مريم مهدوياصل ٭
اشاره - استعمار سياه انگليس در زمان حكومت ناصرالدين شاه قاجار، درحالي كشتي جنگي خود را به خليجفارس آورد تا با تهديد حمله نظامي به شهرهاي جنوبي ايران، مبادرت به جداسازي «هرات» از ايران كند كه هرگز نميتوان ارتباط و پيوستگي نقشه راه استعمار انگليس در «تنگه هرمز» با «هرات» را جدا كرد، چراكه براساس گواهي تاريخ، پس از تهاجم و تجاوزهاي اسكندر مقدوني، اعراب شبهجزيره عربستان و مغولها به ايران باستان، اگر مردم و حاكمان ايراني در نهايت متجاوزان را از طريق زبان فارسي و فرهنگ و هنر خود، جذب در جامعه ايراني ميكردند، اما به هنگام تهاجم و تجاوزهاي چندجانبهگرايي غرب نوظهور و به ويژه استعمار پير انگليس، نه تنها آنان جذب زبان فارسي و فرهنگ و هنر ايران نشدند، بلكه انگليس در كشورهاي هند و پاكستان، زبان فارسي را ريشهكن كرد و در همه مناطق تحت نفوذ استعمار خود مبادرت به جداسازي و از بين بردن ريشههاي ارتباط تجاري و فرهنگي تمدنها يا شهرنشينيها در حوزه جغرافياي تاريخي-فرهنگي ايران باستان كرد تا درنهايت از يكسو، از طريق افراد بومي خائن و بهطور غير مستقيم مبادرت به از بين بردن آثار باستاني و تاريخي ايران باستان كند و ازسوي ديگر با ايجاد اختلاف، تفرقه، جداسازي، كودتا، جنگهاي داخلي و منطقهاي و... بين كشورهاي تازهتاسيس در آسياي غربي و خليجفارس و شبهقاره هند و... حافظه تاريخ جمعي چندينهزارساله مردم در جغرافياي تاريخي-فرهنگي ايران باستان را كه از هويت ايراني برخوردارند، پاك كند. البته شنيدهها حكايت از آن دارد كه در اين مورد اخير انگليس چندان موفق نشده است، بنابراين در گزارش امروز درحالي به يكي از مصداقهاي مستعمرهسازي انگليس در جغرافياي تاريخ و فرهنگ ايران باستان ميپردازيم كه ميدانيم با تجاوزهاي نظامي ۱۲روزه و ۴۰روزه امريكا و اسراييل عليه ايران كه باعث بسته شدن تنگه هرمز شد، نه تنها نظم نوين جهاني تغيير كرده، بلكه شرايط و فضاي آغاز جهاني شدن فرهنگهاي باستاني هم فراهم شده كه البته استعمار انگليس به دلايل مطرح شده در اين گزارش، توانايي ايفاي نقش فرهنگي را در نظم نوين جهاني ندارد.
سعدي و ساختار وحدت انساني
در برگي از اسناد فرهنگي وزارت امور خارجه در دوره حكومت پهلوي اول نوشته شده است: «وزارت معارف و اوقاف و صنايع مستظرفه -اداره تعليمات عاليه- بتاريخ ۲/۷/ ۱۳۱۷ -وزارت امورخارجه- نامه شماره ۵۸۰/۳۰۳۹۴/۲۱/۶/۱۷ به پيوست درخواست سفارت [...] در استكهلم راجع بپرداخت حق عضويت ايران در كنگره بينالمللي علوم نژادشناسي و مردمشناسي واصل گرديد بهطوريكه طي شماره ۳۴۵۲/۱۵۶۸۰/۲۰/۵/۱۷ باستحضار خاطر محترم رسيد وزارتمعارف [وزارت معارف] نظر بمصالحي از شركت در كنگره مزبور منصرف گرديده و بآقاي [به آقاي] يحيي مهدوي كه براي اينكار نامزد شده بود در تاريخ ۱۸/۲/۱۷ بتوسط سفارت [ايران] در لندن دستور داد كه از شركت در كنگره معذرت بخواهد با اين وصف مطالبه حق عضويت در كنگره بيمورد بنظر ميآيد متمني است بنحو مقتضي پاسخ بنگاه مزبور را صادر فرمايند. كفيل وزارتمعارف [وزارت معارف]».
