شناسهٔ خبر: 78708805 - سرویس استانی
نسخه قابل چاپ منبع: ایرنا | لینک خبر

روایت حقیقت از دل آتش

قصرشیرین - ایرنا - جنگ تنها در میدان‌های نبرد جریان ندارد، در خانه‌هایی که با صدای انفجار می‌لرزند، در چشمان نگران مادران، اضطراب کودکان و حافظه شهرهای مرزی ادامه پیدا می‌کند، در چنین روزهایی، ثبت واقعیت و روایت رنج مردم، تنها یک وظیفه حرفه‌ای نیست؛ مسوولیتی انسانی و تاریخی است برای آنکه حقیقت در میان آتش، دود، آوار و هیاهوی جنگ فراموش نشود.

صاحب‌خبر -

در این روزها که منطقه بار دیگر در کانون تحولات و تنش‌های امنیتی قرار گرفته است، خبرنگار بودن معنای دیگری پیدا می‌کند، به عنوان یک زن خبرنگار مرزنشین، من جنگ را از پشت قاب تلویزیون و اتاق‌های خبر و یا در کانال های خبری و فضای مجازی دنبال نمی‌کنم؛ صدای آن را از نزدیک می‌شنوم، اضطراب آن را در میان مردم لمس می‌کنم و بازتابش را در زندگی روزمره خانواده‌هایی می‌بینم که هر تحول جدیدی را با دقت و حساسیت دنبال می‌کنند.

در روزهای جنگ، خبرنگاری تنها یک حرفه نیست مخصوصا کسی مانند من که هیچ آموزش بحرانی ندیده و یا برای حضور در جنگ آماده نشده اما تجربه عملی زندگی در مرز و بحران های مختلف و جنگ ۱۲ روزه و جنگ تحمیلی سوم در خط مقدم مرزهای ایران باعث شده که در جنگ ها راوی حقیقت باشم و بجای رفتن، در کنار مرزداران منطقه بمانم و روایت کنم هرچند نوشتن در روزهایی که صدای انفجار شنیده می‌شود، دشواری دیگری دارد.

جنگ را نمی‌توان با آمار روایت کرد، هیچ عددی نمی‌تواند عمق اندوه مادری را توضیح دهد که چشم‌انتظار بازگشت فرزندش مانده است، هیچ آماری قادر نیست دلهره پدری را به تصویر بکشد که با هر صدای مهیب، نگران امنیت خانواده‌اش می‌شود و هیچ گزارش رسمی نمی‌تواند تمام تلخی کودکی را روایت کند که به جای صدای بازی و خنده، صدای انفجار و آژیر را شنیده است.

جنگ را نمی‌توان تنها در صدای انفجارها، آمارها و تیترهای خبری خلاصه کرد، جنگ، پیش از آنکه در خبرها روایت شود، در چهره مردمی دیده می‌شود که با نگرانی آسمان را رصد می‌کنند، در سکوت مادرانی که اخبار را لحظه به لحظه دنبال می‌کنند و در نگاه کودکانی که بی‌آنکه معنای بسیاری از اتفاقات را بدانند، تغییر فضای اطراف خود را احساس می‌کنند.

در شب‌هایی که آسمان روشن‌تر از همیشه می‌شود و خبرها با سرعتی بی‌سابقه مخابره می‌شوند، مسوولیت خبرنگار نیز سنگین‌تر می‌شود، در چنین شرایطی، میان انبوه روایت‌ها، تحلیل‌ها و اخبار ضد و نقیض، آنچه اهمیت دارد، حفظ امانت‌داری در برابر حقیقت است.

حقیقتی که گاه در میان هیاهوی رسانه‌ای پنهان می‌شود و برای یافتنش باید در میان مردم بود، باید میدان را دید و باید صدای واقعی جامعه را شنید، در این روزها بیش از هر زمان دیگری دریافته‌ام که جنگ تنها در خطوط درگیری رخ نمی‌دهد؛ بخشی از آن در ذهن‌ها، دل‌ها و زندگی روزمره مردم جریان دارد.

جنگ، پیش از آنکه ساختمان‌ها را ویران کند باعث ویرانی آرامش انسان‌ها است، تجربه شخصی من به عنوان یک زن مرزدار خبرنگار و یک مادر نگران با سال‌ها حضور در صحنه بحران‌های مختلف، از زلزله و حوادث طبیعی گرفته تا رخدادهای تلخ اجتماعی، این واقعیت را آشکار کرده است که هیچ بحرانی به اندازه جنگ، روح و روان جامعه را تحت تأثیر قرار نمی‌دهد.

زلزله خانه‌ها را ویران می‌کند، اما جنگ علاوه بر خانه‌ها، امنیت روانی، امید و گاه بخشی از انسانیت را نیز هدف قرار می‌دهد.

