مهدي بيك اوغلي
براي بسياري از مخاطبان بيژن عبدالكريمي استاد فلسفه، نمادي از رفتارهاي متعارض است. چهرهاي كه روز و روزگاري، تندترين انتقادات را نسبت به ساختار حاكم مطرح ميكرد اما پس از مدتي به يكي از مدافعان جدي سيستم بدل شد. استادي كه هم از دانشگاه اخراج ميشود و هم توسط برخي جريانات مدافع سيستم سياسي روي دست بلند ميشود. عبدالكريمي اما معتقد است هدفي جز دفاع از نيروهاي اصيل و تاريخي ايران ندارد. او در گفتوگو با «اعتماد» ميگويد« همچنان از راديكالترين منتقدان جمهوري اسلامي است»، اما در عين حال تاكيد ميكند: «شرايط امروز كشور، شرايط عادي نيست؛ ايران در معرض تهديد و تهاجم قرار گرفته و در چنين وضعيتي نميتوان صرفا به بحثهاي نظري و متافيزيكي پرداخت.» او در پاسخ به اين پرسش «اعتماد» كه آيا در سالهاي اخير تغييري در مواضعش ايجاد شده و چرا بيشتر سخنانش از طريق رسانههاي جريان راست يا رسانههاي نزديك به حاكميت بازتاب پيدا ميكند؟ اظهار ميكند: « مواضع من هيچ تغييري نكرده است. من همچنان نقدهاي جدي نسبت به رويكردهاي فكري، فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي جمهوري اسلامي دارم. براي مثال، همچنان مخالف اين هستم كه فرهنگ تابع سياست شود. روشهايي را كه براي اسلاميسازي دانشگاه، مدرسه و جامعه به كار گرفته شد، ابتر ميدانستم و هنوز هم همين نگاه را دارم. ايده «علوم انساني اسلامي» را نيز كودك گورزاد ميدانستم و همچنان چنين اعتقادي دارم.»گفتوگو با اين استاد فلسفه در يك روز گرم تابستاني تنظيم شد و از مباحث تئوريك، شرايط كشور و جنگ 40روزه آغاز شد و به دورنماي ايران پساجنگ و ضرورت حل معضلات ساختاري سيستم ختم شد. اين استاد فلسفه معتقد است حاكميت بايد مهساها و نيروهاي اپوزيسيون شهيد حججيها را درك كرده و آنها را به رسميت بشناسند. مخاطباني كه قصد مطالعه كامل اين گفتوگو را دارند، ميتوانند به سايت اعتماد آنلاين مراجعه و ويدئو و مكتوب اين گفتوگو را مشاهده كنند.
طي سالهاي اخير به نظر ميرسد تغييراتي در نحوه مواجهه شما با جامعه با رسانه رخ داده يعني در واقع بيشتر گفتمان شما از طريق رسانههاي جريان راست يا رسانههاي مرتبط با حاكميت منعكس ميشود. اين يك امر خودخواسته است يا ناخواسته؟
اساسا مواضع من هيچ تغييري نكرده. من انتقادات زيادي به مواضع فكري فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي جمهوري اسلامي داشته و دارم. فرضا اينكه فرهنگ تابعي از سياست شود، شديدا مخالف بودم و كماكان مخالف آن رويكرد هستم. من روشهايي كه براي اسلاميسازي دانشگاه، اسلاميسازي مدارس، اسلامسازي جامعه وجود داشت اين روشها را ابتر ميدانستم. ايده علوم انساني اسلامي را كودك گورزاد ميدانستم و كماكان اين انتقادات را دارم و انتقادات بسيار بسيار شديدتر ديگري (هم داشتم) اما اينها در حوزه فلسفه، فرهنگ و تفكر است. اما ناگهان كشور من مورد تهاجم دو قدرت اتمي قرار ميگيرد و بخشي از كشورهاي جهان نيز از اين تهاجم حمايت ميكنند. در واقع حاكميت ملي، استقلال سياسي سرزمين و ايران عزيز من در خطر قرار ميگيرد. قاعدتا انتظار نداريد من كماكان مشغول بحثهاي متافيزيكي باشم لذا مواضع (انتقادي) من به هيچوجه تغيير نكرده، من كماكان خودم را از راديكالترين منتقدان حاكميت جمهوري اسلامي ميدانم. اما شرايط ما شرايط جنگي است، آن هم در برابر يك قدرت استعماري. اينكه من با بچههاي حزباللهي نسبتي دارم يا نه؟ حالا اين را در واقع مفروض ميگيريم كه خود مفهوم حزباللهي مفهومي است كه بايد داخل گيومه قرار بدهيم يعني يك مفهوم كاملا تشكيكي است اما يك پرسشي را من در مقابل روشنفكران و در برابر همه كنشگران سياسي، اجتماعي اين كشور قرار دادم و هيچ كدام جرات نكردند به اين سوال بينديشند و آن اينكه نيروهاي اصيل تاريخي چگونه نيرويي هستند و چه ويژگيهايي دارند؟ من معتقدم بچههاي گفتمان انقلاب اصيلترين نيروهاي تاريخي ما هستند. اين پرسش من مختص ايران نيست. پرسش اين است نيروهاي اصيل هر كشور ديگري مثل، هند، كامبوج، جيبوتي و... چه ويژگيهاي دارند؟ به اعتقاد من نيروهايي هستند كه به لوگوس و خرد آن جامعه نزديكتر باشند. جامعه ما جامعهاي است ديرينه. ايران يكي از بزرگترين مراكز تمدني و مراكز بزرگ فرهنگ ديني و معنوي بوده. لذا بچههايي كه به اين فرهنگ نزديكند، يعني به لوگوس ايراني نزديكترند. اينها اصيلترين نيروهاي تاريخي ما هستند. به اين اعتبار معتقدم اگر قرار باشد در اين كشور كاري صورت گيرد جز با فرزندان خميني و با فرزندان خامنهاي كه اصليترين نيروهاي تاريخي ما هستند ممكن نيست.