اين برگ سند ديپلماسي فرهنگي در حالي از اهميت برخوردار است كه پل نرس، متخصص ژنتيك و زيستشناس سلولي و برنده جايزه نوبل فيزيولوژي يا پزشكي در سال ۲۰۰۱م. كه مشاور ارشد علمي كميسيون اروپا و عضو هيات امناي موزه بريتانيا است، در سال ۲۰۲۱م. (۱۴۰۰ش.) در كتاب «حيات چيست؟ -پنج مفهوم بزرگ در علم زيستشناسي» كه آرمان نيسي آن را در سال ۱۴۰۲ش. ترجمه كرده، نوشته است: «اين يكي از اكتشافات بزرگ در علم ژنتيك در قرن بيستويكم است: «ژنومهاي ما، هر سه ميليارد «حرف» DNA در ميان همه جنسيتها، قوميتها، اديان و طبقات اجتماعي تقريبا شبيه به هم است. اين واقعيت مهم و يكسانسازي است كه بايستي در سراسر جهان بدان ارج نهاده شود.»
درهمينراستا، هيچ ايراني بزرگسالي نيست كه اين سروده سعدي شيرازي در حدود ۷۶۴ سال پيش، يعني زماني كه سعدي كتاب «گلستان» را به سال ۶۵۶ق. تصنيف كرده، نخوانده و نشنيده باشد كه او در «سيرت پادشاهان» سروده است:
«[...] بنيآدم اعضاي يكديگرند / كه در آفرينش ز يك گوهرند / چو عضوي به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار / تو كز محنت ديگران بيغمي / نشايد كه نامت نهند آدمي»
بنابراين، اكنون باتوجه به انديشه «انسانيت» سعدي در اين سروده كه علم ژنتيك انگليس آن را از طريق فناوري و تكنولوژي فوق پيشرفته، پس از ۷۶۴سال اثبات كرده، نبايستي اين حقيقت را ناديده گرفت كه انگليس هنوز هم در واقعيت توان توليد «معنا» و «مفهوم» از طريق فرهنگسازي را ندارد. چرا؟ به ريشه تاريخ استعماري انگليس برميگردد. بنابراين، براي آگاهي و شناخت بيشتر از هويت سياست استعماري انگليس يا مستعمرهسازي به روش انگليس، نگاهي مياندازيم به بخشي از كتاب «مغز پويا -پشت پرده تغييرات پيوسته مغز» به قلم ديويد ايگلمن، دانشمند علوم اعصاب و استاد دانشگاه استنفورد كه در سال ۲۰۲۰م. آن را چاپ كرده و قاسم كيانيمقدم نيز آن را در سال ۱۴۰۱ ش. ترجمه كرده است. البته، باتوجه به اينكه ما طبق اسناد پزشكي ايران ميدانيم كه چگونه انگليس از بيماريهاي وبا، طاعون و آبلهمرغان و... براي اجراي سياستهاي استعماري خود در ايران دوره قاجار تا پهلوي دوم بهره برده است، اين احتمال را ميدهيم كه ديويد ايگلمن نيز با تشريح موضوع «مستعمرهسازي انگليس و فرانسه در كانادا» بايستي به ميليونها برگ اسناد سياستهاي استعماري و احتمالا به اسناد پزشكي انگليس و... دسترسي داشته باشد تا تجربه استعمار پزشكي را روي مغز انسان مورد پژوهشهاي آزمايشگاهي و علمي قرار دهد. بر همين پايه، ديويد ايگلمن كه مديريت شركت نئوسنسوري را برعهده دارد كه نسل جديد سختافزارهاي مبتني بر علوم اعصاب را ميسازد و در سيليكون ولي در كاليفرنياي امريكا زندگي ميكند، در بخشي از كتاب «مغزپويا» نوشته است: «اگر رقابتي در كار نباشد، مستعمرهسازي كار آساني است، ولي در صورت وجود رقابت، حفظ قلمرو نيازمند كار مداوم است. همين داستان در مغز نيز پيوسته در جريان است. وقتي كه بخشي از بدن ديگر اطلاعات نميفرستد، قلمرو خود را از دست ميدهد. [...] با گذشت زمان، دست قطع شده قلمرو عصبي خود را از دست