شاید تلخ‌ترین پرسشی که همواره در برابر جنگ قرار می‌گیرد، این باشد که چگونه انسان می‌تواند به نقطه‌ای برسد که مرگ کودکان، زنان و غیرنظامیان را در محاسبات خود جای دهد، چگونه می‌توان نظاره‌گر ویرانی خانه‌ها، داغدار شدن خانواده‌ها و خاموش شدن رؤیاهای کودکان بود و همچنان از پیروزی سخن گفت؟ این پرسش‌ها تنها پرسش خبرنگاران نیست؛ پرسش وجدان بشری است.

هر بار که تصویری از کودکی در میان آوار منتشر می‌شود، هر بار که خبر جان باختن انسان‌های بی‌گناه مخابره می‌شود و هر بار که خانواده‌ای در سوگ عزیزان خود می‌نشیند، این پرسش بار دیگر زنده می‌شود که جنگ دقیقاً کدام ارزش انسانی را نمایندگی می‌کند؟

اما جنگ تنها در محل اصابت موشک‌ها رخ نمی‌دهد، شهرهای مرزی، بیش از هر نقطه دیگری با واقعیت جنگ آشنا هستند، مردمانی که سال‌ها صدای آژیر، انفجار و تهدید را تجربه کرده‌اند، بهتر از هر کسی می‌دانند امنیت واژه‌ای ساده و بدیهی نیست.

در شهرهای مرزی، جنگ گاهی پیش از آنکه آغاز شود، در ذهن مردم حضور دارد، در نگرانی مادران، در دلشوره پدران و در سکوت شب‌هایی که با هر صدای غیرمنتظره، آرامش از خانه‌ها فاصله می‌گیرد.

اینجا صدای جنگنده‌ها فقط یک صدا نیست، هر غرش در آسمان می‌تواند خاطره‌ای قدیمی را زنده کند، هر صدای مهیب می‌تواند قلب مادری را به تپش بیندازد، هر خبر تازه می‌تواند نگرانی یک شهر را بیشتر کند، در چنین شرایطی، زندگی عادی مردم ادامه دارد؛ مردم کار می‌کنند، فرزندان به مدرسه می‌روند، مغازه‌ها باز هستند و رفت‌وآمد جریان دارد، اما در پس این جریان عادی زندگی، اضطرابی پنهان وجود دارد که تنها ساکنان مناطق مرزی آن را به خوبی درک می‌کنند.

در این میان، خبرنگاران و راویان میدان نیز بخشی از همین جامعه هستند، آنها نیز همان صداها را می‌شنوند، همان نگرانی‌ها را تجربه کرده و همان اضطراب‌ها را درک می‌کنند، با این تفاوت که مسوولیت دیگری نیز بر دوش دارند؛ مسوولیت ثبت حقیقت.

شاید بسیاری تصور کنند خبرنگار در روزهای جنگ تنها وظیفه انتشار خبر را بر عهده دارد، اما واقعیت آن است که خبرنگار پیش از هر چیز شاهد لحظه‌هایی است که شاید فردا بخشی از حافظه تاریخی یک ملت شود، او شاهد اشک‌هایی است که دیده نمی شود و یا نگرانی‌هایی که در آمارها جایی ندارند.

یک خبرنگار شاهد رنج‌هایی است که گاه در چند سطر خبر خلاصه می‌شوند اما آثارشان تا سال‌ها بر زندگی انسان‌ها باقی می‌ماند.

زمانی که آسمان آرام نیست، زمانی که هر تماس تلفنی می‌تواند حامل خبری تلخ باشد و زمانی که هر لحظه احتمال وقوع حادثه‌ای تازه وجود دارد، یافتن واژه‌ها آسان نیست.

گاهی خبرنگار باید میان صدای انفجار و صدای گریه مردم بنویسد، در حالی که خود نیز نگران است، آرامش را به متن منتقل کند، بغض خود را فرو خورد تا روایت ناقص نماند، باید اشک را پشت واژه‌ها پنهان کند تا حقیقت همان‌گونه که هست ثبت شود، شاید به همین دلیل است که ارزش کار حقیقت‌نگاران در روزهای جنگ بیش از هر زمان دیگری آشکار می‌شود.

در هر جنگی، همزمان با شلیک گلوله‌ها، نبرد دیگری نیز جریان دارد؛ نبرد روایت‌ها، در این میدان، حقیقت گاهی زیر حجم انبوهی از اخبار، تحلیل‌ها و روایت‌های متناقض پنهان می‌شود و درست در همین نقطه است که مسوولیت خبرنگاران معنا پیدا می‌کند.

