«طبيعت، بزرگترين و بهترين استاد يك هنرمند است.» اين جمله كوتاه كه در ورودي نمايشگاه تازه احمد وكيلي در گالري هور تهران به عنوان استيتمنت نمايشگاه پيش روي مخاطبان قرار گرفته است، شايد فشردهترين و دقيقترين توصيف از جهان فكري و هنري اين نقاش پيشكسوت باشد. جملهاي ساده و بيپيرايه كه در عين اختصار، حاصل سالها مشاهده، تجربه و زيستن با طبيعت است. مخاطب به تدريج درمييابد كه تقريبا تمام آنچه در فضاي نمايشگاه با آن روبهرو خواهد شد، از دل همين نگاه سرچشمه گرفته است.در تاريخ نقاشي معاصر ايران، طبيعت همواره يكي از مهمترين و در عين حال دشوارترين عرصههاي تجربه هنري بوده است. دشواري از آن رو كه طبيعت، برخلاف ظاهر آشنايش، موضوعي ساده براي نقاشي نيست. هر هنرمندي كه به اين قلمرو وارد ميشود، ناگزير با حافظهاي گسترده از تجربههاي پيشين مواجه است؛ حافظهاي كه در آن آثار برجسته و جريانهاي اثرگذار جاي گرفتهاند و به شكلي ناخواسته بر ذهن مخاطب و حتي بر نگاه هنرمند سايه مياندازند. از همين رو، مساله اصلي براي نقاش طبيعتگرا ديگر صرفا بازنمايي طبيعت نيست، بلكه يافتن شيوهاي شخصي براي مواجهه با آن است.
نمايشگاه تازه احمد وكيلي را ميتوان در همين چارچوب ارزيابي كرد. آنچه در اين مجموعه اهميت دارد، صرفا حضور طبيعت به عنوان موضوع آثار نيست، بلكه كيفيت رابطهاي است كه هنرمند طي ساليان طولاني با طبيعت داشته. براي او، طبيعت نه يك سوژه آماده براي نقاشي، بلكه بستري براي انديشيدن، مشاهده و كشف كردن است. آثار او اغلب واجد نوعي صداقت دروني هستند. در اين نقاشيها، طبيعت به صورت يك منظره صرف ظاهر نميشود، بلكه به موجوديتي زنده و پويا تبديل ميشود. مانند اجزاي يك جهان مستقلند كه هنرمند در طول سالها با آن گفتوگو كرده است.يكي از ويژگيهاي مهم كارنامه هنري وكيلي، كاهش تدريجي حضور فيگور انساني در آثار او است. در بسياري از مجموعههاي سالهاي اخير، انسان يا به كلي غايب است يا حضوري بسيار كمرنگ دارد. اين غيبت را نبايد صرفا يك انتخاب فرمي دانست. به نظر ميرسد هنرمند آگاهانه ميدان را براي حضور طبيعت خالي كرده است. در جهان تصويري او، اين طبيعت است كه روايت را پيش ميبرد و بار معنايي اثر را به دوش ميكشد. همين ويژگي سبب شده است كه آثار وكيلي از نوعي سكوت برخوردار باشند؛ سكوتي كه نه از فقدان معنا، بلكه از تراكم تجربه ميآيد. اين سكوت مخاطب را به تامل فراميخواند و او را وادار ميكند تا زمان بيشتري را در برابر اثر سپري كند. نقاشيهاي اين نمايشگاه به سرعت خود را آشكار نميكنند. آنها در برابر نگاه شتابزده مقاومت ميكنند و تنها به مخاطبي پاسخ ميدهند كه حاضر باشد در برابرشان مكث كند.اما آنچه نمايشگاه اخير را از برخي دورههاي پيشين فعاليت هنرمند متمايز ميكند، تلاش او براي فاصله گرفتن از بازنمايي مستقيم طبيعت است. در اين آثار، طبيعت همچنان حضور دارد، اما ديگر به سادگي قابل توصيف نيست. گويي وكيلي در اين مرحله از كار خود، بيش از آنكه به ظاهر طبيعت توجه داشته باشد، در پي دست يافتن به جوهر پنهان آن است. سطوح وسيع خاكستري با مهارتي قابل توجه در كنار هم ساختارهايي را پديد آوردهاند كه در مرز ميان بازنمايي و انتزاع حركت ميكنند. مخاطب در نگاه نخست نشانههايي از درخت، صخره، مه، زمين يا چشمانداز طبيعي را تشخيص ميدهد، اما در همان لحظه درمييابد كه اثر از تبديل شدن به يك تصوير صرفا توصيفي سر باز ميزند.