شناسهٔ خبر: 78762869 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

ايران پردرد و احمدرضا احمدي

علي‌‌اصغر شعردوست

صاحب‌خبر -

در كرمان، شهري كه كويرش را با تاريخ درآميخته، «احمدرضا احمدي» در ۳۰ ارديبهشت ۱۳۱۹ چشم به جهان گشود. او از تبار ثقه‌الاسلام كرماني بود، اما راهي ديگر برگزيد: نه شمشير، كه كلمه را سلاح خود ساخت و نه در ميدان سياست، كه در گستره شعر، به موج نو پيوست. از همان آغاز با «طرح» نشان داد كه شعر مي‌تواند سكوت باشد، اما سكوتي كه از تيرباران و خون و ميدان اعدام سخن مي‌گويد. او در «من فقط سفيدي اسب را گريستم» نوشت: 
«نيلوفر كنار چوبه اعدام گل نداد
شب در سخن برادران پايان پذيرفت
پس چراغ را روشن بگذار
كسي در صبحگاه ميدان
با چشمي از رنگ‌هاي دور
عبور مي‌كند...
اكنون همه راه‌آهن‌ها به شب مي‌ريزد»  در اين تصوير، تمام دردِ يك نسل در كنار چوبه ‌دار نشانده شده است. نيلوفر كه گل نمي‌دهد و برادراني كه شب، سخن‌شان را به پايان مي‌برد. احمدي هرگز وطن را با شعارهاي مستقيم به تصوير نكشيد؛ او در كتاب «قافيه در باد گم مي‌شود» از شهرهاي جنگ‌زده و خزه‌ها و سازهاي زهي مي‌گويد؛ گويي كه بهار را در دلِ آوارِ جنگ جست‌وجو مي‌كند: 
«دوراني بود كه ريل‌ها
دور از قطارها مي‌ايستادند
و خاكسپاري ما را نظاره مي‌كردند
شهرهاي جنگ‌زده
روي دست‌هاي ما خزه مي‌شدند
ما پاره‌هاي آهن را
به ياد روزهاي مويه و طنين
در ذهن سازهاي زهي
انباشته مي‌كرديم
به انتظار خزه‌هاي آواز
در سنگفرش آفتاب
بهار را در سازهاي زهي
تكرار مي‌كرديم...»
 در اين تصوير، ريل‌ها و قطارها و خاكسپاري، نمادهاي وطن زخم‌خورده‌اي هستند كه در سكوت و فاصله روايت مي‌شوند. او در همان كتاب، از تفنگي مي‌گويد كه اكنون تفنگ نيست و گلوله‌اي كه در قصه‌ها عتيقه شده است: 
«تفنگي كه اكنون تفنگ نيست
و گلوله‌اي كه در قصه ها
عتيقه شده است
روبه روي كبوتران
تشنگي پرندگان را دارد»
 اين تصوير، بيانيه‌اي سياسي است در لفافه فرم و فضا. خشونت مي‌تواند عتيقه شود و صلح مي‌تواند در تشنگي پرندگان معنا يابد. او از كسي مي‌گويد كه از‌دار فرود مي‌آيد و خط سرخي كه در ستون فقراتش به سوي افق سر باز مي‌كند : 
«آن كس مي‌تواند از عشق سخن گويد
كه قوس و قزح را
يك بار هم شده
معني كرده باشد
اكنون كسي را
در روشنايي پس از باران
از‌دار فرود مي‌آرند
...
هزار پله به دريا مانده است
كه من از عمر خود چنين مي‌گويم
فقط مي‌خواستيم ميان گندمزارها بدويم
حرف بزنيم و عاشق باشيم
اما گم شدن دل‌هامان را حدس زدند و اكنون
در انتهاي كوچه انبوه از لاله عباسي
كسي را از‌دار فرود مي‌آرند...
او خفته است و در ستون فقراتش
خط سرخي به سوي افق سر باز مي‌كند...»
