شناسهٔ خبر: 78754863 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اطلاعات | لینک خبر

[همایون امیرزاده] دیداری که دیوارها را فروریخت

بازدیدهای سالانه رهبر شهید از نمایشگاه کتاب تهران، فراتر از یک رویداد رسمی، روایتی از انس عمیق ایشان با کتاب بود؛ حضوری که نمایشگاه را نه یک محل گذری، بلکه “نبض فرهنگ کشور” می‌دانست و خاطراتی ماندگار برای دست‌اندرکاران این حوزه بر جای گذاشت.

صاحب‌خبر -

سال‌هایی که مسئولیت معاونت نظارت محتوایی، سخنگویی و عضویت در شورای سیاست‌گذاری نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران را بر عهده داشتم، هر اردیبهشت برای من تنها فصل برگزاری یک رویداد فرهنگی نبود؛ فصل روایت‌هایی بود که در حافظه می‌ماندند. در میان همه آن سال‌ها، اما یک روز بیش از همه در ذهنم مانده است؛ روزی که احساس کردم دیوارهایی قدیمی، آرام و بی‌صدا فروریختند.

بازدید سالانه رهبر شهید از نمایشگاه کتاب، برای بسیاری فقط یک برنامه رسمی بود، اما برای کسانی که از نزدیک در جریان آن قرار داشتند، معنایی کاملاً متفاوت داشت. ایشان نمایشگاه را صرفاً محلی برای دیدار با مسئولان یا عبور از میان غرفه‌ها نمی‌دیدند؛ نمایشگاه برای ایشان نبض فرهنگ کشور بود.

کمتر کسی که تنها تصاویر تلویزیونی آن بازدیدها را دیده باشد، می‌تواند تصور کند که چه اندازه با دنیای کتاب مأنوس بودند. گفت‌وگوهای ایشان از جنس تعارف‌های معمول نبود. درباره نویسندگان، مترجمان، مصححان و ناشران سخن می‌گفتند؛ از کیفیت ترجمه می‌پرسیدند؛ به صفحه‌آرایی، طراحی جلد، فونت، صحافی و حتی نوع کاغذ و قیمت آن  توجه می‌کردند. گاهی کتابی را که سال قبل دیده بودند به خاطر می‌آوردند و از چاپ تازه آن سراغ می‌گرفتند. اگر اثری را ارزشمند می‌دانستند، با شوق از آن یاد می‌کردند و اگر نقدی داشتند، بی‌تعارف و صریح بیان می‌کردند. اهل ملاحظه‌کاری در نقد نبودند، اما نقدشان همیشه از دل مطالعه و شناخت برمی‌آمد، نه از شنیده‌ها.

بارها شاهد بودم که مسئولان غرفه‌ها با تصور یک احوال‌پرسی کوتاه آماده می‌شدند، اما چند دقیقه بعد خود را در میان گفت‌وگویی تخصصی درباره ادبیات، تاریخ، ترجمه یا نشر ایران می‌یافتند. بسیاری پس از پایان بازدید، بیش از هر چیز از حافظه، کتاب‌شناسی و کتاب‌دوستی شگفت‌انگیز ایشان سخن می‌گفتند.

اما آن سال، اتفاق دیگری در حال رقم خوردن بود.

در آن روزها، با مدیریت دکتر سیدعباس صالحی در معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تلاش می‌شد نمایشگاه، خانه همه ناشران باشد؛ فارغ از گرایش‌های فکری و سیاسی آنان. مبنا روشن بود؛ تا زمانی که قانون، فعالیت ناشری را منع نکرده است، او حق دارد در بزرگ‌ترین رویداد فرهنگی کشور حضور داشته باشد و با احترام با او رفتار شود.

پس از انتقال نمایشگاه به مصلای تهران، گروهی از ناشران در راهرویی مستقر شدند که همه آن را با نام «زیر نورگیر» می‌شناختند. چشمه، ثالث، مرکز، نگاه، قطره، سخن و چند ناشر شناخته‌شده دیگر در همان بخش بودند؛ ناشرانی که سال‌ها بود برخی ترجیح می‌دادند آنان را بیش از آنکه با کتاب‌هایشان بشناسند، با برچسب‌هایی مانند «متفاوت» یا «دگراندیش» معرفی کنند.