داد. درنهايت، تنها چيزي كه باقي ماند، فسيلهايي از حضور پيشين دست بود، از قبيل احساس درد خيالي. اين درسها كه از مستعمرهسازي ميگيريم، فقط براي دست مصداق ندارد: براي هر سيستمي كه اطلاعات به مغز ميفرستد، قابل اعمال است. وقتي كه چشمهاي شخصي آسيب ميبيند، ديگر سيل سيگنالها وارد مسير قشر پسسري نميشود و لذا آن بخش از قشر ديگر مربوط به بينايي نخواهد بود. ديگر خبري از رسيدن كشتيهاي حامل دادههاي بصري نيست، از اين رو، قلمرو محبوب آنها نصيب ديگر حكومتهاي رقيب مربوط به اطلاعات حسي شده است. در نتيجه، وقتي كه يك شخص نابينا دستش را روي نقطههاي برجسته شعري كه به خط بريل نوشته شده است، ميكشد، قشر پسسري او صرفا بر اثر لمس فعال ميشود. اگر او دچار سكته مغزي شود كه در قشر پسسري او ايجاد آسيب كند، توانايياش براي فهميدن خط بريل را از دست خواهد داد. قشر پسسري او، مستعمره حس لمس شده است. فقط هم حس لمس نيست، بلكه در مورد تمام منابع اطلاعاتي به همين صورت است. وقتي كه افراد نابينا به صداها گوش ميكنند، قشر شنوايي آنها و نيز قشر پسسري آنها فعال ميشود. نه تنها لمس و صدا ميتواند قسمتي از قشر مغز نابينايان را كه قبلا مربوط به بينايي بوده است، فعال كند، بلكه پويايي، چشايي، به يادآوردن رويدادها و حل مسائل رياضي نيز همين تاثير را دارد. در اينجا هم مانند نقشه ينگه دنيا [كانادا در قاره امريكا]، قلمرو نصيب قويترين رقبا ميشود. اين داستان در سالهاي اخير باز هم جالبتر شده است: وقتي كه اشغالگران جديد وارد قشر بينايي ميشوند، برخي از معماريهاي سابق را حفظ ميكنند -مانند برخي مساجد تركيه كه در گذشته كليساهاي جامع رومي بوده است[...].»
دو دليل جدايي هرات از ايران
اكنون، با توجه به ديدگاه ديويد ايگلمن در باب مستعمرهسازي در مغز، به بررسي سياست استعماري انگليس در هرات پيش از جدايي از ايران ميپردازيم. برهمين پايه، كلنل سي.ام.مك گِرگر در بخشهايي از كتاب سفرنامه «شرح سفري به ايالت خراسان و شمال غربي افغانستان در ۱۸۷۵ [۱۲۹۳ق. حكومت ناصرالدين شاه قاجار]» كه اسدالله توكلي طبسي آن را در سال ۱۳۶۸ش. ترجمه كرده، درباره دو دليل جداسازي «هرات» از ايران، نوشته است: «هرات را كليد هند نام نهادهاند. اين نامگذاري خودسرانه و يك استعاره محض نيست و هر افسري كه فرصت يافته و از دره هرات ديدن كرده بر آن صحه گذاشته است. اينجا كليد هند است زيرا: نزديكترين و بهترين نقطهاي است كه يك مهاجم ميتواند در آن مستقر شود و خود را براي حمله به هند آماده كند؛ [...] موقعيت سوقالجيشي اين محل سبب شده كه برتمام راههايي كه به هند ميروند تسلط داشته باشد؛ استحكام قلعه نظامي شهر در حدي است كه از سواحل خزر تا سواحل سند محكمترين دژ نظامي به شمار ميآيد، [...] باروري دره هرات و قابليت آن در تامين آذوقه سپاهيان، از اين حقيقت روشن ميشود كه شهر بارها -بيشتر از هر شهر ديگري در آسيا- به محاصره دشمن درآمده و هميشه آذوقه ارتشهاي محاصرهكننده و محاصرهشده را تامين كرده است.