به گزارش ایسنا، چله زمستان در بوستون بود و سطح رودخانه چارلز کاملا یخ زده بود. اما زکری کلسو با شجاعت در برابر سرمای سوزان ایستاد تا سرانجام به معمایی پایان دهد که بیش از نیم قرن آزمایشگاههای علوم اعصاب را تسخیرگ کرده بود.
به نقل از کوانتا، برای انجام این کار، کلسو، دستیار پژوهشی در آزمایشگاه سام گرشمن در دانشگاه هاروارد، به تعدادی کرم نیاز داشت. به طور مشخص، کرم پلاناریاها. کرمهای پهن با سرِ پیکانی شکل که از سادهترین موجوداتی هستند که دارای مغز و سیستم عصبی با تقارن دوطرفه (مانند ما) هستند. به طور معمول، آزمایشگاهها این ارگانیسمهای پرکاربرد را از شرکتهای تامینکننده زیستی سفارش میدهند. اما کرمهای سفارشی کیفیت لازم را نداشتند.
بنابراین گرشمن، کلسو را به کرانههای یخزده رودخانه چارلز فرستاد تا تعدادی کرم وحشی صید کند. کلسو به خاطر میآورد: فکر کردم دیوانه به نظر خواهم رسید، چون دارم با چکش روی یخ میکوبم، به همین دلیل رسمیترین لباس نیمه رسمیام را پوشیدم. این آخرین باری نبود که کلسو خود را در چنین وضعیتی میدید. مشخص شد پلاناریاهای رودخانه چارلز هم مناسب نبودند. کرمهایی که او در مارس ۲۰۲۵ از نهرهای اطراف یوجین در اورگان جمعآوری کرد و کرمهایی که در ژوئن همان سال از دریاچههای میشیگان صید کرد آن هم با چکمههای بلند صیادی، در حالی که خانوادههایی که برای پیکنیک آمده بودند و از ساحل با تعجب نگاهش میکردند نیز افاقه نکردند. کلسو با دقت سنگها را بلند کرد، با تکههای گوشتِ بسته شده به نخ، ماهیگیری کرد و حتی نقشههای یک کتاب راهنمای قدیمی به نام «کرمهای پهن آب شیرین میشیگان» را دنبال کرد. اما ماجراجویی او بیثمر بود. البته، او پلاناریاهای زیادی گرفت؛ اما وقتی به آزمایشگاه گرشمن برگشتند، هیچکدام از آنها کاری را که قرار بود انجام دهند، انجام ندادند.

در دهه ۱۹۶۰، یک روانشناس رفتاریِ عجیبوغریب به نام جیمز مککانل، جامعه علمی را متقاعد کرد که کرمهای پلاناریا، مانند سگهای پاولوف میتوانند تحت شرطیسازی کلاسیک قرار گیرند و خاطرات این آموزش میتواند از طریق همسان خواری یعنی خوردن کرم توسط کرم دیگر از کرمی به کرم دیگر منتقل شود. این یافتههای عجیب توسط دانشمندان دیگر نیز تکرار شد و آموزش کرم به یکی از پایههای ثابت نمایشگاههای علمی دبیرستانها تبدیل شد. اکنون، ۶۰ سال بعد، کرمها یادگیری را متوقف کردهاند و هیچکس نمیداند علت آن چیست.
