ساعت حوالی 12 شب است! چهره در هم و خسته آسیه خانم با پرچمی در دست و تصویری از رهبر شهید مثل هر شب توجهم را به خود جلب کرد. با همان قامت خمیدهاش که هیچگاه پس از شهادت فرزندش در جنگ تحمیلی راست نشد، آرام و بی سر و صدا در کوچه تاریکمان قدم برمیداشت تا قفل درب خانه قدیمی و کوچکش را در محلهای فقیرنشین در جنوب تهران باز کند. این کار هر شب آسیه خانم از زمان جنگ رمضان بود. یک بار در روزهای ابتدایی جنگ به من گفت اگر شبی در تجمعات نیاید و با غریو ملت مبعوث شده ایران در رثای امام شهید و محکومیت حملات دشمن خونخوار همصدا نشود، خود را مدیون خون فرزندش میداند. آسیه خانم راست میگفت! او برافروخته بود و حق دار! آرام و قرار نداشت. نه در 40 روز جنگ، نه در دوران سکوت میدان و نه در روزهای مذاکره!
با آسیه خانم همگام شدم. دعایم کرد و با لهجه شیرین آذریاش سلام خود را به مادرم رساند . اما آن شب لحن آسیه خانم عوض شده بود! از خیانت مسئولین و مذاکرهکنندگان و تشبیه گندم ری به گندم کالیفرنیا سخن میگفت! میگفت «عدهای در کشور رهبر جوان و برومندمان را گروگان تصمیمات خود کرده و قصد دارند دو دستی ایران را تقدیم کاخ سفید کنند.» آسیه خانم میگفت «مذاکره کنندگان قصد دارند سند شش دانگ تنگه هرمز را به نام ترامپ بزنند.» او میگفت «اگر جنگ فقط دو هفته دیگر ادامه پیدا میکرد، دولت ترامپ سقوط میکرد، نتانیاهو و تمامی صهیونیستها سقط میشدند و دیگر همه تهدیدات علیه ایران برای همیشه از بین میرفت.» آسیه خانم همین طور میگفت و میگفت.... بغض در گلو و احساسات خالصانهاش مانع از آن میشد تا کلامی به او بگویم. دوباره نفرین کرد! البته نه ترامپ را! او به قول خود، «مسئولین کودتاگر» را مستحق بدترین کیفرها در دنیا و آخرت دانست و آرزو کرد تا هیچ گاه آب خوش از گلوی آنها پایین نرود!
با صدایی آرام به او گفتم: «آسیه خانم از کجا مطمئن هستی که کودتا شده و دارند مملکت را به ثمن بخس میفروشند؟» نگاه حق به جانبی به من کرد: «مگر صحبتهای نمایندگان مجلس، سخنرانان تراز اول کشور!، افشاگریهای حاج آقا نبویان و پرده برداریهای ..... را نمی بینی؟! کارشناسان خبره صدا و سیما از دکتر خوش چشم و دکتر ایزدی از صبح تا شب دارند از کلاه گشادی میگویند که بر سر این ملت گذاشته شده است. مگر نمی بینی که رهبری در پیام خود گفتهاند که من از بالا تا پایین مذاکرات را قبول ندارم و مذاکره به من تحمیل شده است؟!»
آمدم حرفش را در مورد فرمایشات رهبر معظم انقلاب قطع و اصلاح کنم اما اجازه نداد و در ادامه گفت: «دیروز در یکی از تجمعات،خانمی در کنارم بود که میگفت ایران تعهد داده تا همه پولهای آزاد شده را صرف خرید گندم و یونجه از آمریکا کند و حتی یک ریال از پول خودمان هم قرار نیست صرف کشورمان شود.» آسیه خانم دل پری داشت! همین طور میگفت و نفرین می کرد! نمیتوانستم سخنی با او بگویم، او فقط میخواست فریاد بزند و دیگر گوشی شنوا برای شنیدن و تامل نداشت. او را با همان حس و حال تا درب خانهاش بدرقه کردم و به سمت خانه رفتم.
دلم مشوش و ذهنم مغشوش بود. آسیه خانم را واقعا مقصر نمیدانستم. میدانستم که تا عمر دارم، باید بر دست و پای چنین مادران و پدرانی که داغ فرزند دیدند تا یک وجب از خاک سرزمینمان به دست دشمن نیفتد بوسه بزنم. اما صد برابر خشم و نفرت آسیه خانم از «دشمنان فرضی» را متوجه «برادران حاتم طائی» میدانستم! شبه انقلابیهایی که مخالفان کشور به افتخار آنها هر روز کلاه از سر بر میدارند و به انشقاق و تفرقهای که در جامعه ایرانی انداختهاند دست مریزاد میگویند! کسانی که حفظ کف رای انتخابات قبل آنها را به هر عملی وادار کرده است! هر کس به آنها اعتراض کند، بلافاصله غربزده و از خدا بیخبر و مصلحت اندیش لقب میگیرد. امروز حتی این عمل قبیح نیز به مثابه اقدامی انقلابی از سوی برخی مدعیان جلوه داده میشود!
برایم مثل روز روشن است که آسیه خانم امروز، فردا و روزهای دیگر هم با دلی پرخون و خشمی بیانتها به میدان محل خواهد رفت و شعار مرگ بر سازشگر و مرگ بر فلان و بهمان سر میدهد. در آن سو، برادران حاتم طائی پشیزی ارزش برای فوران احساسات امثال آسیه خانم قائل نیستند. آنها در حال ضرب و تقسیم و جمع و تفریق آرایی هستند که آنها را در ساختمان بهارستان حفظ کند و حتی راه ورود از درپشتی پاستور را برای آنها هموار سازد! ترسیم ماتریس و نموداری که فراز و فرود آن با غلیان احساسات امثال آسیه خانم شکل میگیرد.
دل پرخون آسیه خانم در معادلات کسانی که مشغول پیشبرد پروژه «خودتحقیری در برابر دشمن» هستند اساسا جایی ندارد! منطق این هوچیگرها مشخص است: «اصلا همه احساسات امثال آسیه خانم به فدای یک تار موی عربده کشانی که به بهانه عدم تکرار تجربه حکمیت، مشغول تزیین صحنه شکست هستند!» نمی توانم باور کنم که اتاقهای فکر دشمن، نقشی در ترسیم چرخه باطل «بازی با احساسات مردم- جنگ داخلی-جنگ خارجی -فروپاشی» ندارند. نمی توانم باور کنم...نمی توانم.
پروژه سیاسی با سرمایه احساسات مادران شهید
ماجرای آسیه خانم و برادران حاتم!
صاحبخبر -
∎