بهنام ناصري
«مسووليت ادبيات» فراتر از مفهومي تعريفپذير است كه يكبار براي هميشه توضيح داده شود. همين كه هنوز پرسش «ادبيات چيست؟» را معتبر مييابيم و در جستوجوي پاسخهايي تازه به آن بازميگرديم، گواهي است بر پويايي ادبيات و جداييناپذير بودن آن از امر تجربي و فزايندگي پيدرپي. اگر جهان را -به تعبير ژاك دريدا- متني مركز زدوده، متشكل از متون متعدد در نظر آوريم، آنچه خاصيت و تفاوت جهانِ متنِ ادبيات را در طول تاريخ تضمين كرده، ارزشهاي مازاد آن در قبال ديگر متون موجود است. با اين حال، در عصر ماست كه اين ويژگي به خودآگاهي در ميآيد و توضيح داده ميشود. نظريه ادبي خاصه در يك قرن گذشته با واكاوي نسبت ادبيات و ساير حوزههاي علوم انساني، كوشيده متن ادبي را به مثابه «مساله»اي مجزا در نظر آورد. ريشهشناسي اين اصطلاح يعني problem در زبان مبدا همزمان بر نوعي سوالمندي و بحران دلالت دارد؛ تو گويي متناظر با ريشهشناسي اصطلاح critical: هم انتقادي و هم بحراني. انگار از «بحران» گريزي نيست «انسان» عصر مدرن را. به بيان فرهاد حيدريگوران در نامنهادِ مجموعه داستانش «ما همه در عصر شكار به سر ميبريم». با اين حال، كيفيت اين بحران بنا به جغرافياي سياسي و سرزميني كه نويسنده در آن نفس ميكشد و بر آن گام ميزند، بازتابهاي مختلف و متفاوتي در زندگي و آثار او دارد. اين آغازگاهِ گفتوگوي من با علي شروقي است. شروقي، داستاننويس، روزنامهنگار و منتقد ادبي است. رمانهاي «پرده آهنين»، «معجون مكانيك»، «پر گذاشتن» و مجموعه داستان «شكار حيوانات اهلي» از آثار او است. او نامزدي و دريافت جوايزي چون هوشنگ گلشيري، هفت اقليم و مهرگان ادب را در كارنامه خود دارد.
هر قدر هم كه روي دريافتهاي جهاني بر سر مفهوم «مسووليت ادبيات» به اتفاق نظر رسيده باشيم، نميتوانيم تاثير جغرافياي سياسي و شيوههاي حكمراني و سياستهاي فرهنگي كشورها را در نگاه نويسندگانشان به اين مسووليت و شكل بهجا آوردن آن ناديده بگيريم و اين، حدي از درونمايه و فرم آثار نويسندگان را هم دربرميگيرد. انگار هنوز نويسندگاني اين همه دور از ما، مثلا ماركز و فوئنتس كه پاي در خاكي در آن سر دنيا، كلمبيا و مكزيك داشتهاند، بيشتر از فوسه نروژي و شايد تا حدي كراسناهوركايي مجارستاني به ما شبيهند. دليل؟ بيشك شكل رابطه دولت- ملت. موافقي گفتوگو را از همين جا آغاز كنيم؟
با نظرت موافقم، با اين توضيح كه من كراسناهوركايي را هم جزو نويسندگان دسته اول ميگذارم؛ هم به لحاظ زمينههاي اجتماعي - سياسياي كه آثارش از دل آن برآمده و هم به لحاظ مضامين آثارش يا دقيقتر اگر بخواهم بگويم، تجربهاش از آن مضامين، چون به نظر من مضاميني كه هنر و از جمله ادبيات به آنها ميپردازد، تقريبا مشترك و جهانشمولند؛ مثلا عشق، مسائل زنان در جهان مردسالار، زيستبوم، هويت و از خودبيگانگي، تحقير، مسائل اقليتها، قدرت، جنگ، مرگ، فقر و... اين مضامين را در آثار هنري همه جاي دنيا پيدا ميكنيم.