اما اين تفكر كه ما آن را به عنوان جريان راست ميشناسيم، نسبت متضادي هم با برخي از موارد كه به ناسيوناليسم ايراني مرتبط ميشود وجود دارد. مثلا در سالگردهاي مرتبط با كوروش اين جريان اجازه حضور مردم بر سر مزار كوروش را نميدهند. اين تناقضات را چگونه ميتوان تحليل كرد؟ آيا يك نقطه ضعف موردي است يا يك كژكاركردي انديشه !؟
ببينيد نكته اول اينجاست كه من از يك مقوله متافيزيكي فرهنگي صحبت كردم يعني از خرد ايراني از لوگوس ايراني و اينكه كدامين نيروها به اين خرد و لوگوس نزديكاند و شما در مقابل از مفاهيم سياسي استفاده كرديد. راست و چپ مفاهيم اعتباري هستند مفاهيم خيلي جدي نميتوانند باشند، يعني معلوم نيست راست چه كسي است، چپ چه كسي است؟ نكته ديگر اينكه ميپذيرم و با شما ميتوانم همراه باشم كه در گفتمان انقلاب در حاكميت جمهوري اسلامي و حتي در حوزههاي علميه به اصطلاح تبيين دقيق نسبت ميان امر ملي و امر ديني وجود ندارد و باز ميتوانم اذعان بكنم كه بعد از نوشته شدن كتاب خوب خدمات متقابل اسلام بر ايران توسط مرحوم مطهري ديگر يك چنين كتابي در واقع به اصطلاح منتشر نشد، يك چنين اثري خلق نشد و همچنين ميتوانم بپذيرم كه برخي از به اصطلاح خطيبان نمازهاي جمعه ما ورودي عوامانه به مساله نسبت امر ملي و امر ديني داشتند و گهگاه حرفهايي زدهاند كه در واقع حس ملي بخشهاي از جامعه ما را تحريك كرده. همه اين موارد در عالم نظر است. اما بياييد در عالم عمل جمهوري اسلامي و نيروهايش يعني بچههاي سپاه و بسيج (صحبتكنيم) اينها تنها (نيروهاي) حاكميتي بودند كه طي دو الي سه قرن اخير اجازه ندادند حتي يك سانت از اين كشور كم شود و توجه داشته باشيد كه بيشترين كشتهها براي حفظ اين كشور از همين بچههايي است كه شما از آنها ذيل عنوان جريان راست، تعبير ميكنيد. نكته ديگر اينكه بچههاي ما كه در لبنان، سوريه، عراق و افغانستان شهيد شدند پيكر آنها و به اصطلاح تابوتهاشان همه ميان پرچم ايران تشييع شد. يعني من فكر ميكنم ايرانيترين و مليترين نيروهاي ما مذهبيترين نيروهاي ما هستند و اساسا اين تعارض ميان امر ملي و امر ديني در خصوص ايران حاصل اتاق فكرهاي موصاد و سازمان سيا است. اين تضاد در كشور ما در واقع به هيچوجه سازگار نيست. چنانكه در جنگ ۸ساله در جنگ ۱۲روزه و در جنگ رمضان كساني كه مردانه و سلحشورانه پاي لانچرها نشستند و جانشان را براي اين كشور دادند همه نيروهايي بودند كه با نام خدا و ياد خدا به اين مقاومت پرداختند. كماكان اين نيروهايي كه در كف خيابانها هستند آنهايي نبودند كه ادعاي مليگرايي داشتند و از امريكا و اسراييل تقاضا كردند كه حمله كنند. اينها همانهايي هستند كه به نام امامحسين(ع) ، به نام ارزشهاي ديني و معنوي در جهت حفظ كشور 80، 90 و 100 روز است كه در خيابانها هستند اينها همان بچههايي هستند كه در واقع پديده شگفتانگيز را در سراسر تاريخ بشر خلق كردند. زنجيرههاي انساني بر روي پلها، بر روي نيروگاهها و كارخانهها ايجاد كردند. ما حق نداريم به خاطر پارهاي از محدوديتهاي گفتماني كه به خاطر فقدان تئوري (آنها را برانيم) - داخل پرانتز بگويم نسبت بين امر ملي و تبيين نسبت به ميان امر ملي و امر ديني كار چندان سادهاي نيست يعني روشنفكران هم نميتوانند به خوبي اين نسبت را تبيين كنند.
اما بخش قابلتوجهي از ايرانياني كه در جريان جنگ 40 روزه و قبل و پس از آن از ايران دفاع كردند، الزاما معتقد به يك جريان فكري خاص كه شما شرح داديد، نبوده و نيستند. بسياري از ايرانيان با ديدگاههاي اصلاحگرايانه و متفاوت در جنگ و پساجنگ كنشگري فعال به نفع ايران داشتند . تقليل دفاع از تماميت ارضي ايران به يك جريان خاص بيانصافي و درك نادرست از موضوع نيست؟
ميپذيرم. اما اينها اصليترين نيروهاي ما نيستند. يعني اينها نيروهاي محدودي هستند كه دستي از دور بر آتش دارند. ممكن است توليد محتوايي كنند، پرچمي بلند كنند، اما نيرويي كه خون ميدهد و بهشتزهراهاي ما را پر كرده عمدتا بچههايياند كه بر ارزشهاي اسلام شيعه (تكيه) دارند، از مقاومت دفاع ميكنند.
اگر موافق باشيد درباره جنگ ۴۰روزه هم از منظر ماهيتي صحبت بكنيم. اين جنگ با ما چه كرد !؟ چه تحولي پس از جنگ ۴۰روزه بر انسان ايراني رخ داد و ما پس از اين رخداد به چه سمت و سويي حركت ميكنيم؟
بيترديد جنگ ۴۰روزه يك نقطه عطف در تاريخ ماست و با اين جنگ اتفاقات بزرگي در جامعه ما به لحاظ اجتماعي روي داد و خيلي از نسبتها دگرگون شد. اين جنگ اولا ماهيت امپرياليستي نظام سلطه را كاملا برملا كرد. اين ماهيت قبلا بر پارهاي از نيروهاي اجتماعي كشور يعني عمدتا بچه حزباللهيها و فرزندان خميني و خامنهاي كاملا روشن بود اما بخشهايي از جامعه اين امر كاملا بر آنها روشن نبود و حتي برخي دچار توهم بودند كه شايد حضور امريكا در منطقه به عنوان يك نيروي رهاييبخش باشد و ما را از استبداد آخوندي نجات دهد. حتي ميتوانم بگويم اكثر قريب به اتفاق دانشگاهيان و روشنفكران و كنشگران سياسي اجتماعي ما غير از فرزندان خميني و خامنهاي، هسته مركزي و دال اصلي گفتمانشان امر ملي و مبارزه با امريكا و اسراييل نبود. من از بسياري از كنشگران و اساتيد خودم سپاسگزارم كه اين اواخر با بيان شعري يا فرستادن بيانيهاي با پر كردن كليپي از امر ملي دفاع كردند اما يادمان نرود طي دهههاي گذشته هيچ زماني امر ملي در واقع دال مركزي گفتمان اين افراد و جريانات نبود. آنها بر دموكراسي و توسعه سياسي و اين نوع مفاهيم تكيه ميكردند.
