جنگ چهلروزه اخير ميان ايران، ايالات متحده و رژيم صهيونيستي را نميتوان صرفا يك تقابل نظامي كوتاهمدت يا يك بحران مقطعي دانست؛ اين جنگ در واقع چندين لايه متراكم از تاريخ، ژئوپليتيك، امنيت، اقتصاد و حقوق را همزمان فعال كرد و بار ديگر نشان داد كه رابطه تهران و واشنگتن نه با يك حادثه آغاز ميشود و نه با يك آتشبس ساده پايان ميپذيرد. آنچه در اين دوره رخ داد، بيشتر از آنكه يك نقطه پايان باشد، به آغاز مرحلهاي تازه در مناسبات دو طرف شباهت دارد؛ مرحلهاي كه در آن، هم ميدان و هم متن، هر دو تعيينكنندهاند. واقعيت اين است كه بسياري از جنگها در نهايت به نوعي بازگشت به متن منجر ميشوند: توافق، تفاهمنامه، سازوكار كنترل بحران يا چارچوبي حداقلي براي جلوگيري از تكرار درگيري. از همين رو، پرسش اصلي ديگر اين نيست كه مذاكره ذاتا مطلوب است يا نامطلوب، يا اينكه توافق لزوما نشانه پيروزي است يا عقبنشيني؛ مساله مهمتر اين است كه اگر قرار باشد پس از اين سطح از تقابل، توافقي ميان ايران و امريكا شكل بگيرد، آن توافق دقيقا چه كيفيتي خواهد داشت، چگونه اجرا خواهد شد، چه چيزي را محدود ميكند، چه چيزي را آزاد ميسازد و نسبت آن با منافع ملي ايران چگونه تعريف ميشود. در شرايطي كه جنگ اخير نه تنها شكافهاي قديمي را از بين نبرده، بلكه در برخي حوزهها بر شدت آنها افزوده است، هر نوع توافق احتمالي بايد نه به عنوان يك رخداد ديپلماتيك صرف، بلكه به عنوان بخشي از بازآرايي موازنه قدرت در منطقه و حتي در سطح بينالمللي فهم شود. به همين دليل، فهم جنگ اخير بدون توجه همزمان به ميدان نبرد، محاسبات راهبردي، تجربههاي تاريخي و سازوكارهاي حقوقي توافق، فهمي ناقص و حتي گمراهكننده خواهد بود. در اين ميان، يكي از مهمترين نكاتي كه در تحليل تحولات اخير بايد مورد توجه قرار گيرد، تفاوت ميان «شكست در اهداف حداكثري» و «موفقيت در مهار راهبردي» است. در واشنگتن، بخشي از ارزيابيها بر اين اساس شكل گرفته كه چون اهدافي مانند سرنگوني جمهوري اسلامي محقق نشده، پس جنگ را بايد ناكام دانست. اما از منظري ديگر، اگر معيار را نه تغيير حكومت، بلكه تضعيف قدرت منطقهاي، فرسايش توان بازدارنده و محدودسازي افق مانور ايران قرار دهيم، تصوير متفاوت ميشود. زنجيره تنشهايي كه از اكتبر ۲۰۲۳ و عمليات توفانالاقصي آغاز شد و در غزه، لبنان، درياي سرخ، عراق، خليج فارس و سپس در جنگ تحميلي عليه ايران امتداد يافت، در واقع يك منازعه ممتد بود كه نهايتا به اين جمعبندي در واشنگتن و تلآويو انجاميد كه الگوي «مديريت تنش» ديگر كافي نيست و بايد به ضربه مستقيم به توان نظامي و هستهاي ايران انديشيد. پس از جنگ دوازدهروزه و ناكامي تلاشهاي ديپلماتيك بعدي براي مهار غنيسازي، امريكا و اسراييل به اين نتيجه رسيدند كه ايران نه قصد چشمپوشي از برنامه هستهاي خود را دارد و نه ميخواهد از مولفههاي اصلي نفوذ منطقهاياش عقب بنشيند. از اين رو، آغاز جنگ رمضان نه يك واكنش دفعي، بلكه يك اقدام محاسبهشده براي ضربه زدن در زماني بود كه ايران، هم از جنگ قبلي آسيب ديده بود و هم به سبب بحرانهاي داخلي و حوادث ديماه در موقعيتي متفاوت قرار داشت. با اين حال، اشكال اصلي اين استراتژي در زمانبندي آن نبود، بلكه در بلندپروازي بيش از حد و تصور رسيدن به نوعي پيروزي بود؛ تصوري كه نه با واقعيت پيچيده ايران سازگار بود و نه با تجربيات تاريخي و ساختارهاي مقاوم منطقهاي.