نویسنده این گزارش مینویسد: من اولین بار زمانی از این معمای علمی باخبر شدم که در حال تهیه گزارش دیگری درباره «آنچه یک سلول میتواند به یاد آورد» بودم. همانطور که در مقالات تاریخیِ پژوهشهای حافظه جستجو میکردم، مدام به آزمایشهای عجیب کرمهای مککانل برمیخوردم که پیش از ناپدید شدن کامل، نسلی از دانشمندان را مجذوب خود کرده بود. حافظه پلاناریاها خود به دست فراموشی سپرده شده بود. من مایل بودم آن را به عنوان یک اتفاق گذرا در تاریخ نادیده بگیرم تا اینکه گرشمن در خلال یک مصاحبه به صورت گذرا اشاره کرد که آزمایشگاهش علاوه بر کار روی تکیاخته مژکدار، در تلاش است برخی از آزمایشهای عجیب کرمها در دهه ۱۹۶۰ را بازسازی کند. او پرسید: آیا چیزی درباره آنها شنیدهای؟
دریافتم که گرشمن مشتاق است راه مککانل را ادامه دهد. او به عنوان بخشی از گروه رو به رشد دانشمندان علوم شناختی که برای یافتن سرنخهایی از منشأ و اساس حافظه به فراتر از مغز مینگرند، مجذوب هر موجودی است که به نظر میرسد بدون بهرهمندی از شبکههای عصبی و سیناپسی، چیزی را به خاطر میسپارد. برای مثال، موجود کوچک تکیاخته مژکدار میتواند رفتار خود را بر اساس تجربیات قبلی تغییر دهد که برای یک موجود تکسلولی که نمیتواند نورون داشته باشد، شاهکاری بزرگ است. اگر یافتههای مککانل قابل باور بود، کرمهای پلاناریا میتوانستند ارگانیسم مدل بزرگ بعدی برای تحقیقات حافظه باشند.
مشکل اینجا بود که کارها خوب پیش نمیرفت. در واقع، گرشمن هر چقدر هم که تلاش کرد آنها را آموزش دهد، هیچکدام از پلاناریاهایش چیزی یاد نمیگرفتند. آیا یک کرم میتواند یاد بگیرد؟ وقتی مککانل این سوال را در اوایل دهه ۱۹۵۰ مطرح کرد، این ایده که حافظه با تداعیهای سیناپسی بین نورونهای مغز ارتباط دارد، تازه در حال شکلگیری بود. مککانل که در آن زمان دانشجوی تحصیلات تکمیلی روانشناسی در دانشگاه تگزاس بود، استدلال کرد که پلاناریاها که در زمره سادهترین موجودات دارای نورونهای واقعی هستند، باید قادر به یادگیری باشند. 
آزمایشهای اولیه او روی کرمها چندان بدیع نبود. او صرفا در مطالعات استاندارد شرطیسازی کلاسیک آن زمان، کرمها را جایگزین موشها کرد. وارد کردن شوکهای مکرر به کرمها همزمان با قرار دادن آنها در معرض نور شدید. پس از دورهای از این آموزش، کرمها نور را با شوک مرتبط کردند و هر زمان که نور فلش میزد، بدن خود را به نشانه انتظار منقبض میکردند و این هم از یادگیری کرم!
پلاناریاها ویژگیهای عجیبتری برای آزمایش دارند. اگر یک پلاناریا از وسط نصف شود، هر دو نیمه به یک کرم جدید تبدیل میشوند بخش دُم سرِ جدید میرویاند و بخش سر دُمِ جدید.
قطعهای به کوچکی ۱/۲۷۹ کرم اصلی میتواند در عرض چند هفته به یک کرم بالغِ کاملا طبیعی تبدیل شود؛ توانایی بازسازی چنان قدرتمندی که به قول یکی از طبیعتشناسان قدیمی، پلاناریاها در واقع «زیر تیغ چاقو رویینتن» هستند. برای مککانل، این توانایی سؤالی را برانگیخت: وقتی یک کرم را نصف میکنید، آیا هر دو نیمه خاطرات را به یاد میآورند؟
اینجاست که شکنجه واقعی کرمها آغاز شد. در دهه ۶۰، مککانل که در آن زمان استاد جوانی در دانشگاه میشیگان بود، شروع به بریدن سر پلاناریاهای آموزشدیده خود کرد. کرمهایی که از سرهای بریده دوباره رشد کردند، همانطور که انتظار میرفت، رفتار کردند و نور را با شوک مرتبط کردند؛ نتیجهای که با توجه به حفظ مغزهای اولیه آنها قابل پیشبینی بود. آنچه مککانل را شگفتزده کرد، این بود که کرمهایی که از دُمهای بدون سر بازسازی شده بودند نیز به یاد میآوردند. این بدان معنا بود که حافظه کرمها به هر شکلی که بود، منحصرا در اختیار مغز نبود. مککانل بعدها تامل کرد: به نظر میرسید که خاطرات در سراسر بدن حیوان ثبت شدهاند.
