روزگاري كه واژه زن در قاموس رسمي اين سرزمين، جز در سايه خانه و فرزند تعريف نميشد، بانويي از خانداني نظامي و فرهنگي در تهران زاده شد؛ سال 1277يا به روايتي ديگر سال 1279. او از همان جواني هم با علوم اسلامي و ادبيات فارسي انس گرفت و هم با زبانهاي فرنگي و موسيقي آشنا شد. اين همنشيني با دو جهانِ گوناگون، بعدها در شعرش جلوه كرد؛ شعري كه هم از مهر ميهن ميگفت و هم از درد وطن و در آن، پاينده باد ايران چون وردي هميشگي بر زبان جاري بود. فخرعُظما ارغون، با نام كامل فخري عادل خلعتبري، خود را از قفس سنت رهانيد و راه را براي صدها زن ديگر نيز گشود. اما آنچه او را از يك شاعر صرف ميهني فراتر ميبرد، درك عميق او از اين حقيقت بود كه وطندوستي، تنها در سرودن شعر خلاصه نميشود؛ در عمل، در ايثار و در گشودن راه براي ديگران معنا مييابد.او كه خود دختري همچون سيمين بهبهاني را تربيت كرده، از بنيانگذاران انجمن نسوان وطنخواه بود و در كانون بانوان حضوري فعال داشت. در روزگاري كه استخدام زنان در مشاغل دولتي نه معمول بود و نه ممكن، او نخستين زن ايراني شد كه در وزارت معارف، با سمت معاونت تعليمات نسوان، استخدام گرديد. مدارس دخترانه تأسيس كرد، نشريات زنان را منتشر ساخت و در انجمنهاي ادبي در كنار بزرگاني چون سعيد نفيسي، محمدتقي بهار و محمدحسين شهريار از حقوق زنان و آزادي وطن سخن راند. اين شجاعت عملي، به همان اندازه كه شعرش را به فرياد يك نسل بدل كرد، او را به نماد زني مبدل ساخت كه در عين پايبندي به سنت، چشمي به افقهاي دور تجدد داشت. حضور او در عرصههاي اجتماعي، نشان از باوري داشت كه در آن، زن و مرد در پاسداري از ايران، همپيمانند و هر كس به سهم خويش، بايد در اين راه گام بردارد.او در غزل سوداي آذربايجان، كه در تابستان ۱۳۲۵ و در بحبوحه فتنهجوييهاي فرقه دموكرات سروده شد، با زباني صريح و بيپروا، از تماميت ايران دفاع كرد. اين غزل، تنها يك واكنش به رويدادي سياسي نبود؛ بازتاب دركي عميق از اين حقيقت بود كه ايران، با همه تنوعهايش، يكپارچه و تجزيهناپذير است و هر تار مويي از اين خاك، با خون عاشقان پيوند خورده است. در ديگر سرودههايش، با همان لحن، از مهر ميهن و درد وطن سخن گفت. اما ماندگارترين سروده او، قطعهاي است كه در آن، فداكاري و ايثار براي ايران، نه در قاموس شعار، كه در قالب باوري ريشهدار، بازتاب يافته است؛ جايي كه زن و مرد را در كنار هم مينشاند و هر دو را به پاسداري از اين خاك فرا ميخواند:
«برخيز تا كه جان به فداي وطن كنيم
آري فداي خاك وطن، جان و تن كنيم
پاينده باد ايران تنها دعاي ماست
ورد زبان خويش به هر انجمن كنيم
اين زن بود كه طفلش مردي شود دلير
اصلاحِ كار با كمك مرد و زن كنيم
تنها نه مرد بهر وطن جان فدا كند
ما نيز جان خويش فداي وطن كنيم»
اين قطعه، بسان بيانيهاي است كه از دل تجربهاي زيسته برآمده؛ بيانيهاي در باب همبستگي ملي كه در آن، مرزهاي جنسيتي فرو ميريزد و زن و مرد، در يك صف، براي حفظ اين خاك، سوگند ياد ميكنند. فخرعظما در اين سروده، با صراحت تمام ميگويد كه تنها مرد نيست كه براي ايران جان ميدهد؛ زن نيز بايد جان خويش را در طبق اخلاص نهد. اين نگاه، در روزگاري كه هنوز زنان را خانهنشين ميپنداشتند، خود يك انقلاب بود. او در اين چند بيت، تمام رسالت خود را به عنوان يك زنِ روشنفكر در خدمت به وطن خلاصه ميكند. اينجا، زن نه در حاشيه، كه در متن ميهنپرستي قرار ميگيرد و پا به پاي مرد، براي پاسداري از اين خاك، سوگند ياد ميكند.در سرودهاي ديگر، اين فداكاري چنان با عشق آميخته ميشود كه مرز ميان شعر عاشقانه و شعر ميهني فرو ميريزد و عشق به وطن، در هيات عشقي عارفانه، خود را مينماياند. اين درهمآميختگي، نه تصنعي، كه برآمده از باوري است كه در آن، ايران، چون معشوقي ازلي، در تمام وجود شاعر ريشه دوانده است:
