شناسهٔ خبر: 78686299 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: ایبنا | لینک خبر

در ستایشِ توجه

خودشیفتگی، عُجب و کبر، مانع از این می‌شوند که ما از خود بیرون آییم، در حالی که عشق ما را از خودگزینی به دیگرگزینی سوق می‌دهد. وقتی عشق و شفقتِ ما، نه فقط معطوف به برخی از انسان‌ها، بلکه معطوف به همه‌یِ انسان‌ها شود، درد و رنجِ دیگران را نیز درد و رنجِ خود می‌دانیم، و خواهانِ نیکی برایِ همه خواهیم بود، چنان‌که سیمون وِی این‌گونه زیست.

صاحب‌خبر -

سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- محمد صادقی؛ اریک وینر که عاشقِ قطار و تجربه‌یِ قطارسواری است، در چهارده سفر پُربار، ما را با خود همسفر می‌کند تا بهتر بیندیشیم که چطور مثلِ روسو راه برویم، چطور مثلِ اپیکور لذت ببریم، چطور مثلِ کنفوسیوس مهربان باشیم، چطور مثلِ اپیکتتوس گلیم خود را از آب بیرون بکشیم و... و همه‌یِ این‌ها، در کتابِ «سقراط اکسپرس» که با ترجمه‌یِ بسیار خوبِ شادی نیک‌رفعت (نشر گمان) منتشر شده، آمده است. وینر در مقدمه می‌نویسد:«فلسفه شفابخش است، اما نه مثل ماساژ سنگِ داغ. فلسفه آن‌قدرها هم ساده نیست. نه خوشایند است، نه تسلی‌بخش. کارکرد فلسفه بیشتر شبیه به باشگاه ورزشی است تا این‌که مثل اسپا و سونا باشد. مرلوپنتی، فیلسوفِ فرانسوی، به فلسفه می‌گوید تأملِ رادیکال. عجیب است که فلسفه، به چشم این فیلسوف، بوی خطر می‌دهد و آکنده از تنش است. فیلسوفان روزی دنیا را فریفته خودشان کرده بودند. در راه فلسفه از جانشان هم دریغ نداشتند، درست مثل سقراط. اما کُنشِ قهرمانانه‌ی فلسفه‌ی امروز چیست؟ سعی بلیغ برای تصاحبِ کُرسیِ استادی دانشگاه. فلسفه را در خیلی از مدارس درس نمی‌دهند. درباره‌ی فلسفه‌های مختلف خیلی حرف می‌زنند، اما فلسفه‌ورزی را یاد نمی‌دهند. فلسفه فرق دارد با درس‌های دیگر: دانش نیست؛ شیوه‌ی تفکر است.»

در ستایشِ توجه

وینر در بخشی با نام "چطور مثلِ سیمون وِی توجه داشته باشیم" به اندیشه‌ها و زندگیِ زیبایِ سیمون وِی (فیلسوف، عارف و فعالِ اجتماعی فرانسوی) می‌پردازد و می‌نویسد:«کیفیتِ توجه ما مُبین کیفیتِ زندگی‌مان است. آن‌چه برمی‌گزینیم تا توجه‌مان را به آن معطوف کنیم، و، البته مهم‌تر از آن، چگونه توجه‌کردنِ ما هویت‌مان را می‌سازد. گذشته را که پیش چشم می‌آورید، کدام خاطره برایتان پررنگ‌تر است؟ شاید اتفاق مهمی باشد، مثل روز عروسی‌تان، شاید هم چیز کم‌اهمیتی باشد مثل آن روزی که در صفِ طولانی و بیخودِ اداره‌یِ پست معرفت به خرج دادید و جایتان را با پشتِ سری عوض کردید... زندگی چیزی نیست جز حاصل جمعِ آن لحظه‌هایی که محسور و مفتون چیزی بوده‌ایم... در گرماگرمِ این لحظاتِ ناب، لحظاتی که توجه آدمی معطوفِ چیزی‌ست، حالتی به ما دست می‌دهد –مثل حضور و بودن- که سیمون وِی به آن می‌گوید: توجه عمیق.»

در ستایشِ توجه سیمون وی

سیمون وِی، از همان دوره‌یِ کودکی، درد و رنجِ دیگران را درد و رنجِ خودش می‌دانست، و هنگامی که شش سال داشت و جنگِ جهانیِ اول شکل گرفته بود به خانواده‌اش گفت که دیگر شکر نمی‌خورد زیرا «سربازهای بیچاره در خط مقدم شکر گیرشان نمی‌آید.» وقتی هم که بزرگ‌تر شد گرمایش آپارتمانِ خودش را به کار نمی‌انداخت زیرا می‌خواست با کارگرهایی که پولی برایِ خریدِ سوخت نداشتند همدردی کند و جایی نوشته بود:«درد و مشقت دیگران به پوست و خونم رسوخ می‌کرد.» او با شنیدنِ خبرِ قحطی در چین نیز گریست، و شفقت و منشِ والایِ او، سیمون دوبووار، فیلسوفِ فرانسوی را چنان متأثر کرد که در جایی نوشت:«غبطه می‌خورم به قلب بزرگش که چنین برای دنیا می‌تپد.»

