به گزارش ایرنا، ظهر عاشورا از راه رسیده است. خورشید داغ تیرماه بیرحمانه بر زمین میتابد، اما هیچ گرمایی نمیتواند از شور عزاداران بکاهد. خیابانها مملو از جمعیتی است که با لباسهای سیاه، پرچمهای سرخ و سبز و نوحههای جانسوز، خود را به خیمه عشق رساندهاند.
صدای «یا حسین» از هر سو بلند است و گویی شهر یکپارچه به کربلا تبدیل شده است.
در میان ازدحام جمعیت، زیر پرچمی بلند که با وزش باد آرام تکان میخورد و نام مبارک سیدالشهدا(ع) بر آن نقش بسته است، پیرزنی بر روی ویلچر نشسته؛ زنی که نگاهش هزاران حرف ناگفته در دل دارد.
چهرهاش آمیختهای از رنج، صبوری و ایمان است. چینهای عمیق صورتش روایتگر سالهایی طولانی از انتظار، دلتنگی و استقامت است.
نامش «بیبی زینب» است؛ مادر شهیدی که سالها پیش جوانی خود را در راه دفاع از وطن و آرمانهایش تقدیم کرد و رفت، اما هنوز در قلب مادرش زنده است.
دستان نحیف و لرزانش تسبیحی قدیمی را آرام میگرداند. هر دانه تسبیح انگار خاطرهای از فرزند شهیدش را زنده میکند. چشمانش به پرچم امام حسین(ع) خیره مانده است؛ چشمانی که سالها پیش اشک فراق فرزند را دیدهاند و هنوز هم با شنیدن نام شهدا بارانی میشوند.
نوحهخوان با صدایی حزین از مصائب کربلا میگوید. جمعیت اشک میریزد. بیبی زینب نیز اشک میریزد؛ اما اشک او فقط برای عطش علیاصغر(ع) و غربت زینب کبری(س) نیست.
اشک او آمیزهای از اندوه مادرانه و افتخار است؛ اشکی که سالهاست در محرمها جاری میشود.

او در گفتوگو با خبرنگار ایرنا، پیش از آنکه سخنی بگوید، دقایقی سکوت میکند. لبهایش میلرزد. بغضی سنگین راه گلویش را بسته است. سرانجام با صدایی آرام که از عمق جان برمیآید، میگوید: هر وقت عاشورا میشود، انگار دوباره جوانم را بدرقه میکنم.
بی بی زینب: هر وقت عاشورا می شود انگار دوباره جوانم را بدرقه می کنم
اشک از گوشه چشمانش جاری میشود. دستمال سفیدی را بر صورتش میکشد و ادامه میدهد: پسرم عاشق امام حسین(ع) بود. از بچگی در هیئت بزرگ شد. همیشه میگفت مادر، اگر کربلا نبود، ما راه زندگی را پیدا نمیکردیم. میگفت شهدا ادامه یاران امام حسین(ع) هستند.
صدایش در هم میشکند. سکوتی کوتاه میان ما حاکم میشود. اطراف، صدای سینهزنی همچنان به گوش میرسد.
او به جمعیت نگاه میکند؛ به نوجوانانی که با پای برهنه در دستههای عزاداری حرکت میکنند، به کودکانی که سربند «یا حسین» بر پیشانی بستهاند و به جوانانی که پرچمهای عزاداری را بر دوش گرفتهاند.
میگوید: وقتی این بچهها را میبینم، دلم آرام میشود. احساس میکنم خون شهدا هنوز زنده است. احساس میکنم پسر من هم همین جا میان این جمعیت حضور دارد.
چشمانش را میبندد؛ انگار به سالهای دور بازگشته است. به روزی که فرزندش برای آخرین بار از خانه خارج شد. به آخرین لبخند، آخرین نگاه و آخرین خداحافظی.
آن روز صبح زود رفت. آمد دستم را بوسید. گفت مادر دعا کن روسفید برگردم. من فکر میکردم چند ماه دیگر برمیگردد. اما خدا طور دیگری خواست.
صدایش آرامتر میشود. بغض دوباره بر گلویش چنگ میاندازد.
وقتی خبر شهادتش را آوردند، دنیا روی سرم خراب شد. هیچ مادری طاقت شنیدن چنین خبری را ندارد. اما همان لحظه یاد حضرت زینب(س) افتادم. با خودم گفتم اگر زینب(س) آن همه مصیبت را تحمل کرد، من هم باید صبور باشم.
نسیمی آرام از میان پرچمها عبور میکند. پرچم بزرگ حسینی بالای سر بیبی زینب به حرکت درمیآید و او سرش را بالا میگیرد و نگاهش را به پرچم میدوزد.
همه این سالها با همین عشق زندگی کردم.؛هر وقت دلم برای پسرم تنگ میشود، میآیم زیر پرچم امام حسین(ع). اینجا آرام میشوم.
«اینجا احساس میکنم به او نزدیکترم.»

عزاداران یکی پس از دیگری از کنار او عبور میکنند. بسیاری او را میشناسند. جلو میآیند، دستش را میبوسند و از او طلب دعا میکنند.
مادر شهید: دعا می کنم جوانان ما راه شهدا را فراموش نکنند
برخی نیز بیآنکه سخنی بگویند، فقط با احترام از کنار این مادر شهید عبور میکنند؛ مادری که سالهاست نماد صبر و ایستادگی شده است.
یکی از نوجوانان دسته عزاداری مقابل ویلچر او میایستد و میگوید: مادرجان، برای ما دعا کن که محتاج دعا هستم.
لبخند کمرنگی بر چهره بیبی زینب مینشیند. دستانش را به آسمان بلند میکند و زمزمهکنان دعا میخواند. در آن لحظه، انگار تمام آرزوهایش در سلامت و سربلندی نسل جوان خلاصه شده است.
او میگوید: من دیگر چیزی برای خودم نمیخواهم. عمرم را کردهام. فقط دعا میکنم جوانهای ما راه شهدا را فراموش نکنند. اگر جوانان ما حسین(ع) را بشناسند، هیچ دشمنی نمیتواند به این کشور آسیب بزند.