شناسهٔ خبر: 78678519 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: دیپلماسی‌ایرانی | لینک خبر

خوانشی گفتمانی از تفاهم اسلام‌آباد

بازتعریف بحران یا بازتولید بی‌اعتمادی؟

فاطمه خادم شیرازی در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می‌نویسد: متن درصدد است منازعه را از زبان تهدید و تقابل به زبان مدیریت، تعامل و نظم‌سازی منتقل کند. در این رویکرد پرسش اساسی همچنان باقی است: آیا این تغییر در زبان و چارچوب مفهومی می‌تواند به تغییر واقعی در رفتار بازیگران بینجامد، یا صرفاً شکل تازه‌ای از مدیریت موقت بی‌اعتمادی‌های قدیمی خواهد بود؟

صاحب‌خبر -

دیپلماسی ایرانی: تفاهم اسلام‌آباد میان جمهوری اسلامی ایران و آمریکا، فراتر از یک تفاهم‌نامهٔ معمولی است. این سند صرفاً مجموعه‌ای از تعهدات برای کاهش تنش یا مدیریت یک اختلاف مقطعی نیست، بلکه می‌کوشد بحران موجود را در چارچوبی گسترده‌تر بازتعریف کند و آن را از سطح یک اختلاف محدود سیاسی یا هسته‌ای، به مسئله‌ای چندبعدی در حوزهٔ امنیت منطقه‌ای، اقتصاد و نظم ژئوپلیتیک ارتقا دهد. از این رو، این تفاهم‌نامه را می‌توان تکاپویی برای صورت‌بندی تازه‌ای از مدیریت بحران در منطقه دانست؛ تکاپویی که در آن امنیت، اقتصاد و تعامل سیاسی در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند. در این تفاهم‌نامه، بحران صرفاً به‌عنوان یک وضعیت نظامی یا هسته‌ای تصویر نمی‌شود، بلکه مجموعه‌ای از اختلالات امنیتی، اقتصادی و ژئوپلیتیک دیده می‌شود که در سطوح مختلف منطقه‌ای و بین‌المللی عمل می‌کنند. از این چشم انداز، مسئله دیگر تنها به برنامهٔ هسته‌ای یا دامنهٔ تنش‌های نظامی محدود نیست؛ امنیت کشتیرانی، حضور نظامی، تحریم‌ها و جایگاه ایران در اقتصاد جهانی نیز بخشی از این صورت‌بندی جدید از بحران محسوب می‌شوند. این نگاه چندلایه نشان می‌دهد که سند می‌کوشد بحران را از حالت یک منازعهٔ کوتاه‌مدت خارج کند و آن را در قالب مسئله‌ای ساختاری‌تر درک کند. 

در این چارچوب، جایگاه بازیگران نیز به شکلی متفاوت بازنمایی می‌شود. ایران در متن، صرفاً به‌عنوان طرف یک منازعه معرفی نمی‌شود، بلکه به‌عنوان بازیگری دیده می‌شود که نقش آن در امنیت دریایی، مدیریت تنش و کنترل گذرگاه‌های راهبردی منطقه، حائز اهمیت است. این بازنمایی، جایگاه ایران را از یک مسئلهٔ صرفاً امنیتی به عاملی مؤثر در ثبات منطقه‌ای ارتقا می‌دهد. 

در مقابل، آمریکا نیز تنها در مقام قدرت تحریم‌کننده یا طرف پروندهٔ هسته‌ای ظاهر نمی‌شود؛ حضور نظامی، رفتار امنیتی و حتی تعهدات اقتصادی این کشور نیز بخشی از مسئله و در عین حال بخشی از راه‌حل معرفی می‌شود. بنابراین، متن نوعی جابه‌جایی گفتمانی را بازتاب می‌دهد. گفتمان تقابل مستقیم که سال‌ها بر روابط دو طرف سایه افکنده بود، در این سند تا حدی جای خود را به گفتمان مدیریت متقابل بحران می‌دهد. در این نگاه، بحران نه صرفاً نتیجهٔ رفتار یک بازیگر، بلکه حاصل برهم‌کنش مجموعه‌ای از سیاست‌ها و اقدامات دو طرف تلقی می‌شود؛ از این رو مدیریت آن نیز به نوعی تنظیم رفتار متقابل وابسته خواهد بود. 

یکی از محورهای کلیدی این تفاهم‌نامه، پیوند امنیت و اقتصاد است. در متن، اقتصاد تنها پیامد رفع تحریم‌ها به شمار نمی‌رود، بلکه به‌عنوان ابزاری برای تثبیت توافق و ایجاد نوعی وابستگی متقابل میان طرف‌ها مطرح می‌شود. برنامه‌های توسعه و سرمایه‌گذاری، در این معنا، صرفاً بسته‌هایی اقتصادی نیستند؛ بلکه بخشی از سازوکار اعتمادسازی به شمار می‌آیند. در واقع، متن بر این فرض استوار است که امنیت پایدار تنها از مسیر ترتیبات نظامی یا محدودیت‌های فنی در برنامهٔ هسته‌ای به دست نمی‌آید، بلکه شکل‌گیری منافع مشترک اقتصادی نیز می‌تواند به کاهش انگیزه‌های تنش و تقابل کمک کند. 

در حوزهٔ هسته‌ای نیز تفاهم‌نامه از الگوی محدود نظارت در برابر رفع تحریم فاصله می‌گیرد. موضوع هسته‌ای در این سند درون منظومه‌ای گسترده‌تر از مسائل امنیتی و اقتصادی قرار می‌گیرد. به این ترتیب، پروندهٔ هسته‌ای دیگر یک مسئلهٔ فنی جدا از سایر تحولات منطقه‌ای نیست، بلکه بخشی از یک معاملهٔ سیاسی و امنیتی بزرگ‌تر تلقی می‌شود. این تغییر در صورت‌بندی متن می‌کوشد مسئلهٔ هسته‌ای را در چارچوبی وسیع‌تر از نظم منطقه‌ای تعریف کند. 

ازطرفی دیگر، همین گفتمان نظم‌ساز با نوعی شکنندگی درونی نیز همراه است. از یک سو، متن تصویری از امکان عبور از بحران و حرکت به سمت ثبات ارائه می‌دهد؛ اما از سوی دیگر، ابهام در برخی مفاهیم کلیدی، نبود سازوکارهای اجرایی دقیق و فقدان تضمین‌های پایدار، نشانه‌هایی از تداوم بی‌اعتمادی به شمار می‌روند. این دوگانگی سبب می‌شود سند هم‌زمان حامل دو روایت باشد: روایتی که از امکان شکل‌گیری نظم تازه سخن می‌گوید، و روایتی که از احتمال بازگشت بحران حکایت دارد. با توجه به موارد فوق، اهمیت تفاهم‌نامه تنها در تعهدات سیاسی یا امنیتی آن خلاصه نمی‌شود. اهمیت اصلی آن در تلاشی است که برای تغییر زبان بحران صورت می‌گیرد. 

متن درصدد است منازعه را از زبان تهدید و تقابل به زبان مدیریت، تعامل و نظم‌سازی منتقل کند. در این رویکرد پرسش اساسی همچنان باقی است: آیا این تغییر در زبان و چارچوب مفهومی می‌تواند به تغییر واقعی در رفتار بازیگران بینجامد، یا صرفاً شکل تازه‌ای از مدیریت موقت بی‌اعتمادی‌های قدیمی خواهد بود؟