يعني شما دموكراسي و توسعه سياسي را متفاوت از امر ملي ميدانيد؟ ميفرماييد امر ملي ما با محتوايي به نام دموكراسي جامعه مدني و غيره نميتواند هم راستا باشد؟
نه به هيچوجه اينها را متباين و متعارض نميدانم. اما در انديشه سياسي و تفكر سياسي اولويت بنديهايي وجود دارد. در شرايطي كه كشور با خطر حملات اسراييل و امريكا روبهرو است ايدههايي مانند دموكراسي به اعتقاد من بسيار تهي و بسيار انتزاعي است. چون اكثر روشنفكران ما توجه ندارند كه دموكراسي صرفا يك ايده نيست تحقق دموكراسي در خود كشورهاي غربي با ظهور يك نوع رفرمسيون اجتماعي و ساختار اجتماعي مثل ظهور بورژوازي، ظهور بازار در معناي هگلي و ماركسي آن، ظهور جامعه مدني در معناي هگلي آن همراه بوده است. به غير از كشورهاي غربي و مشخصا اروپاي شمالي و بعدها در كشورهايي مثل كانادا و امريكا اين ساختارها شكل نگرفتهاند. اينكه مثلا ما در افغانستان و بوركينافاسو پيرامون نهادي به نام دموكراسي صحبت كنيم نشان ميدهد اين تفكر، تفكري غير تاريخي، انتزاعي و بسيار بسيار ذهني و غير ساختاري است . خطر ديگري كه روشنفكران ما كمتر به آن توجه داشتند اين است كه دموكراسي بيشتر يك گفتمان (Discourse) بود. گفتماني در خدمت اپراتوس و نظام تبليغاتي نظام سلطه. يعني هر جا كه خواستند از دموكراسي استفاده كردند براي تضعيف حاكميتهاي ملي كه در برابر غرب ايستادهاند. اين گزارهاي است كه ما در گفتمان روشنفكري به هيچوجه نديدهايم.
اشاره كرديد كه غرب براي اينكه به گزارههاي مهمي چون توسعه و دموكراسي و جامعه مدني دست پيدا كند، مسيري را طي كرده. از توماس هابز شروع ميشود و سپس جان لاك در نقد هابز مباحثي را مطرح ميكند، در ادامه جيمز ميل بحث فايدهگرايي را به ميان ميكشد و اين روند با قرارداد اجتماعي ژان ژاك روسو تداوم پيدا ميكند. سالهاي سال است كه در ايران (حداقل از زمان مشروطه و حتي قبل از آن در زمان عباس ميرزا و اميركبير) تلاش براي رسيدن به يك جامعه مدني، يك عدليه منصف و يك جامعه قانونگرا را در دستور كار قرار دادهايم. همانگونه كه جان لاك ميگويد كه پايان قانونگرايي آغاز استبداد است. يعني ما يك تاريخچه قابل توجه براي دستيابي به توسعه و دموكراسي و قانونگرايي را طي كردهايم. چه اتفاقي افتاده كه شما ميفرماييد زمينهها و نهادها و ساختارهاي لازم براي تحقق حاكميت قانون و تحقق آزادي ايجاد نشده؟
ببينيد من از ساختارها كه صحبت كردم از واقعبودگي و هستيبودگي اجتماعي تاريخي صحبت كردم. از واقعيتي كه در زندگي مردم وجود دارد. يعني از نهاد سرمايهداري از فرماسيون سرمايهداري، رشد بورژوازي، ظهور جامعه مدني به عنوان يك نهاد بين خانواده و حاكميت و بازار صحبت كردم. اما وقتي شما از لاك و كانت و مونتسكيو، روسو، ولتر و ديترو صحبت ميكنيد در واقع در نظام انديشگي هستيد. تمام حرفم اين است كه دموكراسي فقط چيزي نيست كه در نظام انديشگي تحقق پيدا كند. بايد اتفاقهايي در كف جامعه رخ دهد. اين يك نكته و نكته دوم در رابطه با همان نظام انديشه نيز توجه كنيد غرب از زمان افلاطون تا جان لاك در روزگار ما يك سنت ديرينه تفكر فلسفه سياسي داشته. در جامعه ما يكچنين سنتي وجود ندارد. يعني فارابي، اولين و آخرين فيلسوف سياسي ما بوده و اين سنت فلسفه سياسي ادامه پيدا نكرده. اشتباهي كه روشنفكران ما ميكنند همان اشتباهي كه در مورد فلسفه غرب ميكنند با ديكشنري و با ترجمه ميخواهند، مفاهيم غربي را وارد (ايران) كنند. لذا انتقاد شديد من به جريان روشنفكري اين است كه جريان روشنفكري (درست عمل نميكند) ترجمه در دوران اخير را مقايسه كنيد با نهضت ترجمه در آغاز ظهور تمدن اسلامي در نيمه دوم قرن دوم هجري قمري. آنجا متفكران مسلمان چه كار ميكنند؟ وقتي با يونان برخورد ميكنند فقط مترجم نيستند، مترجم متفكرند. يعني آن مفاهيم را ميآوردند تا ببينند چگونه مفاهيم يوناني در زيست جهان عالم ايراني -اسلامي جا پيدا ميكند. اما روشنفكر ما فكر ميكند با صرف ترجمه كردن و با صرف واگويي مفاهيم غربي ميشود در اين كشور دموكراسي، ناسيوناليسم و ... به وجود آورد.
در صورتي كه بايد اين مفاهيم وارد حوزه خودآگاهي ما شود و بايد با سنت و عامليت ما پيوند بخورد و اين چيزي است كه توسط روشنفكران دانشگاه ما به وقوع نپيوسته است.
اما وقتي جريانات راديكالي در جامعه وجود دارند كه معتقدند اساسا علوم بايد اسلامي شود و حتي تدريس علوم غربي در دانشگاهها را جايز نميدانند، تدريس انگليسي را امر مضمومي ميشمارند و... شما فكر ميكنيد جامعه امكان اينكه بتواند علوم غربي را آن گونه كه آقاي سيد محمد خاتمي معتقد بود هضم كند، دارد؟
اين فقط يك بخش از مساله است، ميپذيرم در حاكميت ما، در وزارت علوم ما، در وزارت ارشاد ما، در واقع نوانديشگيهايي وجود دارد و رفتارهايي صورت ميگيرد كه متفكرانه و فيلسوفانه نيست. من تا اين نقطه ميتوانم با شما همدل باشم، اما اينكه در واقع كل معضلات تاريخي ما و كل ابتر بودن جريان روشنفكري ما و كل عقيم بودن دانشگاههاي ما در حوزه علوم انساني را به گردن نافهميهايي كه در دستگاههاي اجرايي ما وجود دارد بيندازيم به نظر من نديدن گره اصلي مساله است.