مککانل که به وجد آمده بود، آزمایشهای خود را فراتر برد. او کرمها را به قطعات کوچکتر و کوچکتر تقسیم کرد؛ هر بار، قطعات بازسازی شده حافظه را حفظ میکردند. او کرمهای آموزشدیده را به شکل پوره درآورد و به گیرندگانِ بیتجربه تزریق کرد، فرآیند حساسی که لری استرن، مورخ، آن را به «سیخ کشیدن یک آلو با نیزه» تشبیه کرده است. سرانجام، با یادآوری اینکه برخی پلاناریاها همنوع خوار هستند، او پوره کرمهای آموزشدیده را به همنوعانشان خوراند. در آزمایشهای بعدی، کرمهای «همنوعخوار» بلافاصله واکنش به نور را یاد گرفتند، گویی به جای یادگیری، در حال به یاد آوردنِ کاری بودند که باید انجام میدادند.
جیمز مککانل
اگر آزمایشهای مککانل بیرحمانه به نظر میرسد، خط فکری او محصول زمانه خودش بود. کشف مارپیچ دیانای در دهه ۱۹۵۰ نشان داده بود که چقدر اطلاعات در پروتئینها و اسیدهای نوکلئیک انباشته شده است. این ایده که آثار فیزیکی خاطرات یا همان «انگرامها» ممکن است پایه شیمیایی داشته باشند، برای بسیاری از دانشمندان به اندازه کافی معقول به نظر میرسید. آیا کرمهای همنوع خوار مککانل میتوانستند یک انگرام را خورده باشند؟ مککانل قطعا چنین فکر میکرد. او متقاعد شده بود که خاطرات آنها در ساختار آرانای آنها کدگذاری شده است و میتواند از کرمی به کرم دیگر منتقل شود.
آرتور کستلر، روزنامهنگار، بعدها در بررسی تحسینآمیزی از کار مککانل نوشت: در اصطلاح مهندسی رایانه، اطلاعات همیشه به رایانه «خورانده» میشود. اینجا، این استعاره به واقعیت پیوست. اینها یافتههایی جنجالی بودند و مککانل از توجه رسانهای که ایجاد کرده بودند، نهایت استفاده را برد. او پیش از دانشمند شدن، دوران کوتاهی در رادیو فعالیت داشت و میدانست چگونه ایدههای پیچیده را به صورت جملات کوتاه و جذاب بستهبندی کند. در مجلاتی مانند تایم و اسکوایر، او با شکوه از آینده مصرف حافظه سخن میگفت از «قرصهای درس پیانو» و «همبرگرهای پروفسور». او کرمهای آموزشدیده خود را به برنامه «استیو آلن شو» برد و علیرغم موهای مرتب و عینک با فریمِ شاخیاش، خود را «مککنیبال» که ترکیبی از نامش و کلمه همنوع خوار بود؛ نامید.
دانشجویان شروع به نامهنگاری با آزمایشگاه مککانل در دانشگاه میشیگان کردند تا نکاتی را برای آموزش کرم در نمایشگاههای علمی مدارس خود بپرسند و مککانل هم آنها را راهنمایی میکرد. او معتقد بود علم باید برای مردم باشد؛ این امر او را به یکی از مشهورترین دانشمندان عمومی دوران خود تبدیل کرد، اما او را نزد همکاران جدیترش محبوب نکرد. همچنین این واقعیت که او تمام تحقیقات خود را در مجموعه مقالات کرمدوانها، نشریهای ضدفرهنگی که از آزمایشگاه خودش منتشر میکرد، به چاپ میرساند، کمکی به اعتبارش نمیکرد.
