شناسهٔ خبر: 78693889 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: جوان | لینک خبر

فیلم «رؤیا‌های قطار» و اقتباس از رمان تحسین‌شده دنیس جانسون

مرثیه‌ای برای زندگی‌های معمولی

کتاب «رؤیا‌های قطار» نخستین بار در سال ۲۰۰۲ در نشریه ادبی پاریس ریویو منتشر شد و بعد‌ها در سال ۲۰۱۱ به صورت کتاب مستقل انتشار یافت

صاحب‌خبر -

جوان آنلاین: فیلم «رؤیا‌های قطار» از آن دسته اقتباس‌هایی است که بیش از آنکه بخواهد یک داستان پرحادثه را روایت کند، تلاش می‌کند روح یک اثر ادبی را به تصویر بکشد. فیلم به کارگردانی کلینت بنتلی و با بازی جوئل اجرتون و فلیسیتی جونز بر‌اساس رمان کوتاه و مشهور «رؤیا‌های قطار» نوشته دنیس جانسون ساخته شده است. اثری که بسیاری آن را یکی از مهم‌ترین متون ادبی امریکا در قرن بیست و یکم می‌دانند. 
کتاب «رؤیا‌های قطار» نخستین بار در سال ۲۰۰۲ در نشریه ادبی پاریس ریویو منتشر شد و بعد‌ها در سال ۲۰۱۱ به صورت کتاب مستقل انتشار یافت. این نوولا با وجود حجم اندکش، گستره‌ای زمانی نزدیک به ۸۰ سال را دربر می‌گیرد و زندگی کارگر ساده‌ای به نام رابرت گرینیه را از اواخر قرن نوزدهم تا میانه قرن بیستم دنبال می‌کند. دنیس جانسون که پیش‌تر با آثاری، چون «پسر عیسی» و «درخت دود» به شهرت رسیده بود، در این اثر سراغ قهرمانی می‌رود که ظاهراً هیچ ویژگی خارق‌العاده‌ای ندارد. رابرت نه سیاستمدار است، نه قهرمان جنگ و نه شخصیت تاریخی. او کارگری است که در جنگل‌های شمال غرب امریکا ریل راه‌آهن می‌سازد، درخت قطع می‌کند، عاشق می‌شود، خانواده تشکیل می‌دهد و با فقدان‌های دردناک زندگی روبه‌رو می‌شود. اما جانسون از خلال همین زندگی معمولی، تصویری از دگرگونی امریکا در عصر مدرنیته ارائه می‌دهد. دورانی که راه‌آهن، صنعت و فناوری به تدریج طبیعت بکر و شیوه‌های سنتی زیستن را دگرگون می‌کنند. 

 حماسه‌ای در ابعاد مینیاتوری
منتقدان بار‌ها از «رؤیا‌های قطار» به عنوان حماسه‌ای در ابعاد مینیاتوری یاد کرده‌اند. اثری که در کمتر از ۱۰۰ صفحه، مفاهیمی همچون تاریخ، تنهایی، فقدان، حافظه و مرگ را در خود جای می‌دهد. 
فیلم بنتلی در کلیات داستانی وفادار به کتاب باقی مانده است. رابرت گرینیه همچون داستان اصلی رمان، مردی خاموش و منزوی است که زندگی‌اش در میان جنگل‌ها، خطوط راه‌آهن و خاطرات از دست رفته سپری می‌شود. فیلم نیز مانند کتاب بر فراز چند دهه حرکت و زندگی او را در بستر تحولات عظیم امریکا روایت می‌کند. بزرگ‌ترین شباهت فیلم و کتاب در لحن آنهاست. هر دو اثر به جای تکیه بر گره‌های داستانی پررنگ، بر حس و حال، خاطره و گذر زمان متمرکزند. طبیعت در هر دو نسخه شخصیتی زنده است که همزمان پناهگاه و تهدید محسوب می‌شود. جنگل‌های عظیم، صدای قطار‌ها و سکوت کوهستان در فیلم همان نقشی را دارند که توصیفات شاعرانه جانسون در کتاب ایفا می‌کنند. 
با این حال، اقتباس سینمایی ناگزیر تغییراتی نیز ایجاد کرده است. مهم‌ترین تفاوت در نحوه پرداخت شخصیت رابرت است. در کتاب جانسون، رابرت شخصیتی پیچیده‌تر و گاه از نظر اخلاقی مبهم‌تر به نظر می‌رسد. او شاهد خشونت‌های نژادی و تناقض‌های اجتماعی دوران خود است و کتاب از نمایش این تاریکی‌ها ابایی ندارد، اما فیلم بسیاری از این جنبه‌های تلخ را تعدیل کرده و تصویری شاعرانه‌تر و رمانتیک‌تر از شخصیت اصلی ارائه می‌دهد. همچنین زبان جانسون سرشار از ایجاز، حذف و ابهام است. بسیاری از مهم‌ترین رخداد‌های زندگی رابرت تنها در چند جمله روایت می‌شوند و همین فشردگی، قدرت ادبی اثر را شکل می‌دهد. فیلم برای جبران این ویژگی، به تصویر، موسیقی و نما‌های طبیعت متوسل می‌شود. در نتیجه آنچه در کتاب از طریق زبان منتقل می‌شود، در فیلم به کمک نور، سکوت و میزانسن بیان می‌شود. برخی منتقدان معتقدند فیلم از تلخی و طنز پنهان موجود در متن جانسون فاصله گرفته و بیشتر بر وجه سوگوارانه و شاعرانه داستان تأکید کرده است. در مقابل، طرفداران فیلم این انتخاب را راهی برای انتقال حس درونی اثر به زبان سینما می‌دانند. 