اما آنچه باعث تفاوت ميشود، تجربه هر ملتي از اين مضامين است. اين تجربه هم، دستكم بخشي از آنكه بخش مهمي هم هست، برميگردد به آنچه تو ميگويي، يعني شكل رابطه دولت - ملت.
در جوامعي مثل جامعه ما كه سياست هم بخشي از داستان زندگي شخصيمان است، ادبيات نميتواند به همان صورتي به مضاميني كه مثال زدم، بپردازد كه در جوامع متفاوت با جامعه ما به آنها پرداخته ميشود، چون در جامعه ما كه رابطه دولت - ملت به طرزي افراطي مبتني بر مداخله حاكميت در همه امور زندگي شهروندان است و انواع بحرانها و نابسامانيهاي سياسي و اجتماعي و اقتصادي هم در آن بيداد ميكند، مسووليت ادبيات در معناي رايج و متعارف آن هم عمده ميشود، چون نويسنده مستقيما با سياست درگير است و اگر هم بخواهد نميتواند يكسره از آن فارغ بماند.
ياد حرفي افتادم از نويسندهاي به گمانم پرتغالي، اگر درست يادم مانده باشد. حرفش را نقل به مضمون ميكنم. گفته بود ما شرايط آلن روب گرييه در فرانسه را نداريم كه براي اعلام مواضع اجتماعي و سياسياش ميرود آزادانه راي ميدهد و اينگونه نقش اجتماعي و سياسياش را ايفا ميكند و در خلوتش، فارغ از مسائل سياسي و اجتماعي، مينشيند رمانش را هر جور كه دلش بخواهد مينويسد.
انگار ادبيات جهان هم يك جور هرم مازلوي خودش را دارد، بسته به جغرافيايي كه نويسنده در آن پاي دارد. تا آن پايهها درست نشود، نوبت كمتر به شكلها و جهانهاي شخصيتر نوشتن ميرسد. حتي اگر جلاي وطن كرده باشي، اغلب مساله سرزمينت را با خودت بردهاي كه بنويسي. به قول براهني «آن كه سفر ميرود، سفر نميرود، مگر آنكه وطن نيز با او برود». نقل گويايي از نويسنده پرتغالي درباره روب گرييه آوردي. در اين ميان دو ديدگاه وجود دارد؛ يكي اينكه روب گرييهها را به ذات ادبيات نزديكتر ميبيند، چون آزاد هستند از تحمل باري كه امثال فوئنتس و ماركز و كورتاسار و خيلي از نويسندگان خاورميانهاي و از جمله ايراني و عرب در آثارشان به دوش ميكشند. ديدگاه ديگر ميگويد نه، ادبيات، همه ادبيات است و هر نويسنده جهان و رنج خودش را مينويسد و متر و معيار نزديكي به ذات ادبيات، جامعه مترقي نيست.
راستش من با ديدگاه دوم موافقم. يعني معتقد نيستم اثري كه موضوعش شخصيتر است يا اثري انتزاعي كه فرم ناب است - اگر اصلا چنين چيزي وجود داشته باشد- به ذات ادبيات نزديكتر است و اثري كه موضوعش مسائل سياسي و اجتماعي باشد، از ذات ادبيات دورتر است. حتي يك وقتي ممكن است در همین شرایط اثري را كه به لحاظ فرمي تجسم زيبايي ناب باشد، بتوان سياسي تلقي كرد. از اينكه بگذريم آنچه اثري را به لحاظ ادبي، به كاري درجه يك و اصيل بدل ميكند، كيفيت ادبي متن است. با اين تاكيد كه من اين كيفيت ادبي را از جهانبيني نويسنده و طرز نگاه و دغدغههاي او جدا نميبينم. يعني هر چه نويسندهاي جهانبينياش وسيعتر و نگاهش به جهان پيچيدهتر و عميقتر و چندوجهيتر باشد، كيفيت ادبي كارش هم بهتر است. نميتواني نگاهي سطحي داشته باشي و اثري درجه يك خلق كني. فرقي هم نميكند اثرت راجع به چه چيزي باشد. مسووليت اصلي و اساسي ادبيات در همين نگاه عميق و پيچيده داشتن به مسائل و ديدن پيچيدگيهاي پنهان در پس هر چيز است و البته مهارت و توان ادبي بيان اين پيچيدگيها در اثر ادبي، چون مثالهايت همه از ادبيات داستاني است و خود من هم زمين بازيام داستان است، اگر موافق باشي بحث را محدود به ادبيات داستاني نگه دارم و راجع به داستان حرف بزنم نه گونههاي ديگر ادبي.