همین نگاه، درباره مسیر بازدید رهبر شهید نیز وجود داشت. عده‌ای معتقد بودند بهتر است برنامه بازدید به گونه‌ای تنظیم شود که این بخش از نمایشگاه در مسیر قرار نگیرد. شاید نیت بسیاری از آنان خیرخواهانه بود، اما از نگاه من، نتیجه چنین رویکردی چیزی جز عمیق‌تر شدن فاصله‌ها نبود. گویی دیواری نامرئی میان رهبر و بخشی از خانواده نشر کشیده شده بود؛ دیواری که نه آنان ساخته بودند و نه، به گمان من، خواست رهبر بود.

ما باور داشتیم که ایشان خود اهل کتاب و اهل گفت‌وگو هستند و ضرورتی ندارد تصویری گزینش‌شده از فضای نشر کشور پیش رویشان قرار گیرد.

سرانجام آن روز فرا رسید.

کاروان بازدید وارد راهروی زیر نورگیر شد. هنوز چهره ناشرانی را به یاد دارم که با ناباوری به استقبال آمدند. در نگاهشان هم شوق بود، هم تردید؛ گویی باور نمی‌کردند این دیدار واقعاً در حال رخ دادن است. اولین دقایق،یخ سال‌ها فاصله را آب کرد. در غرفه نشر ثالث، یکی از ماندگارترین صحنه‌های آن روز شکل گرفت. هنگام خداحافظی، مدیر نشر با لبخندی که هم شادی در آن بود و هم حسرت، گفت: «آقا را از ما دور کردند.»

جمله کوتاهی بود، اما بار سال‌ها سوءتفاهم را بر دوش می‌کشید. کمی بعد، با شگفتی از گفت‌وگوی خود با رهبر شهید درباره آثار ماریو بارگاس یوسا سخن می‌گفت و می‌گفت: «بعید می‌دانم بسیاری از مسئولان فرهنگی حتی یوسا را بشناسند، اما آقا درباره آثارش صحبت کردند.» آن چند دقیقه، برای من فقط یک گفت‌وگو نبود؛ فرو ریختن تصوری بود که سال‌ها ساخته شده بود.

در غرفه نشر چشمه نیز همان احترام و ادب جریان داشت. رهبر شهید پاسخ سلام مسئولان غرفه را با گرمی دادند، از کتاب‌های تازه پرسیدند و وقتی شنیدند بیش از صد عنوان کتاب جدید منتشر کرده‌اند، با حوصله کتاب‌ها را دیدند. درباره دیوان عطار، مصحح آن و ویژگی‌های چاپ جدید پرسش کردند. هیچ‌کس احساس نمی‌کرد برچسبی میان کتاب و گفت‌وگو ایستاده است. موضوع فقط کتاب بود؛ همان چیزی که همه را کنار هم نشانده بود.

در غرفه نشر مرکز نیز گفت‌وگو رنگ دیگری داشت. هنوز نام «رمضانی» را روی تابلو ندیده بودند که از خاندان رمضانی و سابقه درخشان آنان در نشر ایران یاد کردند. نام انتشارات ابن‌سینا را به خاطر آوردند و از روزگار جوانی خود گفتند. سپس با دیدن چاپی از تاریخ بیهقی، نخستین پرسش‌شان این بود که آیا متن اصلی تغییر کرده یا تنها برای مخاطب امروز روان‌تر شده است. این پرسش ساده، بیش از هر توصیفی نشان می‌داد که با یک کتاب‌خوان حرفه‌ای روبه‌رو هستیم؛ کسی که متن را می‌شناسد، سابقه نشر را می‌شناسد و کتاب را زندگی کرده است.

در غرفه‌های دیگر نیز همین فضا تکرار می‌شد؛ نگاه، قطره، سخن و دیگر ناشران. محور همه گفت‌وگوها کتاب بود، نه قضاوت درباره صاحب کتاب. آنچه بیش از هر چیز در ذهن من مانده، آزادمنشی فرهنگی رهبر شهید است. ایشان نه از شنیدن سخن ناشری که با او هم‌نظر نبود پرهیز داشتند و نه از بیان صریح نقد خود. اگر کتابی را نمی‌پسندیدند، با صراحت می‌گفتند؛ اگر اثری را ارزشمند می‌دانستند، از آن تمجید می‌کردند. اما پیش از هر داوری، می‌دیدند، می‌شنیدند و گفت‌وگو می‌کردند.

این، به گمان من، جوهره یک مواجهه فرهنگی است.

امروز که سال‌ها از آن روز گذشته است، هرچه بیشتر به آن ساعات فکر می‌کنم، بیش از خود دیدار، به دیوارهایی می‌اندیشم که سال‌ها میان انسان‌ها کشیده شده بود؛ دیوارهایی که نه از جنس آجر، بلکه از جنس سوءبرداشت، احتیاط‌های افراطی و کج‌فهمی بود. دیوارهایی که گاه با نیت خیر ساخته می‌شد، اما در عمل، فرصت شناخت متقابل را از هر دو سو می‌گرفت.