[...] هماكنون خطري كه متوجه ماست تعرض به هند نيست، بلكه خطر اصلي از جانب روسها، تصرف منطقهاي است كه هماكنون بدان دسترسي دارند و در صورت تحقق آن قادر خواهند شد فعاليت ما را در اروپا فلج كنند و يك سلسله مسائل و مشكلات پايانناپذير در هند برايمان تدارك ببينند كه جبران آنها مستلزم تلفات جاني زياد و صرف مبالغ هنگفتي پول خواهد بود. [...] با دراختيار گرفتن مراكز محمره و هرمز نه تنها قادر خواهيم شد هنگام جنگ جناح سپاه روس را مورد تعرض قرار دهيم، بلكه خواهيم توانست در زمان صلح با تبديل اين مراكز به هستههاي تجاري و مرمت راهها بازارهاي ايران و افغانستان را از وجود اجناس بنجل روسي كه هماكنون كالا به اين كشورها تحميل ميشود پاك كنيم. [...] ممكن است گفته شود ايران در حال احتضار است؛ جاني در او نيست كه بتواند در برابر روسها بايستد يا به ما كمك كند. من با اين نظر مخالفم. فراموش نكنيم كساني كه مورد تهديدند عمر بيشتري ميكنند؛ و غالبا در هندوستان ديدهايم ايالتهايي كه به ظاهر دقايق واپسين حيات سياسي خود را ميگذراندهاند با انجام اقداماتي موثر جان تازه گرفتهاند و به حيات خود ادامه دادهاند. بنابراين از انجام چنين آزمايشي درباره متفقي همچون ايران نبايد خودداري كنيم. [...] ولي بايد بگويم هرچند اين كشور مانند بيماري است كه حالش رو به وخامت گذارده، باتوجه به سران مبادي آداب، باهوش و سخاوتمندش و باتوجه به روستاييان شجاع پرطاقت و بيتعصبش شانس بهبودي آن از بسياري از حكومتهاي محلي محتضر كه در هند آنان را به سلامت و امنيت برگرداندهايم، بيشتر است. [...] ولي تا وقتيكه ما روسها را از هرات دور نگهداريم و تا آن زمان كه به سياست مدبرانه كنوني خود يعني صلح و آشتي در هند ادامه دهيم روسها نميتوانند از اين جهت به ما لطمهاي بزنند و فراموش نكنيم كه اين بازي خطرناكي است كه دوطرف ميتوانند بدان دست زنند. اگر هند تاحدي براي كاشتن بذر عدمرضايت زمينه مناسبي دارد، آيا مسلمانان روس يكصدبار بيشتر اين آمادگي را ندارند؟ روسها بايد به اين موضوع خوب بينديشند. روسها خيلي بهتر از ما ميدانند كه تاثير يك جنگ مذهبي در داغستان، خيوه، بخارا و خجند چه ميتواند باشد.»
استعمار انگليس و تجزيه ايران فرهنگي
درنتيجه، با دركنار هم قراردادن اين اطلاعات پزشكي، نظامي و سياسي انگليس ميتوان فهميد چرا بسياري از آثار باستاني و تاريخي مناطق جدا شده از ايران توسط استعمارانگليس تخريب شده يا بهطور كامل از بين رفتهاند. دركتاب سفرنامه «هرات-بررسي آثار باستاني و تاريخي از دوره تيموريان تا تشكيل كشور مستقل افغانستان» در سال ۱۳۹۹ش. نوشتهام: «محمد يوسف رياضي هروي در كتاب «عينالوقايع»، درخصوص مصلاي هرات نوشته است كه اصل بنياد پنج مصلا بود كه هركدام به دورهاي تاريخي تعلق دارد كه عبارتند از: «مصلاي اول را ملكان غور كه به سلاطين آلكرت معروفاند بنا نهادهاند. مصلاي دوم را اميرتيمورگوركاني ساخته بوده و مصلاي سوم يادگار سلطان حسين ميرزاي بايقراست. دو مصلاي ديگر را شاهرخ و سلاطين ازبك بنا نهاده و سلاطين اول صفويه به اتمام رسانيده بودند و به هريك از آن مصلاها صحن و ايوان و گنبدي با دو مناره بسيار مرتفع تعبيه شده بود.»»