وینر می‌نویسد:«حسِ همدلیِ متهورانه و افراطیِ سیمون وِی کمک می‌کند بفهمیم چرا در پرداختن به مقوله‌ی توجه هم رادیکال عمل می‌کرده. توجه برای او مکانیسم یا تکنیک به حساب نمی‌آمده. برایش یکجور فضیلتِ اخلاقی بوده، یعنی از این حیث فرقی با شجاعت یا عدالت نداشته؛ و همان اندازه مستلزمِ انگیزه‌ای مخلصانه و ازخودگذشته بوده... توجه در عمیق‌ترین و سخی‌ترین حالتش می‌شود عشق. توجه یعنی عشق. عشق هم یعنی توجه. هر دو یک چیزند. سیمون وِی می‌نویسد: آدم‌های غمگین هیچ‌چیز از این دنیا نمی‌خواهند جز این‌که کسی پیدا شود و بهشان توجه کند.» به نظرِ وینر، سرانجام نیز همین حسِ توجه برایِ ما می‌مانَد تا به دیگران عرضه کنیم و سایرِ چیزها مانندِ پول، احترام یا نصیحت جایگزین‌هایِ کم‌توانی هستند حتی وقت‌گذاشتن! زیرا وقت‌گذاشتن برایِ کسی که به او توجهی نداریم بدترین کاری است که انجام می‌دهیم، چیزی که بچه‌ها به طورِ غریزی آن را از چند فرسخی تشخیص می‌دهند. به نظرِ سیمون وِی، توجه خالص داشتن کار ساده‌ای نیست «توجه به آدمِ دردمند از آن کارهای سخت است، چیزی شبیه معجزه. به واقع خودِ معجزه است.» وینر می‌گوید ما در مواجهه با درد و رنج، اول از همه در پیِ فاصله‌گرفتن از آن با بهانه‌ای هستیم. برایِ نمونه، می‌گوییم سرمان شلوغ است. هنگامی که از خیابانی رد می‌شویم و با کسی که برایِ هدفی انسان‌دوستانه در حالِ جمع‌آوری اعانه است راهِ خود را تغییر می‌دهیم تا با او چشم در چشم نشویم یا اگر کسی که نیازمند است و با تابلویی در دست و لبخندی بر لب به سویِ ما می‌آید راهِ خودمان را کج می‌کنیم، نه چون خسیس هستیم چون دچارِ ضعفِ توجه هستیم. با این حال، به نظرِ سیمون وِی، توجه‌کردن دشوار نیست و با چهار کلمه می‌شود دلِ طرف را نرم کرد تا همه چیز عوض شود (چی داره بهت می‌گذره؟) او باور داشت این کلمه‌ها بسیار اثرگذار هستند. به باورِ وینر «توجه اصیل یعنی هم دیدنِ دیگری هم به جا آوردنش و هم حرمت قائل‌شدن برای او.»

در ستایشِ توجه

وینر، تفاوت تمرکز و توجه را نیز مشخص می‌کند «تمرکز می‌تواند اجباری و تحمیلی باشد –مثل وقتی که استاد سر کلاس می‌گوید همه گوش بدید!- اما توجه این‌طور نیست. دقت کنید موقع تمرکز در بدن‌تان چه اتفاقی می‌افتد. فک‌تان منقبض می‌شود؛ چشم‌ها را ریز می‌کنید، و سگرمه‌ها می‌رود توی هم... تمرکز آدمی را در تنگنا قرار می‌دهد. توجه اما انبساط خاطر است. تمرکز خسته‌کننده است، توجه احیاگر. تمرکز یعنی اندیشیدنِ متمرکز و دقیق، توجه یعنی تعلیقِ در اندیشه.» سیمون وِی، فعالیتِ بیش از حد را تلاشِ منفی می‌داند. توجهِ اصیل از دیدگاه او، به گونه‌ای، انتظارکشیدن معنا می‌دهد. او باور دارد که در پیِ راه‌حل نباشید، منتظر آن باشید. هرچه که بیشتر در ذهن در پیِ کلمه‌یِ درست بگردید، از دست شما درمی‌رود، «چشم‌انتظارش باشید؛ بالاخره خودش می‌آید.»