بفرما.
ببين ممكن است كسي نگاه عميق و جهانبيني وسيع داشته باشد و در ديدن پيچيدگيها هم ظرافت لازم را داشته باشد، اما اينها شرط كافي براي خلق يك داستان درجه يك نيست. به قول آن منتقد در داستان «آقاي نويسنده تازهكار است» بهرام صادقي، در درجه اول بايد داستان نوشت. خب، تو داستان كه بلد باشي بنويسي و آن جهانبيني و نگاه عميق و ظرافت در ديدن پيچيدگيها را هم كه داشته باشي، ديگر فرقي نميكند راجع به چه بنويسي. راجع به هر چه بنويسي ادبيات است. حالا اگر در جغرافيايي زندگي كني كه سياست در همه امورش مداخله آشكار و مستقيم دارد و گرفتار بحرانهاي اقتصادي و اجتماعي جدي است، خب اينها خودبهخود وارد اثرت ميشوند، چون زندگي شخصيات به نحوي با اينها درگير است يا خلاصه به شكلي با اين مسائل مواجهي، حتي اگر برج عاجنشين باشي. ولي زماني آنچه خلق ميكني ادبيات است كه بتواني با الهام از اين مسائل، قصه و درام خلق كني. اين هم مهم است كه مواجهه شخصي و خاص خودت را با موضوع داشته باشي، نه اينكه از باورهاي مرسوم و رايج و كليشهاي راجع به آن تبعيت كني. اينجاست كه مسووليت ادبيات، وجهي خطرناك پيدا ميكند، چون از مرزهاي مجاز، چه مجاز به لحاظ عرفي و فرهنگي و اجتماعي و چه مجاز بر اساس سياستگذاريهاي رسمي فرهنگي عبور ميكند و اينجاست كه با سانسور روبهرو ميشود؛ چه سانسور رسمي و دولتي و چه سانسور فرهنگي و عرفي و اجتماعي كه هر دو خودسانسوري را هم البته نهادينه ميكنند و به جاي نويسنده خلاق، نويسنده - كارمند پرورش ميدهند.
سانسور از دو طرف ميتواند به نويسنده فشار بياورد؛ هم از طرف حاكميت و هم از طرف افكار عمومي و گروهها و دستهها و جريانهاي خارج از حاكميت. مثلا يك وقتي ميبيني نظم مسلط براي تو تعيين ميكند كه راجع به چه چيزهايي تعهد بهخرج بدهي و موضعگيري كني و واكنش نشان بدهي و راجع به چه چيزهايي واكنشي نداشته باشي و تو به واسطه اتصال به آن نظم مسلط، موضع دلخواه آن را بيان كني. خب اين را من تعهد به معناي واقعي آن نميدانم.