وظیفه خبرنگاران در دل بحران و جنگ نه قهرمان‌سازی است و نه روایت احساسات شخصی؛ وظیفه او ثبت واقعیت است، ثبت آنچه بر مردم گذشته و آنچه خانواده‌ها تجربه کرده‌اند، روایتی که شاید سال‌ها بعد، تنها سند باقی‌مانده از یک روز سخت باشد.

تاریخ جنگ‌ها را فقط فرماندهان و سیاستمداران نمی‌نویسند، بخشی از تاریخ را خبرنگارانی ثبت می‌کنند که در روزهای آتش و التهاب، صدای مردم می‌شوند؛ کسانی که اجازه نمی‌دهند رنج انسان‌ها در میان اعداد و آمار گم شود، اگر روایت نباشد، بخشی از حقیقت نیز از میان خواهد رفت.

اگر شاهدی نباشد، فراموشی جای واقعیت را خواهد گرفت و اگر حقیقت ثبت نشود، نسل‌های آینده تنها با اعداد و آمار مواجه خواهند شد؛ اعدادی که دیگر نمی‌توانند چهره یک کودک، اشک یک مادر یا نگرانی یک پدر را به تصویر بکشند.

جنگ‌ها سرانجام پایان می‌یابند، صدای انفجارها خاموش می‌شود، شهرها دوباره ساخته می‌شوند و زندگی به جریان خود بازمی‌گردد، اما آثار جنگ تا سال‌ها در حافظه مردم باقی می‌ماند؛ در ذهن کودکانی که شب‌های پراضطراب را تجربه کرده‌اند، در دل خانواده‌هایی که داغ عزیزان خود را بر دوش می‌کشند و در خاطره شهرهایی که روزهای سخت را پشت سر گذاشته‌اند.

آنچه برای آینده باقی می‌ماند، تنها خرابه‌ها و آمارها نیست؛ روایت‌هایی است که حقیقت را زنده نگه داشته‌اند.

شاید مهم‌ترین رسالت حقیقت‌نگاران نیز همین باشد؛ نگذارند درد مردم به دست فراموشی سپرده شود، اینکه ثبت کنند پشت هر خبر، انسانی زندگی می‌کرده، خانواده‌ای نفس می‌کشیده و رؤیایی در جریان بوده است.

جنگ‌ها می‌آیند و می‌روند، اما روایت‌ها می‌مانند و تا زمانی که روایت باقی بماند، حقیقت نیز زنده خواهد ماند؛ حقیقتی که گاهی در میان دود و آتش متولد می‌شود، اما هرگز نباید زیر آوار جنگ دفن شود.

امروز بیش از هر زمان دیگری باور دارم که حقیقت نیز در جنگ نیازمند مدافع است، مدافعی که نه با سلاح، بلکه با قلم از آن پاسداری کند، در روزهایی که آسمان مرز ناآرام و صدای انفجار و پرواز جنگنده ها با زندگی مردم گره می‌خورد، نوشتن گاهی دشوارترین کار جهان می‌شود، با این حال، رسالت روایت کردن پابرجا است؛ زیرا فردا که صدای جنگ خاموش شد، این روایت‌ها هستند که شهادت می‌دهند بر مردمانی که ایستادند، رنج کشیدند و فراموش نشدند.

در این روزهای پرالتهاب، آنچه در میان مرزنشینان بیش از هر چیز به چشم می‌آید، آرامش، آگاهی و اعتماد به آینده است، مردمی که سال‌ها در جوار مرز و خط مقدم زندگی کرده‌اند و خوب می‌دانند که عبور از روزهای سخت، جز با همدلی و استقامت ممکن نیست.

در میان تمام صحنه‌هایی که این روزها دیده‌ام، آنچه بیش از همه در ذهنم مانده، ایستادگی مردمی است که اجازه نمی‌دهند سایه جنگ بر زندگی‌شان غلبه کند، مرزدارانی که تاپای جان حافظ مرزها هستند، کسبه‌ای که صبح مغازه‌های خود را باز می‌کنند، کشاورزانی که به زمین‌هایشان سر می‌زنند، خانواده‌هایی که در کنار نگرانی‌ها، امید را زنده نگه داشته‌اند و جوانانی که همچنان به فردا می‌اندیشند؛ این‌ها تصویر واقعی زندگی در روزهای پرالتهاب است.

شاید سال‌ها بعد، بسیاری از جزئیات این روزها به دست فراموشی سپرده شود، اما آنچه در حافظه تاریخ باقی خواهد ماند، تنها اخبار عملیات‌ها و تحولات نظامی نیست؛ بلکه روایت مردمی است که در دل این روزها زندگی کردند، ایستادند و اجازه ندادند شعله‌های جنگ، چراغ امید را در خانه‌هایشان خاموش کند.