حامد كاظمزاده
درگذشت كارلو گينتسبورگ (۱۵ آوريل ۱۹۳۹ –۱۷ ژوئن ۲۰۲۶)، تاريخنگار بزرگ ايتاليايي، تنها فقدان يك استاد دانشگاه يا نويسنده چند اثر كلاسيك در حوزه تاريخ نيست؛ خاموشي يكي از صداهايي است كه به ما آموخت گذشته را از زاويهاي ديگر ببينيم: نه فقط از پنجره كاخها، ميدانهاي جنگ، فرمانهاي سلطنتي و نظريههاي كلان، بلكه از دريچه اتاقهاي كوچك، دادگاههاي تفتيش عقايد، دفترهاي بايگاني، سكوت دهقانان، اضطراب متهمان، و جملههايي كه گاه در حاشيه يك پرونده قضايي باقي ماندهاند. گينتسبورگ به ما ياد داد كه تاريخ، فقط تاريخ قدرت نيست؛ تاريخ كساني نيز هست كه قدرت كوشيده است نامشان را حذف كند، صدايشان را تحريف كند، و تجربهشان را به حاشيه براند. كارلو گينتسبورگ در خانوادهايزاده شد كه سرنوشت آن با مقاومت ضد فاشيستي و رنج قرن بيستم گره خورده بود. پدرش، لئونه گينتسبورگ، روشنفكر ضد فاشيست، در زندان فاشيستها و زير شكنجه جان باخت و مادرش، ناتاليا گينتسبورگ، از برجستهترين نويسندگان ايتاليا بود. چنين پيشينهاي بيترديد در حساسيت اخلاقي و تاريخي او نسبت به قربانيان، حاشيهنشينان و فراموششدگان اثر گذاشت. تاريخ براي او فقط دانش گذشته نبود؛ نوعي مسووليت بود. او با وسواسي علمي و با تعهدي اخلاقي به سراغ كساني رفت كه معمولا در كتابهاي رسمي تاريخ جايي ندارند: آسيابانان، دهقانان، زنان متهم به جادوگري، مومنان نامتعارف، فرقههاي محلي، و مردماني كه ميان فرهنگ رسمي كليسا و جهان پيچيده باورهاي عامه زندگي ميكردند.
نام گينتسبورگ بيش از هر چيز با «تاريخنگاري خُرد» يا ميكروهيستوري پيوند خورده است. اما تاريخنگاري خرد در آثار او هرگز به معناي كوچك كردن تاريخ نبود. برعكس، او نشان داد كه گاهي يك پرونده، يك زندگي، يك روستا، يك محاكمه يا حتي يك واژه ميتواند دريچهاي به فهم ساختارهاي عظيم فكري، ديني، اجتماعي و سياسي يك دوران باشد. در نگاه او، «خرد» به معناي بياهميت نبود؛ به معناي دقيق ديدن بود. همانگونه كه زيستشناس با ميكروسكوپ جهان پيچيدهاي را در سلول ميبيند، گينتسبورگ نيز با تمركز بر جزييات ظاهرا ناچيز، جهانهاي پنهان فرهنگ و قدرت را آشكار ميكرد.
كتاب مشهور او، «پنير و كرمها»، نمونهاي درخشان از همين روش است. گينتسبورگ در اين اثر به سراغ منوكيو، آسيابان قرن شانزدهمي اهل فريولي، رفت؛ مردي عادي كه در برابر دادگاه تفتيش عقايد به سبب باورهاي نامتعارفش درباره آفرينش، خدا، كليسا و جهان محاكمه شد. منوكيو نه پادشاه بود، نه فيلسوف رسمي، نه فرمانده نظامي؛ اما در روايت گينتسبورگ، ذهن او به صحنهاي بدل شد كه در آن برخورد فرهنگ عامه، كتابخواني پراكنده، الهيات رسمي، تخيل دهقاني و اقتدار كليسا قابل مشاهده بود. گينتسبورگ با خواندن دقيق پروندههاي محاكمه منوكيو نشان داد كه حتي فردي ظاهرا «كوچك» ميتواند حامل پرسشهايي بزرگ باشد؛ پرسشهايي درباره منشأ جهان، مشروعيت قدرت ديني، نسبت سواد و تخيل، و امكان انديشيدن بيرون از چارچوبهاي رسمي.
