شناسهٔ خبر: 78748444 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

زخمي كه عميق‌تر شد

روايت «اعتماد» ازمجروحان جنگ، چهار ماه پس از حمله به مدرسه شجره طيبه

صاحب‌خبر -

نيره خادمي

پس از گذشت حدود چهار ماه هنوز يادآوري لحظه‌هاي انفجار در مدرسه براي نازنين‌زهرا سخت است؛ لحظاتي كه تجربه آن براي هيچ انساني آسان نيست چه برسد به كودك. صدا و لرزش‌هاي مهيب، آتش و ريزش آوارها اگر نتواند تمام وجود يك كودك را از هم بشكافد، تصوير آن حتما تا هميشه در خاطره‌اش مي‌ماند و اين تنها يك بخش ماجراست، چراكه آن حجم بزرگ آشفتگي به‌طور همزمان، جز جراحت جسمي و روحي، تبعات زيادي را در زندگي او و اطرافيانش باقي خواهد گذاشت. مانند آنچه براي نازنين‌زهرا و خانواده‌اش رخ داده است و پدرش مي‌گويد كه جنگ و موشك تاماهاك كه بر سر مدرسه فرود آمد، ضربه بزرگ و دامنه‌داري به زندگي آنها وارد كرده است.

نازنين‌زهرا از دانش‌آموزان مدرسه شجره طيبه است؛ دختربچه‌اي ۱۲ ساله كه از چهار ماه پيش، در رفت و آمد براي درمان جراحت‌هاي جنگ است. حدود ساعت ۱۱ و سي دقيقه ظهر روز نهم اسفند، زماني كه در انتظار پدر بود تا به مدرسه برسد با فرود آمدن تاماهاك بر سر مدرسه وارد سخت‌ترين روزهاي زندگي‌اش شد. در همان ثانيه‌هاي اول، خود را در ميان خرابه‌هاي كلاس درس يافت در حالي كه به گفته پدرش، اسحاق حيدري يك چشمش به سمت بيرون، آويزان شده بود. يك جسم بزرگ روي بدنش سنگيني مي‌كرد و بوي سوختگي به مشامش مي‌رسيد. با چشم ديگر كه دقت كرد، متوجه شد آن جسم سنگين در بزرگ ورودي كلاس درسشان است. موج انفجار آن را روي بدنش پرتاب كرده و يك طرف آن در آتش مي‌سوخت. يكي از دختران همكلاسي كمك كرد تا نازنين‌زهرا بتواند از زير در بيرون بيايد. فرار كردند و در مسير فرار، يكي ديگر از همكلاسي‌ها را -كه زير آوار در حال سوختن بود- نجات دادند.

نازنين‌زهرا با جراحت‌هاي فراوان از آن مهلكه جان سالم به در ‌برد، اما تبعات آن اتفاق، تنها به اين به جراحت‌ها محدود نماند. او در تمام اين چهار ماه در انتطار تولد نوزادي بود كه قرار بود برادرش باشد و حتي برايش نام اميرعلي را هم انتخاب كرده بود. اميرعلي قرار بود زندگي اين خانواده را تكان دهد، اما پنجشنبه شب؛ چهارمین روز تير ماه و همزمان با عاشورا وقتي هنوز جنين ۷ ماهه بود، از دست رفت. چرا؟ پدر نازنين‌زهرا ماجرا را اين‌طور تعريف مي‌كند.«پس از تولد نازنين‌زهرا تا ۱۲ سال بچه‌دار نشديم تا اينكه سه ماه قبل از جنگ، متوجه شديم كه يك نفر ديگر قرار است به ما اضافه شود.آخر از كجا مي‌دانستيم جنگ مي‌شود؟‌ جنگ كه شد همسرم سه ماهه باردار بود و ما در برابر همه آن مشكلات قرار گرفتيم. دخترم آسيب زيادي ديد و از همان روز فشار بسيار شديدي به همسرم وارد شد. دخترمان به خاطر جراحت‌ها دو بار عمل داشت و دو، سه بار ديگر هم بايد به اتاق عمل برود. مي‌دانيد هر بار كه بچه به اتاق عمل مي‌رود چقدر به مادر استرس وارد مي‌شود.» موضوع اما تنها استرس نبود، نازنين‌زهرا حدود يكي، دو هفته پيش كه براي عمل جراحي به شيراز رفته بود، كرونا گرفت. بعد وقتي به ميناب برگشتند مادر هم مبتلا به كرونا شد. در ميناب براي درمان اقدام كردند، اما در نهايت ريه جنين ‌آب آورد و در حالي كه تنها ۷ ماه در شكم مادرش زندگي كرده بود از دنيا رفت.«همان روز جواز دفن برايش صادر شد منتها چون تعطيل بود، بچه‌ام در سردخانه ماند تا بعد از پايان تعطيلات بتوانيم او را دفن كنيم. حال همسر و دخترم خوب نيست. ما در خانه و جلوي نازنين، ناراحتي‌مان را خيلي هم ابراز نمي‌كنيم. گناه دارد، اين همه فشار را تحمل كرده.»

