به گزارش خبرگزاری ایمنا، در بسیاری از تحلیلهای اولیه از جنگهای شهری و بحرانهای امنیتی، یک پیشفرض تکرارشونده وجود دارد: اینکه با آغاز درگیری، نخستین واکنش اجتماعی، شکلگیری موجهای گسترده آوارگی، خروج از شهرها و حرکت به سمت مرزهای امن است. این الگو در تجربه بسیاری از کشورها دیده شده و بهعنوان یک قاعده نسبتاً ثابت در ادبیات بحران شناخته میشود؛ جایی که شهر بهعنوان کانون تهدید، بهسرعت جمعیت خود را از دست میدهد و ساختارهای سکونت دچار گسست میشوند.
در چنین چارچوبی، طبیعی بود که نگاه بخش قابل توجهی از ناظران خارجی و حتی برخی تحلیلگران داخلی نیز نسبت به شرایط ایران در دوران جنگ، مبتنی بر همین الگوی کلاسیک باشد؛ تصوری که در آن، شهرهای ایران در معرض تخلیه گسترده قرار میگرفتند و جمعیتها به سوی مرزهای کشور یا اردوگاههای پناهجویی در خارج از مرزها حرکت میکردند.
این انتظار نهتنها ریشه در تجربههای پیشین منطقهای داشت، بلکه با منطق رایج مطالعات مهاجرت اجباری نیز همخوان به نظر میرسید، اما آنچه در عمل رخ داد، مسیری متفاوت و غیرمنتظره را پیشروی ناظران قرار داد؛ بهجای شکلگیری موج آوارگان برونمرزی، جابهجایی جمعیت در قالب الگوهایی درونسرزمینی و منطقهای شکل گرفت.
بسیاری از شهروندان به جای خروج از کشور، به سمت پیوندهای آشنا، شبکههای خویشاوندی و فضاهای امن درون جغرافیای فرهنگی و اجتماعی خود حرکت کردند؛ این الگو نگاه رایج به مفهوم «شهر منفصل از پیرامون» را به چالش کشید و نشان داد که در بستر اجتماعی ایران، شهرها در خلأ و منفک از پیرامون عمل نمیکنند.
در چنین شرایطی، برخی پژوهشگران حوزه شهرسازی و جامعهشناسی شهری بر این نکته تأکید کردند که فهم رفتار جمعیتی در بحرانهای ایران، نیازمند بازخوانی رابطه تاریخی میان شهر و پیرامون آن است؛ رابطهای که نه تنها اداری یا کالبدی، بلکه مبتنی بر شبکهای از وابستگیهای اقتصادی، فرهنگی و خویشاوندی است. همین شبکهها بودند که در لحظات بحرانی، مسیر حرکت جمعیت را نه به بیرون از کشور، بلکه به درون این پیوندهای منطقهای هدایت کردند.
این تجربه، زمینهای برای بازاندیشی در مفاهیم سنتی برنامهریزی شهری و مدیریت بحران فراهم کرد؛ جایی که پرسش اصلی دیگر تنها درباره ظرفیت شهرها نیست، بلکه درباره پیوستگی میان شهر، روستا و نواحی پیرامونی و نقش این پیوستگی در افزایش تابآوری اجتماعی مطرح میشود.

شار احیا شده؛ تابآوری ایرانیان در جنگ رمضان و نظام شهر-منطقه
محسن رفیعیان، عضو هیئت علمی گروه شهرسازی دانشگاه یزد به خبرنگار ایمنا میگوید: یکی از نکات جالب جنگ رمضان عدم مهاجرت شهروندان و نبود خیل آوارگان ایرانی به سوی مرزهای کشور بود. معمای غیاب آوارگان، پرسشی اساسی در جامعهشناسی بحرانهای ایران برجای گذاشت، بنابراین با فراتر رفتن از تحلیلهای رایج مبتنی بر «روحیه ملی» یا «چندمسکنی تنها مالکانه»، باید به این موضوع توجه داشته باشیم که ریشه اصلی این تابآوری، در «نظام شهر-منطقه» نهفته است که ریشه در شهرسازی سنتی ایران دارد.
وی میافزاید: در این نظام، شهر بدون پیرامون خود (روستاها، آبادیها و شهرکهای اقماری) معنا پیدا نمیکند و پیوندهای اقتصادی، عاطفی و خویشاوندی، شبکهای ناگسستنی میان آنها ایجاد کرده است؛ در بحبوحه جنگ، این شبکه بهجای آنکه مردم را به سوی مرزهای بینالمللی سوق دهد، آنها را به «درون منطقه خود» هدایت کرد: تهرانیها به شهرهای شمالی یا استانهای مادری و شهرستانیها به شهرهای دیگر و روستاهای مادری پناه بردند.