به نظرِ او، توجه مهارت نیست، یعنی چیزی مانند بافندگی یا شمشیرزنی نیست که یاد بگیریم بلکه یک حالت یا سوگیریِ ذهنی است. «باید دل بدهیم به توجه، نه که یادش بگیریم، و چنین دل‌دادنی میسر نمی‌شود الا با درنگ و طمأنینه، مثل سقراط، و بیرون آمدن از خود.» وینر، بی‌توجهی را نوعی خودخواهی می‌داند چرا که گویی به این نتیجه رسیده‌ایم که هر چه در سرمان می‌گذرد از سایر امورِ دنیا مهم‌تر و جذاب‌تر است، و به همین خاطر است که انسان‌هایِ خودشیفته به همه‌چیز بسیار بی‌توجه هستند و حسِ توجه‌شان گویی محبوس مانده است. همان‌طور که مصطفی ملکیان در مقدمه‌یِ کتابِ «روح اسپینوزا» توضیح داده، انسانِ خودشیفته، از دستاوردها و یا صفات و یا داشته‌هایی که به گمانِ خودش موجبِ امتیاز او هستند احساسِ لذت یا رضایت عمیق دارد، مانند زمانی که کسی از ثروت یا هنر یا قدرت یا زیبایی یا شهرت و... به شکل عمیقی لذت می‌برد. در چنین صورتی، چنین انسانی که در درون، خودش را از دیگرانی که فاقد آن دستاوردها و یا صفات و یا داشته‌ها هستند، برتر و بهتر می‌انگارد، دچار عُجب است، و وقتی در بیرون، با آنان چنان رفتار می‌کند که حاکی از آن پنداشتِ درونی است، دچار کبر است.

در ستایشِ توجه

ملکیان همواره یک مثالی می‌زند که بسیار جای اندیشیدن دارد. می‌گوید که یک نخِ بسیار طولانی را در نظر بگیرید، بعد برایِ نمونه، رویِ یک نقطه از آن پنج تا گره بزنید، بعد بیست متر آن‌طرف‌تر رویِ یک نقطه پانصد تا گره بزنید، و به همین ترتیب، در فاصله‌هایِ مختلف، گره‌هایِ ریز، درشت و خیلی درشت بزنید. بعد می‌بینید که گره‌ها بنا به اندازه‌ای که دارند آثار و خواصی هم دارند. برایِ نمونه، یکی از سوراخِ سوزن رد می‌شود و یکی چنان بزرگ است که می‌توان چیزهایِ زیادی به آن آویزان کرد. یعنی هر کدام هنری دارند، اما اگر گره‌ها باز شوند، ما فقط با نخ سر و کار داریم، و همه‌یِ این‌ها مالِ نخ است و همه‌یِ مزیت‌ها مالِ نخ است. اگر یکی از حافظه‌یِ قوی برخوردار است و دیگری از زیباییِ جسمانی برخوردار است، یا یکی حافظه‌یِ ضعیفی دارد و دیگری از زیبایی جسمانی برخوردار نیست، این‌ها گره‌هایِ کوچک و بزرگی هستند مانند مثالِ نخ، و ما هر کدام یک گرهگاه هستیم و از خودمان چیزی نداریم. کسی که هوشِ اقتصادی و پشتکار زیادی دارد به ثروت زیادی دست می‌یابد و کسی که زیباییِ جسمانی یا هوش‌بهرِ بالایی داشته باشد در جامعه شاخص می‌شود اما آن ثروت و آن شاخص‌شدن خاصیتِ نخ است و اگر ما این را فراموش کنیم دچارِ عُجب می‌شویم. باید دریابیم که برخورداری از آن هوشِ اقتصادی یا زیباییِ جسمانی بدون این‌که استحقاق آن را داشته باشیم به ما داده شده، و اگر از هوشِ اقتصادی یا زیباییِ جسمانی چندانی برخوردار نیستیم چنین نیست که استحقاق آن را نداشته‌ایم، اگر چیزی داریم به رایگان به ما داده شده و همه‌اش هم خاصیتِ نخ است. اگر به این موضوع توجه نکنیم، و داشته‌ها و ویژگی‌هایی که داریم را امتیازی ویژه برایِ خودمان در نظر آوریم، دچارِ خطایی بزرگ، یعنی خودپرستی و خودبزرگ‌بینی می‌شویم و خود را از دیگران جدا می‌کنیم. سیمون وِی به ما می‌آموزد که خود را با انسان‌ها هم‌سرنوشت بدانیم و اسیرِ پندارهایِ نادرست نشویم.

خودشیفتگی، عُجب و کبر، مانع از این می‌شوند که ما از خود بیرون آییم، در حالی که عشق ما را از خودگزینی به دیگرگزینی سوق می‌دهد. وقتی عشق و شفقتِ ما، نه فقط معطوف به برخی از انسان‌ها، بلکه معطوف به همه‌یِ انسان‌ها شود، درد و رنجِ دیگران را نیز درد و رنجِ خود می‌دانیم، و خواهانِ نیکی برایِ همه خواهیم بود، چنان‌که سیمون وِی این‌گونه زیست.