همين ويژگي، كيفيتي از تعليق بصري را در آثار ايجاد ميكند؛ تعليقي كه از مهمترين دستاوردهاي اين نمايشگاه است. بيننده پيوسته ميان دو وضعيت در حركت است؛ از يك سو ميل دارد آنچه ميبيند نامگذاري و تعريف كند و از سوي ديگر، اثر از تثبيت اين معنا جلوگيري ميكند. اين كشاكش ميان شناخت و ابهام، ميان بازشناسي و ترديد، تجربهاي لذتبخش و در عين حال انديشهبرانگيز را براي مخاطب رقم ميزند.نقش خاكستريها در ساختار آثار بسيار قابل توجه است. خاكستري در اين مجموعه تنها يك رنگ نيست؛ هنرمند با بهرهگيري از طيفهاي گوناگون خاكستري، فضايي ميآفريند كه در آن مرز ميان ماده و نور، ميان حضور و غياب و ميان واقعيت و ذهنيت پيوسته در حال جابهجايي است. اين انتخاب رنگي، علاوه بر ارزشهاي بصري، واجد بار مفهومي هم هست و با روح كلي آثار هماهنگي كامل دارد.شايد بتوان گفت كه وكيلي در اين آثار بيش از هر زمان ديگري به قلمرو تجربههاي ذهني نزديك شده است. او طبيعت را نه آنگونه كه ديده، بلكه آنگونه كه در حافظه و احساسش رسوب كرده، نقاشي ميكند. آثار او بيش از آنكه بازتاب يك منظره باشند، بازتاب كيفيتي از ادراك و تجربهاند. در بخشي از نمايشگاه كه درخت به عنوان عنصر اصلي حضور دارد، ذهن مخاطب ايراني ناگزير به برخي از مهمترين تجربههاي نقاشي معاصر ايران ارجاع داده ميشود. درخت در تاريخ هنر معاصر ايران موضوعي خنثي نيست. اين عنصر در آثار هنرمنداني چون سهراب سپهري و ابوالقاسم سعيدي به جايگاهي ممتاز دست يافته و در حافظه بصري جامعه هنري ايران تثبيت شده است. با اين حال، آنچه در مواجهه با آثار احمد وكيلي رخ ميدهد، بيش از آنكه حاصل شباهت باشد، محصول همان حافظه تاريخي است. در واقع، ميان جهان تصويري وكيلي و زبان بصري سپهري يا سعيدي شباهت مستقيمي ديده نميشود. نه شيوه مواجهه آنان با طبيعت يكسان است و نه ساختار نقاشيهايشان، اما حضور قدرتمند آن دو تجربه در تاريخ هنر ايران، همچون سايهاي ناگزير بر ذهن مخاطب گسترده ميشود. اين سايه گاه ميتواند به نوعي نگراني بصري تبديل شود؛ نگراني از اينكه هنرمند در قلمرويي قدم گذاشته باشد كه پيشتر توسط چهرههاي بزرگي تجربه شده است. اما نكته مهم آن است كه وكيلي از اين آزمون سربلند بيرون ميآيد. او نه در دام تقليد گرفتار ميشود و نه تلاش ميكند با فاصلهگذاريهاي تصنعي، تفاوت خود را به رخ بكشد. آنچه آثار او را متمايز ميكند، اتكاي آنها به تجربهاي شخصي و زيسته است.در روزگاري كه بخش مهمي از هنر معاصر گرفتار سرعت، تكرار و مصرفزدگي شده است، مواجهه با آثاري كه بر مشاهده، تامل و تجربه استوارند، غنيمتي ارزشمند به شمار ميآيد. نمايشگاه اخير احمد وكيلي يادآور اين نكته است كه هنوز ميتوان از دل طبيعت به امكاناتي تازه براي نقاشي دست يافت؛ به شرط آنكه طبيعت نه به عنوان موضوعي براي بازنمايي، بلكه به عنوان معلمي براي ديدن و انديشيدن در نظر گرفته شود.شايد به همين دليل است كه جمله استيتمنت نمايشگاه، پس از ديدن آثار، معنايي عميقتر پيدا ميكند. «طبيعت، بزرگترين و بهترين استاد يك هنرمند است» نه يك شعار، بلكه خلاصهاي از مسير حرفهاي احمد وكيلي است؛ مسيري كه در آن طبيعت از يك موضوع نقاشانه فراتر رفته و به سرچشمهاي براي شناخت، تجربه و آفرينش هنري تبديل شده است.
*پژوهشگر هنر
روايت ناتمام طبيعت
حسين نوروزي
صاحبخبر -
∎