تابآوري ايران در اين جنگ نشان داد كه تغيير حكومت و حتي تضعيف آن با حمله خارجي، به خيالپردازي ميماند تا واقع بيني. از منظر ميداني و سختافزاري، ترديدي نيست كه ايران در اين دور از تقابل آسيبهاي قابل توجهي ديده است. گزارشهاي رسمي امريكايي از انهدام بيش از ۱۵۰۰ هدف پدافندي و ۱۲۵۰ انبار پهپاد و موشك حكايت دارد و همزمان، گروههاي محور مقاومت كه طي دو دهه گذشته يكي از مهمترين ابزارهاي اعمال نفوذ منطقهاي تهران بود، به شكل محسوسي فرسوده و محدود شده است. حزبالله، كه زماني اصليترين بازوي بازدارندگي منطقهاي ايران تلقي ميشد، در موقعيتي قرار گرفته كه فشارها در فضاي داخلي لبنان بر آن افزايش يافته است؛ در عراق نيز جريانهاي نزديك به ايران ناچار به تعديل و نوعي همگرايي صوري با ساختار رسمي شدهاند؛ در سوريه، سقوط دولت بشار اسد عملا يكي از ستونهاي سنتي پيوند منطقهاي تهران را از ميان برده است. از اين منظر، ميتوان گفت جنگ اخير در امتداد يك فرآيند سهساله، عمق استراتژيك ايران را تا حدي فشرده كرده است. با اين حال، مساله به همينجا ختم نميشود، زيرا ايران همچنان برخي اهرمهاي استراتژيك و موثر را حفظ كرده است؛ مهمترينِ آنها تنگه هرمز است. بسته شدن يا مديريت هوشمند در اين گذرگاه براي بازار جهاني انرژي دردناك بود و ايران توانست از اين طريق معادلات جنگ را تغيير دهد. اما بازگشت به متن، براي ايران، فقط يك مساله فني يا ديپلماتيك نيست؛ اين بازگشت زير سايه حافظهاي سنگين و تاريخي صورت ميگيرد. در ذهن تصميمگير ايراني امريكا در بزنگاههاي حساس، قابل اعتماد نيست. اين بدبيني براي تهران يك واكنش احساسي يا صرفا تبليغاتي نيست، بلكه محصول انباشت تجربه تاريخي است. جنگ چهلروزه كه در ميانه مذاكره آغاز شد نيز اين بدبيني را به مراتب شديدتر كرده است . در نتيجه، هر توافق احتمالي اگر فقط متكي بر زبان نرم ديپلماتيك و وعدههاي كلي باشد، از همان ابتدا شكننده خواهد بود. توافق ميان ايران و امريكا بيش از هر چيز نيازمند طراحي سازوكارهايي براي كنترل بدعهدي امريكاييهااست؛ يعني ترتيباتي كه همزماني تعهدات، راستيآزمايي واقعي، امكان واكنش متقابل و پرهزينه شدن نقض يكجانبه را تضمين كند. تجربههاي پيشين نيز نشان دادهاند كه براي ايران، بهترين الگو نه توافق يكباره و كلان با امتيازدهي مقدماتي، بلكه مدل پلكاني و «اقدام در برابر اقدام» است؛ مدلي كه در آن هر گام از سوي يك طرف، مشروط به اجراي گام طرف مقابل باشد و نه جلوتر و نه عقبتر حركت صورت گيرد. در فقدان چنين منطقي، هر متن ديپلماتيك حتي اگر از نظر