گرشمن اخیرا به من گفت که این نشریه «چیزی شبیه به ترکیب یک مجله طنز و یک ژورنال علمی جدی بود. در اوج فعالیت، حدود ۲۵۰۰ مشترک در سراسر جهان داشت.
نشانِ دستی روی جلد آن، یک پلاناریای دو سر و شعار لاتینی را نشان میداد که تقریبا به این معنا است: توضیحِ مجهول از طریقِ مجهولتر. اولین شماره آن در سال ۱۹۵۹ تنها شامل ۱۴ صفحه کپی شده درباره نگهداری و تغذیه پلاناریاها بود، اما به سرعت رشد کرد.
مککانل علاوه بر انتشار دهها مقاله در مورد انتقال حافظه و بورسیههای مرتبط، از طنز استقبال میکرد و داستانهای علمیتخیلی، سرمقالههای مهیج، کارتونهای پلاناریا که توسط دانشجویان کشیده شده بود، مقالات هجوآمیز و شعر چاپ میکرد.
این نشریه اکنون یک اثر کلاسیک خاص محسوب میشود، اما این ترکیب برای بسیاری از خوانندگان گیجکننده بود. مککانل در نهایت نشریه را، نه چندان متفاوت از یک کرم پلاناریا، به دو نیم تقسیم کرد و نام بخش جدی را مجله روانشناسی زیستی که ارتباطی با ژورنال فعلی به همین نام که در سال ۱۹۷۳ تاسیس شد، ندارد. اما شهرت مککانل به عنوان یک فرد بدعتگذار و شوخطبع کاملا تثبیت شده بود. در اواسط دهه ۱۹۶۰ اوضاع شروع به وخامت کرد. اگرچه مککانل دورهای از شهرت و بودجه را تجربه کرد از جمله مسیر سریع برای کسب کرسی استادی در دانشگاه میشیگان، اما تلاشها برای تکرار انتقال حافظه او نتایج متناقضی به همراه داشت. در حالی که بسیاری ظاهرا موفق بودند، شکستها بیشتر به چشم میآمدند. در سال ۱۹۶۵، ملوین کالوین، زیستشیمیدان برنده جایزه نوبل، سعی کرد آزمایشهای کرم مککانل را تکرار کند، اما حتی با کمک برخی از دستیاران سابق مککانل و استفاده از همان دستگاه، شکست خورد. انتشار نتایج او در سطح گسترده، بحثهای تندی را درباره مسائلی از جمله نحوه صحیح کار با کرم برانگیخت.
تا دهه ۱۹۷۰، تب حافظه پلاناریا فروکش کرده بود. دانشمندان به سراغ موشها، گربهها، ماهیهای قرمز و حتی آخوندکها رفته بودند. محققانی که انتقال موفقیتآمیز حافظه در موشها را با تزریق آرانای مغز از یک حیوان به حیوان دیگر نشان داده بودند، یافتههای خود را در ژورنالهای معتبری مانند نیچر و ساینس منتشر کردند که باعث شد مدل پلاناریا در مقایسه با آنها چندان چشمگیر به نظر نرسد. اما زمانی که آزمایشهای بیشتر بینتیجه ماند، علاقه به موضوع انتقال حافظه کمرنگ شد. همانطور که مورخان علم، هری کالینز و ترور پینچ بیان کردند، انتقال حافظه هرگز کاملا رد نشد؛ فقط دیگر فضای تخیل علمی را اشغال نکرد.