آقاي عبدالكريمي! وقتي كه اينترنت مسدود باشد و كل ساختار نهاد دانشگاهي ما آن شرايط را داشته باشد و ارتباط انسان ايراني با جهان پيراموني قطع باشد و به قول شما ابتر باقي بماند، فكر ميكنيد توقع داشتن از اين دانشگاه منصفانه است؟ نهاد علم بايد در مورد ضرورتهاي ابتدايي درگير باشد؟
اولا اگر الان بهترين اينترنت را هم به دانشگاههاي ما بدهيد هيچ اتفاقي نميافتد! يعني مشكل، اينترنت نيست. ثانيا من از شما به عنوان يك دانشآموخته علوم انساني سوال ميكنم وقتي راجع به اينترنت صحبت ميكنيد وقتي دائما خبر اول بيبيسي اين است كه ۷۲ ساعت است كه ايرانيان از اينترنت محروم شدهاند و... يعني اين خبر به خطر اول و حتي فاجعه عظيمتر از جناياتي كه در غزه صورت ميگيرد بدل ميشود! اينترنت قطع شده حالا خود اينكه چرا قدرتهاي غربي اين همه روي اينترنت ما حساسيت دارند، مساله است. ولي من از شما به عنوان يك روزنامهنگار به عنوان يك كسي كه در جبهه اصلاحات فعاليت ميكنيد ميپرسم هيچ توجه داشتيد كه امنيت ملي ما در خطر است؟ و آيا يك حاكميت كه امنيت ملياش و در واقع حاكميت سياسياش در خطر است و كشور ممكن است تجزيه شود و ايران ما زير چكمههاي اسراييل و امريكا قرار بگيرد چرا بايد همه توجه شما حول محور اينترنت باشد؟ البته اينترنت مهم است. البته كه من بدون اينترنت نميتوانم زندگي كنم. البته كه با تعطيل شدن اينترنت در واقع اقتصادهاي خردهپايي كه در فضاي مجازي كار ميكنند ضرر ميكنند و اين براي كشور خوب نيست همه اينها را من در كنار شما هستم اما در كنار همه اينها بايد با چشم ديگري هم نگاه بكنيم، نبايد دجال باشيم. يك چشم نگاه نكنيم. مساله امنيت ملي را چه بايد كرد؟ در آن برهه فرماندهان ما را ميزدند و ترورهاي عظيمي صورت ميگرفت. در عين حال (دشمن) با الگوريتمهاي خاص سازماندهي افكار و احساسات جامعه را در دست ميگيرد تا زمينههاي جنايات بزرگتري (صورت بدهد) اينها هم بخشي از قصه است. چرا روشنفكران ما و نيروهاي اصلاحطلب ما همواره بخشي از قصه را ميگويند؟ يك بحث اين است كه امنيت ملي ما در خطر است و هيچ چيز با امنيت ملي قابل مقايسه نيست.
آيا قبول داريد كه بخشي از اين خطري كه براي امنيت ملي ما ايجاد شده (و همه ما معتقديم كه امنيت ملي بايد در رأس در واقع حساسيتها باشد) را خود سيستم ايجاد كرده؟ زماني ايران اينترنشنال و بيبيسي ميتوانند افكار عمومي كشور ما را به دست بگيرند كه صدا و سيما نقش واقعي خودش را ايفا نكند. زماني كه امكان فعاليتهاي رسانهاي مطلوب داده نميشود تا مرجعيت رسانهاي از داخل كشور به خارج منتقل نشود.
آنچه شما ميگوييد بخش مهمي از قصه است اما همه قصه نيست. من ميتوانم با شما موافق باشم كه حاكميت ما و دستگاههاي حكومتي ما و حتي دستگاه اطلاعاتي ما چه در سپاه و چه در وزارت اطلاعات و... سواد رسانهاي ندارند. يعني دركي از اينكه رسانه در جهان كنوني اونتولوژي و متافيزيك خاصي دارد، ندارند. بايد اين متافيزيك را شناخت، سواد رسانهاي در جامعه ما كم است. اين سواد رسانهاي هم چيزي نيست كه در مدارس رسانه و رشتههاي مديريت رسانه تدريس شود. اين رسانه با يك اونتولوژي خاصي در واقع همراه است. من ميتوانم بپذيرم كه حاكميت ما و نيروهاي اطلاعاتي ما در عرصه رسانه از يك نوع تأخر تاريخي رنج ميبرند و صدا و سيماي ما شكست خورده است. صدا و سيماي ما به هيچوجه صدا و سيماي ملي نيست. البته ميتوانم درك كنم كه مشكلات زيادي در ساختار كشور وجود دارد، مثلا چيزي حدود ۱۳ تا نهاد نظارتي براي صدا و سيما وجود دارد. به عنوان كسي كه گهگاه به برنامهها دعوت ميشوم ميدانم كه صدا و سيما به يك بنگاه اقتصادي هم تبديل شده. يعني كارگردانهايي هستند كه برايشان مهم نيست چه كسي پشت دوربين ميرود. مهم پروژهاي است كه مثلا ۲۶ قسمت الي ۲۷ قسمت ساخته شود و براي هر قسمت مثلا يك رقمي سود باقي بماند. البته اين هم قابل درك است در تهران كه آپارتمان متري ۱۵۰ ميليون و ۲۰۰ ميليون است جواني هم كه تهيهكننده و برنامهساز صدا و سيماست بيش از تعهد به اهداف ملي به آرمانهاي انقلابي، تعهد به زندگي شخصي خودش دارد. بارها فرياد زدم كه مواجهه امنيتي با همه مسائل، غير امنيتيترين شيوه برخورد با مسائل كشور است. همه اينها را در كنار شما هستم، اما توجه داشته باشيد كشور ما همواره در (برابر) خطر از درون و برون بوده. بيرون از طرف امريكا و موساد و از داخل هم همواره حاكميت تحت فشار بوده است. در واقع حاكميت ايران شبيه گربهاي بوده كه درون قفس گير كرده. نه به بيرون راه داشته نه در درون و گاهي وقتها هم پنجه كشيده. اما نكته مهمتر اينكه نخبگان، دانشگاهيان و روشنفكران چقدر به (بهبود) اين فضا كمك كردند؟ ما هم كه دائما شكاف را افزايش داديم. ما هم كه دائما انگشت اتهاممان به سوي حاكميت بود و كوشيديم شكاف حاكميت ملت كه وجود دارد را بيشتر و بيشتر بكنيم. پس ما با يك پيچيدگي با يك مجموعه پيچيدهاي از مسائل به اصطلاح روبهرو هستيم. من با همه با حاكميت دعوا دارم، با روشنفكر دعوا دارم، با آخوندش دعوا دارم، با مردم دعوا دارم، به عشق اين كشور به عشق اين فرهنگ و به عشق اين مردم دعواي من با همه اينها مسائل ساده نيست. مسائل را اگر ميخواهيم حل كنيم بايد در پيچيدگياش ببينيم و چون مساله را در همه وجوهش نميبينيم دائما خودمان به بخشي از بحران تبديل ميشويم.