آن روز فهمیدم بسیاری از فاصله‌ها، اگر مجال گفت‌وگوی مستقیم پیدا کنند، اصلاً فاصله نمی‌مانند. هنوز برق شوق را در چشمان بعضی از همان ناشران به یاد دارم؛ ناشرانی که شاید سال‌ها تصور دیگری از این دیدار داشتند و آن روز، رهبر شهید را نه از پشت روایت دیگران، بلکه در گفت‌وگویی بی‌واسطه ملاقات کردند. بعدها نیز بسیاری از آنان، با احترام از آن تجربه یاد کردند.

برای من، آن روز فقط یک خاطره اجرایی نیست؛ بخشی از حافظه فرهنگی این سرزمین است.هر وقت نام راهروی زیر نورگیر را می‌شنوم، پیش از آنکه به غرفه‌ها فکر کنم، به آن لحظه می‌اندیشم که دیوارها کنار رفتند؛ نه با شعار، نه با بخشنامه، بلکه با چند قدم، چند سلام، چند سؤال درباره کتاب و چند گفت‌وگوی صمیمانه.

شاید فرهنگ، در نهایت، همین باشد؛ اینکه پیش از قضاوت، فرصت شنیدن بدهیم و پیش از ساختن دیوار، راهی برای رسیدن به یکدیگر باز بگذاریم. من هنوز باور دارم که اگر آن راه‌های مستقیم بیشتر گشوده می‌شد، بسیاری از سوءتفاهم‌های سال‌های بعد هرگز شکل نمی‌گرفت.

و امروز که رهبر شهید دیگر در میان ما نیستند، هر بار آن روز را به یاد می‌آورم، بیش از هر چیز حسرت همان فرصت‌های از دست‌رفته را می‌خورم؛ فرصت‌هایی که می‌توانستند دل‌های بیشتری را به هم نزدیک کنند. آن روز در زیر نورگیر، من فقط مسیر حرکت یک بازدید را ندیدم؛ دیدم که چگونه چند قدم در میان کتاب‌ها، می‌تواند فاصله‌ای را از میان بردارد که سال‌ها با سوءتدبیر و کج‌فهمی ساخته شده بود. شاید به همین دلیل است که هنوز، پس از گذشت این همه سال، آن روز برای من بوی کتاب، بوی احترام و بوی گفت‌وگو می‌دهد.

سال‌هایی که مسئولیت معاونت نظارت محتوایی، سخنگویی و عضویت در شورای سیاست‌گذاری نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران را بر عهده داشتم، هر اردیبهشت برای من تنها فصل برگزاری یک رویداد فرهنگی نبود؛ فصل روایت‌هایی بود که در حافظه می‌ماندند. در میان همه آن سال‌ها، اما یک روز بیش از همه در ذهنم مانده است؛ روزی که احساس کردم دیوارهایی قدیمی، آرام و بی‌صدا فروریختند.

بازدید سالانه رهبر شهید از نمایشگاه کتاب، برای بسیاری فقط یک برنامه رسمی بود، اما برای کسانی که از نزدیک در جریان آن قرار داشتند، معنایی کاملاً متفاوت داشت. ایشان نمایشگاه را صرفاً محلی برای دیدار با مسئولان یا عبور از میان غرفه‌ها نمی‌دیدند؛ نمایشگاه برای ایشان نبض فرهنگ کشور بود.

کمتر کسی که تنها تصاویر تلویزیونی آن بازدیدها را دیده باشد، می‌تواند تصور کند که چه اندازه با دنیای کتاب مأنوس بودند. گفت‌وگوهای ایشان از جنس تعارف‌های معمول نبود. درباره نویسندگان، مترجمان، مصححان و ناشران سخن می‌گفتند؛ از کیفیت ترجمه می‌پرسیدند؛ به صفحه‌آرایی، طراحی جلد، فونت، صحافی و حتی نوع کاغذ و قیمت آن  توجه می‌کردند. گاهی کتابی را که سال قبل دیده بودند به خاطر می‌آوردند و از چاپ تازه آن سراغ می‌گرفتند. اگر اثری را ارزشمند می‌دانستند، با شوق از آن یاد می‌کردند و اگر نقدی داشتند، بی‌تعارف و صریح بیان می‌کردند. اهل ملاحظه‌کاری در نقد نبودند، اما نقدشان همیشه از دل مطالعه و شناخت برمی‌آمد، نه از شنیده‌ها.

