نگاهي به ميراثي كه در سكوت گم كرديم
نام برخي از پدران انقلاب و قانون اساسي به تدريج در حافظه عمومي كمرنگتر ميشود. امروز كمتر برنامهاي در رسانههاي بزرگ درباره زندگي، روش فكري و شيوه عمل شخصيتهايي چون شهيد آيتالله دكتر بهشتي ميبينيم. همين وضعيت درباره چهرههايي مانند رجايي، باهنر، طالقاني، شريعتي و حتي مطهري نيز كم و بيش صادق است. براي نسل ما كه بخشي از آن دوران و برخي از اين شخصيتها را از نزديك تجربه كرده است، ياد و خاطره آنان همچنان زنده است؛ نه فقط به عنوان چهرههاي تاريخي، بلكه به عنوان حاملان يك منش فكري و اخلاقي كه گاه با حسرت به آن بازميگرديم. هفتم تير، سالروز شهادت دكتر بهشتي، فرصتي است براي بازخواني چند درس تاريخي از زندگي و روش او؛ درسهايي كه صرفا به گذشته تعلق ندارند، بلكه براي فهم وضعيت امروز جامعه نيز معنا دارند.
منطقِ «دشمنسازي» و تراژدي حذف داخلي
نخست، ماجراي ترور شهيد بهشتي توسط سازمان مجاهدين خلق يادآور يك الگوي آشنا در سياست است: تبديل دشمن نزديك به دشمن اصلي. در آن زمان از سوي مجاهدين عنوان ميشد: «امپرياليسم دشمن دور است و دشمن نزديك، بهشتي.» به نام مبارزه با امپرياليسم امريكا، بهشتي را هدف قرار دادند. جملاتي شبيه به اين را ميتوان در استدلالهاي داعش نيز ديد كه كشتن دشمن قريب اولويت است تا دشمن بعيد و اين منطق حذف كه در آن اختلاف داخلي به دشمني مطلق تبديل ميشود، هنوز هم در اشكال مختلف حتي در فضاي سياسي اين روزهاي كشور شنيده ميشود. از منظر آنها بهشتي تنها شانس رفرم و بازسازي رژيم بود. بنابراين زدن بهشتي زدن آينده بود. گفتند رژيم را بيآينده كرديم. يعني آدمهايي كه توان نهادسازي، ايجاد مشاركت و گفتوگوي اجتماعي را دارند از منظر همواره مورد هدف قرار ميگيرند.
حزب؛ حلقه مفقوده نهادسازي در ايران
دومين آموزه مهم در زندگي بهشتي، اعتقاد عميق او به تحزب بود. در فضاي پرشور سالهاي نخست انقلاب، زماني كه رابطه مستقيم امام با جامعه نوعي سرمايه اجتماعي گسترده ايجاد كرده بود و بسياري تصور ميكردند نيازي به نهادهاي واسط نيست...
بهشتي بر تشكيل «حزب جمهوري اسلامي» تاكيد كرد. در نگاه او، حزب صرفا يك تشكيلات سياسي نبود؛ بلكه نهادي براي تربيت كادر، سازماندهي نيروهاي اجتماعي و ايجاد ميانجي ميان جامعه و قدرت محسوب ميشد. با گذشت دههها، هنوز جاي خالي چنين احزابي در ساختار سياسي كشور احساس ميشود.
سياست فراگير؛ شنيدن صداي طبقات بيصدا
سومين ويژگي در روش سياسي بهشتي، باور به مشاركت فراگير در اداره كشور بود. او معتقد بود حاكميت بايد از حضور گروههاي مختلف اجتماعي بهره ببرد؛ از طيفهاي گوناگون سياسي گرفته تا قوميتها، طبقات و اقشار اجتماعي. در خاطرهاي از آن دوران، به ياد دارم كه براي فهرست نامزدهاي تهران در مجلس خبرگان قانون اساسي، او اصرار داشت كه در ميان نامزدها حتما نمايندهاي از كارگران و نيز نمايندهاي از زنان حضور داشته باشد. به همين دليل در مجلس خبرگان قانون اساسي، در كنار معلمان، پزشكان و ديگر اقشار، نمايندهاي از يكي از كمصداترين طبقات اجتماعي يعني كارگران نيز حضور داشت.
«سعهصدر»؛ شرط حياتي گفتوگوي اجتماعي
ويژگي ديگر بهشتي، تحمل شنيدن نقد و حتي ناسزا بود. او در برابر حملات تند، به جاي پاسخ احساسي، بحث منطقي خود را ادامه ميداد. حضور او در راديو و تلويزيون و گفتوگو با مخالفان حتي با ماركسيستها، نمونهاي از همين رويكرد بود. از او نقل شده است كه به مجريهاي برنامهها نيز توصيه ميكرد انصاف و ميانهروي را در اداره بحث رعايت كنند.
سه ضلع گمشده؛ از نهادسازي تا گفتوگوي ملي
اگر از منظري جامعهشناسانه به اين ميراث نگاه كنيم، ميتوان گفت آنچه در روش بهشتي برجسته بود سه اصل بنيادين بود: نهادسازي، مشاركت اجتماعي و گفتوگوي عمومي. شايد يكي از دلايل حسرتي كه نسلهاي پيشين گاه از آن سخن ميگويند، كمرنگ شدن همين سه عنصر در فضاي اجتماعي امروز باشد.
بازخواني تجربه و روش چنين شخصيتهايي صرفا يادآوري يك خاطره تاريخي نيست؛ بلكه تلاشي براي فهم اين پرسش است كه چگونه ميتوان ميان جامعه، قدرت و گفتوگو پلي پايدار ساخت.