مککانل آزمایشگاه خود را در سال ۱۹۷۱ تعطیل کرد و دوره طولانی گمنامی او پس از آن تنها یک بار، در سال ۱۹۸۵ شکسته شد، یعنی زمانی که او قربانی بمبگذاریهای «یونابامبر» شد. او پس از انفجار به طور موقت شنوایی خود را از دست داد و نهایتا در سال ۱۹۹۰ درگذشت. گرشمن میگوید اگر نسل جوانتری از دانشمندان با پلاناریاهای همنوعخوار او آشنا باشند، این داستان برایشان حکم «یک حکایت عبرتآموز است که دانشمندان علوم اعصاب قبل از خواب برای دانشجویانشان تعریف میکنند تا آنها را از پروژههای شوم بترسانند.
با این حال، کار غیرمتعارف و رویکرد ستیزهجویانه مککانل در افسانههای علوم اعصاب باقی مانده است و ایده انتقال حافظه همچنان موضوعی برای کنجکاویهای شخصی است. چه میشد اگر مککانل واقعا موفق شده بود خاطرهای را به خوردِ یک کرم بدهد؟ برای گرشمن که در جستجوی راهی برای مطالعه حافظه در سطح مولکولی و پیوند دادن آن به رفتار قابل مشاهده است، این سوال وسوسهای بود که باید به آن پاسخ داده میشد. او تصمیم گرفت یک بار برای همیشه تکلیف این موضوع را روشن کند.
همه چیز به اندازه کافی ساده به نظر میرسید. در بهار ۲۰۲۵، گرشمن و مدی اسنایدر، یکی از محققان پسادکتری او، تصمیم گرفتند پروتکل آموزش کرمِ یکی از دانشجویان مککانل به نام آلن جیکوبسون را بازسازی کنند. مقالات جیکوبسون دقیقترین مقالات در دوران انتقال حافظه پلاناریا بودند و گرشمن و اسنایدر مو به مو از آنها پیروی کردند. اسنایدر گفت: ما یک پایه رفتاری میخواستیم تا بتوانیم مدارهایی را که باعث ایجاد حافظه در این حیوانات بسیار ناپایدار میشوند، مطالعه کنیم. آیا اصلا از آن مدارها برای تثبیت یا ذخیرهسازی حافظه استفاده میشود؟ چون اگر سرتان را از دست بدهید و تمام آن مدارها از بین بروند، مکانیسم ذخیره حافظه چیست؟
با این حال، علیرغم تمام تلاشهایشان، آنها نتوانستند کاری را که جیکوبسون، مککانل و بسیاری دیگر در دهه ۱۹۶۰ انجام داده بودند، تکرار کنند: شرطی کردن کرمها برای منقبض کردن بدنشان در واکنش به نور. گرشمن میگوید: من واقعا در این مورد سردرگم بودم. او تصور کرده بود که انتقال حافظه بخشِ شکبرانگیز آزمایش خواهد بود نه وادار کردن کرمها به شکلگیری اولیه یک خاطره.
آنها با سایر آزمایشگاههای پلاناریا صحبت کردند. محرکهای مختلف را امتحان کردند. تصاویر ویدئویی پلاناریاها را از طریق یک سیستم یادگیری ماشین بررسی کردند. در کمال ناامیدی، کلسو و اسنایدر حتی از موزه علوم هاروارد بازدید کردند تا یک «اینداکتوریوم» قدیمی را که دستگاهی برای ایجاد شوک الکتریکی است که در علمِ کرمشناسیِ اواسط قرن استفاده میشد، بررسی کنند؛ اما آن هم سرنخی ارائه نداد.
کلسو به دنبال هر یک از همکاران سابق مککانل گشت که ممکن بود هنوز در قید حیات باشند و از روی خوششانسی، اطلاعات تماس دانیل کیمبل و همسرش، ریوا را پیدا کرد که هر دو در آزمایشگاه مککانل کار کرده بودند. آنها که اکنون در دهه ۹۰ زندگی خود هستند، در یوجینِ اورگان زندگی میکنند. وقتی کلسو با آنها تماس گرفت، متوجه شد که آنها نه تنها اکثر آزمایشهای مککانل را در دهه ۱۹۶۰ انجام داده بودند، بلکه کل آرشیو چاپی مجلههای او را در جعبهای در زیرزمین خود نگه داشتهاند.
