️ دکتر اسماعیل خلفازاده
دانش آموخته مدیریت توسعه
مقدمه: در ادبیات توسعه، باید میان سه پدیده فرق گذاشت. نخست، ضدیت با استعمار و سلطه خارجی؛ دوم، نقد فرهنگی و سیاسیِ غرب؛ و سوم، غربستیزیِ هویتی و نهادی که میتواند به مانع اجماع توسعهای تبدیل شود.بسیاری از کشورهای آسیاییِ موفق، ضد استعمار بودند و گاه حتی از «ارزشهای آسیایی» در برابر لیبرالیسم غربی دفاع میکردند؛ اما این موضع لزوماً به معنای قطع رابطه با بازارهای جهانی، فناوری غربی، سرمایه خارجی یا نظم اقتصادی بینالمللی نبود. تجربه تاریخی این کشورها نشان میدهد که کلید موفقیت، نه دوستداشتنِ غرب، بلکه تواناییِ تفکیک میان «استقلال سیاسی» و «انزوا از منابع رشد» بوده است.
چارچوب تحلیلی:
کدام نوع غربستیزی برای توسعه خطرناک است؟از دیدگاه توسعه، همه اشکال انتقاد از غرب مخرب نیستند. حتی در بسیاری از کشورهای موفق، نوعی ناسیونالیسم توسعهگرا وجود داشته که میگفته است: «باید قوی شویم تا وابسته نباشیم.» این نوع ناسیونالیسم میتواند به بسیج بوروکراسی، انضباط صنعتی، حمایت از تولید و سرمایهگذاری در آموزش کمک کند. اما وقتی غربستیزی به سه شکل درآید، به مانع توسعه تبدیل میشود:1) وقتی هویت سیاسی نظام بر تقابل دائمی با غرب بنا شود.2) وقتی ائتلافهای سیاسی داخلی از شکاف ایدئولوژیک بر سر رابطه با جهان تغذیه کنند.3) وقتی هزینههای ژئوپلیتیک و تحریمی جایگزین منافع ادغام اقتصادی شوند.در بسیاری از اقتصادهای موفق آسیایی، نقد غرب وجود داشت، اما این سه شرط معمولاً بهطور همزمان و پایدار شکل نگرفت.
1. کرهجنوبی:
ضدآمریکاییگریِ دورهای، نه مانع ساختاری توسعه کرهجنوبی نمونه مهمی است، چون در آن ضدآمریکاییگری واقعاً وجود داشته است. پژوهشهای دانشگاهی نشان میدهند که در ادوار مختلف، بهویژه در دهههای ۱۹۸۰ و ۲۰۰۰، اعتراضهای ضدآمریکایی در کره دیده شد؛ این اعتراضها ریشه در ملیگرایی، خاطره مداخله خارجی، مسائل مربوط به حضور نظامی آمریکا و تنشهای سیاسی داشت. با این حال، همین ادبیات تأکید میکند که ضدآمریکاییگری در کره مرکزیترین ستون هویت دولت نبود و بهصورت نوسانی و موضوعمحور بروز میکرد.از منظر توسعه، نکته تعیینکننده این بود که کرهجنوبی از دهه ۱۹۶۰ به بعد حول یک اجماع توسعهگرای صادراتمحور سامان یافت. مطالعات بانک جهانی و پژوهشهای کلاسیک درباره کره نشان میدهند که دولت کره با چرخش به سمت صنعتیسازی صادراتی، بسیج بوروکراسی، حمایت هدفمند از صنعت، و بهرهبرداری از محیط امنیتیِ نسبتاً باثبات، جهش رشد را رقم زد. حتی تحلیلهایی درباره افکار عمومی و ائتلاف امنیتی کره-آمریکا تصریح میکنند که این اتحاد، به ایجاد محیطی پایدار برای «پویایی اقتصادی» و بعدتر «تحکیم دموکراتیک» کمک کرده است. بنابراین، در کرهجنوبی انتقاد از آمریکا وجود داشت، اما این انتقاد نتوانست اجماع اصلی درباره توسعه، صادرات و اتصال به اقتصاد جهانی را منهدم کند. جمعبندی مورد کره: غربستیزی در کرهجنوبی وجود داشت، اما بیشتر اعتراضی و مقطعی بود، نه نهادی و بنیانگذارِ سیاست توسعه. به همین دلیل، به «وتوی ایدئولوژیک علیه توسعه» تبدیل نشد.