عضو هیئت علمی گروه شهرسازی دانشگاه یزد تصریح میکند: جنگ رمضان، نه فقط یک پیروزی نظامی، که احیای هویت گمشده «شار» (شهر بههمراه منطقه پیرامونی) بود و امروز نیز میتواند الگویی برای حکمرانی یکپارچه شهری-منطقهای در ایران ارائه دهد.
رفیعیان میافزاید: در روزهای نخست هر جنگی که در جهان رخ می دهد، رسانهها تصویری آشنا از جنگ را انعکاس می دادند: خانوادههایی که با اسباب به دوش با مایحتاج اندک خود، شهرها و مرزها را به امید امنیت ترک میکنند؛ در جنگ رمضان هم کشورهای همسایه بهویژه ترکیه، با تجربه قبلی پذیرش آوارگان از سایر کشورها، اردوگاههای خود را آماده کرده بود، اما مرزهای ایران، بهطرز حیرتآوری خلوت بود و این پدیده، بسیاری از تحلیلگران را به تفکر واداشت، چراکه آنها «شهر» را بهعنوان یک واحد مستقل و منفک از پیرامون خود میشناختند، غافل از اینکه شهر در تمدن ایرانی، هرگز بدون «منطقه پشتیبان» خود تعریف نشده است.
عضو هیئت علمی گروه شهرسازی دانشگاه یزد تصریح میکند: در شهرسازی سنتی ایران، مفهوم «شار» (که ریشه در فارسی باستان دارد)، نه فقط به دیوارها و خیابانهای یک شهر، که به مجموعه شهر، حومه، روستاهای تابعه و حتی مراتع و قنوات پیرامون آن اطلاق میشد؛ این نظام ارگانیک، هزاران سال، تابآوری ایران را در برابر خشکسالیها، هجومها و بحرانها تضمین کرده بود.
رفیعیان میگوید: در جنگ رمضان، این نظام کهن، خود را در قالبی مدرن بازآفرینی کرد، بهطوری که مردم، بهجای گسستن از میهن، به «منطقه خود» بازگشتند؛ چراکه «منطقه» برای آنان، هویتی بهاندازه خود شهر داشت و در آن ریشه داشتند.
وی ادامه میدهد: برخلاف شهرهای اروپایی که بیشتر بهصورت دژهای مستقل از پیرامون ساخته شدند و با زمینداران فئودالی که عهدهدار روستاها بودند در تقابل بودند، شهر ایرانی، «دل» یک پیکره بزرگتر بود؛ این پیکره، روستاهای اطراف را در بر میگرفت که تأمینکننده آذوقه، نیروی کار و حتی فرهنگ شهر بودند. متقابلاً، شهر، خدمات آموزشی، درمانی و بازار را برای روستاها فراهم میکرد و این رابطه، یک «همزیستی اجباری» نبود، بلکه یک «پیوند عاطفی و اقتصادی» بوده که طی نسلها شکل گرفته بود؛ هر خانواده شهری، خویشاوندانی در روستا داشت و هر روستایی، پسر یا دختری در شهر. این شبکه دوطرفه، اساس «چندمحلیبودن» هویت ایرانیان بود.
عضوهیئت علمی گروه شهرسازی دانشگاه یزد خاطرنشان میکند: اگرچه «چندمسکنی مالکانه» هم می تواند چنین نتیجه ای در بر داشته باشد، اما جنگ رمضان نشان داد که ضرورتاً همه مردم صاحب خانه دوم نبودند، بلکه آنچه تعیینکننده بود، «دسترسی به شبکه منطقهای» بود، بهعنوان مثال شهروند تهرانی که خانه دوم در روستا نداشت، اما «خانه عمو یا خاله» در اصفهان، مشهد یا شیراز داشت، میتوانست با خیالی آسوده شهر خود را ترک کند و بهعبارت دیگر تابآوری، حاصل «املاک» نبود، حاصل «ارتباطات» بود و این شبکه ارتباطی، دقیقاً همان چیزی است که در نظام سنتی شهر-منطقه، بهعنوان «یکپارچگی با منطقه» تعریف میشد.
رفیعیان میگوید: آمارهای غیررسمی از جابهجایی جمعیت در جنگ رمضان نشان میدهد که موج مهاجرت و جابجایی در مواقع بمباران، بیشتر بهصورت «حلزونی» و «درونمنطقهای» بود؛ تهرانیها، به شهرهای مرکزی و شمالی از جمله اصفهان، یزد، شیراز و مازندران رفتند؛ مناطقی که با آنها پیوندهای تاریخی و خویشاوندی داشتند، خوزستانیها، بهجای عبور از مرزهای غربی، به روستاهای ییلاقی بختیاری و کهگیلویه، یا استانهای شیراز و اصفهان پناه بردند و کرمانشاهیها و کردستانیها نیز به روستاهای کوهستانی در منطقه بازگشتند.
