قطر تقریبی ۲۰ سانتیمتر بود که پای قطعشده مددجو داخل آنها قرار میگرفت. پایینتر، هرکدام از این استوانهها به اجزایی فلزی اتصال داشت که مثل زانو خم و راست میشد و در ادامه به دو ساق پای فلزی وصل بود که آنها نیز به کفیهایی مثل کف پا منتهی میشدند. دیدن مددجویی که پاهایش از بالای زانو قطع شده و به یمن دانش و مهارت استادان توانبخشی میتواند بایستد و راه برود، منظرهای اعجاببرانگیز و باورنکردنی بود.
کار خودم یادم رفت و ناخودآگاه بلند شدم و به طرف جمع رفتم. نزدیکتر که شدم دیدم آن مددجو هر دو دستش نیز از بالای مچ قطع شده است. چهره معصوم و دوستداشتنیاش آشنا بود. دقت کردم، خودش بود، همان جانباز عزیزی که در پدافند جنگ رمضان هر دو دست و هر دو پای خودش را نثار ایران عزیز و ملت بزرگ آن کرده بود. او مددجو نبود، مددرسان بود. دلم میخواست جلو بروم و او را با تمام وجود در آغوش بگیرم، اما عقل ایجاب میکرد و میکند که با این عزیزان رفتاری عادی و معمولی داشته باشیم، گویی که یک انسان توانمند و رشید را که قادر به انجام کارهایش است، در پیشرو داریم. در خبرها و گزارشهای صداوسیما و در فضای مجازی، فیلمهایی از این عزیز بزرگوار دیده بودیم که خودش از یک صفحه نمایش مشغول تماشای مراسم تدفین دست و پایش بود و چندی بعد صحنه به آغوش کشیدن نوزاد دخترش را دیده بودیم. نام این عزیز خاطرم نیست، خواستم در فضای مجازی نام او را جستوجو کنم، اما با خود گفتم شاید تکرار نامش مطلوب او و خانوادهاش نباشد. من فعلا به او میگویم علییار؛ یعنی کسی که به یاری علی برخاسته است.
به خود جرئت دادم، جلو رفتم و به تیم توانبخشی سلام گفتم. عرض کردم ما ملت ایران هم به جوانانی همچون ایشان افتخار میکنیم و هم به دستان توانمند و ذهنهای دانشپیشه شما استادان. گفتم که من هم یک دانشگاهیام و دیدن کار ارزشمند شما من را حیرتزده کرده است. برق شادی و لبخند رضایت را در چهره آن استاد بسیار جدی و دانشجویان پیرامونش دیدم. بعد از ساعتی که داشتم از آنجا میرفتم، خانم جوان محجبه و ریزاندامی را نیز دیدم که صندلی چرخدار همسرش را حرکت میداد و چشم امیدش به دستان معجزهگر توانبخشان بود. خانم میانسال دیگری که توان درک این عظمتها را نداشت، به من گفت: حیف، جوان مردم تکهپاره شده. عرض کردم آری او تکهپاره شده تا ایران تکهپاره نشود؛ ایرانی که پرورشدهنده علییارهاست و ایرانی که سرشار از دانشپیشگانی است که با تکیه بر علم روز و مهارت و تجربه گرانقدر خود، جانبازانی همچون علییار را زندگی دوباره میبخشند. آری این ایران هرگز شکست نمیخورد. این تمدن با بمبهای ترامپ آسیب نمیبیند. علییار بر زمین نمیافتد. علییار ایستاده است.