در كتاب«نبردهاي شبانه»نيز همين حساسيت وي ديده ميشود. او باورهاي بناندانتيها، گروهي از مردم محلي فريولي را بررسي كرد كه خود را جنگاوران شبانه براي دفاع از باروري زمين و محصول ميدانستند. در نگاه نهادهاي كليسايي، اين باورها به تدريج در قالب جادوگري و بدعت فهميده شد؛ اما گينتسبورگ كوشيد پيش از آنكه زبان قدرت، معناي اين باورها را كاملا مصادره كند، منطق دروني و جهان ذهني صاحبان آن را بازيابد. اينجا نيز تاريخنگاري خُرد فقط روايت يك آيين محلي نبود؛ مطالعهاي بود درباره چگونگي تبديل فرهنگهاي مردمي به جرم، و درباره سازوكارهايي كه نهادهاي قدرت از طريق آن، تفاوت را به انحراف و انحراف را به تهديد بدل ميكنند. يكي از برجستهترين نوآوريهاي گينتسبورگ، توجه او به «نشانهها» بود. در مقاله معروفش درباره «پارادايم نشانهشناختي»، او كار مورخ را به كار پزشك، كارآگاه، روانكاو و منتقد هنر نزديك كرد. حقيقت تاريخي هميشه آشكار و مستقيم در برابر ما قرار ندارد. گاه بايد آن را از ردپاها، لغزشها، سكوتها، حاشيهها و جزييات ناخواسته بازسازي كرد. گينتسبورگ مورخ را كسي ميدانست كه با صبر و دقت به نشانهها گوش ميدهد؛ كسي كه ميداند اسناد، بيطرف و شفاف نيستند، اما همين اسنادِ آلوده به قدرت و سانسور ميتوانند، اگر درست خوانده شوند، امكان شنيدن صداهاي سركوبشده را فراهم كنند.
اهميت گينتسبورگ در اين است كه تاريخنگاري خرد را به نوعي اخلاق پژوهش بدل كرد. او به ما هشدار داد كه روايتهاي بزرگ، هرچند ضروري، ممكن است انسانهاي واقعي را در خود حل كنند. وقتي تاريخ فقط از امپراتوريها، دولتها، طبقات و ساختارها سخن بگويد، خطر آن وجود دارد كه رنج، خيال، ترس و مقاومت افراد عادي ناپديد شود. گينتسبورگ در برابر اين خطر ايستاد. او نشان داد كه توجه به يك فرد يا يك واقعه محدود، نه عقبنشيني از تاريخ كلان، بلكه راهي براي آزمودن، پيچيده كردن و انسانيتر كردن آن است.
از سوي ديگر، گينتسبورگ فقط مورخ اروپا نبود؛ او مورخي بود كه همواره نسبت به شيوه نگاه اروپا به جهان، و نيز نگاه جهان به اروپا، حساسيت داشت. همين نكته در سخنراني مهم او با عنوان «نگاه به اروپا از مشرق»برجسته بود؛ سخنرانياي كه در ۳۱ اكتبر ۲۰۱۳ در دانشكده هنر دانشگاه چارلز در پراگ و در افتتاحيه كنفرانس TEEMA ايراد شد. من افتخار داشتم در همان سال، در دانشگاه چارلز پراگ، از نزديك به سخنراني او گوش بسپارم و با او همصحبت شوم. براي من، آن ديدار فقط ملاقات با يك نام بزرگ دانشگاهي نبود؛ مواجهه با ذهني بود كه با آرامش، دقت و فروتني، مرزهاي عادتشده تاريخنگاري را جابهجا ميكرد. در آن سخنراني، گينتسبورگ مسالهاي بنيادين را پيش كشيد: اگر اروپا را نه از درون روايتهاي خودستايانه اروپايي، بلكه از چشم «مشرق» ببينيم، چه چيزي تغيير ميكند؟ اهميت اين پرسش در زمانهاي كه نقد خاورشناسي به يكي از بحثهاي اساسي علوم انساني بدل شده، دوچندان است. گينتسبورگ برخلاف بسياري از روايتهاي كلاسيك اروپامحور، شرق را صرفا موضوع مطالعه، ابژه كنجكاوي يا ميدان خيالپردازي غربي نميديد. او ميكوشيد نسبت ميان باختر و خاور را به صورت رابطهاي پيچيده، آينهوار و چندسويه بفهمد؛ رابطهاي كه در آن شرق فقط «ديگري» خاموش اروپا نيست، بلكه ميتواند جايگاهي براي بازانديشي در خود اروپا باشد.
