شناسهٔ خبر: 78706284 - سرویس اجتماعی
نسخه قابل چاپ منبع: جوان | لینک خبر

از سوگ کربلا تا آستان شهادت رهبر

صاحب‌خبر -

جوان آنلاین: محرم که آمد گویی زمان در رگ‌های ما تغییر کرد. از همان شب‌نخست، شب‌ها با اندوه و حزن یک‌روضه‌خوان «حسین، حسین» گفتیم و در میان غریبگی و اشک نشستیم تا شاید با این سوگواری‌ها، آتش سوزان قلبمان کمی آرام شود. هر روضه ما را به گوشه‌ای از کربلا می‌برد؛ یک شب، تمام وجودمان برای گریه بر علی‌اصغر شش‌ماهه بی‌گناه می‌سوخت، شبی دیگر، روحمان در میان خرابه و ویرانی‌ها پر می‌کشید و شبی دیگر، در برابر گودال و قتلگاه، با تمام توان بر سینه‌مان می‌زدیم. اما امان از آن شب که علمدار نیامد. 
 در شب عاشورا، تقدیر ما را به جایی دیگر کشاند. 
کاملاً اتفاقی، پاهایمان ما را به سوی جایی کشاند که گویی تمام اشک‌های ایران در آنجا جمع شده بود: محل شهادت رهبر. 
لحظه‌ای که به آنجا رسیدیم، آرامش و گرمای یک حضور قدسی را حس می‌کردیم. انگار فرشته‌های زیادی در این نقطه‌از زمین جمع شده‌اند. 
 همسرم، حسین، در حالی که با دست به آن نقطه، به محل شهادت‌ایشان اشاره می‌کرد با صدایی که از حیرت و حزن لرزیده بود، رو به من کرد و گفت: «ای عجب چه خوش‌روزی بودیم که امشب، دقیقاً در شب عاشورا، اینجا آمدیم!» و حق با او بود؛ گویی این آمدن، نه یک تصادف، که یک دعوت آسمانی بود. یادبودی که در نزدیک‌ترین نقطه به محل شهادت رهبر ساخته‌شده، برای مردم جلوه‌ی دیگری از عشق داشت. در گوشه و کنار، دست‌نوشته‌های مردم را می‌دیدم؛ نوشته‌هایی که از شکوه عاشقی آنها حکایت می‌کرد. می‌شد از چشم‌هایشان خواند که چقدر با این یادمان پیوند دارند. به نام رهبر و مقابل عکس‌های زیبای ایشان شمع روشن می‌کردند، گویی می‌خواستند با نور این شعله‌ها، یادِ ماندگاری‌شان را گرامی بدارند. 
 بوی خیرات در فضا پیچیده بود؛ از نذری‌های حلوا و شله‌زردی که با عشق میان مردم پخش می‌شد، تا لرزش دست کسانی که در حال سینی چرخاندن بودند، همگی نشان از یک پیوند عمیق داشت. 
ناگهان، نگاهمان به صندلی چوبی ایشان افتاد. همان صندلی که گویی هنوز گرمای حضورشان را در خود داشت. در آن لحظه، بند دلمان گسست و اشک‌هایمان بی‌اختیار جاری شد. 
 زیر پایمان، فرش‌های آبی‌رنگ حسینیه پهن بود، اما اینها تنها فرش نبودند. اینها بستری بودند که اندیشه، تفکر و باور‌های بی‌شمار ایرانیان بر آنها شکل گرفت. روی همین فرش‌ها بود که مکتب خامنه‌ای جان گرفت و رقم خورد؛ مکتبی که از دل همین سوگواری‌ها و همین ایستادگی‌ها برخاسته است. 
در مقابل محل شهادت، شور عزاداری به اوج خود رسیده‌بود. دسته‌های سینه‌زنی با پرچم‌های بلند «یالثارات الخامنه‌ای» در چرخش بودند و هیبت آن صحنه، لرزه بر اندام می‌انداخت. در کنار دسته‌ها، مرد‌هایی را می‌دیدیم که با دست‌نوشته‌هایشان ایستاده بودند؛ آنها هم در کنار مردان و زنان، بر سینه‌ها می‌کوفتند. در نوشته‌هایشان، تنها یک حرف شنیده می‌شد: خونخواهی رهبر شهیدشان. 
 همسرم، «حسین»، هم همان‌جا ایستاد. او هم در میان آن هیاهوی مقدس، آرام و بی‌صدا ایستاد، اشک ریخت و زیر پرچم خونخواهی سید علی خامنه‌ای، به سینه زد. 
در میان این همه جمعیت، با بانویی برخورد کردم که سخنانش، یادآور بزرگی این واقعه بود. او با قدرت گفت که باید خودمان را برای مراسم تشییع و خاکسپاری رهبر شهید آماده کنیم. می‌گفت که این مراسم، بسیار بزرگ خواهد بود و همه در آن حضور خواهند داشت. او با نگاهی پر از ایمان گفت: «آقا برای خیلی‌ها عزیز بود و بعد از شهادت، عزیزتر از همیشه شد. این شکوه و این عزت، از جانب خداوند است. حتی دشمنان هم از هیبت پیکر یک شهید می‌ترسند!»
آن شب، در میان آن همه اشک و آن همه جمعیت، حقیقتی در قلبم ریشه دواند. فهمیدم که خونخواهی برای رهبر شهید، امروز بیش از هر زمان دیگری برای ایران و ایرانی حیاتی است، چراکه عزت این سرزمین و ساختن آینده نسل‌های آینده، در گرو این ایستادگی است. ما امروز با این سوگواری، به جهانیان ثابت می‌کنیم که ملت سربلند ایران، پای رهبر شهیدشان ایستاده‌اند و هرگز از مسیر حق بازنگشته‌اند. این شکوه و این وفاداری، در تاریخ ماندگار خواهد شد؛ تاریخ ثابت خواهد کرد که ما پرچم‌های «یالثارات الخامنه‌ای» را در خیابان‌ها با سربلندی بالا نگه داشتیم و هرگز از آن نگذشتیم، بلکه با آن، مسیر حق را برای همیشه روشن ساختیم.