در اينجا، ‌دار و خط سرخ و افق، همه و همه، ايران را در حافظه تاريخي درد به تصوير مي‌كشند. عشق و دويدن در ميان گندمزارها، به ‌دار و اعدام مي‌رسد؛ تناقضي كه روايتگر ايراني است كه در آن، عشق و مرگ در هم آميخته‌اند و زيبايي و وحشت در يك قاب قرار گرفته‌اند. در سال‌هاي جنگ، احمدي از بمباران و خون همسايه و آوار مي‌گويد، اما هرگز به شعار روي نمي‌آورد. در « نثرهاي يوميه» مي‌نويسد: «همه زن‌ها اين خاصيت را براي آدم شرح مي‌دهند كه انفجار يك بمب را قبل از ناهار نمي‌توان حدس زد، پس چگونه تو اميدواري سرانجام عشقبازي، تفاهم كامل باشد؟» اين جمله، با سادگي ظاهري، تمام تراژدي زندگي در جنگ را به تصوير مي‌كشد؛ تراژدي‌اي كه در آن، انفجار و ناهار در يك قاب قرار مي‌گيرند و زندگي روزمره با مرگ عجين مي‌شود. او از مهاجراني مي‌گويد كه درخت و خانه را بي‌اعتبار دانستند و در قايق‌ها گم شدند. اين قايق‌ها و گم شدن‌ها، نه فقط روايت جنگ، كه روايت دلهره هميشگي يك ملت در برابر تهاجم و اشغال است. احمدي در اين تصاوير، وطن را در كوچ و دلهره و اميد بازگشت جست‌وجو مي‌كند و نشان مي‌دهد كه ايران، حتي در غربت و آوارگي نيز همچنان در خاطره جمعي زنده است. در كتاب «قافيه در باد گم مي‌شود» از غزلي مي‌گويد كه بر قايق سوار مي‌شود و مهاجران را با ملافه‌هاي سفيد به خانه مي‌آورد: 
«در ميان آن غزل‌ها
و گل‌هاي بنفشه كه در بمباران
لگدكوب شد
ما به غزلي احتياج داشتيم
كه بر قايق سوار شود
و از شهر بمباران شده به ساحل رود
و مهاجرين را با ملافه‌هاي سفيد به خانه آورد»
 اين غزل، يك آرزوي ملي است؛ آرزوي بازگشت ايرانيان آواره به خانه‌هاي‌شان. او از خانه خراب خود مي‌گويد كه از خلوت مي‌گريزد و آب از سقف چكه مي‌كند و بشقاب‌هاي غذا به گل ياس و خون همسايه آغشته است: 
«خانه خراب من
از خلوت مي‌گريزد
سراسر اين جهان را
كه از پرتقال و گل‌هاي داودي تهي است
مي‌دوم
به خانه مي‌رسم
آب از سقف چكه مي‌كند
در راهرو توقف مي‌كنم مي‌بينم
بشقاب‌هاي غذا به گل ياس
ديوار پناهگاه
و خون همسايه
آغشته است...»
 اين خانه خراب، نماد وطن ويران‌شده است؛ و گل ياس و خون همسايه، نمادهاي زيبايي و رنج در كنار هم. احمدي با اين تصاوير، به مخاطب نشان مي‌دهد كه ايران را نمي‌توان با واژه‌هاي مستقيم و شعارهاي سياسي شناخت؛ ايران در جزييات خرد و تصاوير شاعرانه پنهان است. احمدرضا احمدي در ۲۰ تير ۱۴۰۲ چشم از جهان فروبست، اما آنچه از او به‌ جاي ماند، فقط كتاب‌هايي چون «طرح» «من فقط سفيدي اسب را گريستم» و «قافيه در باد گم مي‌شود» نيست؛ بلكه نسلي از شاعران و مخاطبان است كه با شعر او، موج نو را به‌مثابه يك روش زندگي درك كردند؛ روشي كه در آن، آزادي فرم يعني آزادي در تنهايي و خلوت خود. اين تنهايي، او را به عرصه‌اي كشاند كه در آن، واژه همچنان امكان رهايي دارد و ايران در ساده‌ترين تصاوير جاودان مي‌شود. آخرين واژه‌ها، نخستين نگاه؛ اين شايد بهترين توصيف براي شعر احمدي باشد؛ شعري كه در آن، واژه در آستانه سكوت قرار مي‌گيرد و معنا در فضا و تصوير ذوب مي‌شود؛ اما در همين ذوب شدن، تمام هويت يك ملت را در خود جاي داده است.