حال اسحاق حيدري هم چندان تعريفي ندارد و آنقدري ناراحت است كه بعد از دست دادن اميرعلي به چشم‌هاي غمگين دخترش نگاه كرده و به او گفته كه «نسل ما را خراب كردند.» 

براي او سخت‌ترين لحظه، همان لحظه‌اي بود كه زير آوار دنبال دخترش مي‌گشت و خبر نداشت كه در بيمارستان است بعد هم البته از آن لحظه‌اي ياد مي‌كند كه فهميد بچه دوم از دست رفته است. «دامنه اين جريان بعد از سه ماه هنوز دامنگير ماست.» 

مجروحيت نازنين‌زهرا آن‌طوري كه پدرش مي‌گويد از سمت يك چشم است؛ كاسه چشم، بيني، فك و دندان‌هايش خرد شده و هنوز غذا خوردن برايش دردناك است. گلايه دارد كه مدرسه و استان براي روند درماني كم‌كاري كرده‌اند اگرچه قدردان برخي اقدامات درماني از سوي وزرات بهداشت هم هست.«همان روز رفتيم بندر و در بخش خصوصي چشم را بعد از اقدامات درماني بستند، اما تا يك ماه همين‌طور عفونت مي‌كرد. تازه بعد از اينكه عفونت چشم بهبود يافت، قابليت عمل پيدا كرد. با هماهنگي‌ وزارتخانه و دانشگاه علوم پزشكي شيراز عمل جراحي انجام شد، يك ليوان تركش و تير و تخته از پشت چشم نازنين‌زهرا بيرون آوردند و زير و پشت چشم؛ قسمتي كه به واسطه تركش‌ها سوراخ شده بود را پروتز گذاشتند. حالا هم درگير درمان دندان‌ها هستيم، اما مدرسه براي هزينه‌ها پاسخگو نيست. چند ماه قبل تا زماني كه رسانه‌ها سراغ ما نيامده بودند خبري از ما نداشتند و خدا شاهد است كه تا يك ماه، كسي در خانه ما را نزد در حالي كه آن روزها با وجود قطعي اينترنت كار خودم هم با مشكل مواجه شده بود.» 