زباني دقيق باشد؛در عمل به آتشبسي موقت تقليل خواهد يافت. تجربه تلخ برجام به روشني نشان داد كه توافق با امريكا به دليل عدم تقارن تعهدات و آسيبپذيري شديد در برابر تغيير سياستهاي واشنگتن، تنها در صورتي براي ايران معنادار خواهد بود كه فراتر از متون ديپلماتيك، متكي بر ضمانتهاي اجرايي سختگيرانه، همزماني گامها، راستيآزمايي مستقل و مكانيسمهاي پرهزينه كردنِ بدعهدي باشد؛ در غير اين صورت، توافق به دامي براي پرداخت امتيازات «نقد و دقيق» در برابر دريافت امتيازات «نسيه و مبهم» تبديل ميشود. در بُعد اقتصادي، توافق تنها «فرصت تنفس» است و نه «درمان ساختاري»؛ بنابراين كارآمدي آن در گروي اصلاحات داخلي است و نبايد صرفا به مسكني براي مصرف زودگذر تبديل شود. همزمان در ساحت امنيتي، هنر يك توافق مطلوب در كاهش تنش بدون فروريختن «معماري بقا»ي ايران است؛ يعني نبايد بازدارندگي موشكي، پهپادي و نفوذ منطقهاي را كه ستونهاي اصلي امنيت ملي هستند، به بهاي گشايش اقتصادي حراج كرد يا به واشنگتن اجازه داد با بهرهگيري از ابهامهاي حقوقي، امنيت را درگير چانهزنيهاي بيانتها كند؛ در نهايت، توافقي كه نتواند انتفاع واقعي اقتصادي را تضمين و همزمان ستونهاي بازدارندگي را حفظ كند، فراتر از يك آتشبس موقت نخواهد بود و عملا تكرار تجربههاي ناكام پيشين است. تحولات روزهاي اخير در دوحه نيز دقيقا در همين چارچوب قابل فهم است. دونالد ترامپ از برگزاري نشست با ايران در قطر سخن گفته، اما تهران هرگونه مذاكره سياسي مستقيم را رد كرده و اعلام كرده كه تنها يك هيات كارشناسي براي پيگيري اجراي تفاهمنامه و آزادسازي داراييهاي مسدودشده ايران به دوحه اعزام ميشود. همين دوگانگي، بهخوبي وضعيت فعلي را نشان ميدهد: طرفين هنوز در مرحلهاي نيستند كه بتوان از آغاز يك روند سياسي جديد سخن گفت؛ آنچه جريان دارد، بيشتر نوعي مديريت بحران و جلوگيري از فروپاشي كامل تفاهمنامه است. مقامات قطري تصريح كردهاند كه هيچ ديدار مستقيمي ميان مقامهاي امريكايي و هيات ايراني صورت نخواهد گرفت و نقش دوحه فعلا به ميانجيگري غيرمستقيم محدود است.اين مساله نشان از پيچيدگي معادلات به خصوص در ميدان دارد و تحولات ميداني به خصوص در لبنان نشان ميدهد كه اين توافق در همان ابتدا با چالشهاي فراواني مواجه است. جمعبندي اين است كه توافق احتمالي، نه بايد با خوشبيني سادهدلانه فهم شود و نه با بدبيني مطلق كنار گذاشته شود. معيار قضاوت، بايد منافع ملي، توازن تعهدات، تضمين اجرا، انتفاع واقعي اقتصادي، حفظ بازدارندگي و پرهزينه شدن بدعهدي باشد. اگر چنين اصولي رعايت شود، توافق ميتواند به ابزاري براي كاهش فشار و بازتنظيم موقعيت ايران البته به شكل موقت بدل شود؛ اما اگر متن، از اجرا و ضمانت خالي بماند، نتيجه چيزي جز تعليق موقت بحران و بازتوليد آن در شكلي تازه نخواهد بود. چيزي كه به وفور توسط ايران تجربه شده است. پژوهشگر امنيت بينالملل
بازتعريف موازنه در سايه ترديدهاي تاريخي
عارف دهقاندار
صاحبخبر -
∎