این فقط روایت یک مادر نیست، روایت مادرانی است که جنگ، آغوششان را پیش از آنکه گرم شود، خالی گذاشت، من هم یکی از همان مادرانم، در روزهایی که آسمان بوی باروت گرفته بود و شهر میان اضطراب و ناامنی نفس میکشید، کودکی زیر قلبم جان گرفته بود.
روزها با امید میگذشت و شبها با نگرانی، هر صبح با دعا چشم باز میکردم و هر شب، پیش از خواب ناخودآگاه در دلم لالایی زمزمه میکردم جایی که زندگی کوچکی در سکوت شکل میگرفت، با او حرف میزدم، برایش اسم انتخاب کرده بودم آیندهاش را در ذهنم میساختم، قد کشیدنش، مدرسه رفتنش را و نخستین باری که دست کوچکش را در دستم میگرفت، مادری، برای من فقط یک حس نبود؛ یک انتظار پیوسته بود.
اما جنگ همیشه در میدان نبرد تمام نمیشود، گاهی بیصدا وارد خانهها میشود؛ در سکوت شبها مینشیند، در ذهن مادران رسوب میکند و با ترس و اضطراب، آرامآرام چیزی را میگیرد که هنوز حتی متولد نشده است.
جنگ فقط ویرانی ساختمانها نیست، ویرانی رویاهایی است که فرصت شکل گرفتن پیدا نکردهاند، روزهایی که میگذشت، اضطراب و هراس از صدای انفجارها و ناامنی، سایه سنگینی بر زندگیام انداخته بود، همان روزها بود که لالایی مادریام ناتمام ماند، فرزندم پیش از آنکه چشم به جهان باز کند، از من جدا شد و از آن لحظه، زمان برای من شکل دیگری پیدا کرد، انگار بخشی از زندگی در همان نقطه متوقف شد.
با گذشت زمان، زندگی ادامه پیدا کرد، اما نه به همان شکل، هر بار که کودکی را میبینم که در خیابان دست در دست مادرش راه میرود، لبخندی بر لبم مینشیند، اما در سکوت درونی ام، جای خالی فرزندی را احساس میکنم که هرگز فرصت نکرد انگشتان کوچکش را در دستم بگذارد.
مادری، برای من، به معنای زیستن با حضوری است که هرگز به دیدار نرسید، این شبهای محرم، شهر حال و هوای دیگری دارد، کوچهها غرق در غم و اندوهند، صدای طبل و سنج در خیابانها میپیچد و نوای «یا حسین» از هیاتها بلند است.
مادران، کودکانشان را با لباسهای مشکی در آغوش گرفتهاند و در خیابانها قدم میزنند، انگار هر آغوش، پناهی است در برابر جهان، من نیز در میان جمعیت هستم اما آغوشم خالی است، همین خالی بودن، هر لحظه داغی را یادآوری میکند، هر صدا، هر نوحه، و هر نگاه کودکانهای، زخمی را زنده میکند که زمان نتوانسته آن را ببندد.
اشکهایم فقط برای کربلا نیست؛ برای کودکی هم هست که هرگز فرصت نکرد در این شبها، در آغوش مادرش آرام بگیرد، صدای نوحه بشنود، یا در گرمای یک آغوش کوچک، جهان را تجربه کند، برای لالاییهایی که هرگز خوانده نشد و آیندهایی که پیش از تولد، به سکوت سپرده شدند.
هر بار که نام حضرت رباب (س) را میشنوم، اشک بیاختیار بر گونههایم جاری میشود، نه از آن رو که اندوه خود را با مصیبت عظیم عاشورا همسنگ بدانم؛ چنین مقایسهای نه ممکن است و نه درست اما در صبر آن مادر، در سکوت و استقامتش، پناهی برای درک اندوه خود مییابم، پناهی برای مادری که داغ فرزند، حتی اگر پیش از تولد باشد، از عمق جانش عبور کرده است.
اندوه را نمیتوان اندازه گرفت و هیچ مادری را نمیتوان با مادر دیگری سنجید، هر داغی، روایت خودش را دارد، اما داغ مادری که فرزندش را پیش از تولد از دست میدهد، غربتی خاموش با خود دارد؛ غربتِ نداشتن حتی یک تصویر برای مرور خاطرهها.
من نمیدانم چشمهای فرزندم چه رنگی میشد، لبخندش به کدام سو میرفت یا صدایش چه آهنگی داشت، هیچ عکس، هیچ رد پا و هیچ خاطرهای از او ندارم؛ جز چند ماه تپیدنی که زیر قلبم زندگی کرد.
شاید همین نادیده ماندن، دلتنگی را عمیقتر میکند؛ دلتنگی برای کودکی که نه در آغوشم آرام گرفت، نه نامم را صدا زد و نه حتی فرصتی یافت تا خاطرهای از خود برایم به جا بگذارد.
شاید کمتر کسی به این واقعیت فکر کند که جنگ، تنها آمار ویرانی و کشتهها نیست جنگ، گاهی در خاموشترین شکل خود رخ میدهد؛ در آغوشهایی که هیچگاه شکل نمیگیرند، در لالاییهایی که نیمهتمام میمانند، در اتاقهایی که هرگز رنگ کودک نمیبینند، و در مادرانی که سالها بعد، هنوز با فرزندی که نیست، زندگی میکنند.
ما مادرانی هستیم که نام و یاد کودکانمان در هیچ فهرست و گزارشی ثبت نشد، اما در حافظه و قلبمان زندهاند، کودکانی که سهمشان از دنیا، تنها چند ماه تپیدن زیر قلب مادر بود و سهم ما، زیستن با فقدانی است که هر روز، در سکوت تکرار میشود.
شاید نام آنان در هیچ آمار رسمی نیاید، اما حضورشان در زندگی ما جاری است، در هر نگاه، در هر سکوت، در هر لالایی ناتمامی که هنوز در دل مادران ادامه دارد و شاید صبر ما، شکل دیگری از ایستادگی باشد، ایستادگی آرام، بیصدا و مداوم در برابر جنگ، که در آن لالایی ناتمام، نه به فراموشی، که به خاطرهای همیشگی تبدیل میشود، خاطرهای که در قلب مادران هرگز خاموش نمیشود.