به نظرم ناخودآگاه وارد مهمترين بخش از بحثي كه من فكر ميكنم در محضر شما بايد بهش پرداخته شود شديم و آن اصلاح نظام حكمراني در چشمانداز آينده است. با عبور از اين تاريخ پرفراز و نشيب به نظر ميرسد كه جمهوري اسلامي در آستانه جمهوري سوم خودش قرار گرفته. اگر جمهوري اول را دوران امام راحل در نظر بگيريم و جمهوري دوم را دوران آيتالله سيدعليخامنهاي، با زعامت آيتالله سيدمجتبي خامنهاي ما وارد جمهوري سوم ميشويم. الزامات ورود به اين جمهوري چيست؟ براي ورود به اين عصر تازه با يك رهبر جديد و شرايط نو چه درسهايي از گذشته بايد همراه داشته باشيم ؟
خب نكته اول ميخواهم با يك نوع توهم فروشي مقابله بكنيم در هر دوطرف طيف جامعه. هم در پوزيسيون و هم در اپوزيسيون نوعي خطر سادهسازي و توهم فروشي و رويا فروشي وجود دارد. فرض كنيد يك طرف ميگويد كه رضا پهلوي بيايد مشكلات حل ميشود و يك طرف ديگر ميگويد، آقا سيد مجتبي بيايد مشكلات حل ميشود. ميخواهم بگويم سرشت مسائل اجتماعي اصلا اين گونه نيست. هيچ دكمه آن و آفي وجود ندارد تا يك شخصيت بيايد آن دكمه را بزند و همه مسائل حل شود. بيترديد مشكلاتي كه امروز وجود دارند در زعامت آقاي مجتبي خامنهاي هم ادامه خواهد داشت. يعني اين گونه نيست كه مشكلات يكشبه حل شوند. مثل رابطه ما با امريكا، رابطه ما با اسراييل، بحث تحريمها، تورم دو رقمي چند دههاي و توسعه نيافتگي اقتصادي، توسعهنيافتگيسياسي، بروكراسي فشل، تكنوكراتيسم مستبد، حاكميت اليگارشي و... همه اينها ادامه خواهد داشت. پس مساله را اين طوري طرح نكنيم كه اگر ايده من (روي كار) باشد گل و بلبل ميشود. اين نكته اول. نكته دوم وضعيت آينده ايران بسيار به وضعيت جنگي امروز بستگي دارد. ما تا اينجا پيروز ميدان بودهايم. بيترديد بيترديد بيترديد. اما اگر خداي نكرده در اين مرحله شكست بخوريم و در واقع نتوانيم بخشي از آرمانهايي را مثل حفظ تنگه هرمز و انتظاراتي كه در جامعه ايجاد شده حفظ كنيم. آينده ايران با زماني كه ما پيروز باشيم بسيار بسيار متفاوت خواهد بود. نكته سوم كه اين جنگ فقط جنگ با بيرون نيست جنگ داخلي هم هست. يعني اگر در اين جنگ ما پيروز بشويم عبدالكريمي فرداي زبانش براتر خواهد بود.
به من اجازه بدهيد اينجا با شما مخالفت كنم؟بسياري از چهرههاي اصلاحطلب از امر ملي حمايت كردند.
مگر غير از اين است كه آقاي ليلاز آن جمله مشهور تاريخي را گفتند كه اگه كمك نميكنيد لااقل[ ....] در مورد سوال شما كه آينده ايران چگونه خواهد بود آينده ايران بسيار با كار و تصميماتي كه امروز اتخاذ ميكنيم نسبت دارد. در يك بيان بسيار بسيار كلي جنگ رمضان يك بزنگاه و يك نقطه عطف تاريخي بوده و اين هشدار را من به همه از حاكميت گرفته تا اپوزيسيون ميدهم كه بعد از اين جنگ هيچ گفتماني ديگر نميتواند همان منطق گذشته را ادامه دهد. همه گفتمانها تكرار ميكنم همه گفتمانها از حاكميت جمهوري اسلامي، روحانيت، سپاه پاسداران و نيروهاي گفتمان انقلاب گرفته تا نيروهايي كه خواهان سرنگوني جمهوري اسلامي هستند همه بايد سطح گفتمانشان را دگرگون بكنند. يعني اگر روزنامه اعتماد، اگر جريان اصلاحطلب اگر هر جرياني بخواهد با همان منطق قبل از جنگ حرف بزند بوي كهنگي و نا گرفته است. يعني حرفش ديگر با زمان سازگاري ندارد. من فكر ميكنم ايران به لحاظ اجتماعي شرايط خيلي خوبي خواهد داشت. خودآگاهي ملي و تاريخي در جامعه رشد پيدا كرده، نيروهايي بودند كه نسبت به جمهوري اسلامي كينه داشتند و امروز احساس ميكنند روايت اسراييلي ايران اينترنشنالي، روايت موسادي منوتو و به اصطلاح روايت بيبيسي اصلا با واقعيت سازگار نيست. حاكميت جمهوري اسلامي براي حفظ تماميت ارضي و براي امنيت كشور لازم و ضروري است. نيروهايي امروز به صحنه آمدند كه اصلا قابل تصور نبود.جنگ تحول بزرگي ايجاد كرد و البته يكي از مشكلات حاكميت اين است كه با اين نيروهاي تازه چگونه بايد رفتار كند. كساني كه از لايف استايل بچه حزباللهيها تبعيت نميكنند اما نيروهاي ملي هستند. فكر ميكنم حاكميت ما دو پاشنه آشيل دارد كه اگر اين دو پاشنه آشيل را جبران نكند، امنيت ملي ما گفتمان انقلاب و خون شهدا به خطر خواهد افتاد . يك بخشي از جامعه ناديده انگاشته شده كه بايد به رسميت شناخته شوند. همه گفتمانها بايد بكوشند بخش ناديده انگاشته شده را به ديده بگيرند. حاكميت بايد مهساهاي ما را ببيند و نيروهاي اپوزيسيون بايد بچه حزباللهيهاي ما را ببينند. اين كشور بدون حججيها كشور نخواهد بود و اين كشور بدون مهساها كشور نخواهد بود. نكته بعدي اين است كه طبقات پايين اجتماعي در حال له شدن هستند. كشور تحت حاكميت اوليگارشيسم مالي است و من از بچههاي گفتمان انقلاب مشخصا و فرزندان خميني و خامنهاي ميخواهم براي نجات كشور به صحنه بيايند و دست اوليگارشيسم اين سيستم اقتصادي كه در اين ۴۰ سال كشور را به سوي فاجعه رهنمون ساخته كوتاه كنند. انقلاب ايران انقلاب مردمي است، قرار بود اين انقلاب انقلاب پابرهنگان باشد و امروز پابرهنگان درحال له شدناند. بخشي از آنها در اعتراضات دي ماه به خيابان آمدند. من به حاكميت و به نيروهاي انقلاب هشدار ميدهم اگر با همين فرمان پيش بروند با فجايع بزرگتري روبهرو خواهيم شد.