ناظران جهانی تصور میکردند پناهگاه باید توسط دولت ساخته شود، غافل از اینکه جامعه ایرانی، خود شبکهای از پناهگاههای خرد را طی قرنها بنا کرده بود.
وی ادامه میدهد: در همه این موارد، یک قاعده مشترک وجود داشت؛ مقصد، جایی بود که «آشنایی» و «نسبت» با آن وجود داشت، نه تنها جایی که امنتر بود؛ این پدیده، نشان از زنده بودن «روح منطقهای» در فرهنگ ایرانی داشت، روحی که در برنامهریزیهای متمرکز و پهلوی اول و دوم، تا حدی به حاشیه رانده شده بود، اما در بحران، دوباره قد برافراشت.
عضو هیئت علمی گروه شهرسازی دانشگاه یزد میافزاید: در نظام شهر-منطقه، روستاها نه فقط تأمینکننده غذا، که «پشتیبان و مامن» شهرها بودند؛ در جنگ رمضان، روستاها بهعنوان «اردوگاههای طبیعی» عمل کردند که نیاز به هیچگونه آمادهسازی دولتی نداشتند، چراکه زیرساختهای زیستی (خانه، آب، آذوقه و حتی موکب و هیئتهای مذهبی برای همدلی) از قبل در آنجا وجود داشت و این همان نقطهای بود که ناظران جهانی را متحیر ساخت؛ آنها تصور میکردند پناهگاه باید توسط دولت ساخته شود، غافل از اینکه جامعه ایرانی، خود شبکهای از پناهگاههای خرد را طی قرنها بنا کرده بود.
رفیعیان تصریح میکند: یکی از درسهای تلخ و شیرین جنگ رمضان، ناتوانی مدیریت متمرکز صرف در کنترل بحران بود، در مقابل کارآمدی خودجوش نظام شهر-منطقه. در حالی که ستادهای مرکزی در تهران، در حال نقشهکشی برای تخلیه شهرها بودند، مردم خود بهصورت «خودسازماندهنده» به مناطق پیرامونی مهاجرت میکردند و این رفتار نشان داد که هر منطقه، ظرفیت پذیرش جمعیت مازاد شهر خود را دارد، به شرطی که پیوندهای آن با شهر اصلی حفظ شده باشد.
وی ادامه میدهد: امروزه، بسیاری از کارشناسان بر لزوم «حکمرانی یکپارچه شهری» در ایران تأکید میکنند، اما اشتباه رایج آن است که این یکپارچگی را با «تمرکزگرایی» اشتباه میگیرند، آنچه جنگ رمضان به ما آموخت، این بود که یکپارچگی مؤثر، بهمعنای به رسمیت شناختن نظام شهر-منطقه و توانمندسازی آن است؛ به این معنا که برنامهریزی مسکن، حملونقل، اشتغال و حتی پدافند غیرعامل، باید بر اساس «منطقه» طراحی شود، نه فقط بر اساس «شهر» یا «استان» بهعنوان یک واحد اداری صرف باشد.
عضو هیئت علمی گروه شهرسازی دانشگاه یزد تاکید میکند: اگر امروز وزارت کشور و شوراهای عالی شهرسازی، بهجای نگاه بخشی، نگاه منطقهای را در سیاستهای خود بگنجانند، نه فقط تابآوری در بحرانهای آینده افزایش پیدا میکند، بلکه عدالت در توزیع امکانات و جلوگیری از مهاجرتهای بیرویه شهری نیز محقق میشود.
رفیعیان اظهار میکند: بسیاری از کشورها با الگوی شهرسازی غربی، «شهر» را بهعنوان یک موجودیت در تقابل با پیرامون خود تعریف میکنند که در صورت بروز بحران باید جمعیت آن آواره شود، اما در ایران، شهر بدون «منطقه پشتیبان» خود، یک موجودیت ناقص است و به همین دلیل، وقتی جنگ شد مردم از شهرهای خود خارج شدند، مرزهای کشور را ترک نکردند، بلکه «به عمق منطقه خود» رفتند؛ این رفتار برای ذهنیت برنامهریزی ناظران خارجی، غیرقابل درک بود؛ چراکه آنان، شبکههای خویشاوندی و اکولوژیکی ایران را نمیشناختند.
وی میگوید: یک مقایسه جالب اینکه در جنگهای بالکان، مردم به سمت کشورهای همسایه میگریختند، چون شهرها و روستاهایشان کاملاً از هم گسسته بود، اما در ایران، حتی در اوج حملات موشکی و هوایی، ارتباط میان شهر و روستا حفظ شد و مردم میدانستند که در «جای دیگری از منطقه خود» پذیرفته میشوند و این موضوع نه یک پدیده شعاری، که یک واقعیت ملموس جامعهشناختی بود.