نگاه او به خاورشناسي، اگرچه الزاما در قالب نظريهپردازي مستقيم سياسي بيان نميشد، اما با روح انتقادي همراه بود. گينتسبورگ ميدانست كه تاريخنگاري اروپايي در بسياري از لحظات، شرق را به صورت تصويري ساخته، سادهشده يا ابزاري بازنمايي كرده است. با اين حال، او به جاي تكرار شعارهاي كلي، از راهي كه هميشه ميشناخت وارد ميشد: خواندن دقيق متن، تعقيب نشانهها، و بررسي لحظههايي كه در آنها تصوير شرق و تصوير اروپا در هم ميپيچند. براي او، خاورشناسي فقط مجموعهاي از پيشداوريها نبود؛ آرشيوي بود كه بايد با احتياط، ترديد و دقت خوانده شود تا هم سازوكارهاي قدرت در آن آشكار شود و هم امكانهاي پنهان گفتوگو و مقايسه تاريخي.
از همين منظر، علاقه او به «نگاه از مشرق» را ميتوان امتداد طبيعي تاريخنگاري خرد دانست. همانگونه كه او در تاريخ اجتماعي اروپا به سراغ حاشيهنشينان رفت، در سطح تمدني نيز ميخواست مركزيت نگاه اروپايي را به پرسش بكشد. او ميپرسيد: اگر اروپا موضوع مشاهده باشد نه صاحب انحصاري نگاه، چه رخ ميدهد؟ اگر مشرق فقط سرزمين رمز و راز، استبداد يا عقبماندگي در تخيل اروپايي نباشد، بلكه جايگاهي براي سنجش تناقضهاي تمدن اروپايي باشد، آنگاه تاريخ اروپا چگونه نوشته خواهد شد؟ چنين پرسشهايي براي تاريخنگاري مشرق نيز اهميت دارد، زيرا به ما يادآوري ميكند كه تاريخ شرق نبايد صرفا در واكنش به روايت غربي نوشته شود؛ بلكه بايد از درون تجربهها، زبانها، منابع، خاطرهها و خردجهانهاي خود جوامع شرقي بازسازي گردد.
درسي كه گينتسبورگ براي پژوهشگران تاريخ مشرق دارد، بسيار روشن است: تاريخ ايران، غرب و جنوب آسيا، آسياي مركزي يا جهان اسلام را نيز نبايد فقط از خلال پادشاهان، سلسلهها، جنگها و قراردادها نوشت. بايد به سراغ حاشيهها رفت؛ به زندگي كاتبان، صوفيان گمنام، زنان در اسناد شرعي، تاجران كوچك، اقليتهاي مذهبي، روستاييان، مهاجران، متهمان، تبعيديان و كساني كه تنها رد مختصري از آنان در بايگانيها باقي مانده است. تاريخ مشرق نيز نيازمند همان عدسي خردنگرانهاي است كه گينتسبورگ براي اروپا به كار گرفت؛ عدسياي كه ميتواند از دل يك سند كوچك، جهاني بزرگ را آشكار كند.
اكنون كه كارلو گينتسبورگ ديگر در ميان ما نيست، ميراث او همچنان در تاريخنگاري زنده است: در هر پژوهشي كه به جاي تكرار روايت غالب، به دنبال صداي فراموششدهاي ميگردد؛ در هر مورخي كه از جزييات نميگذرد؛ در هر خوانندهاي كه ميداند حقيقت تاريخي نه در شعارهاي بزرگ، بلكه گاه در لرزش يك جمله، در سكوت يك سند، يا در تناقض يك اعتراف پنهان شده است. گينتسبورگ به ما آموخت كه تاريخ را بايد با دقت خواند، با فروتني فهميد، و با شجاعت بازنوشت. ياد او نه فقط در كتابخانهها و دانشگاهها، بلكه در وجدان تاريخنگاري معاصر باقي خواهد ماند؛ وجدان بيداري كه به ما ميگويد هيچ زندگي كوچكي در برابر تاريخ كوچك نيست.
استاد تاريخ جهان در دانشگاه كلگري