در مورد بحث اعتراض و حوادث ديماه صحبت كرديد. يك استخواني در گلوي همه ما مانده كه حوادث ديماه است. يك اعتراض اقتصادي تبديل شد به يك فرآيند نامناسب و خواسته يا ناخواسته هزاران ايراني به خاك و خون كشيده شدند. چرا بحث اعتراض اينقدر در جامعه ايراني غامض و مهم شمرده ميشود كه به خاطرش خون ريخته ميشود؟
بي ترديد حاكميت مقصر است. بيترديد نيروهاي اطلاعاتي ما مقصرند، بيترديد دستگاه دولت با سياست اقتصادياش مقصر است و بيترديد روشنفكران، دانشگاهيان، كنشگران سياسي و اجتماعي كه پيوسته تعارض حاكميت ملت را دامن زدند هم مقصرند. همه ما مقصريم و همه ما دستانمان به اين خون آلوده است . حادثه را نبايد نرمالايز بكنيم و فكر كنيم يك حادثه طبيعي بوده . ولي حرفم اين است كه در اين مساله فقط انگشت اتهام را به سوي حاكميت گرفتن به نظر من منطقي نيست. يعني توجه داشته باشيد من از احوالات خودم بگويم در ايام دي ماه1404 من نگاهي به كف خيابان داشتم و بغض داشتم و نگاهي به آسمان داشتم و نگران خطر حمله اسراييل به امريكا بودم. استخوان در گلو و خار در چشم به قول عليابنابيطالب سكوت ميكردم. با هيچ كس مصاحبه نميكردم بعد از حوادث دي ماه بود كه من به صحنه آمدم. به هر حال ميخواهم بگويم اين حادثه حادثه بزرگي بود، سرمايه اجتماعي از دست رفت و حتي برخي از نيروهاي حزبالله هم به من ميگفتند عبدالكريمي! خون جوانان بسياري ريخته شد. اين حادثه ديگر نبايد تكرار شود، ولي اگر بخواهيم بگوييم همهچيز زير سر حاكميت بود و ما مقصر نبوديم .دانشگاه مقصر نبود، استادي كه در دانشگاه دائما تصوير سياه ارايه ميكرد مقصر نبود، انبوه روشنفكراني كه صبح تا شب در كلاب هاوس و يوتيوب و... مدام گير ميدادند مقصر نبودند و... (بي انصافي است) من فرياد ميزدم كه آقا وقتي آتش روشن شود، خشك و تر ميسوزند اما توجهي نميشد. به هر حال نيروهاي خارجي هم نقشآفرين شد. تا 17دي ماه خشونتي در كار نبود. حتي ما جاهايي را ميديديم كه مردم به نيروهاي انتظامي ما گل دادند و ميخواستند تكرار تجربه دوران شاه باشد. اما زماني كه رضا پهلوي گفت خيابانها تسخير شود و ترامپ اعلام كرد كه من به حمايت شما ميآيم و نيروهاي مجاهدين و پژاك و سلطنتطلب و جيشالعدل و همه و همه آمدند و البته همكاري هماهنگي به واسطه موساد و سيا بود آن فجايع رخ داد. كلانتريهاي ما تسخير شد. كلانتريها نماد حاكم است و وقتي كلانتري تسخير شوند يعني حاكميت سقوط ميكند. وقتي حاكميت سقوط كند يعني حاكميت ملي از بين رفته. وقتي حاكميت ملي از بين برود، كشور به زير چكمههاي اسراييل و امريكا ميرود. شايد ما تجربه عراق را پيدا ميكرديم. كشوري كه حدود يك ميليون نفر كشته داد. لذا اگر خودمان را جاي حاكميت بگذاريم بيآنكه بخواهم خطاهاي حاكميت را توجيه كنم، نتايج ديگري ميگيريم. فقط ميخواهم از منظر حاكميت هم مساله را ببينيم. اساسا مشكل ما اين است كه با چشم ديگري مساله را نميبينيم. همواره از چشم خودمان نگاه ميكنيم و اين بدترين نوع مواجهه با مساله است. شايد تمام اتهام من اين است كه در برابر حزباللهيها ميكوشم با چشم منتقدان هم به مساله نگاه كنم . در مقابل منتقدان هم با چشم حاكميت به مساله نگاه كنم. كشور ما پر از دجال است. همگي يك چشم داريم و با چشم خودمان به مسائل نگاه ميكنيم. به همين دليل مسائلمان حل نشده باقي ميمانند. فكر ميكنم گفتمان آينده گفتماني است كه ميتواند با دو چشم به مسائل نگاه كند و با دو زبان ميتواند با جامعه صحبت كند. يك چنين گفتماني در جامعه ما ضعيف است. اميدوارم به همت شما (اعتماد و ساير رسانهها) اين گفتمان تقويت شود.
در مورد ضعف نيروهاي اطلاعاتي در كشور بايد صحبتهاي بيشتري شود. به نظر ميرسد طي زمانها بسترهايي ايجاد شده، اشتباههايي رخ داده و در واقع كژ كاركرديهايي صورت گرفته كه نتيجهاش در حوادث ديماه ۱۴۰۴ نمايان شده. دوگانگي كه در نهادهاي اطلاعاتي امنيتي ما وجود دارد و كارشناسان و دلسوزان سالهاست كه دربارهاش صحبت كرده و هشدار ميدهند. هر كشوري به يك نهاد اطلاعاتي و امنيتي نياز دارد اما اين دوگانگي در ايران وجود دارد. در شوراهاي بالادستي هم اين دوگانگي را ميبينيم. مثل شوراي عالي فضاي مجازي، شوراي عالي انقلاب فرهنگي و ساير شوراهاي بالادستي. در جمهوري سوم تا چه اندازهاي اصلاح اين كژ كاركرديها مورد نياز است؟
اصلاح كج كاركرديها كاملا مورد نياز است. اما اين توتولوژي است. يعني وقتي ميگوييم كج كاركردي بايد اصلاح شود درست است اما صحبت اين است كه شما دوگانگي نيروهاي امنيتي اطلاعات سپاه و وزارت اطلاعات در يك كشور را كج كاركردي ميبينيد اما به دو قطبيسازيهاي دوگانه توجه نميكنيد. وقتي جامعه دوقطبي است و همه نخبگانش دائما اين دوقطبيت را به اصطلاح دامن ميزنند لذا در نهادسازيهايش نيز اين دوقطبي خودش را نشان ميدهد. يعني هيچ قطبي، قطب ديگر را قبول ندارد و نهادهاي خودش را ميخواهد.
آيا وظيفه حاكميت اصلاح اين كج كاركردها نيست؟
بله ولي حاكميت همهكاره نيست؛ اولا ما امور اجتماعي هم داريم ؛ همه امور در اختيار حاكميت نيست و نكته دوم اينكه يكي از مشكلات اساسي جامعه ما تعارضي است كه ميان قلب و مغز انقلاب و دست و پاهايش وجود دارد. يعني دولت با قلب و مغز گفتمان انقلاب سازگار نيست. دولتها بخش نوگراي جامعه را رهبري ميكنند و حاكميت بيشتر بخش سنتي و انقلابي را و من فكر ميكنم ما نيازمند يك ارتقاي گفتماني هستيم. يعني اميدوارم در جمهوري سوم با رهبري آقاي سيد مجتبي خامنهاي، ما بتوانيم اين دو قطبي بودن را كاهش بدهيم.