بارها شاهد بودم که مسئولان غرفه‌ها با تصور یک احوال‌پرسی کوتاه آماده می‌شدند، اما چند دقیقه بعد خود را در میان گفت‌وگویی تخصصی درباره ادبیات، تاریخ، ترجمه یا نشر ایران می‌یافتند. بسیاری پس از پایان بازدید، بیش از هر چیز از حافظه، کتاب‌شناسی و کتاب‌دوستی شگفت‌انگیز ایشان سخن می‌گفتند.

اما آن سال، اتفاق دیگری در حال رقم خوردن بود.

در آن روزها، با مدیریت دکتر سیدعباس صالحی در معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تلاش می‌شد نمایشگاه، خانه همه ناشران باشد؛ فارغ از گرایش‌های فکری و سیاسی آنان. مبنا روشن بود؛ تا زمانی که قانون، فعالیت ناشری را منع نکرده است، او حق دارد در بزرگ‌ترین رویداد فرهنگی کشور حضور داشته باشد و با احترام با او رفتار شود.

پس از انتقال نمایشگاه به مصلای تهران، گروهی از ناشران در راهرویی مستقر شدند که همه آن را با نام «زیر نورگیر» می‌شناختند. چشمه، ثالث، مرکز، نگاه، قطره، سخن و چند ناشر شناخته‌شده دیگر در همان بخش بودند؛ ناشرانی که سال‌ها بود برخی ترجیح می‌دادند آنان را بیش از آنکه با کتاب‌هایشان بشناسند، با برچسب‌هایی مانند «متفاوت» یا «دگراندیش» معرفی کنند.

همین نگاه، درباره مسیر بازدید رهبر شهید نیز وجود داشت. عده‌ای معتقد بودند بهتر است برنامه بازدید به گونه‌ای تنظیم شود که این بخش از نمایشگاه در مسیر قرار نگیرد. شاید نیت بسیاری از آنان خیرخواهانه بود، اما از نگاه من، نتیجه چنین رویکردی چیزی جز عمیق‌تر شدن فاصله‌ها نبود. گویی دیواری نامرئی میان رهبر و بخشی از خانواده نشر کشیده شده بود؛ دیواری که نه آنان ساخته بودند و نه، به گمان من، خواست رهبر بود.

ما باور داشتیم که ایشان خود اهل کتاب و اهل گفت‌وگو هستند و ضرورتی ندارد تصویری گزینش‌شده از فضای نشر کشور پیش رویشان قرار گیرد.

سرانجام آن روز فرا رسید.

کاروان بازدید وارد راهروی زیر نورگیر شد. هنوز چهره ناشرانی را به یاد دارم که با ناباوری به استقبال آمدند. در نگاهشان هم شوق بود، هم تردید؛ گویی باور نمی‌کردند این دیدار واقعاً در حال رخ دادن است. اولین دقایق،یخ سال‌ها فاصله را آب کرد. در غرفه نشر ثالث، یکی از ماندگارترین صحنه‌های آن روز شکل گرفت. هنگام خداحافظی، مدیر نشر با لبخندی که هم شادی در آن بود و هم حسرت، گفت: «آقا را از ما دور کردند.»

جمله کوتاهی بود، اما بار سال‌ها سوءتفاهم را بر دوش می‌کشید. کمی بعد، با شگفتی از گفت‌وگوی خود با رهبر شهید درباره آثار ماریو بارگاس یوسا سخن می‌گفت و می‌گفت: «بعید می‌دانم بسیاری از مسئولان فرهنگی حتی یوسا را بشناسند، اما آقا درباره آثارش صحبت کردند.» آن چند دقیقه، برای من فقط یک گفت‌وگو نبود؛ فرو ریختن تصوری بود که سال‌ها ساخته شده بود.

در غرفه نشر چشمه نیز همان احترام و ادب جریان داشت. رهبر شهید پاسخ سلام مسئولان غرفه را با گرمی دادند، از کتاب‌های تازه پرسیدند و وقتی شنیدند بیش از صد عنوان کتاب جدید منتشر کرده‌اند، با حوصله کتاب‌ها را دیدند. درباره دیوان عطار، مصحح آن و ویژگی‌های چاپ جدید پرسش کردند. هیچ‌کس احساس نمی‌کرد برچسبی میان کتاب و گفت‌وگو ایستاده است. موضوع فقط کتاب بود؛ همان چیزی که همه را کنار هم نشانده بود.