2. تایوان:
شکاف هویتیِ ملی، نه غربستیزیِ توسعهسوزدر تایوان نیز منازعات هویتی و ملیگرایانه بسیار شدید بودهاند؛ اما محور اصلی آنها عمدتاً رابطه با چین، هویت تایوانی/چینی، و وضعیت حاکمیت ملی بوده است، نه یک غربستیزیِ ایدئولوژیک شبیه ایران. پژوهشهای مربوط به توسعه سیاسی تایوان و ملیگرایی تایوانی نشان میدهند که شکاف اصلی بر سر «چه کسی هستیم؟» و «با چین چه نسبتی داریم؟» شکل گرفت.از طرف دیگر، ادبیات توسعه درباره تایوان روشن است: این کشور یکی از نمونههای کلاسیک دولت توسعهگرا و صنعتیسازی صادراتی بود. حتی برخی پژوهشها نقش دیپلماسی و پیوند با آمریکا را در چرخش تایوان به سمت صنعتیسازی صادراتمحور برجسته کردهاند. علاوه بر این، پژوهشهای جدیدتر درباره افکار عمومی و امنیت در تنگه تایوان نشان میدهند که جامعه تایوان، با وجود تردیدها وتشریکها نسبت به آمریکا، همچنان رابطه با ایالات متحده را در معادله امنیتی خود مهم میبیند. در نتیجه، در تایوان نیز ملیگرایی وجود داشت، اما بیش از آنکه ضدغرب باشد، ضدادغام اجباری با چین یا ناظر به هویت ملی تایوانی بود.جمعبندی مورد تایوان: تایوان شاهد شکاف سیاسی شدید بوده، اما این شکاف غربستیزانه نبوده است. به همین دلیل، اختلافهای هویتی هرچند پرهزینه بودهاند، ولی بنیان اجماع توسعهای بر سر فناوری، تجارت و اقتصاد جهانی را از بین نبردهاند.
3. مالزی:
نزدیکترین نمونه به «گفتمان ضدغرب»، اما با عملگرایی اقتصادیاگر بخواهیم در میان کشورهای مورد اشاره، کشوری را پیدا کنیم که واقعاً گفتمان ضدغرب پررنگتری داشته باشد، آن کشور مالزیِ دوران ماهاتیر است. مطالعات مربوط به «جهانبینی ضدغربِ ماهاتیر» و نیز ادبیات سیاست خارجی مالزی نشان میدهند که او بارها غرب را از منظر اخلاقی، سیاسی و اقتصادی نقد میکرد و در مقاطعی، بهویژه در بحران مالی آسیا در اواخر دهه ۱۹۹۰، مواضع تندی علیه غرب و نهادهای تحت نفوذ غرب گرفت.اما همین منابع و نیز مطالعات مربوط به سیاست «نگاه به شرق» نشان میدهند که ضدغربیگری در مالزی، به معنای قطع پیوند با اقتصاد جهانی نبود. ماهاتیر، ضمن انتقاد از غرب، ژاپن و کره را الگوی انضباط صنعتی و پیشرفت قرار داد؛ یعنی به جای «خروج از جهان»، به دنبال جابهجایی مرجع الگوبرداری بود. حتی پژوهشهای بعدی تصریح میکنند که خود ماهاتیر اصرار داشت «نگاه به شرق» کارزار ضدغربی صرف نبوده، بلکه بخشی از پروژه تنوعبخشی و توسعه صنعتی مالزی بوده است.از دیدگاه توسعه، این تفاوت بسیار مهم است. مالزی هرچند با گفتمان فرهنگی و سیاسی ضدغرب شناخته میشد، اما در عمل سرمایهپذیر، تجارتمحور، و متصل به زنجیرههای جهانی تولید باقی ماند. بنابراین، ضدغربیگری در مالزی بیشتر گفتمان چانهزنی و هویتسازی بود تا یک سد همهجانبه در برابر توسعه. این همان چیزی است که آن را از نمونه ایران جدا میکند.جمعبندی مورد مالزی: مالزی نمونهای واقعی از گفتمان سیاسی ضدغرب است؛ اما این گفتمان عمدتاً با عملگرایی اقتصادی مهار شد و مانع شکلگیری اجماع کلی بر سر صنعتیشدن نشد.