از زمان سفرهاي استاني نزديك آقاي پزشكيان بودم. از همان زمان، يكي از مباحثي كه آقاي پزشكيان مدام بر آن تاكيد ميكردند تلاش براي رفع تعارض ميان حكومت و دولت بود. به نظر ميرسد پزشكيان تلاش نميكند در شكاف ميان دولت و حاكميت بدمد. آيا شما يك چنين برداشتي داريد؟
ميپذيرم كه پديدارها طيفي هستند. اگر آقاي پزشكيان را با ديگر روساي جمهور مقايسه كنيم بيترديد آقاي پزشكيان مقابل رهبري قهر نكردند. نه ايستاد و نكوشيد شكاف را بيشتر كند و صادقانه هم برخورد كرد. يعني چنين نبود كه در حضور، چيزي بگويد و در خفا كار ديگري بكند.
ببينيد جامعه لايه لايه است، فرض كنيد از بالا يك ايدهاي مطرح ميشود، اين ايده كف خيابان كه ميآيد به شكل ديگري نمايان ميشود. هيچ كس در بالاي حاكميت نگفته دختر مردم را داخل ون كنند آن هم به زشتترين وضع. اينها ديگر پديدارهاي اجتماعي است، اينها پيچيدگي پديدارهاي اجتماعي است. من از همه نيروهاي اجتماعي ميخواهم، كينهتوزانه با مسائل برخورد نكنند. جمهوري اسلامي آزمون تاريخي جامعه ايران براي تحقق يك نظام سياسي بر اساس انديشه و خردي است كه در اين جامعه وجود داشته است. يعني جامعه خواسته نه به دموكراسي غربي و ليبراليسم تن بدهد و نه به ديكتاتوري پرولتارياي بلوك شرق سابق تن بدهد. اين آزمون پيروزي يا شكست ماست. البته ميپذيرم به دليل فقدان تفكر سياسي در سنت تاريخي ما انديشه ولايت فقيه جاي خالي زياد دارد. وقتي از حزب كمونيست چين صحبت ميكنيم، حزب كمونيست چين فقط حزب كمونيست چين نيست، حزب كمونيست چين در واقع نماينده تمدن چيني از زمان كنفوسيوس تا به امروز است. نظريه ولايت فقيه برخلاف تصويرهايي كه اتاق فكرهاي موساد و ناتو تلاش ميكنند به خورد انسان ايراني بدهند، نماينده تمدن ايراني هم هست. يك تلاش تاريخي است و البته محدوديت زيادي دارد و البته ناپختگي زيادي هم دارد. يعني چنين نيست كه اگر به جاي جمهوري اسلامي با تمام انتقادات الان ما يك دموكراسي از نوع دموكراسي غربي داشتيم الان اينجا گل و بلبل بود. در ايران، تاريخ، تاريخ پادشاهان بوده و در كنار پادشاهان درباريان، روساي ايلها، فئودالها، اربابها، خانها هم بودند. توده كجا بود؟ توده فقط گوشت دم توپ و سياه لشكر بود كه در جنگها كشته شود. در زمان صفويه روحانيت شيعه وارد اريكه قدرت شد سپس با ۱۵خردادخميني و با انقلاب خميني در سال ۵۷ تودههاي ايران شخصيت پيدا ميكنند. شخصيت سياسي پيدا ميكنند .حالا ميتوانيد متوجه شويد چرا آن بدرقه عظيم از امام خميني در زمان رحلتش صورت گرفت. حالا ميفهميد چرا حدود دهها روز است بخشي از مردم عزادار رهبرشان هستند. اين جمعيت به خاطر سانديس نرفتند. اين حرفا خيلي احمقانه است. نميخواهم از ولايت فقيه دفاع كنم، ميخواهم توصيف پديدارشناسانه و فلسفي كنم. برخي ميگويند دموكراسي يعني شخصيت پيدا كردن توده. تودهها با اين انقلاب شخصيت پيدا كردند. روشنفكري كه مدام ميگويي دموكراسي دموكراسي، تو چرا اين را نميبيني؟! يك سرمايه عظيم در اين كشور وجود دارد و آن پيوند عاطفي و معنوي رهبر با بخش بزرگي از جامعه است، ارتباطي كه حاضرند به خاطرش جان بدهند. اين رابطه معنوي حافظ اين سرزمين بوده. تو چرا آن را نميبيني؟ مدام فقدان تئوري وجود دارد. شايد آرامترين لحن اين باشد كه من هم در كنار تو هستم اما فكر نكن آقاي بيك اگر الان قدرت دست من و تو بود اينجا گل و بلبل ميشد و هيچ مشكلي نداشتيم. مگر مصدق دموكرات نبود سرنگونش كردند، سرنگونش كردند چرا كه اين پيوند معنوي وجود نداشت. آن اراده براي تبديل شدن به يك قدرت وجود نداشت. به عنوان يك معلم فلسفه من از بيماري تعارض رنج ميبرم و ساختار. آقاي بيك شما در مقام روزنامهنگار و روزنامه اعتماد و ديگر عزيزان بايد سطح بازيمان را تغيير بدهيم.
شما از مهساها و فرزنداني ياد كرديد كه بايد جدي گرفته شوند. واقعيت اين است كه امروز در واقع جواني ايراني براي داشتن حداقلهايي كه در هر جاي دنيا امري پذيرفته شده و عادي و كاملا در اختيار است بايد مسير طولاني را طي كند. چرا انسان ايراني برخلاف بسياري از كشورها بايد اين محروميتها، تحقير شدنها، به رسميت شناخته نشدن سبك زندگي و نداشتن عاديترين نيازها را تحمل كند؟شما به اين مهساها به اين فرزنداني كه اشاره كرديد بايد جدي گرفته شوند خطاب به كساني كه اين حداقلها را مانند هر جاي دنيا طلب ميكنند چه خواهيد گفت؟
من يك استدعا دارم، طوري حرف نزنيم كه همه جاي جهان بهشت و فقط ايران جهنم است. امروز در هر جاي جهان شما بايد كار بكنيد.
چون در اين زمينه تحقيقات مستند دارم عرض ميكنم خدمت شما حداقل دستمزد در بسياري از اين كشورها يك قدرت خريدي را به افراد ميدهد. قدرت خريد ايرانيان بسيار پايين است. فكر ميكنم در زمينه نهادسازي و ساختارسازي ما ايرادات اساسي داريم. آقاي رييسجمهور به عنوان شخص دوم مملكت تصميم ميگيرند اينترنت وصل كنند، مدتها بايد تلاش كنند. شوراي عالي فضاي مجازي، شوراي عالي انقلاب فرهنگي. اين در واقع موازيكاريها باعث شده كه يك نهاد ثابت با مشخصات روشن وجود نداشته باشد تا در مورد مسائل كليدي تصميمگيري كند. حتي نهادهايي كه ذيل رهبري دارند فعاليت ميكنند مثل ستاد اجرايي فرمان امام، بنياد مستضعفان و... همينگونهاند. اين دوگانگيها و چندگانگيها باعث شده اقتصاد ما قدرت پويايياش را از دست بدهد.