عدهاي متعهدهاي دستورياند. راجع به آنچه به آنها دستور داده ميشود، موضع ميگيرند كه ارتقاي شغلي بگيرند يا در همان شغل و مقامي كه هستند، ابقا شوند. اينها فقط به مسائلي واكنش نشان ميدهند كه مجاز شمرده ميشود و در مورد مسائل ديگر ساكتند. در واقع از سر منفعتطلبي متعهدند و تعهدشان هم گزينشي است. ممكن است وانمود كنند كه آنچه ميگويند عقيده و باور خودشان است، اما قطعا اگر روزي بيان اين عقيده و باور ممنوع شود، اينها هم ديگر با صداي بلند از آن دفاع نميكنند. عدهاي هم هستند كه براي اينكه افكار عمومي و فلان گروه و دسته و جريان برايشان هورا بكشند و بگويند ايول، دمت گرم و لايك و فالوور براي خودشان جمع كنند يا فالوورهايشان را از دست ندهند، اداي تعهد درميآورند؛ اما گذشته از اين دو گروه، اگر بخواهم مشخصا به بحث داستان برگردم، بايد بگويم شما اگر داستاننويس نباشيد و فقط متعهد باشيد و صادقانه هم متعهد باشيد، انسان شريفي هستيد، اما داستاننويس خوبي نيستيد.
از طرفي پرداختن به مسائل سياسي و اجتماعي و بحرانهاي اقتصادي و نظاير اينها در داستان، ما را در ادبيات جهان در رده پايينتري قرار نميدهد. ادبيات معاصر ما قابليت جهاني شدن را دارد، به اين شرط كه سانسور وجود نداشته باشد و بدهبستان فرهنگي آزاد با جهان پديد آيد. به شرط اينكه در نمايشگاههايي مثل نمايشگاه فرانكفورت و... نويسندگان و چهرههاي فرهنگي درجه يك از ايران حضور داشته باشند و آثار براي ارايه در اين نمايشگاهها گزينشي نباشد. خب متاسفانه اغلب چنين نيست كه اين البته بحثي ديگر است.
نويسندگان خودمان اصلا، امثال محمود در قاطبه آثارش نه فقط با امر سياسي كه با عمل سياسي تلاقي دارد، در «همسايهها» مثلا، دولتآبادي در تقريبا اغلب آثار، براهني در «رازهاي سرزمين من» و «آواز كشتگان» و «بعد از عروسي چه گذشت» و «چاه به چاه» و خيليها. شايد گلشيري از اين نظر قدري در اين مساله، يعني تفكيك مسووليت نويسنده و مسووليت متن را به خودآگاهي درآورده باشد. شايد يك استثنا باشد. گرچه هيچ وقت در هيچ داستاني با امر سياسي و تاريخ بينسبت نميشود. تو چطور فكر ميكني؟
همه اين نويسندگاني كه نام بردي در آثارشان به مسائل سياسي و اجتماعي پرداختهاند و همهشان هم در عين حال، ادبيات برايشان امري جدي است. گلشيري هم بله، مضامين بسياري از آثارش سياسي و اجتماعي است و به اين فهرست ميتوان نامهاي بسياري را اضافه كرد؛ مثلا چوبك، هدايت، ساعدي، گلستان، بهرام صادقي، قاضي ربيحاوي، اكبر سردوزامي، اميرحسن چهلتن، عباس معروفي، بهرام حيدري، جواد مجابي و خيليهاي ديگر. اينها همه در آثارشان با مسائل سياسي و اجتماعي و تاريخي و فرهنگي جامعهشان درگيرند. با جهل و عقبماندگي و مسائل ناشي از گذار از سنت به مدرنيسم و تقابل اينها درگيرند و همهشان هم خود داستان و نفس ادبيات برايشان مهم است. وجه دراماتيك ماجرا برايشان مهم است و در درجه اول ميخواهند يك اثر ادبي و يك داستان خوب و جذاب خلق كنند. ولي خب اثر ادبي كه در خلأ پديد نميآيد. عناصر خودش را از واقعيت ميگيرد؛ از واقعيتي كه نويسنده در آن زيسته و آن را تجربه كرده است. وقتي تو در جايي زندگي ميكني كه مدام درگير التهابات سياسي و اجتماعي است، بالطبع اين التهابات بخشي از واقعيتي هستند كه تو هم جزيي از آن هستي و داري تجربهاش ميكني. پس داستانت هم به نحوي با اين واقعيت گره ميخورد. حالا هر كس اين تجربه را از ديد شخصي خودش و بر اساس نوع مواجههاش با آن و نوع برداشت و تاثيرش از آن و ساختار ذهني و مغزي خودش و نيز ذخاير فرهنگياي كه اندوخته، بيان ميكند. همين باعث ميشود هر نويسنده درجه يك، سبك خاص خودش را خلق كند و صداي خاص خودش را داشته باشد. منظورم از نويسنده درجه يك، نويسندهاي است كه مقلد نيست و تخيلش را به راههاي رفته محدود نميكند و اهل كشف و در جستوجوي افقهاي تازه است.