4. سنگاپور:
نقدِ لیبرالیسم غربی، بدون خصومت با سرمایه و فناوری غربسنگاپور شاید بهترین نمونه برای فهم این تمایز باشد. رهبران این کشور، بهویژه لیکوانیو، در دهه ۱۹۹۰ از «ارزشهای آسیایی» در برابر برخی ادعاهای جهانشمولِ لیبرالیسم غربی دفاع کردند. ادبیات دانشگاهی درباره مناظره «ارزشهای آسیائی» نشان میدهد که این گفتمان در سنگاپور، نوعی نقد فرهنگی-سیاسی غرب و دفاع از نظم، اجتماعگرایی و اقتدارگراییِ نرم بود.با این حال، در سطح توسعه اقتصادی، سنگاپور از ابتدا یکی از بازترین اقتصادها برای شرکتهای چندملیتی و سرمایه خارجی بود. تاریخچه توسعه این کشور و اسناد مربوط به هیئت توسعه اقتصادی سنگاپور نشان میدهند که از ۱۹۶۱ به بعد، دولت سنگاپور بهطور فعال صنعتیسازی را پیش برد و شبکهای جهانی از پیوند با آمریکا، اروپا و آسیا برای جذب سرمایه، فناوری و اشتغال ایجاد کرد. یعنی دولت سنگاپور میتوانست از نظر گفتمانی با «فردگرایی غربی» فاصله بگیرد، اما از نظر توسعهای با سرمایه، تکنولوژی و بازارهای غربی همکاری تنگاتنگ داشته باشد. جمعبندی مورد سنگاپور: در سنگاپور، «غربستیزی» به معنای دقیق کلمه وجود نداشت؛ آنچه وجود داشت، بیشتر نقدِ هنجاریِ لیبرالیسم غربی بود. این نقد هرگز به ایدئولوژیِ ضدمبادله، ضدفناوری یا ضدسرمایه خارجی تبدیل نشد.
تفاوت کلیدی این کشورها با ایران
ریشههای تاریخی بدبینی به غرب در ایران قدیمیاند و فقط به جمهوری اسلامی محدود نمیشوند؛ اما پس از انقلاب ۱۳۵۷، ضدغربیگری بهویژه در نسبت با آمریکا، به بخشی از هویت ایدئولوژیک دولت و زبان رسمی سیاست داخلی و خارجی بدل شد. برخی پژوهشها ایران پس از انقلاب را صراحتاً «دولت ایدئولوژیک» توصیف میکنند که در آن ایدئولوژی ضدغربی در سطوح مختلف نهادی و گفتمانی رسوخ کرده است.از منظر توسعه، پیامد مهم این تفاوت آن است که در ایران، مناقشه بر سر رابطه با غرب فقط یک بحث سیاست خارجی نیست؛ بلکه بر ساختار ائتلافهای داخلی، افق سرمایهگذاری، پیشبینیپذیری اقتصاد و هزینههای بینالمللی اثر میگذارد. مطالعات بانک جهانی درباره تحریمهای ایران نشان میدهند که کاهش یا رفع تحریمها میتواند منافع اقتصادی قابل توجهی ایجاد کند؛ در مقابل، تداوم تحریمها هزینههای رشد و رفاه دارد، و حتی آثار بیننسلیِ منفی نیز گزارش شده است. بنابراین، در ایران، شکاف ایدئولوژیک بر سر غرب میتواند مستقیماً به مسئله توسعه تبدیل شود، نه صرفاً یک مناقشه نمادین.تفاوت اصلی را میتوان اینگونه خلاصه کرد: در کرهجنوبی، تایوان، سنگاپور و تا حدی مالزی، دولت میتوانست منتقد غرب باشد ولی توسعه را بر پایه اتصال هوشمندانه به جهان پیش ببرد. در ایران، در دورههایی، تقابل با غرب خودِ بخشی از مشروعیت سیاسی شده و همین امر ظرفیت اجماع بر سر یک پروژه توسعهای باثبات و کمهزینه را محدود کرده است.