از شما ميپرسم اگر ما نهادهاي چندگانه نداشتيم و مراكز گوناگون تصميمگيري نداشتيم نميگفتيم نظام، توتاليتر و خيلي متمركز است؟
حرف من اين نيست كه نظام به صورت متمركز عمل كند، عرض ميكنم چندگانگي جاي خودش را به يك وضعيت سامان يافته و روتين بدهد و مهمتر از همه اينها ما يك قرارداد اجتماعي يعني قانون اساسي داريم كه همه بايد پايبند آن باشند.
در ظاهر خيلي قشنگ است كه ما قانونگرا باشيم. اما توجه داشته باشيد ما دو گونه قانون داريم؛ قوانين مصوب در مجلس و قوانين نانوشته كه در زندگي واقعي وجود دارد. همهچيز حول و حوش قوانين مصوب نيست. قوانين غيرمصوب هم در جامعه حاكمند و اين قوانين غيرمصوب است كه اجازه نميدهد خيلي از مطالبات تحقق پيدا بكنند. لذا كار روشنفكر، كار نخبه اين است كه اين قوانين غير مصوب را كه در جامعه وجود دارد و در چشمها پنهانند را آشكار كند. به نظر من اينكه جوانان معترضند كه افق زندگي اقتصاديشان مسدود است كاملا محقند، عدالت گمشده بزرگ انقلاب ماست. در جامعه ما همين الان مردمي كه كف خيابان هستند جزو محرومترين اقشارند. كمترين بهرهبرداري از سفره انقلاب را همينها بردند و بيشترين بار را كشيدند. در مقابل هر آن كس كه بيشتر از سفره انقلاب خورده بيشتر معترض است. اين جاي شرمندگي براي گفتمان انقلاب دارد. گفتمان انقلاب و به تبعش حوزههاي علميه فلسفه اقتصاد سياسي روشني ندارند . بايد اين فلسفه اقتصادي را داشته باشيم. امور بهداشت، آموزش و مسكن كالا نيستند اينها حق مردمند. اينها جزو انفال نيستند كه خريد و فروش شوند. پارهاي از اصلاحطلبهاي ما اينها را مخالف ارزشهاي تحت عنوان ايران نگاه چپ و نگاه ماركسيستي است به شدت سركوب ميكنند. قدرتهاي سركوب هم دارند. يعني بيشتر برنامههاي من با يك موبايل توليد ميشود. من رسانه ندارم من استوديو ندارم. پارهاي از روحانيون به نظر من از انقلاب خيلي عقبترند و بدتر از آن روشنفكران و نخبگان و دانشگاهيها هستند كه خود آنها از چيزي مينالند كه مدافعش هستند (يعني سياستهاي بازار آزاد، تبعيت از احكامي كه در واقع بانك جهاني، صندوقبينالملليپول،صندوق سازمان تجارت جهاني) نميدانم اينحرفم بار حقوقي دارد يا نه حتي من فكر ميكنم در اين حوزهها، امريكاييها و اسراييل نفوذ دارند و آگاهانه كشور را به سوي يك فروپاشي اقتصادي اجتماعي سوق ميدهند. به نظر من هرچه زودتر بايد در حاكميت جديد يك اتاق جنگ اقتصادي تشكيل شود. اين سياست بايد تغيير كند. امروز ما در تهران خانههايي داريم كه اجاره ماهيانه آنها قبل از جنگ ۳ ميليارد تومان بوده و در مقابل بعضي از مردم شهرستانها ميان توي خيابانهاي تهران تو ماشين ميخورند و ميخوابند و يا ۱۰ نفر ۱۵ نفر ميروند بالاي پشتبامها و نايلكس انداختند و زير باران زندگي ميكنند. اين شأن يك انسان ايراني نيست. از اين جهت من حق را به شما ميدهم حق را به جوانان ميدهم و از همه روشنفكران، از همه نيروهاي سياسي اجتماعي ميخواهم خطرات امنيتي و ژئوپوليتيك را به رسميت بشناسند، بعد همگي ميتوانيم بزرگترين انتقادها و فريادها را بر سر حاكميت بزنيم. اما وقتي مسائل امنيتي را به عنوان خطر نميشناسي دائما با اين خطر مواجه هستي كه در زمين دشمن بازي ميكني. يك نمونه تاريخي بگويم. بچههاي عسلويه يك اتحاديه كارگري دارند اگر اشتباه نكنم با رهبري آقاي غفاري يا غفاريفر . اينها هيچگاه اجازه ندادند بيگانگان از اعتراضات كارگريشان استفاده كنند و بيانيهشان در ايران اينترنشنال يا بيبيسي يا ديگر رسانهها پخش شود. همواره از حاكميت ملي دفاع كردند اما يك مطالبه صنفي داشتند. خيلي از نيروهاي سياسي شما اعتراضاتشان چنين نبود و گزك به دست نيروهاي امنيتي ما داد و البته نگراني آنها به حق يعني فروپاشي كشور (نه فقط فروپاشي جمهوري اسلامي) است. لذا ميخواهم با نگاه آنها هم به مساله نگاه كنم و به نيروهاي اطلاعاتي بگويم من و آقاي بيك داريم كار اطلاعاتي ميكنيم. در واقع هشدار ميدهيم به حاكميت و در عين حال نگران امنيت كشور هستيم. اين امنيت فقط حمله اسراييل و امريكا نيست ما از وقوع حوادثي مثل ۱۸- ۱۹ دي 1404هم نگرانيم. لذا تلاش ميكنيم كه مانع از وقوع يك چنين حوادث تلخي شويم.
شما يك مصاحبه مرجعي داشتيد كه تو ذهن بسياري از افراد مانده. يك روز اشاره كرديد كه نيروهاي دانشگاهي و اساتيد ما با مشكلات معيشتي قابل توجه دست به گريبان هستند. وضع ماليتان آقاي عبدالكريمي چطور است؟ هنوز اون بحران را تجربه ميكنيد؟
وزارت اطلاعات و بچههاي سپاه هنوز چيزي تو حساب من واريز نكردند، اميدوارم واريز بكنند. آره حالا يک شوخي هم بكنم؛ معمولا به من ميگويند عبدالكريمي تو از اوناش نيستي كه تك بخوري! بيا تعارف بكن. هنوز چيزي به من تعارف نشده ولي اگر تعارف بشود بعد ببينم كه چكار خواهم كرد.
انشاءالله كه وضع همه مردم ايران با هم بهبود پيدا كند.