به گزارش ایرانپژواک، تیم ملی در شرایطی دشوار وارد مسابقات شد؛ شرایطی که بخشی از آن بیرون از زمین فوتبال شکل گرفته بود و اثر خود را بر آمادهسازی جسمی، تمرکز روانی و کیفیت حضور ایران در مسابقات گذاشت. با این حال، کادر فنی و بازیکنان تیم ملی نیز در مجموع کم نگذاشتند و در بخشهایی از مسابقات، جنگنده، منظم و قابل احترام ظاهر شدند و نخستین حضور بدون شکست ایران و البته بدون پیروزی در مرحله گروهی جام جهانی را به ثبت رساند. اما سوال اینجاست که چرا ظرفیت واقعی تیمملی در این دور مسابقات بروز و ظهور بیرونی نداشت و نهایتا، نتیجه تکراری «ناکامی» و حذف زودهنگام، مهر پایانی شد بر کارنامه تیمملی؟
پیامد منفی جنگ آمریکا و ایران بر روحیه فردی بازیکنان و پشتیبانی مالی و روانی از تیم، نبود بازیهای تدارکاتی مناسب، دشواری برگزاری مسابقات دوستانه با تیمهای بزرگ جهان بهدلیل چالشهای سیاسی کشورها با ایران، ضعف مالی و مدیریتی در تأمین هزینه چنین دیدارهایی، ناتوانی در لابی مؤثر با فدراسیونهای مدنظر برای برگزاری بازیهای آمادهسازی، فشارهای ذهنی ناشی از مانعتراشیهای آزادهنده میزبانی آمریکا، عواملی نیستند که در ارزیابی کارنامه تیمملی، بهسادگی، بتوان از کنار آنها گذشت.
میزبانی که اجازه رقابت جوانمردانه نداد
البته نمیتوان نقش فضای سیاسی و رفتارهای ضدایرانی دولت میزبان را در سنگینتر شدن شرایط تیم ملی نادیده گرفت. میزبانی آمریکا برای ایران، فقط یک مسئله ورزشی نبود؛ از فشارهای رسانهای و روانی گرفته تا فضاسازیهایی که با روح رقابت برابر و جوانمردانه فاصله داشت. وقتی میزبان بهجای فراهمکردن محیطی بیطرف، بخشی از فشار سیاسی علیه یک تیم میشود، شعارهای فیفا درباره «رقابت جوانمردانه» بیش از همیشه رنگ میبازد.
احترام به تلاش، تعطیل کردن نقد نیست
اما مشکل از جایی آغاز میشود که این فشارهای واقعی، به سپری برای ندیدن خطاهای داخلی تبدیل میشوند. احترام به تلاش تیم ملی، نباید به معنای تعطیل کردن نقد باشد. اکنون تحلیلهای متعددی درباره حذف ایران مطرح شده است؛ از تمجید کامل از تیم ملی تا برجستهکردن افراطی نقش میزبانی آمیخته به سیاست آمریکا، رفتارهای بحثبرانگیز فیفا و حتی داغ کردن تنور تئوری توطئه با بازیگری آمریکا، اسرائیل و یا اتهام تبانی تیمهای تعیینکننده سرنوشت صعود تیمملی در دیگر گروهها.
بدون ورود و قضاوت قطعی درباره صحت و سقم این روایتها، یک نکته روشن است: اگر ما قادر به اثرگذاری بر همه متغیرهای بیرونی نیستیم، دستکم میتوانیم تصمیمها و کاستیهای داخلی خود را ببینیم. فوتبال ایران سالهاست بیش از آنکه از شکست خوردن آسیب ببیند، از ناتوانی در فهم شکست آسیب دیده است.
نیوزیلند؛ جایی که صعود از دست رفت
برای سنجش این ادعا، نیازی به تحلیلهای پیچیده نیست؛ کافی است به بازی نخست برگردیم. در ضرورت تردید نسبت به تئوریهای توطئه، همین بس که اگر تیم ملی، ضعیفترین تیم گروه یعنی نیوزیلند را شکست داده بود، حتی یک تساوی در دو مسابقه بعدی میتوانست صعود ایران را تا حد زیادی تضمین کند و تیم ملی را از دالان اما و اگرها بیرون بیاورد.
اما تساوی کمرشکن در همان بازی نخست، مسابقهای که نتیجهاش نه به داوری مشکوک گره خورد، نه به تبانی دیگران و نه به سناریوهای بیرونی، حاصل عملکرد خود ما در مستطیل سبز بود. همین نتیجه باعث شد سرنوشت صعود ایران به نتایج دیگر تیمها وابسته شود.
وقتی آن نتایج مطابق انتظار ما رقم نخورد، زمینه برای بزرگنمایی متغیرهای بیرونی و پناه بردن به روایتهای توجیهکننده و تسکیندهنده فراهم شد. واقعیت تلخ این است که تساوی برابر نیوزیلند از همان ابتدا نشانهای نگرانکننده بود و بسیاری از اهل فن را نسبت به موفقیت تیم ملی در صعود بدبین کرد.
سرمایه انسانی که آسان از دست رفت
از همینجا پای یک نقد جدیتر به میان میآید؛ نقدی که به انتخابها، حذفها و هدررفت ظرفیتهای تیم ملی مربوط است. فوتبال ملی فقط فهرستی از بازیکنان آماده یا ستارههای شاغل در لیگهای خارجی نیست؛ سرمایهای محدود و ارزشمند است که باید با تدبیر، انعطاف و نگاه ملی مدیریت شود.
در جام جهانی، یک بازیکن باتجربه، یک زوج هماهنگ یا یک هافبک قابل اتکا میتواند در لحظهای کوتاه سرنوشت تیم را تغییر دهد. بنابراین کنار گذاشتن برخی بازیکنان مؤثر، فقط یک تصمیم ساده فنی نیست؛ گاهی محروم کردن تیم ملی از بخشی از ظرفیت واقعی خودش است.
آزمون، طارمی و زوجی که میتوانست گره باز کند
در همین چارچوب، حذف غیرفوتبالی سردار آزمون از فهرست نهایی تیم ملی تصمیمی تأثیرگذار بود. آزمون در سالهای اخیر فقط یک مهاجم گلزن نبوده است؛ او از معدود بازیکنان تیم ملی است که میتواند ریتم بازی را تغییر دهد، از نیمفرصتها موقعیت بسازد و گره مسابقات بسته را باز کند.
اهمیت او فقط در گلزنی نیست؛ جابهجاییهای بدون توپ، بازی پشت به دروازه، هوش فضاسازی، ضربههای ناگهانی و هماهنگی قدیمی با مهدی طارمی، کیفیتی بود که تیم ملی در لحظات مهم به آن نیاز داشت.
طارمی نیز بخشی از بهترین روزهای خود در تیم ملی را کنار آزمون نشان داده بود. این دو، همدیگر را میشناختند، برای هم فضا میساختند و تمرکز دفاع حریف را از یک نقطه خارج میکردند.
در تورنمنتی که هر گل میتواند سرنوشت یک نسل را تغییر دهد، محروم کردن تیم از چنین زوجی تصمیمی پرهزینه بود؛ بهویژه وقتی خط حمله ایران در بزنگاهها به همان خلاقیت، هماهنگی و گرهگشایی نیاز داشت.
نوراللهی و خلأیی که در میانه میدان دیده شد
مسئله احمد نوراللهی نیز از همین جنس است. بحث این نیست که یک بازیکن باید تحت هر شرایطی دعوت شود یا نظم تیمی قربانی نامها شود؛ مسئله این است که تیم ملی در میانه میدان به بازیکنی نیاز داشت که تجربه، دوندگی، پوشش فضا، حفظ تعادل میان دفاع و حمله و درگیری مؤثر در نبردهای میانی را همزمان داشته باشد. نوراللهی میتوانست به کمربند میانی تیم، قدرت، عمق و ثبات بیشتری بدهد.
اقتدار همیشه در «حذف» نیست
اختلاف میان سرمربی و بازیکن، نه در ایران پدیدهای تازه است و نه در فوتبال جهان. اما بهویژه در سطح ملی، مدیریت این اختلافها بخشی از وظیفه حرفهای کادر فنی و ساختار مدیریتی فوتبال است.
در چنین موقعیتهایی، معمولاً میانجیگران وارد میشوند تا بدون خدشه به اقتدار سرمربی، راهی برای بازگشت بازیکن و استفاده از ظرفیت او پیدا شود. تیم ملی ملک شخصی هیچ مربی، بازیکن یا مدیری نیست؛ سرمایهای ملی است و تصمیمهای مربوط به آن باید تا حد امکان بر پایه منافع فنی و مصالح جمعی گرفته شود.
اقتدار سرمربی همیشه در حذف قاطعانه و «نه» گفتن به میانجیها نیست؛ گاهی در توانایی او برای مدیریت اختلاف همزمان با حفظ خط قرمزهای فردی و تیمی، سوق دادن بازیکن مغضوب به انعطاف و پذیرش قواعد حرفهای است تا روندتبدیل ظرفیتهای پراکنده به قدرت جمعی تکمیل شود.
سرمایه اجتماعی تیم ملی چگونه فرسوده شد؟
در کنار مسائل فنی، کاهش سرمایه اجتماعی تیم ملی نیز قابل چشمپوشی نیست. تیم ملی در دورههای گذشته فقط یک تیم فوتبال نبود؛ در لحظات حساس، نمادی از امید، غرور و همبستگی ملی بود. اما تیم ملی کنونی، به دلایل مختلف، از آن محبوبیت فراگیر و بیواسطه برخوردار نبود.
بخشی از این فاصله محصول فضای عمومی جامعه بود، اما بخشی دیگر به رفتارها، سخنان و تصمیمهای ناپخته در خود فوتبال بازمیگشت.
حاشیههایی مانند بحث پاداشها، حواله خودرو و برخی مواضع نسنجیده در مقاطع حساس، در ذهن بخشی از مردم این تصور را تقویت کرد که میان دغدغههای جامعه و ادبیات بخشی از مدیران و ستارگان فوتبال فاصله افتاده است.
در جامعهای که بسیاری از مردم زیر فشار اقتصادی و نگرانیهای معیشتیاند، هر نوع مطالبهگری مالی یا امتیازخواهی، حتی اگر از نظر حقوقی یا عرف حرفهای قابل توضیح باشد، نیازمند ظرافت ارتباطی و زمانشناسی است. وقتی این ظرافت رعایت نشود، تیم ملی از جایگاه نماد وحدت فاصله میگیرد و به سوژه گلایه و دلخوری بدل میشود.
قلعهنویی و هزینه فرار از نقد
بدون ورود به نقد نحوه انتخاب بازیکنان و چیدن تیم و انتخاب استراتژی بازیها، باید یادآری کرد که شیوه مواجهه امیر قلعهنویی با نقدها نیز به این فاصله دامن زد. طبیعی است که سرمربی تیم ملی در جام جهانی زیر فشار سنگین رسانهای قرار بگیرد و طبیعی است که همه نقدها هم منصفانه نباشند.
اما گریز از نقدهای حتی سازنده، تند شدن در برابر پرسشهای فنی و نسبت دادن مستقیم یا غیرمستقیم منتقدان به حسادت، توطئه یا غرضورزی، بهجای تقویت جایگاه کادر فنی، فاصله میان تیم ملی و افکار عمومی را بیشتر کرد.
تیمی که به حمایت مردم نیاز دارد، باید حتی در برابر نقدهای تلخ نیز زبان آرام، توضیح فنی و رفتار اقناعی داشته باشد. نقدپذیری ضعف مربی نیست؛ بخشی از بلوغ حرفهای در فوتبال ملی است.
فدراسیونی که نمیتواند پشت فشار بیرونی پنهان شود
با این همه، خطاهای فنی و رفتاری فقط بخشی از ماجراست؛ ریشه عمیقتر را باید در مدیریت فوتبال جستوجو کرد. مسئولیت اصلیتر، متوجه فدراسیون فوتبال است؛ فدراسیونی که نمیتواند پشت تلاش بازیکنان، فشارها و محدودیتهای خارجی یا فضای ضدایرانی دولت میزبان پنهان شود.
یکی از پرسشهای جدی، نسبت میان ادعاهای پیشین درباره تعاملات بینالمللی فدراسیون و خروجی واقعی آن برای فوتبال ملی است. در سالهای گذشته بارها از روابط نزدیک، تعامل گسترده و حتی رفاقت مهدی تاج با جانی اینفانتینو، رئیس فیفا، سخن گفته شد و این تصور شکل گرفت یا القا شد که چنین ارتباطی میتواند در بزنگاههای حساس به کمک فوتبال ایران بیاید.
اما در عمل، این ادعا در مهمترین آزمون خود خروجی روشنی نداشت؛ فیفا نه گرهی از میزبانی آمیخته به سیاست آمریکا گشود، نه نگرانیهای جدی درباره شرایط روانی، رسانهای و اجرایی حضور ایران را کاهش داد، و نه نشانهای از تبدیل آن روابط ادعایی به منفعت عملی برای فوتبال ملی دیده شد.
دیپلماسی فوتبالی؛ از عکس یادگاری تا خروجی عملی
نقد این وضعیت به معنای نفی ضرورت دیپلماسی فوتبالی نیست؛ اتفاقاً فوتبال ایران بیش از همیشه به ارتباطات مؤثر و نتیجهمحور با نهادهای بینالمللی نیاز دارد. مسئله این است که دیپلماسی فوتبالی نباید در حد عکس، دیدار، تعارف و روایتسازی باقی بماند.
اگر رابطه با رئیس فیفا یا مقامات ارشد فوتبال جهان واقعاً ظرفیت راهگشا دارد، باید اثر آن در دفاع از حقوق تیم ملی، پیگیری شرایط عادلانه، کاهش فشارهای سیاسی، تسهیل بازیهای دوستانه و حمایت از منافع فوتبال ایران دیده شود.
پرسشهایی که فدراسیون باید پاسخ دهد
فدراسیون باید به پرسشهای روشن پاسخ دهد: چرا تیم ملی بازیهای تدارکاتی کافی و باکیفیت نداشت؟ چرا لابی مؤثر با فدراسیونهای گزینه برای مسابقات دوستانه شکل نگرفت؟ چرا برخی اختلافها پیش از تورنمنت حلوفصل نشد؟ چرا آمادهسازی تیم ملی همچنان تا این اندازه وابسته به تصمیمهای مقطعی و شرایط اضطراری است؟
سهم کمیته فنی، بخش پشتیبانی، مدیریت بینالملل، کادر فنی و خود فدراسیون در این ناکامی چه بود؟ و مهمتر از همه، چه برنامهای برای بازسازی رابطه عاطفی و اجتماعی تیم ملی با مردم وجود دارد؟
وقتی شکست، چراغ راه آینده نمیشود
شکست، بهتنهایی تلخ است؛ اما تلختر آن است که پس از هر شکست، تجربهاندوزی در دستور کار نیست و گذشته به چراغ راه آینده تبدیل نمیشود. در چنین وضعیتی، شکست نه پلی برای پیروزی، بلکه زمینهساز شکستهای دیگر و گاه سنگینتر میشود.
فوتبال ایران سالهاست از همین ناحیه ضربه میخورد. بهجای ریشهیابی، ضعفها کوچک جلوه داده میشوند؛ بهجای پاسخگویی، چند نقطه قوت بزرگنمایی میشود؛ بهجای برنامهریزی، ادبیات حماسی جای تحلیل را میگیرد. نتیجه هم چیزی جز دور باطل ناکامیهای سریالی نیست.
مسئله فقط یک مربی یا یک تورنمنت نیست
این مشکل فقط به تیم ملی بزرگسالان و جام جهانی محدود نمیشود. ناکامی چند دههای فوتبال ایران در صعود به المپیک، حسرتهای پایانناپذیر در جام ملتهای آسیا و بازیهای آسیایی، و تکرار کارنامه تأسفبار باشگاههای ایرانی در نبرد با رقبای آسیایی، همه قطعات یک پازلاند.
این پازل نشان میدهد مسئله، فقط یک بازی، یک مربی داخلی یا خارجی، یا یک تورنمنت نیست. فوتبال ایران از بهروز نبودن فکر و مدیریت ساختارساز آسیب میبیند؛ از مدیرانی که یا نمیتوانند خطاها را ریشهیابی کنند یا مایل نیستند سهم خود را در ناکامی بپذیرند و در مسیر دشوار اصلاحات اساسی گام بردارند.
عبور از دور باطل؛ شرط شروع دوباره
اصلیترین عبرت این حذف تلخ، میتواند و شاید باید درک ضرورت کنار رفتن مسئولانی باشد که خواسته یا ناخواسته چرخ این دور باطل را میچرخانند.
نهادها و مسئولان بالادستی باید به این واقعبینی برسند که فوتبال ایران برای عبور از سقف تاریخی خود، فقط به بازیکنان باانگیزه نیاز ندارد؛ به فدراسیونی برنامهریز، کادر فنی منعطف، مدیریت حرفهای اختلافها، بازیهای تدارکاتی هدفمند، نقدپذیری واقعی و شجاعت در اصلاح خطاها نیاز دارد.
اگر پس از هر حذف، همه چیز به توطئه، بدشانسی، فشار بیرونی یا قضا و قدر و تقدیر فوتبالی تقلیل پیدا کند، ناکامی باز هم تکرار خواهد شد. اما اگر این شکست به فرصتی برای نوسازی نگاه مدیریتی، فنی و اجتماعی فوتبال ایران تبدیل شود، شاید همین تلخی، نقطه آغاز مسیری تازه باشد؛ مسیری که بتواند بخشی از زخم روح و پیکر میلیونها هوادار جدی اما سرخورده فوتبال ایران را التیام دهد.
انتهای پیام
∎