کلسو و اسنایدر بلیتی به مقصد یوجین خریدند. در طول دو روز، در حالی که بشقابهایی از کلوچههای خانگی و فنجانهای بیشماری چای مصرف میکردند، هر چه را که میتوانستند از خانواده کیمبل آموختند. در زمانهای استراحت بین اسکنِ دستیِ شمارههای قدیمی نشریه، آنها به نهرهای اطراف رفتند و ظرفهای پیرکس را با آبِ شیرینِ گلآلود پر کردند. پشت میز آشپزخانه کیمبلها، این دو نسل از دانشمندان تماشا کردند که گلولای تهنشین شود تا ببینند چه کرمهایی ممکن است بیرون بیایند.
به هر حال، این همان کاری است که مککانل انجام داد. او به جای استفاده از گونههای آزمایشگاهی پلاناریا، کرمهای خود را از دریاچهای در نزدیکی دانشگاه میشیگان تامین میکرد. بنابراین کلسو که نمیخواست هیچ احتمالی را نادیده بگیرد، آخرین سفر خود را به صیدگاههای سابق مککانل در میشیگان انجام داد. او با لولههای پلاستیکی پر از کرم برگشت، اما حتی یکی از آنها هم آموزشپذیر نبود. گرشمن گفت: در مقطعی، ما حدود ۱۲ گونه مختلف پلاناریا داشتیم که هیچکدام یادگیری نشان ندادند.

همانطور که اسنایدر تعریف میکند، کیمبلها کاملا متقاعد شده بودند که آزمایشهای شرطیسازی آنها در دهه ۱۹۶۰ جواب داده است. کرمها یاد میگرفتند. آنها از این بابت مطمئن بودند. متون علمی آن دوران نیز به نظر میرسد از اطمینان آنها حمایت میکند؛ حداقل ۳۶ آزمایشگاه نتایج مشابهی را گزارش کرده بودند. پس چرا وقتی امروزه دقیقا همان آزمایشها، با استفاده از همان پروتکل آزمایشگاهی و حتی همان کرمهایی که از همان آبهای میشیگان صید شدهاند، انجام میشود، کرمهای پلاناریا کاملاً آموزشناپذیر هستند؟
اسنایدر گفت یک توضیح این است که مککانل، کیمبلها و سایرین در نحوه امتیازدهی به رفتار پلاناریاها ناهماهنگ عمل میکردند و ممکن است «چرخشهای» عادیِ کرم را به عنوان «انقباض» قطعیِ ناشی از واکنش به نور تفسیر کرده باشند. هر دانشمندی محصول زمانه خویش است و به روشهای بیشمار و اغلب نامرئی تحت تأثیر شرایط جامعهشناختی، فشارهای بودجه و در این مورد، یک رهبر بسیار کاریزماتیک قرار میگیرد. این تفسیر، اسنایدر را نسبت به سوگیریهای احتمالی خودش بسیار حساس کرد. او به من گفت: در طول کل این پروژه، با خودم میگفتم چه چیزهایی وجود دارد که من اکنون در مدلهای علوم اعصاب خود و فرضهایمان درباره آنچه شناخته شده و ناشناخته است، بدیهی میپندارم و واقعا باید به آنها توجه کنم؟

یک احتمالِ دورتر این است که خودِ کرمهای پلاناریا در طول ۶ دهه گذشته به نوعی تغییر کردهاند و قربانی آلودگی یا رانش ژنتیکی شدهاند. گرشمن این سناریو را بعید میداند. او با ناباوری پرسید: چقدر احتمال دارد که تعدادی محقق دقیقا در زمانی این مطالعات را انجام داده باشند که این پدیده رخ داده است؟ آنها در طول میلیونها سال تکامل پلاناریا، شانس بسیار زیادی آوردند؟ و بعد شانس ما تمام شد؟
دلیلش هر چه که باشد، در سال ۲۰۲۶، علیرغم سیستم عصبی و مغزهای سادهشان، پلاناریاها یاد نمیگیرند. از دیدگاه تکاملی، این ممکن است در واقع منطقی باشد. اسنایدر گفت: دلیلی که ما خاطرات را تا حدی یاد میگیریم این است که بتوانیم خطر را پیشبینی کرده و از آن دوری کنیم. اما پلاناریاها رابطه متفاوتی با خطر دارند. فیزیولوژی بازسازیکننده آنها که برای آزمایشهای مککانل بسیار کلیدی بود، آنها را در برابر ضرباتِ شدید محافظت میکند. اگر از وسط دو نیم شوند، به سادگی دوباره رشد میکنند. حافظه برای چنین موجودی چه فایدهای دارد؟ او گفت: این خودش یک معمای فلسفی دیگر است.