از آنجاكه اميرعبدالرحمنخان به عنوان دستنشانده انگليس، نخستين پادشاه كشور تازه تاسيس افغانستان ميشود و سالهاي آغاز تخريب مصلاي هرات دركتاب «سراج التواريخ» ۱۳۰۰ و ۱۳۰۲ ه. ق [حكومت ناصرالدين شاه قاجار در ايران] ذكر شده است و اميرعبدالرحمنخان در سال ۱۳۰۲ق. به انگليسها گفته بود كه اگر روسها به هرات حمله نظامي كنند، ميتوانند در مصلاي هرات موضع بگيرند و عليه ما بجنگند، پس مصلاي هرات بايد تخريب شود، اكنون با اشاره به اين مساله كه يك مناره باقي مانده از مسجد گوهرشاد، ۴مناره باقي مانده در مدرسه و مسجد سلطانحسينبايقرا و البته مقبره گوهرشاد آغا را ميتوان تنها شاهدان وجود مصلاي هرات از مجموعه نابود شده آن در كتابهاي تاريخي نام برد كه پس از مستعمرهسازي انگليس در هرات روي زمين باقي ماندهاند، بايد گفت كه از ديگر آثار باستاني و تاريخي ايران در مصلاي هرات جز بياباني وسيع كه يونسكو دور آن را ديوار كشيده چيزي باقي نمانده است. روند پاكسازي آثار باستاني و تاريخي ايران در هرات نزديك به دو قرن ادامه داشته است. روزي كه از سفر هرات برگشتم، در صحبت با شخصيتهاي فرهنگي و هنري ايران فهميدم كه از وجود آثارباستاني و تاريخي معماري و هنر ايران در هرات هيچكسي اطلاع ندارد. واقعيت اين است كه انگليس نه تنها با روش مستعمرهسازي خود موفق شده حافظه تاريخ جمعي ما ايرانيان را نسبت به حوزه جغرافياي تاريخي-فرهنگي ايران باستان پاك كند، بلكه با از بين بردن اين آثار در هر نقطه از سرزمينهاي جدا شده از ايران باستان، توانسته به جداسازي و بيخبري ما از ارتباطات فرهنگي مشترك هم آسيب بزند، در عين حال كه تجارت جهاني راه ابريشم آبي ايران باستان در خليجفارس و تنگه هرمز را هم در جهت تامين منافع امنيتي خود به «خاورميانه جعلي» هميشه در جنگ، بحران، كودتا، آشوب و... تبديل كرده است.