نتیجهگیری
پس پاسخ نهایی این است که بله، جریانهای منتقد یا حتی ضدغرب در کشورهای موفق در حال توسعه هم وجود داشتهاند؛ اما در اغلب این کشورها، این جریانها سه ویژگی ایران را نداشتند:1) به هسته هویتیِ دولت تبدیل نشدند.2) اجماع نخبگان بر سر رشد، صادرات، فناوری و ادغام در اقتصاد جهانی را نشکستند.3) بهطور پایدار هزینه ژئوپلیتیک و نهادیِ ضدتوسعه تولید نکردند.
به بیان روشنتر، در شرق آسیا و جنوبشرق آسیا، آنچه غالب شد «ناسیونالیسم توسعهگرا» بود، نه «غربستیزیِ انسدادی». این کشورها آموختند که میتوان در سطح هویتی مستقل بود، در سطح سیاسی منتقد بود، اما در سطح توسعهای یاد گرفت، اقتباس کرد، تجارت کرد و رشد کرد. همین تمایز، کلید فهم فاصله آنها با ایران است.
∎
دانش آموخته مدیریت توسعه
مقدمه: در ادبیات توسعه، باید میان سه پدیده فرق گذاشت. نخست، ضدیت با استعمار و سلطه خارجی؛ دوم، نقد فرهنگی و سیاسیِ غرب؛ و سوم، غربستیزیِ هویتی و نهادی که میتواند به مانع اجماع توسعهای تبدیل شود.بسیاری از کشورهای آسیاییِ موفق، ضد استعمار بودند و گاه حتی از «ارزشهای آسیایی» در برابر لیبرالیسم غربی دفاع میکردند؛ اما این موضع لزوماً به معنای قطع رابطه با بازارهای جهانی، فناوری غربی، سرمایه خارجی یا نظم اقتصادی بینالمللی نبود. تجربه تاریخی این کشورها نشان میدهد که کلید موفقیت، نه دوستداشتنِ غرب، بلکه تواناییِ تفکیک میان «استقلال سیاسی» و «انزوا از منابع رشد» بوده است.
چارچوب تحلیلی:
کدام نوع غربستیزی برای توسعه خطرناک است؟از دیدگاه توسعه، همه اشکال انتقاد از غرب مخرب نیستند. حتی در بسیاری از کشورهای موفق، نوعی ناسیونالیسم توسعهگرا وجود داشته که میگفته است: «باید قوی شویم تا وابسته نباشیم.» این نوع ناسیونالیسم میتواند به بسیج بوروکراسی، انضباط صنعتی، حمایت از تولید و سرمایهگذاری در آموزش کمک کند. اما وقتی غربستیزی به سه شکل درآید، به مانع توسعه تبدیل میشود:1) وقتی هویت سیاسی نظام بر تقابل دائمی با غرب بنا شود.2) وقتی ائتلافهای سیاسی داخلی از شکاف ایدئولوژیک بر سر رابطه با جهان تغذیه کنند.3) وقتی هزینههای ژئوپلیتیک و تحریمی جایگزین منافع ادغام اقتصادی شوند.در بسیاری از اقتصادهای موفق آسیایی، نقد غرب وجود داشت، اما این سه شرط معمولاً بهطور همزمان و پایدار شکل نگرفت.
1. کرهجنوبی:
ضدآمریکاییگریِ دورهای، نه مانع ساختاری توسعه کرهجنوبی نمونه مهمی است، چون در آن ضدآمریکاییگری واقعاً وجود داشته است. پژوهشهای دانشگاهی نشان میدهند که در ادوار مختلف، بهویژه در دهههای ۱۹۸۰ و ۲۰۰۰، اعتراضهای ضدآمریکایی در کره دیده شد؛ این اعتراضها ریشه در ملیگرایی، خاطره مداخله خارجی، مسائل مربوط به حضور نظامی آمریکا و تنشهای سیاسی داشت. با این حال، همین ادبیات تأکید میکند که ضدآمریکاییگری در کره مرکزیترین ستون هویت دولت نبود و بهصورت نوسانی و موضوعمحور بروز میکرد.از منظر توسعه، نکته تعیینکننده این بود که کرهجنوبی از دهه ۱۹۶۰ به بعد حول یک اجماع توسعهگرای صادراتمحور سامان یافت. مطالعات بانک جهانی و پژوهشهای کلاسیک درباره کره نشان میدهند که دولت کره با چرخش به سمت صنعتیسازی صادراتی، بسیج بوروکراسی، حمایت هدفمند از صنعت، و بهرهبرداری از محیط امنیتیِ نسبتاً باثبات، جهش رشد را رقم زد. حتی تحلیلهایی درباره افکار عمومی و ائتلاف امنیتی کره-آمریکا تصریح میکنند که این اتحاد، به ایجاد محیطی پایدار برای «پویایی اقتصادی» و بعدتر «تحکیم دموکراتیک» کمک کرده است. بنابراین، در کرهجنوبی انتقاد از آمریکا وجود داشت، اما این انتقاد نتوانست اجماع اصلی درباره توسعه، صادرات و اتصال به اقتصاد جهانی را منهدم کند. جمعبندی مورد کره: غربستیزی در کرهجنوبی وجود داشت، اما بیشتر اعتراضی و مقطعی بود، نه نهادی و بنیانگذارِ سیاست توسعه. به همین دلیل، به «وتوی ایدئولوژیک علیه توسعه» تبدیل نشد.
2. تایوان:
شکاف هویتیِ ملی، نه غربستیزیِ توسعهسوزدر تایوان نیز منازعات هویتی و ملیگرایانه بسیار شدید بودهاند؛ اما محور اصلی آنها عمدتاً رابطه با چین، هویت تایوانی/چینی، و وضعیت حاکمیت ملی بوده است، نه یک غربستیزیِ ایدئولوژیک شبیه ایران. پژوهشهای مربوط به توسعه سیاسی تایوان و ملیگرایی تایوانی نشان میدهند که شکاف اصلی بر سر «چه کسی هستیم؟» و «با چین چه نسبتی داریم؟» شکل گرفت.از طرف دیگر، ادبیات توسعه درباره تایوان روشن است: این کشور یکی از نمونههای کلاسیک دولت توسعهگرا و صنعتیسازی صادراتی بود. حتی برخی پژوهشها نقش دیپلماسی و پیوند با آمریکا را در چرخش تایوان به سمت صنعتیسازی صادراتمحور برجسته کردهاند. علاوه بر این، پژوهشهای جدیدتر درباره افکار عمومی و امنیت در تنگه تایوان نشان میدهند که جامعه تایوان، با وجود تردیدها وتشریکها نسبت به آمریکا، همچنان رابطه با ایالات متحده را در معادله امنیتی خود مهم میبیند. در نتیجه، در تایوان نیز ملیگرایی وجود داشت، اما بیش از آنکه ضدغرب باشد، ضدادغام اجباری با چین یا ناظر به هویت ملی تایوانی بود.جمعبندی مورد تایوان: تایوان شاهد شکاف سیاسی شدید بوده، اما این شکاف غربستیزانه نبوده است. به همین دلیل، اختلافهای هویتی هرچند پرهزینه بودهاند، ولی بنیان اجماع توسعهای بر سر فناوری، تجارت و اقتصاد جهانی را از بین نبردهاند.
3. مالزی:
نزدیکترین نمونه به «گفتمان ضدغرب»، اما با عملگرایی اقتصادیاگر بخواهیم در میان کشورهای مورد اشاره، کشوری را پیدا کنیم که واقعاً گفتمان ضدغرب پررنگتری داشته باشد، آن کشور مالزیِ دوران ماهاتیر است. مطالعات مربوط به «جهانبینی ضدغربِ ماهاتیر» و نیز ادبیات سیاست خارجی مالزی نشان میدهند که او بارها غرب را از منظر اخلاقی، سیاسی و اقتصادی نقد میکرد و در مقاطعی، بهویژه در بحران مالی آسیا در اواخر دهه ۱۹۹۰، مواضع تندی علیه غرب و نهادهای تحت نفوذ غرب گرفت.اما همین منابع و نیز مطالعات مربوط به سیاست «نگاه به شرق» نشان میدهند که ضدغربیگری در مالزی، به معنای قطع پیوند با اقتصاد جهانی نبود. ماهاتیر، ضمن انتقاد از غرب، ژاپن و کره را الگوی انضباط صنعتی و پیشرفت قرار داد؛ یعنی به جای «خروج از جهان»، به دنبال جابهجایی مرجع الگوبرداری بود. حتی پژوهشهای بعدی تصریح میکنند که خود ماهاتیر اصرار داشت «نگاه به شرق» کارزار ضدغربی صرف نبوده، بلکه بخشی از پروژه تنوعبخشی و توسعه صنعتی مالزی بوده است.از دیدگاه توسعه، این تفاوت بسیار مهم است. مالزی هرچند با گفتمان فرهنگی و سیاسی ضدغرب شناخته میشد، اما در عمل سرمایهپذیر، تجارتمحور، و متصل به زنجیرههای جهانی تولید باقی ماند. بنابراین، ضدغربیگری در مالزی بیشتر گفتمان چانهزنی و هویتسازی بود تا یک سد همهجانبه در برابر توسعه. این همان چیزی است که آن را از نمونه ایران جدا میکند.جمعبندی مورد مالزی: مالزی نمونهای واقعی از گفتمان سیاسی ضدغرب است؛ اما این گفتمان عمدتاً با عملگرایی اقتصادی مهار شد و مانع شکلگیری اجماع کلی بر سر صنعتیشدن نشد.
4. سنگاپور:
نقدِ لیبرالیسم غربی، بدون خصومت با سرمایه و فناوری غربسنگاپور شاید بهترین نمونه برای فهم این تمایز باشد. رهبران این کشور، بهویژه لیکوانیو، در دهه ۱۹۹۰ از «ارزشهای آسیایی» در برابر برخی ادعاهای جهانشمولِ لیبرالیسم غربی دفاع کردند. ادبیات دانشگاهی درباره مناظره «ارزشهای آسیائی» نشان میدهد که این گفتمان در سنگاپور، نوعی نقد فرهنگی-سیاسی غرب و دفاع از نظم، اجتماعگرایی و اقتدارگراییِ نرم بود.با این حال، در سطح توسعه اقتصادی، سنگاپور از ابتدا یکی از بازترین اقتصادها برای شرکتهای چندملیتی و سرمایه خارجی بود. تاریخچه توسعه این کشور و اسناد مربوط به هیئت توسعه اقتصادی سنگاپور نشان میدهند که از ۱۹۶۱ به بعد، دولت سنگاپور بهطور فعال صنعتیسازی را پیش برد و شبکهای جهانی از پیوند با آمریکا، اروپا و آسیا برای جذب سرمایه، فناوری و اشتغال ایجاد کرد. یعنی دولت سنگاپور میتوانست از نظر گفتمانی با «فردگرایی غربی» فاصله بگیرد، اما از نظر توسعهای با سرمایه، تکنولوژی و بازارهای غربی همکاری تنگاتنگ داشته باشد. جمعبندی مورد سنگاپور: در سنگاپور، «غربستیزی» به معنای دقیق کلمه وجود نداشت؛ آنچه وجود داشت، بیشتر نقدِ هنجاریِ لیبرالیسم غربی بود. این نقد هرگز به ایدئولوژیِ ضدمبادله، ضدفناوری یا ضدسرمایه خارجی تبدیل نشد.