پيگيري قضايي موضوع

اسحاق تنها 41 سال دارد. ۱۴ سال راننده تاكسي بود، اما ماشينش خراب شد و حالا در كار جوجه‌كشي و فروش پرنده‌هاي زينتي مثل كبوترهاي خاص از طريق فضاي مجازي است. مي‌گويد تا پيش از ماجراهاي جنگ درآمد بدي نداشته و گاهي حتي تا 100 يا 200 ميليون هم مي‌رسيد، اما حالا درآمدش يك‌چهارم شده. در زمان جنگ دوازده روزه، اتفاقات دي ماه و بعد جنگ چهل روزه كه اينترنت‌ها قطع شد به كسب و كارش ضربه وارد شد به نوعي بيكار شد و هيچ درآمدي نداشت. فشار اقتصادي و نبود محل درآمد در اين سه برهه زماني براي او و خانواده‌اش يكسان بود، اما اصابت موشك به مدرسه در نخستين روز جنگ و مجروحيت دخترش شرايط را نسبت به گذشته متفاوت كرد. بايد به فكر خرج زندگي مي‌بود، همزمان غصه مي‌خورد و براي دخترش، زمان طلايي درمان را در نظر مي‌گرفت، آن هم در شرايطي كه جراحت، صورت نازنين‌زهرا را هدف گرفته بود.«خانه‌نشين شده بودم و در همين حال بايد هزينه مي‌كردم البته كه فاكتورهاي برخي هزينه‌ها در بخش خصوصي حدود ۱۶۰ تا ۱۷۰ ميليون توماني مي‌شد كه با بدبختي آن را از مدرسه دريافت كردم، مثلا گفتم؛ گرفتارم حتي پولي ندارم غذا بخورم پرداخت نشه، چنين و چنان مي‌كنم. خلاصه... در نهايت پرداخت كردند، اما بعد ديگر انگار با ما قهر كردند و سمت ما نيامدند. پس از انجام كارهاي پزشكي قانوني قصد دارم بابت ديه و كوتاهي‌هاي انجام شده در درمان، موضوع را قضايي كنم تا مشخص شود كدام دستگاه در اين زمينه مسوول است. من حتي از شيراز با مسوول مجتمع تماس گرفتم و گفتم؛ هزينه اياب و ذهاب و غذا را پرداخت كنيد، خودتان مي‌دانيد شرايط چطور است. من يك هفته‌ است كه اينجا هستم، اما در جواب من گفت؛ برو خدا رو شكر بچه‌ات زنده است. گفتم؛ آخر اين جواب است؟ باز هم درود به شرف دوستان در دانشگاه علوم پزشكي شيراز.» به‌طور كلي اما او معتقد است كه در زمينه مجروحين جنگ، ضعيف عمل مي‌شود در حالي كه مجروح خيلي زياد است.«خدا شاهد است نازنين‌زهرا تنها نيست، تعداد زياد است و گرفتاريم، اما نازنين‌زهرا جزو مواردي است كه جراحت بيشتري دارد و تركش خورده. جراحت بقيه بيشتر سوختگي بود كه تا حدي درمان شد ولي كساني كه مورد اصابت تركش قرار گرفتند بايد به‌طور مداوم جراحي شوند و هر كدام از اقدامات درماني‌شان زماني دارد. مثلا الان زير چشم نازنين پروتز گذاشته‌اند و گفتند بايد پروسه زماني سه تا چهار ماهه‌ آن بگذرد تا درمان شود و برويم براي عمل بعد، چون يك پلك هم افتادگي دارد. در اين مدت ريكاوري، فكر كردم دندان‌هايش را درست كنيم، چون موج انفجار باعث شده دندان‌هايش هم به هم بريزد. سرش را كه پايين مي‌آورد گوشش سوت مي‌كشد.»

از همه جا بي‌خبر بوديم

اسحاق حيدري از حدود چندين دهه پيش ساكن ميناب است و خوب مي‌داند كه مثلا اين محوطه‌اي كه حالا مورد اصابت موشك‌هاي امريكايي قرار گرفته، منطقه نظامي نبوده است، بنابراين هنوز هم متعجب است كه چرا يك مدرسه دخترانه هدف حمله بوده.«اينجا زماني پادگان و مركز آموزشي نيروي دريايي بود و بچه‌هاي مردم براي سربازي به اينجا مي‌آمدند، اما حدود ۱۰ تا ۱۵ سال پيش تخليه شده بود. اينجا را تغيير كاربري دادند و تجاري شده بود. مغازه، آبميوه‌فروشي، درمانگاه و داروخانه و يك كارواش داشت كه خودم داخلش رفته بودم. اينها را اجاره داده بودند، اما الان همه تخريب شده و يك دكتر هم از درمانگاه شهيد شد. با ماهواره‌ها و تجهيزاتي كه دارند نمي‌توانيم بپذيريم اشتباه كرده‌اند و نفهميده زده‌اند، چون حتي در اپليكيشن اسنپ هم اين مكان به عنوان مدرسه كاملا مشخص است. بچه‌ها دقيقه قبل داشتند در حياط فوتبال بازي مي‌كردند، عجيب است كه صبر كرده بچه‌ها داخل بروند و بعد موشك را پرتاب كرده است.»