در غرفه نشر مرکز نیز گفت‌وگو رنگ دیگری داشت. هنوز نام «رمضانی» را روی تابلو ندیده بودند که از خاندان رمضانی و سابقه درخشان آنان در نشر ایران یاد کردند. نام انتشارات ابن‌سینا را به خاطر آوردند و از روزگار جوانی خود گفتند. سپس با دیدن چاپی از تاریخ بیهقی، نخستین پرسش‌شان این بود که آیا متن اصلی تغییر کرده یا تنها برای مخاطب امروز روان‌تر شده است. این پرسش ساده، بیش از هر توصیفی نشان می‌داد که با یک کتاب‌خوان حرفه‌ای روبه‌رو هستیم؛ کسی که متن را می‌شناسد، سابقه نشر را می‌شناسد و کتاب را زندگی کرده است.

در غرفه‌های دیگر نیز همین فضا تکرار می‌شد؛ نگاه، قطره، سخن و دیگر ناشران. محور همه گفت‌وگوها کتاب بود، نه قضاوت درباره صاحب کتاب. آنچه بیش از هر چیز در ذهن من مانده، آزادمنشی فرهنگی رهبر شهید است. ایشان نه از شنیدن سخن ناشری که با او هم‌نظر نبود پرهیز داشتند و نه از بیان صریح نقد خود. اگر کتابی را نمی‌پسندیدند، با صراحت می‌گفتند؛ اگر اثری را ارزشمند می‌دانستند، از آن تمجید می‌کردند. اما پیش از هر داوری، می‌دیدند، می‌شنیدند و گفت‌وگو می‌کردند.

این، به گمان من، جوهره یک مواجهه فرهنگی است.

امروز که سال‌ها از آن روز گذشته است، هرچه بیشتر به آن ساعات فکر می‌کنم، بیش از خود دیدار، به دیوارهایی می‌اندیشم که سال‌ها میان انسان‌ها کشیده شده بود؛ دیوارهایی که نه از جنس آجر، بلکه از جنس سوءبرداشت، احتیاط‌های افراطی و کج‌فهمی بود. دیوارهایی که گاه با نیت خیر ساخته می‌شد، اما در عمل، فرصت شناخت متقابل را از هر دو سو می‌گرفت.

آن روز فهمیدم بسیاری از فاصله‌ها، اگر مجال گفت‌وگوی مستقیم پیدا کنند، اصلاً فاصله نمی‌مانند. هنوز برق شوق را در چشمان بعضی از همان ناشران به یاد دارم؛ ناشرانی که شاید سال‌ها تصور دیگری از این دیدار داشتند و آن روز، رهبر شهید را نه از پشت روایت دیگران، بلکه در گفت‌وگویی بی‌واسطه ملاقات کردند. بعدها نیز بسیاری از آنان، با احترام از آن تجربه یاد کردند.

برای من، آن روز فقط یک خاطره اجرایی نیست؛ بخشی از حافظه فرهنگی این سرزمین است.هر وقت نام راهروی زیر نورگیر را می‌شنوم، پیش از آنکه به غرفه‌ها فکر کنم، به آن لحظه می‌اندیشم که دیوارها کنار رفتند؛ نه با شعار، نه با بخشنامه، بلکه با چند قدم، چند سلام، چند سؤال درباره کتاب و چند گفت‌وگوی صمیمانه.

شاید فرهنگ، در نهایت، همین باشد؛ اینکه پیش از قضاوت، فرصت شنیدن بدهیم و پیش از ساختن دیوار، راهی برای رسیدن به یکدیگر باز بگذاریم. من هنوز باور دارم که اگر آن راه‌های مستقیم بیشتر گشوده می‌شد، بسیاری از سوءتفاهم‌های سال‌های بعد هرگز شکل نمی‌گرفت.

و امروز که رهبر شهید دیگر در میان ما نیستند، هر بار آن روز را به یاد می‌آورم، بیش از هر چیز حسرت همان فرصت‌های از دست‌رفته را می‌خورم؛ فرصت‌هایی که می‌توانستند دل‌های بیشتری را به هم نزدیک کنند. آن روز در زیر نورگیر، من فقط مسیر حرکت یک بازدید را ندیدم؛ دیدم که چگونه چند قدم در میان کتاب‌ها، می‌تواند فاصله‌ای را از میان بردارد که سال‌ها با سوءتدبیر و کج‌فهمی ساخته شده بود. شاید به همین دلیل است که هنوز، پس از گذشت این همه سال، آن روز برای من بوی کتاب، بوی احترام و بوی گفت‌وگو می‌دهد.

برچسب‌ها: