شناسهٔ خبر: 78722209 - سرویس استانی
نسخه قابل چاپ منبع: ایرنا | لینک خبر

وقتی مرگ پایان داستان نیست 

یاسوج- ایرنا- صبح هنوز کاملاً از راه نرسیده بود. راهروهای بیمارستان در سکوتی سنگین فرو رفته بودند؛ سکوتی که فقط گاهی با صدای چرخ برانکاردی که از دور نزدیک می‌شد یا بوق کوتاه دستگاه‌های پایش علائم حیاتی شکسته می‌شد. پشت یکی از درهای بخش مراقبت‌های ویژه، خانواده‌ای گرد هم آمده بودند؛ نه برای امید به یک معجزه، بلکه برای وداع با مردی که سال‌ها ستون خانه‌شان بود.

صاحب‌خبر -

به گزارش ایرنا، عزت‌الله کشاورزی، مردی ۶۴ ساله، دیگر صدای فرزندانش را نمی‌شنید. سکته، فرصت خداحافظی را از او گرفته بود و پزشکان پس از ساعت‌ها تلاش، خبر تلخ مرگ مغزی را به خانواده رسانده بودند؛ خبری که شنیدنش برای هیچ پدر، مادر، همسر یا فرزندی آسان نیست.

یکی از نزدیکان خانواده با چشمانی که هنوز از گریه سرخ بود، آرام می‌گوید: «اولش هیچ‌کس باور نمی‌کرد. همه منتظر بودیم شاید معجزه‌ای اتفاق بیفتد. آدم تا آخرین لحظه دلش نمی‌آید قبول کند که دیگر بازگشتی نیست.»

این همان لحظه‌ای است که بسیاری از خانواده‌ها میان دو راه دشوار قرار می‌گیرند؛ یکی چنگ زدن به اندک امیدی که دیگر از نگاه علم پزشکی پایان یافته و دیگری پذیرفتن واقعیتی تلخ، اما تبدیل کردن آن به فرصتی برای زندگی دیگران.

در اتاق مشاوره، تیم فراهم‌آوری اعضا با حوصله برای خانواده توضیح می‌دهد که مرگ مغزی با کما تفاوت دارد؛ اینکه بازگشتی در کار نیست، اما هنوز می‌توان از تپش قلبی که با دستگاه ادامه یافته، زندگی را به انسان دیگری هدیه داد.

تصمیم آسانی نبود

سکوت، نگاه‌های مردد، اشک‌هایی که بی‌وقفه جاری می‌شد و خاطراتی که یکی پس از دیگری مرور می‌شد، فضای اتاق را پر کرده بود. هر کس تصویری از عزت‌الله در ذهن داشت؛ مردی که سال‌ها برای خانواده‌اش زحمت کشیده بود، با همسایه‌ها خوش‌برخورد بود و به گفته نزدیکانش، هیچ‌گاه دست نیازمندی را خالی برنمی‌گرداند.

یکی از اعضای خانواده می‌گوید: «با خودمان گفتیم اگر خودش می‌توانست حرف بزند، احتمالاً دوست داشت بعد از رفتنش هم به درد کسی بخورد. همین فکر، تصمیم را برایمان کمی قابل تحمل‌تر کرد.»

چند ساعت بعد، رضایت خانواده ثبت شد؛ رضایتی که پایان یک زندگی نبود، بلکه آغاز امید برای بیماری بود که شاید ماه‌ها یا حتی سال‌ها در انتظار پیوند عضو، روزهایش را میان بیمارستان و خانه سپری کرده بود.

اکوان پایمرد، مسئول واحد فراهم‌آوری پیوند اعضای معاونت درمان دانشگاه علوم پزشکی یاسوج، می‌گوید: «پس از تأیید نهایی مرگ مغزی توسط تیم‌های تخصصی و با رضایت خانواده مرحوم، کبد ایشان برداشت و برای پیوند به بیماران نیازمند، به بیمارستان پیوند شیراز منتقل شد.»

شاید در همان لحظه که خانواده عزت‌الله در اندوه از دست دادن عزیزشان اشک می‌ریختند، خانواده‌ای دیگر در شهری دیگر، چشم به تلفنی دوخته بود که می‌توانست سرنوشتشان را تغییر دهد. برای بیماری که هر روز با نارسایی کبدی دست و پنجه نرم می‌کند، خبر یافتن یک عضو مناسب، چیزی کمتر از تولدی دوباره نیست.

در این میان، پرسشی جدی نیز مطرح می‌شود؛ چرا هنوز بسیاری از خانواده‌ها با وجود آگاهی از قطعی بودن مرگ مغزی، در تصمیم برای اهدای عضو دچار تردید می‌شوند؟ آیا آگاهی عمومی درباره مفهوم مرگ مغزی کافی است؟ آیا جامعه توانسته است فرهنگ گفت‌وگو درباره اهدای عضو را به بخشی از زندگی روزمره تبدیل کند؟

پزشکان و فعالان حوزه پیوند معتقدند که بسیاری از مخالفت‌ها نه از سر بی‌مهری، بلکه از ناآگاهی و شوک عاطفی ناشی می‌شود. خانواده‌ای که تنها چند ساعت پیش عزیز خود را سالم دیده، به سختی می‌تواند بپذیرد که بدن گرم او دیگر هرگز به زندگی بازنخواهد گشت.

با این حال، تجربه نشان داده است خانواده‌هایی که تصمیم به اهدای عضو می‌گیرند، اگرچه اندوهشان هرگز پایان نمی‌یابد، اما در سال‌های بعد از تصمیم خود با حس متفاوتی یاد می‌کنند؛ اینکه بخشی از عزیزشان همچنان در زندگی انسان دیگری جریان دارد.

پنجمین اهدای عضو سال ۱۴۰۵ در کهگیلویه و بویراحمد، تنها یک عدد در آمارهای نظام سلامت نیست. پشت این عدد، خانواده‌ای قرار دارد که در دشوارترین ساعات زندگی خود، تصمیمی بزرگ گرفت؛ تصمیمی که می‌تواند سال‌ها بعد، در لبخند کودکی که پدرش را از دست نداده، در نفس‌های بیماری که دوباره فرصت زندگی یافته یا در آرامش مادری که شاهد بازگشت فرزندش از آستانه مرگ بوده، معنا پیدا کند.

شاید بزرگ‌ترین میراث انسان، خانه‌ها، دارایی‌ها یا حتی خاطراتش نباشد؛ گاهی ماندگارترین یادگار، تپش قلبی است که در سینه دیگری ادامه پیدا می‌کند یا عضوی که به انسانی فرصت دوباره زیستن می‌دهد. عزت‌الله کشاورزی دیگر در میان خانواده‌اش نیست، اما تصمیمی که عزیزانش در اوج اندوه گرفتند، نشان داد حتی در تاریک‌ترین لحظه‌های زندگی نیز می‌توان روزنه‌ای برای روشن ماندن چراغ امید گشود.