اين روزها مدام همه به هم ميگوييم كه بايد نوشت، به قول محمد تقوي «حتي اگر چاپ نشود.» مندنيپور در جلسهاي تاكيد ميكرد به هيچوجه وقتِ نوشتن به صِرف اينكه بتوانيد از سد مجوز عبور كنيد، خودتان را با سانسور هماهنگ نكنيد. خب، سمعا و طاعتا؛ اما وفاي به اين عهد معهود، نوشتن در عين روراستي با متن، در ايران هزينههاي زيادي دارد و از آن جمله هزينه رواني. خانجاني برايم از احمد گلشيري نقل كرده راجع به آن نامه عصباني معروفِ اكبر رادي به فرج سركوهي: «اگه كتاباش تو اون دوره مجوز ميگرفت، اون نامه رو نمينوشت.» خب اين بر فيزيك نويسندگيات اثر ميگذارد. تحليلش ميبرد. در مقام نويسنده با اين مصيبت عظما چه ميكني؟ وقتي راه رسيدن زحمتهاي شبانهروزيات را كه با انگيزه خوانده شدن بر خودت همواره كردي، ميبندند و نميگذارند به دست مخاطبت برسد؟ چه بايد كرد؟
سانسور واقعا به قول خودت مصيبت عظماست. بزرگترين و اصليترين معضل ادبيات ما سانسور است. هيچ اثر ادبياي بدون ورود به قلمروهاي ممنوعه، بدون تفكر نقادانه و بدون چونوچرا كردن در هر چه قطعي و مسلم انگاشته ميشود، نميتواند به اثري پيشرو، درجه يك و ماندگار تبديل شود. اگر داريم از مسووليت ادبيات صحبت ميكنيم، اينها همه بخشي از مسووليت ادبياتند. سانسور سقف تخيل نويسنده را كوتاه نگه ميدارد و نويسنده ميانمايه و خنثايي توليد ميكند كه حاصل كارش يك ادبيات متوسط توريستي و سانتيمانتال است؛ چنين نويسندهاي خطر نميكند و كنه هيچ موضوعي را نميكاود و وارد قلمروهاي تاريك و تنشزا نميشود و با همه چيز، خيلي سطحي برخورد ميكند. اين در واقع همان ادبيات در خدمت سانسور است؛ ادبياتي كه در ترجمه هم آثاري را تبليغ و مد ميكند كه سطحياند، حتي اگر سروشكلي عميقنما داشته باشند. اشتباه نشود، منظورم ادبيات رسما عامهپسند نيست. اتفاقا ادبيات واقعا عامهپسند داراي مولفههايي است كه بعضي از آنها در اينجا مشمول سانسورند و براي همين آنطور كه بايد شكل نگرفته و رشد نكرده است. يك دليل اين هم كه اينجا ادبيات ژانر پا نميگيرد، همين است.
منظور من اما ادبياتي است كه زيرجلكي و رياكارانه عامهپسند است؛ ادبياتي كه در دهههاي اخير، منتقدانِ نامنتقد و سيستم نشر، ترويج شده.
سانسور، تخيل نويسنده را به شدت محدود و جهانش را كوچك ميكند و باعث ميشود خيلي از موضوعات از دسترس او خارج شوند يا نصفهنيمه به آنها بپردازد و اين بشود عادت.