«جان و تن من باد فداي وطن من
آري به فداي وطنم جان و تن من
جان چيست؟ ز جان بهتر و شيرينتر و خوشتر
گر زانكه مرا هست، فداي وطن من
امّيد كه هر روز جوانتر شود از پيش
اين كشور ديرينه و ملك كهن من
اي مام وطن، تا به ابد هيچ نباشد
جز زمزمه عشق تو زين پس سخن من
پروانهصفت مهر تو سوزد پر و بالم
اي شمعِ رخت، روشني انجمن من
با واژه پاينده وطن در جريان است
گر قطره خوني است روان در بدن من
خواهم كه پس از مرگِ من احباب بسازند
از پرچم ايران عزيزم كفن من
خواهم ز خدا فخري دلداده شيدا
پاينده و جاويد بماند وطن من»
در اين قطعه، وطن نه يك مفهوم انتزاعي، كه مامي است كه شاعر با تمام وجود، عاشق اوست. اين عشق، چنان در جان شاعر ريشه دوانده كه پس از مرگ نيز، تنها آرزويش آن است كه كفنش از پرچم ايران ساخته شود.پاينده باد ايران در شعر او، نيايشي است كه در آن، تمام وجود شاعر، با وطن در هم ميآميزد و او را تا ابد، در خاطر اين سرزمين ماندگار ميسازد. اين بيت، تمام ايمان و اميد يك نسل را در خود خلاصه كرده است؛ نسلي كه ايران را چون مادر خويش ميدانست و برايش از جان و تن نيز فراتر ميرفت. آنان كه وطن را در قاموس خويش، نه با مرزهاي جغرافيايي كه با عشق و ايثار تعريف ميكردند و هرگز از ياد نميبردند كه اين خاك، مادر همه است.فخرعُظما ارغون، با وجود تمام فعاليتهاي اجتماعي و فرهنگي، هرگز از شاعري فاصله نگرفت. او ۱۵۰ قطعه شعر در قالب غزل، رباعي، قصيده و ترجيعبند از خود به يادگار گذاشت كه در جرايد آن روزگار ضبط شده است. اشعارش، به دور از هرگونه تعقيد و تصنع لفظي، ساده، روان و دلنشين است و نشانههاي شاخص زمانه خود را در خود دارد. او همچنين به ترجمه اشعار شاعراني چون اِلا ويلكاكس (انگليسي) و آلفرد دو ويني (فرانسوي) همت گماشت و نشان داد كه زنان ايراني، در عرصه ادبيات جهان نيز، ميتوانند نقشآفرين باشند.فخرعُظما ارغون در سال ۱۳۳۷، براي ديدار با دو پسرش به خارج از كشور سفر كرد و پس از 7 سال دوري از وطن، در ۲۸ اسفند ۱۳۴۴ در همان جا چشم از جهان فروبست. اما بنابر وصيتش، پيكر او را به ايران بازگرداندند و در كنار پدر و مادرش در گورستان ابنبابويه به خاك سپردند. او در آن سرزمين دور، هرگز ايران را فراموش نكرد و با همان اشعاري كه در وصف ايران سروده بود، به خاك ايران بازگشت. سيمين بهبهاني، دخترش، كه خود از شاعران بزرگ معاصر ايران است، در كتاب «با مادرم همراه» گوشهاي از اشعار مادر را گرد آورده و نشان داده است كه اين عشق به ايران، از مادر به دختر و از نسلي به نسل ديگر، منتقل شده است. فخرعظمي ارغون، با شعرها و اقداماتش، عشق به ايران را نه در شعار، كه در عمل و ايثار به تصوير كشيد. او با پرچم ايران به عنوان كفن و با پاينده باد ايران به عنوان وردِ زبان تا ابد، در خاطر اين سرزمين ماندگار خواهد ماند.