 روز حادثه، پدر نازنين با وجود فاصله چهار، پنج كيلومتري‌اش از مدرسه، جزو چند نفر اولي بود كه سر صحنه رسيد.«در خانه نشسته بوديم و از همه جا بي‌خبر هنوز نمي‌دانستيم كه جنگ شده. من داشتم با نت كلنجار مي‌رفتم كه كارم را شروع كنم، اما وصل نمي‌شد. يكي از دوستام تماس گرفت كه مگر خبر نداري جنگ شده و تهران را زده‌اند؟ گفتم اينجا كه هيچ خبري نيست. ساعت حدود 11 و چهارده دقيقه هم معلم نازنين‌زهرا كه بعد خودش هم به همراه فرزندش شهيد شد با خانمم تماس گرفت كه دنبالش برويم. خلاصه ماشينم را از خانه پدرم برداشتم و به سمت مدرسه رفتم. به دو كيلومتري مدرسه نرسيده بودم كه دود ناشي از اصابت موشك را ديدم. به يك كيلومتري مدرسه كه رسيدم موشك دوم اصابت كرد. وقتي رسيدم با سرعت به سمت در مدرسه دخترانه رفتم. هنوز راه را نبسته بودند و نيروي نظامي و هلال‌احمر هم نرسيده بودند. چند نفري از والدين هم آنجا بودند و دنبال بچه‌هاي خود مي‌گشتند.» اسحاق حيدري در آن ثانيه‌ها هيچ اميدي نداشت كه دخترش را پيدا كند و با نااميدي ميان آوارها مي‌گشت همزمان نازنين‌زهرا در سمتي ديگر به همراه معلم و دو دانش‌آموز همين مدرسه سعي داشتند به بيمارستان برسند و سر خيابان دست تكان مي‌دادند تا يك ماشين گذري به آنها كمك كند.«نيم‌ساعت، چهل دقيقه در ميان آوارها دنبال دخترم مي‌گشتم. خانمم تماس گرفت و گفت كه ميگن نازنين بيمارستانه. گفتم؛ دروغ مي‌گن حتما قراره دوباره اينجا موشك بخوره به خاطر همين مي‌خوان تخليه كنن. دوباره هم تماس گرفت و تاكيد كرد كه برو بيمارستان. رفتم بيمارستان و وقتي كه رسيدم داخل، ديدم نازنين وسط راهرو است و مثل قير خون بالا مي‌آورد. اين بچه‌ها جزو پنج، شش مجروح نخستي بودند كه به بيمارستان ميناب رسيده بودند و هنوز خيلي شلوغ نبود ولي خيلي ضعيف عمل كردند.» در بيمارستان بودند كه اعلام شد مي‌خواهند به بيمارستان هم حمله كنند، بنابراين صندلي نگهبان را آوردند و نازنين را روي آن گذاشتند تا در حياط بيمارستان سوار ماشين شود. «با سرعت به سمت بندرعباس رفتيم و بعد از هماهنگي به يك كلينيك خصوصي مراجعه كرديم. شرايط بندرعباس هم خيلي جنگي بود و از همان روز اول فرودگاه و نيروي دريايي آنجا را مي‌زد. البته در كلينيك خصوصي هم پزشك نبود، اما پرستار بخشي از تركش‌ها را بيرون كشيد و بقيه تركش‌ها ماند تا 12 ظهر فردا كه دكتر كار آنها را انجام داد و چشم را بستند. سه، چهار روز بعد هم عفونت شروع شد و تا يك ماه و نيم درگير عفونت بوديم. در آن روزها هيچ كس سراغ ما را نگرفت، اما بعد رسانه‌ها ماجرا را خبري كردند و به واسطه يكي از خبرنگاران براي دبيركل هلال‌احمر هم نامه نوشتم، پيدايشان شد.»

پدر نازنين‌زهرا درباره درمان دندان‌هاي دخترش به بنياد شهيد مراجعه كرده است، اما چون هنوز درصد جانبازي مشخص نيست، گفته‌اند نمي‌توانيم كاري كنيم.«روزهاي اول رفتم بنياد شهيد به من گفتند شهدا در اولويت هستند. گفتم دكتر گفته اگر ۱۵۰ ميليون را نداشته باشي كه هزينه كني، چشم دخترت بايد تخليه شود. بعضي اقدامات نياز به فوريت دارد. آن بنده خدا كه شهيد شده جايش در بهشت است مثل بچه من كه 7 ماهه از بين رفت و يك نفر همانجا به من گفت؛ برو خدا رو شكر كن هفت ماهه است و جايش در بهشت است. شهدا كه جايشان خوب است بايد به داد زنده‌ها برسيم كه هزار بلاي ديگر سرشان نيايد و گرفتار تبعات بعدي نشوند. بنياد شهيد براي محل اقامت در شيراز هماهنگي‌هايي را كرده بود، اما براي دندان‌ها گفتند بايد درصد جانبازي مشخص شود. قرار است دكتر از تهران بيايد پرونده را ببيند و تاييد كند، اما هنوز كه نيامده. گفتم خب الان مثلا اگر اين درصد پايين باشد نبايد دندان‌هايي كه در مدرسه اين‌طور شده، درست شود؟ خودمان كه اين دندان‌ها را خرد نكرديم.»