اکنون زمان بسیار خوبی برای کلنجار رفتن با چنین معماهایی است. یادگیری پلاناریا ممکن است به بنبست رسیده باشد، اما آزمایشهای انتقال حافظه با ارگانیسمهای دیگر دوباره به روند علمی بازگشتهاند و به نظر میرسد آن آزمایشها جواب میدهند.
در سال ۲۰۱۸، دیوید گلانزمن، دانشمند علوم اعصاب از دانشگاه کالیفرنیا در لسآنجلس، یک پیوند حافظه را روی حلزون دریایی Aplysia californica انجام داد؛ موجودی که به دلیل سیستم عصبی نسبتا ساده و نورونهای غولپیکرش، ارگانیسم محبوبی برای تحقیقات حافظه است. گلانزمن پس از آموزش حلزونها برای واکنش به شوک در دمهایشان، موفق شد از طریق تزریق مستقیم مواد ژنتیکی، این حساسیت را از یک حلزون به حلزون دیگر منتقل کند. این نشان داد که برخی از جنبههای حافظه در آرانای ذخیره شده است که همان ادعای مککانل بود.

سپس در سال ۲۰۲۱، کالین مورفی، متخصص ژنتیک دانشگاه پرینستون، دریافت که کرمهای گرد میکروسکوپی که ۳۰۲ نورون به نام خود دارند، میتوانند با خوردن یا حتی فقط شنا کردن در پوره کرمهایی که خاطرات را یاد گرفته بودند، یاد بگیرند که از یک باکتری بیماریزا دوری کنند. گروه مورفی یک بخش جهنده

از مواد ژنتیکی به نام Cer۱ را شناسایی کردند که به گفته او به نظر میرسد حافظه را بین افراد منتقل میکند. چند سال بعد، گروهی در موسسه علوم هند مقالهای منتشر کردند که نشان میداد کرمهای آموزشدیده گرد، وزیکولهای خارج سلولی را که ذرات لیپیدی کوچک حاوی اطلاعات ژنتیکی هستند، آزاد میکنند که میتواند آموزش آنها را به همنوعانِ بیتجربهشان منتقل کند.
هیچکدام از این محققان حتی نصف مککانل هم جلب توجه نمیکنند، اما کار آنها نشان میدهد که او احتمالا در مورد حافظه کرمها درست میگفته است. او فقط روی نوع اشتباهی از کرم شرطبندی کرد و علیرغم شواهد متناقض، بر آن پافشاری کرد. در نهایت، او اعتبار خود را از دست داد، اما اشتیاق محض او کنجکاوی دانشمند غیرمتعارف دیگری را برانگیخت. خوشبختانه، این یکی شواهد را دنبال میکند.
در هاروارد، گرشمن تمرکز خود را از پلاناریایِ غیرقابل درک به کرم گرد قابلفهمتر تغییر میدهد. ممکن است این کرم وقتی از وسط نصف میشود، بازسازی نشود، اما یک ارگانیسم باسابقه در علوم اعصاب است و همواره نشان داده که یاد میگیرد. با شروع آزمایشهای جدید، گرشمن با احتیاط خوشبین است.
انتهای پیام