 نگاهی اگزیستانسیالیستی به زندگی
آنچه «رؤیا‌های قطار» را از یک درام تاریخی صرف فراتر می‌برد، نگاه فلسفی آن به هستی انسان است. رابرت در طول زندگی خود تقریباً همه چیز را از دست می‌دهد، خانواده، دوستان و حتی تصویری که از خودش دارد. او بار‌ها با این پرسش مواجه می‌شود که معنای زندگی چیست، وقتی هیچ چیز پایدار نیست؟
در اینجا داستان به قلمرو اندیشه اگزیستانسیالیستی نزدیک می‌شود. رابرت شبیه قهرمانان آثار آلبر کامو نیست که درباره معنای هستی تأملات نظری کند. او این پرسش را در دل تجربه زیسته خود لمس می‌کند. جهان پیرامونش دائماً تغییر می‌کند و هیچ پاسخ قطعی برای رنج، مرگ و تنهایی وجود ندارد. 
فیلم در چندین دیالوگ به شکلی مشخص به ارزش‌های زندگی و قدر دانسته شدن تک تک لحظه‌های آن اشاره می‌کند، جایی که یکی از شخصیت‌ها به رابرت می‌گوید زندگی‌اش مفت و مسلم از لای انگشتان دستش هدر رفته و تلنگری اگزیستانسیالیستی به او می‌زند تا قدر زندگی‌اش را بهتر و کامل‌تر بداند. رابرت با وجود تمام خوشی‌های کوچکی که تجربه می‌کند، زندگی‌اش با سوگ عظیمی از دست دادن زن و فرزند خالی از هر معنا و مفهومی می‌شود. او پس از فاجعه‌ای که بر سرش می‌آید، به آدمی دیگر تبدیل می‌شود که ارتباطی با دیگران و آدم‌های اطرافش ندارد. از دست دادن خانواده مصیبت کوچکی نیست که رابرت به سادگی و راحتی با آن کنار بیاید. این‌بار زندگی از لای انگشت‌های رابرت در حال هدر رفتن است و او بدون اینکه بفهمد، به جای زندگی، مردگی می‌کند. 
تنها در سکانس‌های پایانی فیلم است که او در حین پرواز با هواپیمایی شخصی و کوچک، ناگهان خودش را هماهنگ با جهان و آدم‌هایش می‌بیند. رابرت در میان آسمان و زمین به صلح با خودش می‌رسد و از خمودگی روحی‌اش خارج می‌شود. او اگرچه دیر، اما بالاخره با زندگی آشتی می‌کند و در رابطه با اتفاقات پیرامونش به پذیرش می‌رسد. 

 در مسیر مدرنیته
قطار در این میان به نمادی چندوجهی تبدیل می‌شود و نشانه‌ای از پیشرفت و مدرنیته است، اما همزمان یادآور نابودی طبیعت و جهان قدیم نیز هست. راه‌آهن انسان‌ها را به هم نزدیک می‌کند، اما جنگل‌ها را از میان می‌برد. به همین دلیل، قطار در داستان جانسون نماد همان تناقض بنیادین زندگی مدرن است. پیشرفتی که همزمان چیزی را می‌سازد و چیزی را نابود می‌کند. مهم‌ترین دستاورد «رؤیا‌های قطار» شاید در این باشد که ارزش یک زندگی ظاهراً معمولی را یادآوری می‌کند. جانسون و سپس بنتلی نشان می‌دهند که عظمت انسان الزاماً در انجام کار‌های خارق‌العاده نیست. زندگی رابرت گرینیه از نگاه تاریخ بی‌اهمیت به نظر می‌رسد، اما برای خودش جهانی کامل از عشق، فقدان، امید و خاطره است. «رؤیا‌های قطار» در روزگار روایت‌های قهرمانانه و موفقیت‌های بزرگ از شأن زندگی‌های گمنام دفاع می‌کند. فیلم و کتاب هر دو به این نتیجه می‌رسند که معنای زندگی در تجربه کردن لحظه‌های کوچک انسانی نهفته است. لحظه‌هایی که می‌آیند، می‌گذرند و تنها ردی از آنها در حافظه باقی می‌ماند. همین نگاه است که «رؤیا‌های قطار» را به اثری عمیقاً انسانی و در عین حال اگزیستانسیالیستی تبدیل می‌کند و روایتی درباره مردی عادی است که در مواجهه با گذر زمان، تصویری از وضعیت همه انسان‌ها ارائه می‌دهد.