عضو هیئت علمی گروه شهرسازی دانشگاه یزد ادامه میدهد: البته این تحلیل، بدون نقص نیست؛ نابرابری در دسترسی به شبکه منطقهای، فرسایش نظام سنتی در دهههای اخیر و توسعه شهرنشینی شتابان و تمرکز امکانات در کلانشهرها از جمله چالشهای موجود است، همچنین باید پرسید آیا شبکه یادشده کاملاً کارآمد است؟ با وجود این نقاط، جنگ رمضان یک «آزمایش» بود که نشان داد احیای نظام شهر-منطقه، نه یک آرزوی تاریخی، که یک ضرورت راهبردی برای آینده ایران است و هر سرمایهگذاری برای تقویت زیرساختهای روستایی و اقماری، در واقع سرمایهگذاری برای «تابآوری کلانشهرها» در بحرانهای احتمالی است.
رفیعیان تأکید میکند: جنگ رمضان، صفحهای درخشان و پر از درس در تاریخ ایران است و یکی از مهمترین این درسها، آشکار شدن لایههای پنهان هویت جمعی ایرانیان و زنده بودن نظام «شهر-منطقه» یا همان «شار» کهن ایرانی است، بنابراین پیشنهاد میشود برنامهریزی مسکن و پدافند غیرعامل بر اساس «مناطق زیستی» تدوین و ارتباطات حملونقلی میان شهرهای میانی و روستاها تقویت شود، سیاستهای مهاجرتی بر پایه احیای شبکههای منطقهای بازنگری و سند آمایش ملی با محوریت نظام شهر-منطقه اصلاح شود، همچنین در تدوین سیاستهای کلی نظام برای دوران پس از جنگ نیز این رویکرد مورد توجه قرار گیرد.
وی خاطرنشان میکند: کشورهای منطقه در جنگ رمضان از ندیدن آوارگان ایرانی متحیر ماندند؛ غافل از اینکه ایرانیان به جای پناه بردن به کمپها و چادرهای بیگانه، به «خاک آشنا» پناه بردند؛ خاکی که نه یک نقطه، بلکه تمام یک منطقه بود و امروز بازخوانی این تجربه میتواند چراغ راهی برای حکمرانی یکپارچه شهری-منطقهای در ایران باشد؛ حکمرانیای که در آن شهر و روستا، نه دو موجودیت رقیب، بلکه دو بال یک پرنده «شار» ایرانی هستند.
شهر در آینه شبکههای اجتماعی؛ پایان نگاه کالبدی به بحران
به گزارش ایمنا، آنچه در این تجربه قابل تأمل به نظر میرسد، تنها یک الگوی جابهجایی جمعیت در شرایط بحران نیست، بلکه نوعی بازخوانی دوباره از شیوه سازمانیابی اجتماعی و فضایی در ایران است؛ شیوهای که در آن امنیت، تنها به مرزهای سیاسی یا ظرفیتهای رسمی مدیریت بحران محدود نمیشود، بلکه در شبکهای گسترده از روابط انسانی، پیوندهای محلی و پیوستگیهای تاریخی میان سکونتگاهها معنا پیدا میکند.
این رخداد نشان داد که در کنار سازوکارهای رسمی حکمرانی شهری، لایهای کمتر دیدهشده، اما بسیار اثرگذار از سازمان اجتماعی وجود دارد که در لحظات فشار، نقش تعیینکنندهای در جهتدهی به رفتار جمعی ایفا میکند؛ همین لایه است که میتواند درک ما از تابآوری شهری را از سطح زیرساخت و مدیریت صرف، به سطحی عمیقتر از سرمایه اجتماعی و پیوندهای فضایی ارتقا دهد.
از این منظر، تجربه مورد بحث را میتوان نه یک استثنا، بلکه نشانهای از ظرفیتهای نهفته در ساختار سکونت و زیست شهری در ایران دانست؛ ظرفیتی که در صورت بازشناسی و تقویت، میتواند مبنای بازتعریف سیاستهای توسعه فضایی و مدیریت بحران قرار گیرد. در واقع، مسئله اصلی نهتنها رویارویی با بحران، بلکه نوع رویارویی جامعه با مفهوم «پناه»، «جابهجایی» و «بازگشت به اصل و ریشه» است.
در نهایت، این تجربه میتواند بهعنوان فرصتی برای بازاندیشی در نسبت میان شهر، پیرامون و شبکههای انسانی تلقی شود؛ بازاندیشیای که اگر بهدرستی در سیاستگذاری و برنامهریزی شهری ترجمه شود، قادر است نگاه غالب به توسعه شهری را از تمرکز صرف بر کالبد شهر، به سمت فهم یکپارچهتر از پهنههای زیست انسانی و روابط درونی آنها سوق دهد.