به نظر من براي شكوفا شدن ادبيات داستاني ما و جهانيشدن آن جز برچيده شدن كامل سانسور، هيچ راه ديگري وجود ندارد. راهحلهاي ميانبر و جايگزين و شبهراهحلها هم جواب نميدهند. اينكه كتابت در ارشاد به مشكل بخورد و يك آشنا پيدا كني يا مثلا يكي آنجا باشد كه از بقيه آدم بازتري است و با او چانه بزني و كارت، آن هم اغلب نه بدون سانسور، بلكه با دستكاري از فيلتر رد شود، به معني حل مشكل نيست. اين راهكارها حتي ميتواند به تثبيت سانسور كمك كند. آزادي بيان حق ماست نه هديه و پاداش و رانتي كه از روي مرام و معرفت و مهر و محبت يا به واسطه پارتي داشتن، آن هم نه همهاش را بلكه يك كمي از آن را به ما بدهند و ما هم بابتش سپاسگزار باشيم و بگوييم بهبه اوضاع چقدر خوب شده.
الان به واسطه سانسور، دو دسته نويسنده در ميدان ادبيات ما دست بالا را دارند؛ يكي سفارشينويسهايي كه مستقيما توليد شدهاند و مشتري اصلي كتابهايشان هم نهادهاي دولتياند و بين نامزدها و برندگان جوايز دولتي هم اغلب، اسمشان هست و براي ترجمه كتابهايشان به زبانهاي ديگر هم اقدامات ويژه انجام ميشود. بعضي از اين نويسندگان البته گاهي ژستهاي مستقل هم به خود ميگيرند و به نعل و ميخ ميزنند، اما در واقع مستقل نيستند و جزو همان متعهدهاي دستورياند.
دسته ديگر هم نويسندگانياند كه باز هم، اينبار بهواسطه و نه مستقيم، محصول سانسورند؛ همانهايي كه گفتم به صورتي زيرجلكي و رياكارنه عامهپسند هستند. آثار اين نويسندگان معمولا به ضرب تبليغات و باندبازي يا چون بعضيشان سلبريتي تلويزيون و سينما هستند، مخاطب پيدا ميكند؛ آن هم معمولا فقط بين كتابخوانهايي سطحي كه دنبال مد و برند هستند.
اما مخاطب جدي ادبيات كه قدرت تشخيص دارد و پيرو جو رايج و مد روز نيست و به دهان اين و آن سلبريتي و منتقد دوپولي و بلاگرِ كتابنشناسِ كتابمعرفيكن نگاه نميكند، اينجور آثار را دوست ندارد. اين گروه از مخاطبان را كار درستوحسابي خارج از آن جريان غالب است كه جذب ميكند؛ كاري كه نويسندهاش سطحي و مقلد نيست و جهانبينياش عميق است و مسائل را پيچيده ميبيند، حتي اگر ساده بيانشان كند. اما چون تبليغات و همه چيز دست آن جريانهايي است كه گفتم، اين نوع ادبيات خيلي كم به دست اهلش ميرسد. براي همين كتابخوانهاي جدي، اغلب سراغ آثار درجه يك خارجي ميروند و ترجمه بازارش داغتر ميشود. من اصلا مخالف خواندن ادبيات ترجمه نيستم. اتفاقا خودم ترجمهخوان قهاريام. فقط ميگويم در ادبيات خود ما هم آثاري هست كه با آثار درجه يك جهاني برابري ميكند، اما به دلايلي كه گفتم به دست مخاطبانش نميرسد يا به سختي ميرسد. حرف مندنيپور كه نقل كردي، از جهتي درست است، اما مشكل سانسور را حل نميكند. مثلا نميشود به نويسندهاي تازهكار كه شوق انتشار و ديده شدن كارش را دارد، بگويي قيد چاپ را بزن و براي خودت و چند مخاطبِ دور و برت بنويس. مشكل سانسور را فقط نبودن سانسور حل ميكند.