بنابراين، درسفر يك هفتهاي كه در تيرماه ۱۳۹۶ به هرات داشتم، در بخشهايي از كتاب سفرنامه «هرات» نوشتم: «[...] در خيابان [هرات] در آغاز گوهرشاد آغا مسجد جامعي بساخت. آنچه خوندمير در خلاصهالخبار گويد: مسجد جامع بانوي عظمي گوهرشاد آغا، در غايت نزاهت و نظافت و به نهايت عظمت و لطافت است و هر جمعه در آن مقام لازمالاحترام جمعيت تمام دست ميدهد. [...] اكنون براساس اسناد وزارت امورخارجه ايران در زمان پهلوي دوم ميدانيم كه نشانهاي از حضور مسجد گوهرشاد آغا در هرات كه به احتمال دومين بناي مشابه تاريخي ايران در عصر تيموريان پس از مسجد گوهرشاد مشهد در ايران است، در زمان حكومت ظاهرشاه در افغانستان وجود ندارد. تلاشها براي فهميدن اينكه چه اتفاقي براي مسجد گوهرشاد آغا در هرات افتاده است، راه به جايي نميبرد. هرچند در اين زمينه از مقامات سياسي افغانستان هم پرسوجو ميشود، اما آنان به همين اشاره كوتاه بسنده ميكنند كه در زمان پادشاهي ظاهرشاه در افغانستان، اين بناي تاريخي عصر تيموريان توسط حاكم هرات تخريب و از بين رفته است. چرا و به چه علت؟ هيچ مقام سياسي افغانستان حاضر به پاسخگويي در اين مورد نيست. [...] تنها مناره باقيمانده در مكان مسجد گوهرشادآغا هم هرچند بهشدت آسيب ديده و از پايه كج شده و امكان فرو ريختن آن وجود دارد، اما خوشبختانه توسط يونسكو مرمت و نگهداري ميشود و تا هر زمانيكه بتواند پايدار بماند؛ زيبا و جانبخش و روحافزا است.» (تصوير مناره در سمت راست)
اين درحالي است كه ذبيحالله صفا در بخشي از كتاب «خلاصه تاريخ سياسي، اجتماعي و فرهنگي ايران- از آغاز تا پايان عهد صفوي» درسال ۱۳۵۶ش. درباره معماري مسجد گوهرشاد در مشهد نوشته است: «مسجد گوهرشاد (از گوهرشاد زوجه شاهرخ تيموري) كه درحدود سال ۸۲۱هجري تمام شد يكي از عاليترين ابنيه ايران است. بناي آن دوازده سال به طول انجاميد و معماري آن به دست قوامالدين شيرازي معمار بزرگ آن عهد صورت گرفت. اين مسجد كه در جوار مرقد مطهر امام عليبن موسيالرضا عليهالسلام قرار گرفته يك طاق بلند و بزرگ كاشيكاري با دو مناره بزرگ در دو طرف اين طاق عظيم دارد. در سردر اين طاق بزرگ يك كتيبه كاشي بخط بايسنقر ميرزا پسر گوهرشاد است كه خود از شاهكارهاي خط و هنر محسوب ميشود. تزيينات داخل طاق و ايوانهاي اطراف و كاشيكاريهاي مختلف و خوشرنگ آن همه شاهكار و نمونه عالي صنعت اين عهد است تا به جاييكه مسجد گوهرشاد را از حيث عظمت و زيبايي و ظرافت ازجمله مهمترين و زيباترين ابينه تاريخي جهان دانستهاند.»
سخن آخر
اكنون، دليل اينكه چرا انگليس درنهايت دسترسي به فناوري و تكنولوژيهاي فوق پيشرفته پزشكي در علوم ژنتيك، زيستشناسي مولكولي و علوم اعصاب و مغز و... نميتواند مبادرت به توليد «معنا» و «مفهوم» براي فرهنگسازي در نظم نوين جهاني كند؛ به پندار، گفتار و كردار مستعمرهسازياش در طول تاريخ استعماري پر از اشتباهات غيراخلاقي و غيرانساني برميگردد؛ درست برخلاف آنچه به قول محمدعلي فروغي در كتاب «مقالات فروغي» درباره شاهنامه و فردوسي: «كورش سلطنت ايران را تاسيس كرد، داريوش سياست ايران را تنظيم نمود، اردشير بابكان دولت ايران را تجديد كرد، زرتشت مذهب قديم ايران را ايجاد نمود، فردوسي هم مليت ايران را احيا كرد»، اكنون مشاهده ميشود سعدي شيرازي، حدود ۷۶۴سال پيش از اينكه فناوري و تكنولوژيهاي فوق پيشرفته غرب براي اثبات قوانين پزشكي در ژن، حافظه، علوم اعصاب و مغز انسان وجود داشته باشد، سروده است: «بنيآدم اعضاي يكديگرند / كه در آفرينش ز يك گوهرند»
منبع: كتابخانههاي شماره يك
و ايرانشناسي مجلس
٭ روزنامهنگار و پژوهشگر