ما گدا نيستيم

او همزمان از خيريه‌ها و افرادي كه به نام نازنين‌زهرا كمك جمع‌آوري مي‌كنند هم گلايه دارد.«آبروي ما را بردند تا چيزي مي‌شود يك خير معرفي مي‌كنند. به قرآن محمد ما گدا نيستيم. از طرف فاميل چند بار با من تماس گرفتند و گفتند كه در گروه‌ها به اسم نازنين لينك كمك گذاشته‌اند. كمك‌هايي هم كه به اسم دخترم جمع مي‌كنند، معلوم نيست كجا مي‌رود. يك نفر حتي به من گفت يك بچه گوشواره‌هايش را به اسم كمك به نازنين‌زهرا درآورد، اما اينكه كجا رفته؟ معلوم نيست. ما نيازي نداريم كه كسي بخواهد كمك جمع كند. دولت بايد هزينه‌هاي درمان را بر عهده بگيرد. زشت است كه آدم را به اين و آن بچسبانند.مثلا بابت دندان‌ها به من مي‌گويند در شيراز بمان يك خانم دكتر آنجا كار را انجام مي‌دهد در حالي كه در استان خودمان دكترهاي زيادي هستند كه مي‌توانند اين كار را انجام دهند. بعد هم ارتودنسي اين‌طور نيست كه يك دفعه تمام شود و بايد مرحله به مرحله انجام شود و شايد لازم باشد هر سه روز يك‌بار بخشي از آن انجام شود. من اينجا زندگي دارم و بايد كار كنم. قضيه چشم متفاوت بود، اينجا نمي‌شد، بنابراين يك هفته، ده روز شيراز مانديم. پزشك براي بيني‌اش گفته چهار سال بعد بايد عمل شود، اما براي افتادگي پلك چپ قرار است دوباره به شيراز برويم.»

حالا مهم‌ترين درخواست او و همسرش درمان نازنين‌زهراست.«هيچ چيز اضافي نمي‌خواهيم فقط مثل روز اول شود.» 

رفت و آمدهايي كه اين مدت نازنين‌زهرا براي درمان از اين شهر به آن شهر داشت او را خيلي اذيت كرد، چون پيش از جنگ هم بيشتر خانه‌نشين بود و خيلي اهل بيرون رفتن نبود.«نزديك۴۰ روز مي‌رفت بندرعباس و برمي‌گشت. تقريبا هر روز صبح مي‌رفتيم.» اما مصائب نازنين‌زهرا تنها به همين اواخر محدود نمي‌شود، چهار ساله بود كه متوجه شدند تومور مخچه دارد و براي درمان تحت عمل جراحي سنگيني هم قرار گرفت، بنابراين از همان زمان امكان انجام ورزش سنگين نداشت. «حتي براي ورز‌ش‌هاي مدرسه هم منع داشت و بايد خيلي مواظب مي‌بود كه توپ هم به سرش برخورد نكند. كمي قبل‌تر از روي اپن آشپرخانه افتاده و پشت سرش ضربه خورده و مخچه‌اش آبسه كرده بود. ما آن زمان متوجه نشده بوديم، اما با گذشت زمان، روي تعادل در راه رفتنش تاثير گذاشت. تازه به راه افتاده بود و ما فكر مي‌كرديم عدم تعادل به همين علت است بعد كه پيگير شديم، فهميديم كه ضربه باعث آبسه شده و بعد به اين صورت درآمده.» 

پدر اينجا مكث مي‌كند و مي‌گويد: «بعد از جراحي اما مشكل برطرف شده بود و با همه آن سختي‌ها، شاگرد اول كلاس بود.»

نازنين‌زهرا هفته‌هاي اول جنگ شرايط عجيب و غريبي داشت، يك دفعه در خواب جيغ مي‌كشيد و با كابوس‌ها مي‌پريد، اما حالا از آن روزها كمي فاصله گرفته. شايد تنها چيزي كه اين روزها همچنان كمي آرامش مي‌كند همان بازي‌هاي كامپيوتري است كه هميشه به آن علاقه داشته. خيلي كم حرف مي‌زند و دوست ندارد حرف‌هايش درباره آن روز بازتاب پيدا كند. دوست ندارد، لحظه انفجار برايش يادآوري شود و به آن روز و آن ساعت برگردد. جنگ براي خيلي‌ها با خاموش شدن صداي موشك‌ها تمام شد، اما براي او و خانواده‌اش، هنوز در رفت‌وآمد ميان بيمارستان‌ها، اتاق‌هاي عمل و جاي خالي كودكي ادامه دارد كه هيچ‌ وقت فرصت به دنيا آمدن پيدا نكرد.