تفاوت کلیدی این کشورها با ایران
ریشههای تاریخی بدبینی به غرب در ایران قدیمیاند و فقط به جمهوری اسلامی محدود نمیشوند؛ اما پس از انقلاب ۱۳۵۷، ضدغربیگری بهویژه در نسبت با آمریکا، به بخشی از هویت ایدئولوژیک دولت و زبان رسمی سیاست داخلی و خارجی بدل شد. برخی پژوهشها ایران پس از انقلاب را صراحتاً «دولت ایدئولوژیک» توصیف میکنند که در آن ایدئولوژی ضدغربی در سطوح مختلف نهادی و گفتمانی رسوخ کرده است.از منظر توسعه، پیامد مهم این تفاوت آن است که در ایران، مناقشه بر سر رابطه با غرب فقط یک بحث سیاست خارجی نیست؛ بلکه بر ساختار ائتلافهای داخلی، افق سرمایهگذاری، پیشبینیپذیری اقتصاد و هزینههای بینالمللی اثر میگذارد. مطالعات بانک جهانی درباره تحریمهای ایران نشان میدهند که کاهش یا رفع تحریمها میتواند منافع اقتصادی قابل توجهی ایجاد کند؛ در مقابل، تداوم تحریمها هزینههای رشد و رفاه دارد، و حتی آثار بیننسلیِ منفی نیز گزارش شده است. بنابراین، در ایران، شکاف ایدئولوژیک بر سر غرب میتواند مستقیماً به مسئله توسعه تبدیل شود، نه صرفاً یک مناقشه نمادین.تفاوت اصلی را میتوان اینگونه خلاصه کرد: در کرهجنوبی، تایوان، سنگاپور و تا حدی مالزی، دولت میتوانست منتقد غرب باشد ولی توسعه را بر پایه اتصال هوشمندانه به جهان پیش ببرد. در ایران، در دورههایی، تقابل با غرب خودِ بخشی از مشروعیت سیاسی شده و همین امر ظرفیت اجماع بر سر یک پروژه توسعهای باثبات و کمهزینه را محدود کرده است.
نتیجهگیری
پس پاسخ نهایی این است که بله، جریانهای منتقد یا حتی ضدغرب در کشورهای موفق در حال توسعه هم وجود داشتهاند؛ اما در اغلب این کشورها، این جریانها سه ویژگی ایران را نداشتند:1) به هسته هویتیِ دولت تبدیل نشدند.2) اجماع نخبگان بر سر رشد، صادرات، فناوری و ادغام در اقتصاد جهانی را نشکستند.3) بهطور پایدار هزینه ژئوپلیتیک و نهادیِ ضدتوسعه تولید نکردند.
به بیان روشنتر، در شرق آسیا و جنوبشرق آسیا، آنچه غالب شد «ناسیونالیسم توسعهگرا» بود، نه «غربستیزیِ انسدادی». این کشورها آموختند که میتوان در سطح هویتی مستقل بود، در سطح سیاسی منتقد بود، اما در سطح توسعهای یاد گرفت، اقتباس کرد، تجارت کرد و رشد کرد. همین تمایز، کلید فهم فاصله آنها با ایران است.